-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 آبانماه سال 1382 16:16
و حالا مریم،همون طور که نوشته های دیروزم رو خوندی،امیدوارم نوشته های امروزمم بخونی: مریم معذرت میخوام... نمیگم عصبانی نبودم ولی مریم باور کن من دچار عصبانیت آنی و زود گذر شده بودم.باور کن اگه نیم ساعت دیر تر مشغول نوشتن شده بودم امکان نداشت دیگه اونا رو بنویسم.برای اینکه آتیشم خوابیده بود.... باور کن هر کی دیگه جای تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 آبانماه سال 1382 22:58
میدونید من از ساعت 6 صبح تا حالا هزار دفعه اینا رو بلند بلند و تو دلم خوندم: "خونشون در داره، در خونشون کلون داره، حیاط داره، ایوون داره، اتاقش تاقچه داره،حیاطش باغچه داره، باغچه که داره گل گلی، کنار حوضش بلبلی، لای لای لای" .. لای لای لای....لای لای لای.........(بیشتر از هزار بار این خط تکرار شود) آی من با این آهنگه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 آبانماه سال 1382 23:11
اینا نتیجه ی وبگردی امروزم هستن: 1- یاس سفید :میدونید این وبلاگ از نظر ظاهری خیلی به نظرم تک اومد.رنگ زمینه ی این وب بادمجونی رنگ بود که در اون رنگ های صورتی،یاسی و بنفش استفاده شده بود.هم خیلی تک بود و هم خیلی سِت... ۲- من و هیلا :این وب رو با اشتیاق تمام خوندم.نویسنده اش خیلی راحت و بی تکلف مینویسه.درست برعکس چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 آبانماه سال 1382 21:53
بنده امروز به تیم ملی والیبال دانشگاهمون دعوت شدم.پس فردا اگه دیدین تیم ما تو جهان اول شد،بدونید و آگاه باشید که استعداد و کمالات بنده بوده(کمالات این وسط چه ربطی داشت!!!!!!). **توضیح:بد نیست آدم بعضی وقتا خودش رو تحویل بگیره،برای روحیه طنزش مفیده....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 آبانماه سال 1382 22:45
دیشب ساعت یک،نشسته بودم و داشتم آروم ونگ میزدم.یاد بدبختیهای سه ماه پیشم افتاده بودم.همون موقع ها که بابا سکته کرده بود.یاد همون موقع که بعد از سه روز، این موضوع رو خیلی سربسته بهم گفتن،یاد اون موقعی که توی 6 ساعت،600 تا بشکه اشک ریختم و بال بال زدم.یاد اون موقع که اینقدر کنار اتاقم نشستم و ونگ زدم تا بهم خبر دادن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 آبانماه سال 1382 22:59
ساعت 9 هست.از جام میپرم.زیر لبم شروع میکنم غرولند کردن:"خرس تنبل.خجالتم نمیکشه تا این وقت روز خوابیده.شنبه هم لابد میخوای به استادت بگی:خوابم برد،نتونستم خودم رو برای کنفرانس اماده کنم"....میپرم تو آشپزخونه."پنج دقبقه بیشتر وقت نداری صبحانه بخوری".یه استکان رو آب میکنم و میذارم توی مایکروفر.از توی قفسه یه چای کیسه ای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 آبانماه سال 1382 23:56
امروز وقتی سوار اتوبوس شدم که برم دانشگاه یه نگاه به خودم انداختم.کفش سفید،شلوار لی آبیِ روشن،مانتوی صورمه ای،یه ژاکت صورمه ای و یه کیف سبز روشن...وسط اتوبوس شروع کردم هرهر به خودم خندیدن....امروز برای تنوع مانتو و شلوار و کفشم رو عوض کرده بودم اما چون عجله داشتم یادم رفته بود کیف مشکیم رو بردارم و حالا داشتم به تیپ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 آبانماه سال 1382 22:01
امروز کتاب "قصه ی من کلاغی ندارد رو خوندم".اشعار شهرام بهمنی پر بود از کلمات گریه و کلاغ.زیادی نوگرایی داشت.خوب برای من،مدل جدیدی از شعر بود.ولی به دلیل زیادی سپید بودن شعراش خیلی بهم نچسبید.(لابد میدونید شعر سپید چه جور شعرایی هستن).... از تنفر زیادی که از این درس معماری دارم،نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم؟کنفرانس هم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 آبانماه سال 1382 22:23
سرم درد میکنه... مامانم داره داد میزنه :بچه بیدار شو،دانشگاهت دیر شد.من توی دلم گفتم:خوابم میاد.مانی به در اتاقم میزنه تا از خواب بپرم.داره نق میزنه که چقدر باید صدات کنم.اما من خوابم میاد.مامان همیشه پیروزه...با بی میلی زیادی میرم دانشگاه.استادمون نمیاد.حرص من و دوست جون خیلی در اومده.آخه فقط همین کلاس رو امروز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آبانماه سال 1382 22:57
من از اول هم میدونستم که فرزانه جون،تو عقلت پاره سنگ برمیداره.آخه فیزیولوژی(یا یه چیزی تو این مایه ها)هم شد رشته که به خاطرش پا شدی رفتی شیراز...البته اصلاً تقصیر تو نیستا،عیب از شانس گند منه که هر کی رو که دوست دارم،با سرعت هر چه تمام تر ازم دور میشه......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 آبانماه سال 1382 22:56
1- هیچ چیز مفتضح تر از این نیست که موقع افطار توی خیابون ها وِیلون باشی و بال بال بزنی که یه جنبنده(از قبیل تاکسی،اتوبوس،فرغون،الاغ...)پیدا بشه و تو رو توی خونه پرتت کنه... 2- جدیداً ریاست دانشگاه ما رو به یه خانمی دادن....امروز که تربیت بدنی داشتیم،یه عده از بچه ها جمع شده بودن و در این مورد بحث میکردن.یه عده میگفتن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 آبانماه سال 1382 15:33
1- آنچه که دیروز گذشت: دیروز صبح مثل خر ظرف شستم و زمین سابیدم،بعد از ظهرشم مثل ابر بهاری ونگ زدم.شب هم از ساعت 7 تا 9 ،تک تک مهمون هامون رو همراهی کردم و اون وسط باهاشون شلنگ و تخته انداختم.بعدشم مراسم آشغال جمع کنی از دور و اطراف خونه داشتم. ۲- امروز صبح تا حالا(ببخشید،از ظهر تا حالا،آخه امروز تا لنگ ظهر خوابیده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1382 23:57
برام عجیبه...نمیدونم چرا به خاطر خیط کردن اون پسره،چرا تا حالا عذاب وجدان نگرفتم!!!! من و دوست جون و دو تا دیگه از پسرا چون جلسه اول آزمایشگاه نرفتیم،بالاجبار برای انجام آزمایشها توی یه گروه افتادیم.بماند که هر دو طرف چقدر تلاش کردن که گروه بین گروه های دیگه پخش بشن،اما استاد ما یه پا داشت.این جریانی که میخوام بگم این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آبانماه سال 1382 20:50
--- دعوای من با من:: -- از صبح تا حالا ذهنم مشغوله.نمیتونم بفهمم که حدسی که زدم درسته یا نه؟؟؟هیچ جوری حل نمیشه!! -- استاد چانگ شما که میگفتی کاش نمیتونستی چیزی رو حدس بزنی تا همه چیز برات هیجان انگیز باشه.پس چی شد حضرت والا... -- تو یکی خفه...هی به این مغز من سرکوفت میزنی...به تو چه اصلا...قوز بالا قوز... -- اصلاً...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 آبانماه سال 1382 22:34
واقعاً عجب آدمایی هستینا!!!!!!!!!!!!!بعضیاتون اصلاً تو یه مود دیگه هستین،یه جا دیگه سیر میکنین و هر طور که دلتون میخواد از هر چیزی برداشت میکنین(حالا اینا رو گفتم،آخه جریان داره) ما بعد از قاط زدنمون،پیش خودمون گفتیم یه چند روزی وب ننویسیم ببینیم میمیریم یا نه؟؟؟؟.تا اینکه چند تایی واسه ما mail زدن و من مجبور شدم بیام...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 آبانماه سال 1382 22:23
اصلاً دلم نمیخواد بیام اینجا غر بزنم.اصلاً دلم نمیخواد بگم دوباره به پوچی رسیدم.اصلاً دلم نمیخواد بگم دوباره حالم از خودم بهم میخوره.اصلاً دلم نمیخواد بگم از این زندگی حالت تهوع بهم دست میده.باور کنید اصلاً دلم نمیخواد..........اما وقتی همین نیم ساعت پیش کنار اتاقم نشسته بودم و داشتم ونگ میزدم.وقتی همین چند دقیقه پیش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 آبانماه سال 1382 21:49
شبیه برگ های گل نیلوفر بود ولی علف بود.یه علف که دور تمام گل و درخت و سبزیامون پیچیده بود.تمام سطح باغچه رو پوشونده بودن و سبز کرده بودن.ظاهراً باغچه رو خوشکل کرده بودن.اما گل داوودی رو خشکونده بودن.به بابا گفتم چرا نکندیشون.گفت:بی فایده است،دوباره در میان.نمیتونی ریشه کنِ شون کنی....تصمیمم رو گرفته بودم،ولی برام عجیب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آبانماه سال 1382 22:09
1-ای بابا...ببین تو رو خدا، لطیفه جون گفته بود برو کتاب شعر محمد علی بهمنی رو بخون،من رفتم کتاب شهرام بهمنی رو خریدم.حافظه ام منو کشته........وای اگه بدونین چه کتاب ملوسی خریدم:"یه زرافه و نصفی" از"شل سیلور استاین".این که من با این سن و سالم چه جوری روم شد این کتاب رو بخرم،به خاطر اینه که من اصولاً آدم پر رویی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1382 21:44
دارم از کیفورگی بیش از حدی که امروز نصیبم شده خفه میشم.به جون خودم کله سحری که با ندا گرگم به هوا بازی کردیم.بعدشم مامانی رفت برام یه بلوز سفید خوشگل لطیف خرید.بعدش هم رفتم سر کلاس معماری یه اتفاق بامزه افتاد.بهتون که گفتم این استاده تا چه حد بی جنبه و بی کلاسه.هیچی، امروز یکی از دوست جونام افتاده بود روی عطسه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 آبانماه سال 1382 21:18
یه روز خنثی،یه روز بی ارزش،یه وقت تلف کنی محض ... امروز هیچ اتفاقی نیوفتاد،یعنی خودم نخواستم.هیچ کاری هم انجام ندادم.درس نخوندم،کتاب هم نخوندم،اتاقمم تمیز نکردم،به هیچی هم گوش نکردم،سهراب هم نخوندم،نخوابیدم.اصلاً نمیدونم چه طوری هیچ کاری نکردم.خستگیم هم بجاست.هنوزم احساس پوچی میکنم،هنوز هم احساس میکنم به جای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 آبانماه سال 1382 19:07
خسته ام.خسته... دارم تحمل میکنم،دارم این زندگی رو تحمل میکنم.همه چی رو،خودمو، آدما رو ،دانشگاه رو،درسام رو،خونه ها رو،خیابونا رو،غذا خوردن رو و این جسدمو و این روح سرگردونم رو،دارم تحمل میکنم. خسته ام،خیلی خسته... کم میارم،میدونم کم میارم،به همین زودی... شدم یه شیشه ی نازک،میدونم میشکنم،میدونم...یه تلنگر،فقط یه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبانماه سال 1382 23:39
1- "تو چقدر خوشگلی.من چقدر تو دوست دارم"اینو به نارنگی سبز رنگی که توی دستم بود گفتم.یکی داشت بهم نگاه میکرد،از پشت سرم.مامان و ندا نبودن،چون اگه بودن تا حالا یه تیکه ای انداخته بودن.این باباهه هستش که همیشه بی صدا به دختر نیمه عاقلش نگاه میکنه.کار درستی نبود که غافلگیرش کنم،چون حالت مچ گیری داشت.به خاطر همین برگشتم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 آبانماه سال 1382 14:33
1- "هنوزم برام عزیزی لعنتی" اینو یکی واسه یکی دیگه کامنت گذاشته بود.بامزه است؛نه؟.میدونید،من قبلنا اینو یه جایی خونده بودم:"متنفرم از اینکه هنوز عاشقتم".به نظر شما این دو جمله یه معنی رو میدن؟؟؟؟فکر نمی کنم... 2- دیروز مراسم کله پاچه خورون داشتیم.آخرین دفعه که کله پاچه خورده بودیم دماوند بود.با 86 تا دیگه بچه و نوه و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1382 21:30
1- من کی گفتم که باغچه ی ما گل یاس داره؟؟!!من فقط گفتم رنگ گلش یاسی بوده با سفید...ولی حالا عیب نداره،آخه ما از 2 ساعت پیش،گل یاس دار شدیم.حالا هم یاس شب بو داریم هم یاس سفید.البته یاس شب بومون داره خشک میشه(آخه صاحب خونه قبلی اصلاً بهش نرسیده).یاس سفیدمون هم همش غنچه است.دفعه آخری که یاس خریدیم،اونقدر بهش زیادی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 مهرماه سال 1382 13:34
همه چی خوبه...همه چی آرومه... امروز صبح کنار حوض حیاطمون نشستم و به جیک جیک گنجشکا گوش دادم.بعدشم یه دسته گل سفید و یاسی چیدم و گذاشتم توی اتاقم.یه موسیقی سنتی آروم و تاب خوردن من روی صندلیم.چشمام رو بستم و سهراب خوندم،برای آرامشم: صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهرماه سال 1382 23:19
خوشحالم،بالاخره این شعر رو اینجا گذاشتم.همون 4 ماه پیش که خوندمش عاشقش شدم.دلیلشم نمیدونم.یه حس بود.همین: سکوت دیوانه کننده این دیوارهای غربت سوزش از نفس افتادن خشم نور شدید و آزار دهنده شیار درهای زنجیر شده متنفر از انعکاس اشتباهاتم روزهای رفته عمرم همسفران گذشته ام در شلوغی تنهاییم و آشفتگی افکارم خود را به سردی آتش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهرماه سال 1382 21:35
ایشون دیگه دارن خیلی لوسم میکنن.اگه دیدین پس فردا من لوس و ننر و گنده دماغ شدم،بدونین همش تقصیر این خانمیه که هی الکی الکی منو تحویل گرفته.(اصولاً من آدم بی جنبه ای هستم و زود جَو گیر میشم). ............................................................................................ فردا 4 ساعت آزمایشگاه دارم،4 ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 مهرماه سال 1382 23:40
فکر میکردم امروزم اخلاق سگیم،بجا باشه.اما وقتی بیدار شدم و روی مبل ولو شدم،ندا رو دیدم که رفته یه ظرف انجیر چینده.بهم میگه:آُه،استاد چانگ...خواب میموندین،خوشحال میشدیم.میره به طرف آشپزخونه که بهش میگم:مِستر...سهمیه ی من یادت رفت.یه دونه انجیر قلمبه به طرفم پرت میکنه و میگه:یه دونه بیشتر روزیت نیست.بقیه اش مال خانم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1382 22:23
لعنت... لعنت به سردرد دیشبم... لعنت به mail ای که دیروز بهم دادن و من ترسیدم... لعنت به خاله زنک هایی که خودشون رو برای امروز خونه ما دعوت کردن... لعنت به مردای شکم پرستی که سفارش پخت ژیگو دادن... لعنت به آشپزی خوب مامان... لعنت به این فروشگاه ها که تا آخر شب باز هستن... لعنت به سبد های چرخ دار که مثل یه جسد باید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1382 21:20
سه هفته بود که جزوه ی ریز پردازنده رو ننوشته بودم و تمام دیروزم برای نوشتن و خوندن ریز به هدر رفت...از 7 صبح تا 12 شب.برای تنوع هم سه تا کار اون وسطا انجام دادم.ظهر مطلب دیروزم رو publish کردم.بعد از ظهر با بابا دعوا کردم(آقا یادش رفته که چیزی به عنوان فیزیوتراپی هم وجود داره..)و شب هم این لینک ها رو این کنار...