-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 مهرماه سال 1382 13:04
لازم میدونم که یه چند تا نکته در مورد مطلب دیروزم بگم: ۱- اگه اینقدر مطلبم رو هول هولی نخونده بودین،متوجه میشدین که من یه داداش واقعیه هم سنو سال خودم میخواستم نه یه جینگیل بچه ی شرِ ونگ ونگو... ۲- دوستان فرمودن اونی که من میخوام غول چراغ جادو هستش نه داداش!!!!!حالا که فکرش رو میکنم میبینم فکر بدی نیست و چرا خودم به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 مهرماه سال 1382 14:02
آقا قبول نیست....من نمیخوام...من اعتراض دارم...منم داداش میخوام...یه داداش واقعی...یه داداش هم سن و سال خودم...یه داداش شیطون و مهربون...یه داداش دلسوز که وقتی بهش گفتم برو فلان کتاب رو برام بخر،بدو بره بخره...یه داداش که یا تمرین های منو حل کنه یا من تمرین های اونو حل کنم...ندا نمی تونه داداشم باشه....من اعتراض...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 مهرماه سال 1382 21:57
فقط خانم های بالای 18 سال بخونن(البته زیر 18 سال هم میتونن بخونن ولی به دردشون نمی خوره): خانمهای محترمی که گواهینامه رانندگی گرفتن،الان قوانین جدیدی بر نظام رانندگی حکم فرماست.اون آیین نامه که امتحانش رو دادین به درد این میخوره که بذارنش لب کوزه و آبش رو بخورن.بنابرین اگه میخواین تصادف نکنین باید آیین نامه جدید رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 مهرماه سال 1382 14:26
... منم من،سنگ تیپاخورده ی رنجور. منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور. نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگِ بیرنگم. ... اخوان ثالث .................................................................. از این که میدیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم عصبی شده بودم.خون هیچ جوری بند نمی یومد...هر چقدر باند رو روی دستش فشار میدادم تا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1382 12:59
هیچیم هیچیم و چیزی کم ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید وز اهل عالم های دیگر هم یعنی چه پس اهل کجا هستیم؟ از عالم هیچیم و چیزی کم،گفتم. غم نیز چون شادی برای خود خدایی،عالمی دارد نور سیاه و مبهمی دارد پس زنده باشد مثل شادی،غم ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم و مثل عاشق،مثل پروانه اهل نماز شعله و شبنم اما هیچیم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مهرماه سال 1382 21:26
خب این عکس رو از راه و روش و اصول خودش اینجا گذاشتم(از روش اختراعیم نیست).بنابرین اگه دوباره نمی بینین عیب از فرستنده نیست.بهتره به گیرنده های خود دست بزنید... در ضمن: 1- کسی حق نداره بیاد بگه این عکس خوشگل و ناز و ملوس و لطیف نیست. 2- کسی حق نداره از اینجا بره بدون اینکه بگه این عکس چقدر خوشگل و ناز و ملوس و لطیفه....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مهرماه سال 1382 21:37
روزنامه ها دم در ریختن،یه کمی جلوتر کتاب ریز پردازنده افتاده،هنوز بازه و یه مداد هم افتاده روش...وسط اتاق دفتر نرم 1 و 2 با دفتر گزارش کار آموزی افتاده...کنار کتابخونه هم سی دی های دیپلمات افتاده...در کمد بازه و کنارشم جانماز هم همین طور...روی شوفاژ هم حوله و پاکت جوراب و سه تا کتاب دیگه ...روبان های مخملی با تنگ ماهی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مهرماه سال 1382 23:09
الان با کمال تعجب بسیار زیاد دیدم که روش اختراعی بنده جواب داد.من برم یه جیغ سرخ پوستی بکشم بیام یه دقیقه بعد: این عکس تمام انگیزه من برای سر و کله زدن با اون سایت های مزخرفه.من عاشق این دخترک شیرین هستم .............................................. ۷ ساعت بعد: نتیجه گیری اخلاقی: ۱-تنبل همیشه مخترع نمیشود؛بعضی وقتا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مهرماه سال 1382 22:44
خسته ام...خیلی...فردا دفاع گزارش کارآموزیمه...استاد مشاورمون بهم واسط رو نداد،گفت باید با نرم2 هم نیاز کنم.دنبال دردسر نگرد،مجبور شدم به جاش معماری پیشرفته بگیرم با اون استاد عصبی بی نزاکت...شنیدین میگن تنبل مخترع میشه،منم امروز جو زده شده بودم و میخواستم روش جدیدی رو بکشفم یه عکس رو از هارد mail دادم به خودم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 مهرماه سال 1382 23:25
خب چی بگم.امروز روز جالبی نداشتم.یه روز کسل کننده و بی خاصیت(حالا انگار روزه کپسول یا قرص بوده که باید خاصیت داشته باشه). بعد از publish کردن مطلب دیشبم،تا نیمه شب کتاب اخوان رو میخوندن،خوشبختانه شعراش رو دوست داشتم.یادمه دفعه آخر که کتاب شعر شاملو رو خوندم،چنان تو ذوقم خورد که اون روز رو حسابی دمغ بودم(خاک تو سر من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 مهرماه سال 1382 23:45
1-وقتی اطمینان ندارین که دیسکت start up تون درست ریخته نشده،یهو قدرت ریسک پذیریتون بالا نره ،که عاقبتی به جز منفجر شدن ویندوزهاتون نداره... 2-وقتی کار گزارش کارآموزیم تموم شد اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه جایزه برای خودم بخرم(بابا این مامان بابا که تحویل نمیگیرین،منم که لوس و ننر...)خلاصه امشب تا صبح کار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1382 19:11
بدانید و آگاه باشید که اگر چند روزی شَرم کم شد،نمرده ام بلکه به بیماری اعتماد به نفس بیش از حد دچار شده و اقدام به مهندسی نموده و ویندوزهای خود را ترکانده ام. ناراحن نباشین(وای وای..چه اعتماد به نفسی دارم من!!)...بر میگردم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 مهرماه سال 1382 22:25
عجب غلطی کردم که واسط رو گرفتم،10 نمره پروژه!!!!!!!!!چه خبره؟؟؟!!!حالا دات نت رو از کدوم گوری یاد بگیرم.....اِ اِ اِ ..تو رو خدا نگاه کن،چرا این جامدادی و کیفم کثیف شده.!!وقتی مجبور شدی هی بشوریشون،اون وقت چشمت کور میشه،دیگه با کلاس بازیت نمیاد،آدم میشی(زهی خیال باطل...).....پس من کی میرسم ته این اتاق رو جارو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مهرماه سال 1382 22:16
وای که امروز چقدر از خوندن وبلاگاتون خندیدم: silvery 1 جون که بعد عمری سوار اتوبوس شدن، سر یه مشت آدم محترم داد زدن.البته اگه من جای اون آقای مهترم بودم،یه ذره بیشتر تشکر میکردم.من حدس میرنم که اون آقای مهترم در آینده به گروه آقایون محترم بپیونده... 2- فرزانه جونمم که دیگه هیچی.واقعاً دیگه داشتم از خنده منفجر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 مهرماه سال 1382 20:46
1- من نمی دونم ...یعنی مریم اونقدر خنگه که فکر کرده من اونقدر خنگم که نمی فهمم منظورش من بودم یا واقعاً منم یکی از اون آدمهای متحرک مجسمه ای بودم...با همه این تفاصیل دلم واسه اش تنگ میشه.. 2-باز این دانشگاه شروع شد و این سر دردهای منم شروع شد... امروز سر کلاس شبکه همش خط تمرین کردم.چقدر خوبه که کلاس خلوته و این پسرا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 مهرماه سال 1382 15:31
امروز روز فوق العاده ای بود. منو تصور کنین که وسط اتاق نشسته باشم و چهار طرف من کوهی از کتاب تلنبار شده باشه...همه ی کتابام بودن،حتی اولین کتابم رو که دو سالم بود،خریدیمش(چه رویی دارم من،من دقیقاً یادمه که چه جوری کتاب شنگول و منگول رو از پسر همسایمون قاپیدم.مامانش کتاب رو برامون خوند،اما همین که پسره خواست کتابه رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 مهرماه سال 1382 00:38
من چه ساده ام،من چه خامم،من چه ابله ام،من چه راحت در مورد دیگران تصمیم میگیرم، من چه راحت در موردشون قضاوت میکنم.من چه راحت اظهار نظر می کنم،من چه راحت زر میزنم،من چه راحت با احساسات دیگران بازی میکنم،من چه راحت راسخانه به عیب جویی از اونا میپردازم،من چه راحت دیگران رو میرنجونم،من چقدر بیخودی رکم،من چقدر بیخودی ور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1382 22:18
سه روزه کار آموزیم تموم شده،روز اول تماماً به خرید کردن گذشته،روز دوم به گوش دادن و پاک سازیِ تمام آهنگ های روی کامپیوترم گذشته و امروز... کارتن ای کی یو سان یادتونه.اون جاییش که برای تنبیه تمام اون سالن بزرگ رو دستمال میکشید.منم امروز همین کار رو کردم،البته نه برای تنبیه،برای فکر کردن.خب هر کسی یه روشی برای فکر کردن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مهرماه سال 1382 23:11
روی صندلیم نشستم.دارم روش تاب میخورم و به آهنگ از کرخه تا راین گوش میدم.مامان اومده تو اتاقم.میگه گزارش کارآموزیت رو نوشتی؟ نوک انگشت پام رو به زمین تکیه میدم و یه چرخ کامل میزنم و میگم:حسش نیست.یاد گذشته افتادم،دو سه ماه پیش...میچرخم و زمزمه میکنم:حسش نیست،حسش نیست.حسش نیست...یادم میاد من این جمله رو قبلاً نشنیده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1382 23:28
من خوب: -فرش طرح گبه -کیف -مانتو -جوراب -شلوار لی -جامدادی -مقنعه -خودکار صورتی و بنفش -کمپوت توت فرنگی -کتاب همراه با کامپیوتر --کفش -... من بد: حالا منظور... من خوب: همه شون خرید امروزت بودن... من بد: که چی حالا... من خوب: تو همه اینا رو نداشتی؟؟... من بد: حالا.... من خوب: مسخره...هر چی میخوای با ادب باهاش حرف بزنی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1382 23:57
ای داد...ای بیداد....آی هوار...آی فریاد...آی فغان...آهای کمک...آهای help مثل اینکه کم آوردم یا نه،فکر کنم منم دلزده شدم.شایدم افسرده شدم.دیگه نوشتنم نمی یاد.دیگه حوصله اش رو ندارم.میخوام ولش کنم.آره... الان تصمیم گرفتم که دیگه خداحافظی کنم.برم دیگه...در اینجا رو تخته کنم....آره همین کار رو میکنم.......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1382 00:01
عجیبه...من که همیشه وراجیم میومد و یه چیزی برای گفتن داشتم.فکر کنم بلایی سرم اومده.یادم نمیاد،دیروز سرم به جایی خورده باشه. بدون مقدمه: چند تا ضرب المثل بامزه: 1-دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید(این که من وبلاگ های شما رو دوست دارم و ازشون خوشم میاد؛یعنی اینکه من دیوونم،البته دور از جون شما!!!!! اوهوی...شوخی کردما،یهو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 شهریورماه سال 1382 09:38
1-من نمیدونم این مورچه ها چه جوری از اتاق من سر در میارن!!!!!!!!هر چی من چشام رو قلمبه کردم و دنبال یه ذره مواد غذایی گشتم و هی دنبال این چهار تا مورچه راه افتادم که خونه ای،لونه ای،سر نخی،چیزی.. پیدا کنم،نشد که نشد... 2-تمام هارد من کپی شده روی هارد زهره،تمام هارد زهره هم کپی شده روی هارد من.البته اشتباه نشه ها،اینا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1382 23:32
چقدر من اتاقم بهم ریخته است.من چقدر خوشم اومد که به تک تک پیرهن و لباسام کاور کشیدم.من چقدر چیزای سِت رو دوست دارم...امروز من توی شرکت،توی قسمتی که کار میکنم،دو ساعتی تنها موندم.آخه یه عده رفته بودن مسافرت،یه عده هم مرخصی.چقدر یه عالمه کار داشتن و به کار بقیه سر و سامون دادن،بامزه ست.....دو تا از دوستای ندا امروز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1382 23:05
1-خیلی بامزه است،آدم بره تولد دختر خاله اش،تمام مدت همه بزنن و برقصن و تو محکوم به فیلمبرداری باشی.اون وقت تو آخر کار بی شرمانه و خیلی دیسیپلین جلوی خودشون،ادای رقصشون رو در بیاری. حالا نمیخواد لوس بشین و کار یاد بگیرین.(برای این که جنس این دخترا رو من میشناسم؛همه شون سر و ته از یه کرباسن.)لازم به توضیحه که مهمونی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1382 23:17
دیگه دوسم نداره،باهام قهر کرده و خودشو بهم نشون نمیده.... اصلاً ازم دور شده.بعضی شبا که صورتش از پشت آسمون بیرون میمونه،هر چی روی انگشت پام وایمیستم و دستم رو به طرفش دراز میکنم که بگیرمش،اصلاً نمیشه . قبلنا وقتی میخوابیدم سرش رو از لای پنجره میاورد تو و اون قدر روی صورتم قایم موشک بازی میکرد تا چشمام رو باز کنم و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1382 20:53
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 شهریورماه سال 1382 13:38
آره، کم آوردم... آره خسته شدم... از این خونه در هم بر هم خسته شدم از این بی سر و سامونی خسته شدم از این گل کار و خشت مال و نجار و بنا خسته شدم از این اتاقم که سه روزه که خالیش کردیم تا بیان موکتش کنن خسته شدم از این که هر شب باید روی زمین بخوابم، خسته شدم از این که هر روز،هر ساعت، هر دقیقه باید این کامپیوتر رو از این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 شهریورماه سال 1382 14:38
من دیشب با مامان و ندا نرفتم عروسی،اونم فقط به خاطر این که فکر میکردم صبح زود باید برم شرکت.تاریخ و زمان و حساب کتاب از دستم در رفته.من نمی دونم چرا اینقدر الکی مجنون بازی در میارم.مثلاً همین دیروز،قرار بود اون،" یکی "دیروز لینک بشه اما من یادم رفت.به هر حال ماهی رو هر وقت از آب بگیرن تازست.خب یکی ... 12 ساعت بعد.......
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1382 22:18
یکی اومد گفت:یالا پسورد وبلاگت رو بده،کارش دارم(راستش رو بخواین تقریباً دستور داد!!!!!!!!).بعدشم غیر مستقیم گفت که وبلاگم خیلی بی ریخته.(واقعاً مرسی...).سر تغییرات هم اصلاً تفاهم فکری نداشتیم.مخصوصاً این counter جدیده.از اون اصرار از من انکار...آخرشم همینی شده که میبینید.باید اذعان کنم که این جینگیل وینگیل ها،اصلاً...