الان تند تند دارم با یه دوست می چتم.چت و پست نوشتن هول هولی تو کافی نت،بسی باحال می باشد!!!
پیوست:به جان خودمان ما الکی لحنمان این مدلی گردیده!!و اصلاهیچ قصد و غرضی در آن نمی باشد!
چرا هیشکی ازم نمی پرسه زنده ام یا مرده!!!!!
پیوست:آره خب.لطف کرده اس ام اس زده که :امیدوارم خوب باشی...انگار که نمی تونم مثلا بد باشم.یا اصلا حق ندارم که حال منم بد باشه.یا انگار که وظیفه ی منه که همیشه خوب باشم.
پیوست دوم:اینا رو می نویسم چون اون عمرا اینجا رو بخونه.
پیوست سوم:دلم برای قبلنای همه چی و همه کی تنگ شده!
بصورت کاملا تصادفی به این سایت بر خوردم!به طور خلاصه نوشته که گوگل می خواد از این به بعد در کنار Persian Gulf از Arabian G
?Should Google remove the Arabian G
Dear GuoGel, Persian Gulf is correct*
How about renaming the Michigan Lake to Canadian Lake*
??? What did you say? Arabian Gulf??? What is it? Is it an animal or somthing*
PERSIAN GULF is PERSIAN GULF and will remain PERSIAN GULF. Google is just questioning its credibility by trying to satisfy Arabs and got their money. Let's change the name of Google. Please post your suggestions for a substitute for Google. My suggestions :Arabgle; Googarab; Argle; ... add the list
پیوست :روشونو برم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
والا من موندم این آقای وزیر کشور این ۶۰ درصد واجد شرایط که رای دادن رو از کجا کشفیدن،چون ما هر چه گشتیم،رای داده،یافت می نشد!
********
می بینی،حرفهای بزرگونه میزنم.هنوزم بهم میگن شخصیت بیبی(baby)دارم.اما خودم می فهمم،خودم حس می کنم،دارم بزرگ می شم.دارم آدم بزرگ می شم.دارم پوست می ندازم،پوست آدم بزرگا!بخاطر همینه که آلرژی پیدا کردم به ادمایی مثل خودم.آدمایی که دوران شاد و باطراوت جوونی شون رو دارن ترک می کنن و می خوان وارد بعد جدی و سخت زندگی بشن.آدمایی که دارن وارد دنیای کثیف آدم بزرگا می شن.آره،به همشون آلرژی پیدا کردم،به همشون گیر میدم.هی گیر میدم که عوض شدن،هی گیر می دم که بزرگ شدن،هی گیر میدم حرف نمی زنن.اینطوری انگار که بخوام به اطرافیانم القا کنم که نه،من جزء شماها نیستم.اما هستم!!
پیوست:آدما بزرگا رو دوست ندارم.
قد بلندی داره،با اندام تقریبا باریک.چشم و ابرو مشکی،موهای گاه بلند،گاه کوتاه مشکی و دندونای ردیف سفید.و انگشت های باریک و بلند.یه مغازه داره،واقعا اسمش مغازه است.اما انتهاش یه اتاق کوچولو هم داره.اونجا نقاشی میکنه.اگه نقاشی نکنه،معلوم میشه اون اتاق پر تابلو هستش و جایی واسه نقاشی نداره.مهربونه.اجازه میده ساعت ها تو اون اتاقه و مغازهه وول بخوری.تابلوها رو زیر و رو کنی،به سلیقه ی خودت جابجاشون کنی.بعد وایسی و مدتها بهشون نگاه کنی.نگاه کنی،نگاه کنی،نگاه کنی...کم کم سلول هات شروع میکنه تکون خوردن.شروع میکنه به زنده شدن.روحت شروع میکنه شفاف شدن،ناخوداگاه تو چشمات برق میفته.بعد به تابلو ها دست میکشی،گاه هیجان زده میشی و بدون اینکه به طرفش برگردی،خیره به تابلوش می مونی و میگی:فوق العاده است،خیلی،خیلی،خیلی....گاهی شروع میکنه بعضی از تابلوهاشو برات توضیح میده،مفهوم خطوط رو،نقش رو،رنگ رو.گاهی می پرسه کدومشونو بیشتر دوست داری.اما نمی پرسه چرا؟باز بهت فرست میده،تابلوهاشو زیر و رو کنی.از رو نمی ری.تابلوهایی که زیر بقیه ی تابلوها موندن رو میکشی بیرون.تو تابلوها خودتو غرق میکنی.نمی دونم وقتی من دارم بین تابلوهاش نفس میکشم،اون چیکار میکنه....
پیوست:همیشه باید بدونم که وقتی روحم داره میمیره،یه سر به اونجا بزنم.دارم به معجزه اش ایمان میارم.
نه عاقلی به کمالم،نه جاهلی به تمامم
نه این،نه آن،نه جز اینم،در این میانه کدامم؟
هدایت از که بجویم،بصیرت از که بخواهم
که بوف کور تغافل نشسته بر سر بامم
تمام عمر دویدم،به مقصدی که نرسیدم
چه کارها که در آخر،بمانده نیمه تمامم
شروع های درخشان،بدون نقطه ی پایان
شبیه مطلع نابی،بدون حسن ختامم
شراب لطف تو باران،به کوه و دشت و بیابان
مرا چه حاصلی از آن؟که واژگون شده جامم!
«محمد رضا ترکی»
میشه با سرنوشت جنگید؟
میشه با سرنوشت جنگید؟
میشه با سرنوشت جنگید؟
میشه با سرنوشت جنگید؟
میشه؟ میشه با سرنوشت جنگید؟
میشه با سرنوشت جنگید؟
میشه با سرنوشت جنگید؟
پیوست:شاید بشه،اما من دیگه نای مبارزه رو ندارم. می خوام دستامو بگیرم بالا و تسلیم شم. می خوام به سرنوشت تن بدم.
باید دوازده باشه.هم اتاقی هام نیستن.پس خاموشیی در کار نیست.توی تختم به دیوار لم دادم و دارم به موسیقی گوش میدم.شاید بهتر باشه برم اون کتاب کوچولو رو از توی جیب کیفم بیرون بیارمو بخونمش،اما دلم نمی خواد.مدتیه هوس کتاب خوندن نمی کنم.بجاش شعره که مدام توی ذهنم وول وول می خوره!نمی ره بیرون،نمی خواد که بره.خسته ام.صبح که رسیدم رفتم سر کلاسو بعدشم تو خوابگاه شروع کردم شستنو سابیدن.هم اتاقی هم لطف کردن هی تشکر کردن پا به پای من!!!اما خسته ی شستن و سابیدن و کوفتگی راه نیستم.من خسته ی ذهنیم.من روحم خسته است.گاهی اوقات فکر می کنم روحم مرده.گاهی حس میکنم باید فاتحه ای براش بخونم!گاهی به این فکر میکنم چی روی سنگ قبرش باید بنویسم.گاهی فکر میکنم که برم سر قبرش،بهش بگم که دوسش داشتم،بهش بگم که حیف شد که مرد.اما من خسته بودم.شاید واقعا وقت مردنش بود.گفتم که، برای آرامش روحم زیر مشتی خاک سرد،باید فاتحه ای بخونم.