فلانم دهن این زندگى تخمى. والا

por que he nacido recientemente

هر چقدر جستجو می کنم درونم را، گوشه کنارش را، کنج پَستویش را، دیگر ذره ای، اثری، رد پایی از عشق نمی بینم. به جایش یک حفره ی بزرگ پیدا شده. یک حفره ی بزرگ تو خالیِ بی آزار. به جایش پول در می آورم. به جایش پول خرج می کنم. به جایش هر روز، جذب این و آن می شوم. جذب بوی عطر این یکی. قد بلند آن یکی. شوخ طبعی فلان یکی. آرامش درونی بهمان یکی. اندازه ی لحظه ای، ثانیه ای. به طول عمر لبخندی. و تمام می شود. پایان روزها که از سر کار برمیگردم، دستم را زده ام به زیر چانه ام، و خیره شده ام به حفره ی خالی بی آزارم. با هم چای می نوشیم. همدیگر را می بخشیم. من، حفره ی بی صدایم را. آن حفره ی بی صدا، من را. من ای که او را زاییده ام، دست خالی، تنها.

پیوست: با دقت که به زندگی آدم ها نگاه می کنی، می بینی، حفره زاییدن کار سختی نیست. اکثر آدم ها حفره زاییده اند. و پایان روز دست شان را زده اند زیر چانه شان، و با حفره شان، چای نوشیده اند و همدیگر را بخشیده اند. یک جورهایی باید گفت، حفره نزاییدن سخت است. این که تمام مدت بارت را درون شکمت حمل کنی، سخنی هایش را تحمل کنی و با محبت دستی به سرش بکشی....

انقد که مث مرد زندگى کردم، مى ترسم کم کم ریش و سیبیل هم در بیارم، زن هم بخوام بگیرم :/


پیوست: نخند! مطلب جدیه :/

قیچی را گذاشته ام بیخ موهایم. قلپ، یک قطره اشک سُر می خورد از گوشه ی چشمم. ده دقیقه ی قبل تصویر همسرش را دیده ام. تصویر همسر تنها عشق زندگیم. عشق گذشته ام. تنها کسی که من را پس زد. و حاضر نشد حتا یک ساعت من را دوست بدارد. حتا یک ساعت. من اما زل زد ه ام به تصویر خندان خودش و همسرش در ماه عسلشان. حسودیم نشده است اما دلم می خواست همسرش یک نفر خیلی زیباتر از این باشد. یا دلم می خواست همسرش یک نفر خیلی خوش پوش تر از این باشد. من مجبورم انقدر به ظاهرش توجه کنم، وگرنه که چگونه او یا هر کس دیگری می توانست مثلا فردی مهربان تر از من، برایش باشد!!! دلم می خواست به یک فرشته ی زیبا رخِ زیبا روح باخته باشم. منی که سالها حسرت یک دقیقه دوست داشتنش را کشیده بودم...

زندگی همین است دیگر.سهم من هم از این زندگی، فقط قیچی اش بود. مهم این است که بالاخره یک روزی همه چیز از خاطرمان می رود. 



خشکسالى بگیرد این کشور انشاالله!! هر وقت که باران ببارد من بى درنگ افسردگى مى گیرم. اساسا اجماعِ باران و چتر و من و یک عدد لاو، براى من یک ارزوى بر دل مانده است. همیشه من و چتر بوده ایم. گاهى باران هم بوده، اما بمیرد آن لاو، که هیچ وقت نبوده است! آن ولنتاین که رسما آینه ى دق من است. به راستی که این ماه، ماه غم من است. یعنى من یک کاره ى این مملکت باشم ماه بهمن را عزاى عمومى اعلام مى کنم. اعلام مى کنم همه جاى این شهر را پارچه ى سیاه بزنند! هر کس قلب و خرس و شکلات و گل بخرد یا بفروشد، چشمشان را در بیاورند و بیندازند کف جوب. اعلام مى کنم درِ همه ى کافه و رستوران ها را گِل بگیرند. اعلام مى کنم همه بروند بنشینند کنج خانه شان و خفه خون بگیرند حداقل این یک ماه را!! جلوى چشم من دست هم را نگیرند و زیر باران راه بروند و رسما چنگ بیندازند به این گلوى گرفته ى من.  

پیوست: پیوست قبلیم، خواسته ى قلبیم نبود. پاکش کردم. 

انقدر خسته ام که فکر مى کنى نکند  واقعا کوه کنده ام!

همین موقع هاى سال بود...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

un dia mas sin ti

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

توی آشپزخانه ام نشسته ام. روبروی پنجره. گوشیم، کنارم دارد فریدون فروغی می خواند. چای ترش تمشکم، سرد شده است. من دارم شالگردن می بافم. به رج سبز رسیده ام. رنگ سبزش را بیشتر از بقیه رنگ هایش دوست دارم. دینگ! روی صفحه ی گوشیم، اس ام اس اوست. "سلام عزیزم. خوبی؟". نگاهم در کمتر از دو ثانیه بر میگردد به رج بافتنیم. یادم می آید، به هفته پیش. که ذهنم آشفته بود. که آن خانم میهمان، به ام گفت بگذار فال قهوه برایت بگیرم. بی حوصله تر از آن بودم که اعتقادی به فال داشته باشم یا نداشته باشم. گفتم باشد. توی فالم یک مرد جوان پریشان حال بود، که نمی توانست از من دل بکند. از من پرسید، کیه؟ به اش گفتم تو باید بگویی، من که نمی شناسمش. کمی فکر کردم، واقعا چنین مردی نمی شناختم! یکبار دیگر دینگ! پیغام دوباره روی صفحه گوشیم نمایان می شود. خنده ام می گیرد. آن روز حتا یک ثانیه هم ذهنم به سمت او نرفت. خنده ام میگیرد که  چطور انقدر سریع محو شد. انگار که هیچ وقت وجود نداشته است. یادم آمد به یک ماه پیش. که گفت ببخشید عزیزم، ویرایش مقاله ام که تمام شود، با هم قرار میگذاریم که همدیگر را ببینیم. گفتم ببخشید که اصرار نمی کنم. گفت چه را؟ گفتم همین که یکدیگر را ببینیم. و تمام شد. اصلا نمی دانم شروع شده بود که بخواهد تمام شود یا نه. اما مطمئنم که تمام شد. از روی کنجکاوی، برای اعتقاداتم به فال قهوه، اس ام دادم که پریشان حالی؟! جواب داد: چی؟! باز خنده ام می گیرد. او همیشه موجود پرتی از مقوله ی دلتنگی بود. کاش میشد این متن را بدهم بخواند. به گمانم خودش بفهمد مقوله ی من نیز کدام است!! به رج سفید رسیده ام.می دانی، فکر کنم از رنگ سفیدش هم خوشم می آید. خوبی چای ترش، آن است که سردش هم خوب است.  

Rescata tu niño interior

بدبختیى دارم با خرِ درونم! 

دلم میخواست یکى بود، بغلم مى کرد. عجیب احساس ناامیدى دارم امروز.

میدانى، حتى اگر یک نفر باشد که قد بلندى داشته باشد و چشمان سیاه، و از آن عالى تر، دو تا چال گونه ى جذاب، و از آن عالى ترتر آقاى دکتر هم باشد، و از همه اینها عالى تر اینکه آدم بسیار صادق و راستگویى هم باشد، مى خواهم بگویم خیلى ممکن است اصلا آدم مناسبى براى یک ریلیشن شیپ ساده هم نباشد حتا. این را هم اضافه کنید به خواص ریلیشن شیپ ها، اینکه دکمه گُه خوردم، دارند. و خیلى ساده و سریع هم جواب مى دهد. این فکر کنم بهترین حسن اش است!

Siempre

قسمت عاطفى زندگى من، همیشه مزخرف بوده. همیشه. همیشه مزخرف بوده. همیشه همیشه. همیشه مزخرف بوده. همیشه مزخرف بوده. همیشه ى همیشه. همیشه!

تمام شده ها چند بار لازم است که تمام شوند؟

آخرین بار بود که برایت گریستم. قسم مى خورم که آخرین بار بود.