تب - هذیان

این سرما خوردگی ها آخرش مرا می کشند!

این روزهای سوت و کور، پر از کسالت هستند، پر از رخوت، پر از سکون... حرفی برای گفتن ندارم اما نوشتنم می آید. این است که این صفحه "یاداشت جدید" بلاگ اسکای را باز کردم و چند ثانیه بر و بر نگاهش کردم بلکه سوژه بیاد. لعنتی سوژه ها همیشه نصف شبها هجوم می اورند، دسته جمعی. معلوم است که یادم نمی ماند...  

پیوست: شبیه آدم ها نمی مانم این روزها. یا ساکت ساکتم و بی تحرک! یا پاچه می گیرم اساسی. احساس مِحساس هم تعطیل!( عقل و شعور هم که شکر خدا همیشه در تعطیلات به سر می برد!)  

پیوست: قرار بود یک کتابی معرفی کنی که آدم شوم. عید بود، یادت می آید؟!

جا مانده

هنگامی که میداس از سیلنوس پرسید که بهترین تقدیر انسان کدام است،او گفت: بهترین تقدیر آن است که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن. پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است. 

 

پیوست: برداشت آزاد از جدا مانده

بر خاک مانده

بر آب و باد رفته...  

 

 

پی نوشت: "پیوست" به قرینه ی معنوی حذف شد.

این پایین مایین ترها، هم پر از هیچ است، یک بی حسی مداوم ! اما فقط از آن دورها صدای پارس سگ می آید...

اوممممم، انگار حس کتاب خوندنم، کم کم، داره بر می گرده سر جاش...  

 

 

پی نوشت: اشتباه می کردم انگار!!

پروردگار محترم، الم شنگه های پارسال کم بود، چه مردن مردنی راه انداخته اید اول سالی! همین کارها را می کنید که پرزیدنت می فرمایند دو تا بچه کافی نیست!

پیوست:بسی "گیر" خونمان افتاده بود پایین! جبران شد انشاالله!

چشمان بسته، دستان باز

برای رهایی شاید نتوانی پرواز کنی، اما می توانی بپری پایین. برای سقوط فقط کمی شجاعت لازم است، کمی لغزش. فقط کافی است که چشمانت را ببندی و یکی دو قدم بروی جلو... بعدش رهایی است و سقوط، سقوط است و رهایی....

بدرود آقای نقاش

قرار بود بازیچه ای باشی وسط زندگی ام، تا فراموش کنم. فراموش که نکردم، بازیت هم شدم،بازیچه ات... 

 

پیوست برای دوستی که جیک و پیک زندگی ام را می داند،اما جیک و پیک دلم را نه: این پست هم از آن پست ها بود که یکی بود، که نه به قبلی ها ربط داشت و نه به بعدی ها قرار است ربط داشته باشد!

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

انگار که آمپول بی حسی زده باشَندم! 

پیوست: این بی حسی یک جور انتظار است برای درد! انگار که بخواهند دندانم را بکشند بیرون، آن هم از ریشه!

خودکشی نهنگ ها

دارم مشت مشت، با همین دستهای کوچک و خسته ام، رویت آب می ریزم! بی هوشی انگار،نمی فهمی...

می خوانمت

بعضی را، بعضی از اخلاق هایشان را، رفتارهایشان را، عکس العمل هایشان را، چون کف دست می شناسی... 

پیوست: "چون" نه! حتی "بیشتر "! 

پیوست دوم: "مگر می شود بیاندازیش دور؟!!" ... گاهی هراس می گیردم با این سوال! مگر می شود چنین کار محالی را انجام داد؟!!! مگر می شود؟!

بر آب رفته

به این زودی چسب کم آوردم. اگه می دونستم روزی کارم به اینجا می کشه، به جای مکاترونیک، یه چیزی می خوندم که باهاش بشه یه کارخونه بزرگ چسب سازی زد.

مرخصی استعلاجی

خیلی پخش و پلام. یه چند روزی باید برم خودمو جمع کنم و به هم بچسبونم.  

پیغام به بهزاد: ببین بهزاد، فکر کنم گلپر داره خودشو با محیط وفق میده. جوونه هاش خوب دارن رشد می کنن. اما یکی از برگای بزرگش دیگه تقریبا خشک شده، و خب مانع از آفتاب دیدن برگای کوچیک میشه. اما ساقه ی نسبتا قطور و سالمی داره. نمی دونم چیکارش کنم. بچینمش؟ ناراحت نشه گلپر؟ دردش نمیاد؟ 

از همون هجده سالگی تا الان که ده سال ازش میگذره، همه ی عاشقای من، یعنی بیشتر بیشترشون، یه جورایی دیوونه می زدن!! 

پیوست: نمی دونم من آدم دیوونه کنم یا دیوونه جذب کن؟! 

پیوست: کامنت دونی صرفا واسه طنز قضیه بازه!