
پیوست: دارم فکر می کنم یکی بخواد از این پست سر در بیاره، چقد کارش سخته!!
به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد"
گفتم: " همیشه پیش از آنکه فکر کنى، اتفاق مى افتد
باید براى روزنامه تسلیتى بفرستیم"
نشسته بودم تَنگِ دلِ تُنگِ ماهیم، با خودم فکر می کردم کاش میشد این ماهی را در آغوش کشید. کاش میشد دستت را حلقه کنی دور باله های سبز-آبی اش. کاش میشد بدن لطیف و رنگینش را نوازشش کنی...
پیوست: چند شب پیش، خواب ماهیم را دیدم. خواب دیدم که نیمه شب است و من خوابم. خواب دیدم ماهیم شروع کردن بالا و پایین پریدن. انگار که ترسیده باشد، و ناگهان از تنگش پرت شد بیرون. و افتاد روی آن رومیزی سفید روسی. دلش می خواست فریاد بکشد، اما نمی توانست. انگار که کسی گلویش را گرفته باشد، و آنقدر بر روی آن رومیزی سفید روسی، بالا و پایین پرید تا جان داد...
پیوست ٢: زندگى ندارم که. از تنگ بیرون پریدنش، کابوس روز و شبم شده. این فسقل ماهىِ نازپرورده را دقیقا کجاى دلم بگذارم؟!
امشب از آن شب هایی است که خواب به چشمانم نمی آید که نمی آید که نمی آید. دو بار دوش گرفته ام. سه بار شام خورده ام. چهل صفحه از کتابِ بیلیارد در ساعت نه و نیم، را خوانده ام. ششصد و یک دفعه، رفته ام زل زده ام به حاج آقای درون تنگ و باهاش خوش و بش کرده ام. هزار و هشتصد و پنجاه و دو بار موزاییک های آشپزخانه تا اتاق خواب را گز کرده ام. و ده هزار و دویست و چهل و هفت بار، به همسایه ی بغلی که اسهال گرفته لابد، و هر نیم ساعت یکبار می رود دستشویی و خیش خیش آب دستشویی اش دیگر رفته است روی اعصاب، فحش هفت جد و آباد داده ام و یک عدد و نصفی هم قرص آلپروزولام کوفت کرده ام، اما فکر و خیال رهایم نمی کند که نمی کند که نمی کند. و وقتی این روح هایِ سرگردانِ فکر و خیالم، وول می خورند توی مغزم، دیگر وقتشان نمی شود که آن سیگنال خستگی، کوفتگی، خواب را بفرستند به چشمانِ نیمه باز من. و اینگونه من برای ده هزار و دویست و چهل و هشتمین بار فحش می دهم به خانم همسایه که از همه بی تقصیرترین است.
میدانی، خیلی خیلی سخت است روزی را ببینی که سطل زباله ات را گذاشته ای وسط آشپزخانه. و هر وقت که بخواهی آشغالی را بیندازی توی سطل، یک جعبه شکلات ببینی که تویش یک فندکِ غم انگیزِ لعنتی افتاده و کتابی که به هزار قسمت مساویِ یک در یک سانتیمتر جر خورده است. میدانی، دیدن این صحنه به مدت سه روز واقعا غمناک است. اما، اما، چند هفته ی پیش بعد از پانزده سال، دوست دوران دبیرستانم را دیدم. تعریف کرد که چطور با عشق ازدواج کرده. تعریف کرد که هفت سال است ام اس دارد. تعریف کرد که چطور همسرش هم ام اس گرفته است. تعریف کرد که چطور زمان هایی که هر دویشان دچار حمله می شوند، کودک هفت ساله شان گرسنه می ماند و هیچ کدامشان نمی توانند یک نیمرو بدهند دست طفل معصوم.
میدانی، می خواهم بگویم واقعا دیگر مهم نیست که صاحب آن فندک لعنتی، دارد توی آب های گرم درخشان شمال، جفت جفت، توی شکم همسرش بچه می کارد تا تیم فوتبالش را بسازد، یا در آب های سرد و سیاه جنوب، لابلای مرجان های کف دریا، کِز کرده و غمگین، خاکستر سیگارش را می تکاند به کاسه یِ "چه کنم چه کنم" اش. می خواهم بگویم همین که بیخ گوش من ام اس ندارد، خیلی هم خوب است. حداقلش این است که در خیالم، دختر مو فرفری ام، گرسنه نمی ماند.
اگر بروى به ماهى درون تنگت بگویى، عزیزم من دوستت دارم، لطفا نمیر، لطفا ترکم نکن. آنها مى توانند احساست را بشنوند. آنها گوش مى دهند. آنها ترکت نمى کنند. مى خواهم بگویم شعور ماهى ها خیلى بیشتر از آدم هاست. مى خواهم بگویم ماهى ها مى توانند نان شوند، ماهى ها مى توانند ایمان شوند، آن یک وجب پوست تنشان، مى تواند همه ى زندگیت شود.
من پارسال یه ماهى رو به خاطر مراقبت اشتباهم، کشتم. الانم دارم یکى دیگه رو مى کشم:( تعجب مى کنم چطور تا حالا خودمو به کشتن ندادم. حالا چه جورى نجاتش بدم؟ ماهیپزشک نداریم آیا؟! بیمارستان ماهى؟! جدى؟!
می دانی، اینجا خانه ی من نیست. خانه ی من یک باغچه ی بزرگ دارد. پر از گل های رز و آبشار طلایی. یک درخت نارنج دارد. یک حوض کوچک. آدم ها فکر می کنند آبی گرم، وجود ندارد. من اما می دانم، وجود دارد. درون حوضم را خودم رنگ کرده ام. آبی گرم. آشپزخانه ام رو به باغچه است. صبح ها آفتاب می تابد به پشت پنجره اش. به خاطر همین پشت پنجره ام را گلدان شمعدانی چیده ام با بنفشه آفریقایی. صبح ها آشپزخانه ام بوی دمنوش های مهرگیاه را می دهد. عصرها بوی قهوه. پذیرایی ام هم رو به حیاط است. به جای دیوار، پنجره ی قدی بلند دارد. رو به پنجره، یک میز کوچک گذاشته ام. با دو صندلی چوبی لهستانی. روی میزم، رومیزی روسی سفید انداخته ام. رویش همیشه یک گلدان کوچک گل است، و یک ظرف کوچک گلدار شکلات و دو فنجان گلدار انگلیسی. دیوار سمت چپ، کتابخانه است. عصرها می نشینم روی صندلی گهواره ای کنار کتابخانه ام. رو به پنجره، آرام آرام تاب می خورم و به صدای پیانو گوش می دهم. آخر نیم طبقه ی بالا، دخترم دارد پیانو می زند...