-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 شهریورماه سال 1382 22:31
استخوون مهره پشت گردنم درد میکنه... مغزمم گیج ویج میزنه و منگه... انگشت دستمم وقتی داشتم اون مودم کوفتی رو نصب میگردم، برید... پاشنه پامم که طبق معمول درد میکنه... این وسط گوشمم سوت سوت میکنه... اعصابمم که دو روزه قاط زده،هی داره گذشته رو یاد میاره... حوصله هم که اصلاً صحبتش رو ندار،مقدارش به صفر رسیده... بقیه نداره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1382 17:47
خدایا آرامش... سکوت...یا یه تن بی خیال به من عطا کن. خدایا یه اعصاب راحت...یه صبر ایوب...یا یه مشت محکم به من عطا کن. ... گفته باشم ها،اعصاب درست وحسابی ندارما...سر میزارم به بیابونا...مجنون بازی میشه ها... نگی بنده ناخلفیا... نگی نگفتیا...،حالا ببینم چه گلی به سرم میزنی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 شهریورماه سال 1382 19:38
"الهی قربونت برم... الهی فدات بشم... الهی دورت بگردم... ملوسک من... قربون چشای مشکیت بشم من..." من اینا رو به یه فُک سفید که روی صفحه desktop کامپیوتر مشتری بود،میگفتم.همه کسایی که اونجا بودن به دو نتیجه رسیدن: اول:من احتمالاً عقلم رو از دست دادم دوم:من فُک های سفید رو بیشتر از آدما دوست دارم... با کمال شرمندگی باید...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 شهریورماه سال 1382 07:31
میشه لطفاً یه ذره ملایم تر رفتار کنین... اصلاً ملایم تر پیشکش... میشه اینقدر زبر و کدر رفتار نکنین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1382 18:12
امروز میخوام یه ذره وراجی کنم.آره،مطلب امروزم رو گذاشتم ولی خب اونو دیشب نوشته بودم،امروز فقط publish کردم. الان من،یه گوزن شاخدار واقعی شدم.از بس که چیزای تعجب انگیز دیدم... امروز وبلاگ خوندنم گرفته بود.از وقتی که بابایی مریض شده بود نرسیده بودم تو اینترنت فضولی کنم... خلاصه،طبق معمول همیشه اول رفتم سراغ وبلاگ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1382 14:29
نمی دونم ساناز رو یادتون هست یا نه،قبلا در موردش نوشته بودم.دیشب داشتم باهاش حرف میزدم،در واقع داشتم باهاش درد دل میکردم.بهش گفتم: ساناز،یه جورایی احساس بیهودگی میکنم،بی انگیزه بودن،بی هدف بودن.ساناز هم بی موقع شوخیش گرفته بود(مثل همیشه)حالا وسط حرف های جدی من،برگشته میگه:لابد داری عاشق میشی.منم خیلی راحت(درست مثل...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1382 20:09
بعضی وقتا از شخصیتی که دارم وحشت میکنم.بعضی وقتا از این که میتونم چنین راحت احساساتم رو پنهان کنم احساس تنفر میکنم.از این ظاهر چنین متظاهر احساس انزجار بهم دست میده.عذاب وجدان میگیرم وقتی ریاکارانه و مهربون در برار کسانی که ازشون تنفر دارم به خودم میگیرم،انگار که سالهاست که از صمیم قلب دوسشون دارم.بعضی وقتا برای کنترل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1382 22:21
چی؟؟؟!!! مُردم؟؟؟!!! نه بابا … بادمجون بم که آفت نداره.!! کارت اینترنتم تموم شده بود.!! والا …
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 شهریورماه سال 1382 15:36
من در حسرت سنگ شدنم. من با تمام وجود سنگ شدنم رو آرزو میکنم. روح شیشه ای من در طلب سنگ شدنه. جسم متحرک من در طلب مجسمه شدنه. من هیچ وقت از سنگی شدن نترسیدم؛ من همیشه از شکسته شدن این قلب شیشه ای ترسیدم. همیشه … همه جا … همه وقت … و تا آخر عمر این ترس با منه؛ چون فقط من میدونم که حسرت سنگ شدن به دلم میمونه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 شهریورماه سال 1382 13:08
میدونید سهراب در مورد پدرش چی گفته؛ ((پدرم نقاشی می کرد. تار هم می ساخت؛تار هم می زد. خط خوبی هم داشت.)) “صدای پای آب” سهراب پسر چنین پدری بوده. راستش رو بخواین من بیشتر از اینکه به سهراب حسودیم بشه؛به بابای سهراب حسودیم میشه.آخه آدمم این همه هنرمند میشه. نمیخوام فکر کنین که دلم میخواست بابای سهراب؛بابای من بود.چون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 شهریورماه سال 1382 14:48
حالا فرزانه و مریم به جهنم؛اما دیگه دوست ندارم کس دیگه ای بدونه دنیای درون من همینیه که توی وبلاگم می نویسمش. مریم و فرزانه؛من قبلاً به شما هشدار دادم که آدرس وبلاگ منو به کسایی که من میشناسن؛ندین.امیدوارم یادتون مونده باشه.راستی دلمم براتون یه ذره شده.کاش یه برنامه prolog دیگه داشتیم.آخ … فرزانه الهی برات بمیرم که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1382 23:09
-1اِ … اِ … من نمیدونم چرا mail مهم هام؛سر از Bulk در میارن … همه تبلیغها سر از Inbox … -2 امروز حسابی حال این آقای پر مدعا رو گرفتم؛در CD ROM رو باز گذاشته بود؛منم با سرعت از کنار در CD ROM گذشتم؛آقاهه پررو پررو برگشت گفت اگه CD ROM شکسته بود چیکار میکردید؛منم بهش گفتم:من که کاری نمیکردم؛اما اونی که درش رو باز گذاشته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1382 20:10
-1وای … وای … نه به این خانم گ که اینقدر تند تند حرف میزنه؛نه به این پسره شاسکول که اینقدر شل شل و کشدار حرف میزنه.آدم میخواد با پشت دستش … (به علت بد آموزی سانسور میگردد) -2 امروز منحوس ترین روزی بود که توی شرکت داشتم؛یعنی بقیه هم داشتن.یه case رو با چهار تا مادربرد مونتاژ کردیم؛آخرش هم هیچ کدوم نتیجه نداد و همه رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1382 22:10
میدونید؛من همیشه فکر میکردم توی شرایط سخت کم میارم.اما نیاوردم. میدونید؛من فکر میکنم وقتی مجبور بشی؛هم تحمل میکنی و هم نمیتونی که کم بیاری … این که دختر لوس بابا چه جوری تا اینجاش رو طاقت آورد؛خودشم نمیدونه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1382 16:14
کوفتگی … خستگی … افسردگی … درموندگی … آخه به اینم میگن زندگی؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 شهریورماه سال 1382 15:31
((من به تنهایی خود معتادم)) فروغ باید اینو میگفت؛ به نظر میاد این درست تر باشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 مردادماه سال 1382 13:25
شخصیت های کارتونی؛شما رو یاد کسی میندازه؟ یادم میاد؛یه رو توی مدرسه بنفشه خدا بیامرز(آخه ازدواج کرده)به صرافت افتاد که واسه بچه ها اسم بذاره.بنفشه بچه خیلی شر و با حالی بود؛به خاطر همین اسم یک عالمه جک و جونور زشت و بی ریخت رو روی بچه ها گذاشت.اسم زُمبه رو گذاشت روی زهره.زهره(من و زهره 7 سال بغل دستی هم بودیم) دختر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1382 14:57
ای بابا … یه ذره سنگین باشین؛رنگین باشین؛متانت داشته باشین.آخه قرمز و صورتی هم شد رنگ لباس … . پسره جیغ … با اون طرز صحبت کردنش؛چقدر هم احساس خوش تیپی و صمیمیت میکنه. حیف که آدم جلفی نیستم؛وگرنه اساسی حالش رو میگرفتم … دهه … بعضیا واقعاً تربیت لازم دارن …
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1382 16:02
عزیز من؛جان من؛این روحه؛این احساسه؛این یه شیشه نازکه.هی این سنگ رو برندار بکوبون بهش … خرد و خاکشیر میشه ها … چیزی ازش نمیمونه ها …
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مردادماه سال 1382 15:54
عجیبه … کسی نمیخواد بیاد بپرسه؛خَرم به چند من؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مردادماه سال 1382 22:20
من میترسم … من خیلی میترسم … من با تمام وجودم میترسم. من نگرانم.. من خیلی نگرانم … من با تمام وجودم نگرانم. من تمام سعیم رو میکنم که کم نیارم؛من همه تلاشم رو میکنم که تحمل کنم؛اما …
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مردادماه سال 1382 21:22
چقدر دلم واسه وبلاگم تنگ شده.نمیرسم بیام اینجا؛سه ذره وراجی کنم. بابا حالش خوبه؛بذارید بگم چه بلایی سر بابام آوردن: این دکترها به اندازه بز شعور ندارن(شما هم اگه این بلا ها رو سر باباتون میووردن؛همینقدر با ادب میموندین)این بابای مظلوم ساده من؛سالم رفت بیمارستان؛منفجر شده بَرِش گردوندن.بابا رفت قلبش رو تست کنن؛از مغزش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مردادماه سال 1382 07:25
بابای من حالش خیلی بهتره؛بعداً میام توضیح میدم …
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مردادماه سال 1382 22:47
امروز درست از ساعت 8 تا ساعت 4 بعداز ظهر وایساده بودم و از این کامپیوتر به اون کامپیوتر فرستاده میشدم.(حالا فکر نکنید داشتم شق القمر میکردم؛نه بابا همین مونتاژهای ساده بود … ) عصر مامانی گفته که بابا باید بیمارستان بمونه؛منم دارم میرم پیشش؛شاید فردا شب برگردم.توی این هیری ویری؛ندا فیزیک بلد نبوده یادش دادم.برای امشب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 مردادماه سال 1382 20:16
-1 بابا جون من؛خانوادگی که نمی یان کامپیوتر رو تحویل بگیرن؛ماشاالله که همه هم سه یا چهار تا بچه دارن؛(من نمیدونم کنترل جمعیت پس چی میشه … ).با احتساب والدین محترم؛خودش کلی میشه … -2 مرد گنده خجالت نمیکشه؛6 تا سی دی بازی ور داشته آورده که براش نصب کنیم؛تازه عجله هم داره … . -3 امروز سه بار واسه یه خانمه ای؛ویندوز xp...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مردادماه سال 1382 18:33
من احمق هنوز نمی تونم به خودم حالی کنم که بابا جون؛همه آدما پاک و معصوم و مقدس نیستن؛ دیشب یه نفر با سکوتش؛خیلی راحت گند زد به اعصاب من.اونقدر ساده و راحت که خودم داشتم علاوه بر عصبانیت از تعجب هم میمردم.اما بدیش اینه که اگه به سرش زد وبلاگ منو بخونه؛شاید متوجه بشه منظور من؛اونه.البته بدیش به خاطر اون نیست که ممکنه از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مردادماه سال 1382 13:21
-1 بقیه دیروز: یه نگاه معصوم؛یه صورت موش مرده(نه موش خورده؛چون معنی شون خیلی با هم فرق داره)؛میتونه یه فرد رو وادار به معذرت خواهی کنه؛حتی اگه اون فرد؛در اون گناه هیچ تقصیری رو مرتکب نشده باشه.و این موضوع اهمیتی نداره اگه اون موش مرده؛یه کارآموز فسقلی باشه و اگه اون فرد؛مدیر عامل یه شرکت بزرگ کامپیوتری باشه؛روی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1382 13:13
یه استرس مزخرف منو گرفته بود؛به خاطر اینکه 12 ساعت بعد باید وارد یه محیط ناآشنا میشدم؛دچار ترسی عذاب آور شده بودم.عذاب آور چون مدام خودم رو سرزنش میکردم که ابله کوچولو از چی می ترسی؟بابا به یکی از همکاراش گفته بود که روزی که میرم کارآموزی؛همراه من بیاد؛تا راه رو از چاه نشونم بده.از اینکه بابا از قبلاً در این مورد با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1382 13:56
-1به نظر شما من سِت اتاقم رو چه رنگی کار کنم:آبی یا سبز؛شایدم بد نباشه صورتی کار کنم.هوم؟؟؟؟؟ آخ یادم نبود که کامنت نداریم.اَه … واقعاً که … . -2 ما داریم اسباب کشی میکنیم به یه خونه دیگه.مامان هم این دو روزه هی رفته پایین زیر زمین و به قول خودش جهیزیه خودش و مامانش و مامان بزرگش و بچه هاش رو آورده بالا تا سر و سامونی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 مردادماه سال 1382 13:25
دل من سکوت میخواد؛ سکوتی سرد و سنگین … دل من آرامش میخواد؛ آرامشی گرم و ابدی … دل من بارون میخواد؛ بارونی تند و طولانی … دل من جنگل میخواد؛ جنگلی سبز و امن … دل من جاده میخواد؛ جاده ای هموار و بی انتها … مدت هاست که مهتاب صورتم رو نبوسیده؛ مدت هاست که ستاره ها برام چشمک نزدن؛ مدت هاست که سرانگشتای من گونه ماه رو نوازش...