-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1382 21:37
از دو چیز توی دنیا بشدت متنفرم.یکی باج دادن به خدا(یعنی همین که مثلاً نماز بخونی یا روزه بگیری که خدا یه پول قلمبه بهت برسونه یا کنکور قبول شی).... دومی خر کردن با محبت(یعنی برای اینکه طرفت رو مجبور به انجام خواسته ات بکنی،بهش محبت کنی.یعنی با محبت طرفت رو خر خودت بکنی)..... میدونی دومی چندش آور تره.من خیلی شده که به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1382 17:40
دستاش رو حلقه کرده دورِ پاهاش ونشسته کنار پنجره،همون پنجره که بازه.همون پنجره که حفاظ نداره.آره،خیره شده به بیرون پنجره.داره بارون میاد،ولی نه شرشر،نم نم....دونه های ریز بارون توی آب برکه محو میشن،بازی بازی میکنن با برگهای نیوفر آبی که معلقن روی سطح برکه.چمن های سبز بلند،زمین رو پوشوندن.با چند تا بوته ی کوتاه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1382 21:53
*من خیر سرم مثلاً دارم ریاضی مهندسی میخونم.اما برای اینکه بالا نیارم هی مجبورم تند تند کنارش وبلاگ بخونم!!!!!!!!! *هه هه.بابا بی خیال عزیز........ * تا حالا توجه کردی که با "عزیزم" و "جونم "و "قربونت برم"به مردم فحش میدم!!!!!!! *به جای اینکه قوی باشم،وحشی شدم..... *نظرتون در مورد اینکه اینجا مثل زمستون برفی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفندماه سال 1382 19:08
انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را در گورستانی متروک مدفون کرد؟؟ انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را در ورطه ی نابودی کشاند؟؟ انگیزه ی عزیز من،به کدامین بیابان دوردست تبعید شدی؟؟ انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را دزدید؟؟ چه کسی مقصر است؟؟من یا تو؟؟شکنندگی کداممان؟؟تو بیش از حد بزرگی،یا من بیش از حد کوچک؟؟؟ انگیزه ی عزیز من،تو اعتماد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 اسفندماه سال 1382 22:12
احساس میکنم فقط میخوام بنویسم.چی؟؟؟هنوزم خودم در موردش یه ذره هم فکر نکردم.در واقع میخوام فقط یخ ذره بریزم بیرون...کمرم درد میکنه.تا همین نیم ساعت پیش داستم شونصد تا مهمون سرویس میدادم.چیکار میشه کرد،زندگی منم به همین مزخرفیه که می بینید(در واقع میخونید).یه چند وقتی هم هست کارم شده روحیه و اعتماد بنفس دادن به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1382 22:18
هر چی من اصرار کردم که بابا جون،به جای یه دونه بیسکوییت،من خودم براتون یه کارتون بیسکوییت باکلاس میخرم،آخه ارزشش رو داره که به خاطر یه ویفر و چهار تا برگ، آدم این همه پول بده!!اینا هم الا و بلا پاشون رو کردن تو یه کفش که تو باید امروز بری بیسکوییت بخوری!!!حالا هر چی من میگم:بابا دوست ندارم.اینا هم میگن:بیخود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اسفندماه سال 1382 22:24
می ترسم....میتونی درک کنی ترس یعنی چی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفندماه سال 1382 22:02
انتخابات چهار بار تمدید شد!!!!!!!!! ای داد،ای بیداد،ای فریاد.....آخه ملت،دولت،حکومت؛چه به سرتون اومده که اینقدر تابلو شدید،این حرکات ضایع و واضح یعنی چی آخه؟؟؟!!!!!!!!! تو رو خدا یه ذره زیرک باشید،یه ذره زرنگ باشید.با همین زکاوت میخواین گلیم کشور رو از این دریای طوفانی بکشید بیرون؟؟؟!!!!!!!!!!!!! من موندم که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1382 21:44
بعد از کلی بررسی و جستجو و فضولی و مشاوره و بالاخره نتیجه گیری،به دو نتیجه کلی رسیدیم که باید پیرو نوشته قبل به حضور شما هم میرساندیم. نتیجه گیری اول:چه رأی دادن،چه رأی ندادن،هیچ کدام مثمر ثمر نخواهد بود.... نتیجه گیری دوم:به قول ایشون :ما در طول تاریخ همواره خاک بر سر بوده ایم و کاریشم نمی شود کرد..... اصل اول و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1382 10:50
آقا جان رأی نمیدیم یعنی چی دیگه؟؟؟؟؟؟؟رأی ندیم که بعدش بقیه ای که میان رای میدن(که همه میدونن چه جور کسانی هستند)مجلس رو در دست بگیرن!!!!!!!!! اگه این نامه که توی وبلاگ ایشون هست،درست باشه،برای چی باید اینقدر از مجلس ناامید باشیم....یک کلام بگم،من برای این که اون آقاهه ی مزخرف افراطی رآی نیاره،دارم میرم به رقیبش رأی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 بهمنماه سال 1382 08:15
هوم؟خیلی پررویی اگه فکر کردی مُردم.... شنبه خیلی شیک نرفتم دانشگاه(حسش نبود،منم به خودم مرخصی دادم)،خیلی شیک تر هم غیبت خوردم. یک شنبه هم کلی از دست اون پسره خندیدم(برای اطلاع مریم:همونی که درسش خیلی خوبه و همش هم تاتر بازی میکنه،بیخود هم نپرس چون فامیلش رو نمیدونم)،آخه با اون لهجه مضحکی که به خودش گرفته بود گفت:آقا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 بهمنماه سال 1382 22:25
میدونید،امروز که داشتم ملافه های لحاف ندا را میدوختم(فعل درستش رو نمیدونم چیه؟؟پس دوزی؟؟؟؟کوک زدن؟؟؟!!!)به این فکر میکردم که من چرا نباید یه سیاه پوست باشم که مثلاً توی تونس یا مراکش دنیا اومده باشم،توی یه خانواده ی فقیر...که فرضاً نه تا هم خواهر برادر اضافی دور و برم بپلکه؟؟؟یا اونا با این زندگی مزخرفی که دارن چه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1382 22:08
تا حالا با آهنگهای سیاوش قمیشی،بابا کرم رقصیدین؟!!؟؟؟امتحان کنید....شرط لازم:یه مخ معیوب... اتاقم شده عین میدون جنگ.انگار این اتاق فقط وقتی امتحان دارم باید روی تمیزی ببینه. این اتفاقی که برام پیش اومده،جداً کارم رو راحت تر کرده.ولی من هنوز از اتفاق افتادنش متنفرم.برای این که جزء برنامه ریزی های من نبود.هیچ جور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1382 13:01
یه چیز خیلی بامزه ای کشفیدم.این که اگه من یه خواسته ای رو در نظر بگیرم و اونو هدف خودم قرار بدم و با تموم انرژیم برای رسیدن به اون هدف تلاش کنم،مطمئناً موفق نمیشم.چرا؟؟؟نمیدونم.ولی بارها این موضوع برام ثابت شده.بقیه موفقیت های نسبیم(چون موفقیت هایی نبودن که من با اراده و تصمیم خودم بهشون رسیده باشم)رو مدیونِ بی خیالی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1382 23:07
زنده است.شاید اگه سه ماه پیش اینو میفهمیدم،خوشحال میشدم.ولی دیشب هیچ احساس خاصی نسبت به این که حالش خوبه،پیدا نکردم.....چند روز پیش گفتم:اتفاقات عادی میشن ولی فراموش هرگز...حالا میگم:اتفاقات فراموش نمیشن ولی عادی چرا........ ................................................ مسخره است،اما واقعیت اینه که همه ی ما محکوم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1382 21:56
دو دسته آدم هستن،که جداً خیلی بامزه هستن:یکی آدمایی که به طرز وحشتناک و ضایعی،اعمال و رفتار و عکس العمل هاشون پیشگویی پذیره، و دوم آدمایی که رفتار و اعمال و عکس العمل هاشون،به طرز فجیعی عیر قابل پیش بینیه.مخصوصاً اون عده ای که عکس العمل هاشون اصلا به شخصیاتی که دارن،نمیخوره.....میدونید،جداً بامزه هستن.... من فیلمایی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1382 22:26
میدونید درجه خنگ بودن،فرق داره.بالاخره هر کسی یه درجه اش رو داره.مثلاً درجه خنگولیت من،ماکزیممه.یکی از مواردی که ادما میتونن میزان خنگ بودن خودشون رو بسنجن،اینه که وقتی دچار مشکلی میشن،چقدر طول میکشه مغزشون از قفل بود بیرون بیاد و راه حلی برای مشکلشون پیدا کنن.بعضیا ممکنه اصلا مخشون کلید نکنه و شروع کنن به تجزیه و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمنماه سال 1382 22:24
چقدر از پرتقالهایی که فقط شیش کیلو پوست دارن،بدم میاد.بجاش از از پرتقالهای قرمز مَلَس،خیلی خوشم میاد.... واقعاً متنفرم از این اینکه یه عالمه موجود بدبخت رو میکشن تا ماها بخوریمشون.الهی کوفت بخوریم حالا دیگه.... شک نکن،خودم بودم.کار خاصی هم نداشتم.فقط داشتی با یه فیروزه ی چوبی حرف میزدی...... فقط یه کم!!!!!اینایی که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1382 21:05
نشد یه بار ما افسرده بشیم و بیایم تو وبلاگمون نق بزنیم و به زمین و زمان بد و بیراه بگیم و ملت فکر نکنن که ما عاشق شدیم.بابا جون من،آخه من عشقم کجا بود که دچار شکست در عشق شده باشم.(یه ذره عاقل شین دیگه،تا ما میایم افسرده شیم میاین برامون داستان میبافین و کلی نصیحت). دیروز پکیدم از خنده،از دست اون بنده خداهه.اومده میگه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1382 13:53
زندگی کردن،اعصاب میخواد که من ندارم. جیره ی من خیلی وقته که تموم شده...... کج شانسیم،بوی گندش همه جا رو برداشته........ هی تو،تا آخر عمرم فراموشت نمیکنم.تو باعث شدی از اون یه قطره اعتمادی به نفسی که برام مونده بود،حالا یه اتمشم باقی نمونه.... "زندگی رسم خوشایندی است".سهراب این یه مورد رو مثل سگ دروغ گفته.چون اتفاقاً...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1382 22:25
هفت و نیم صبحه.هوای سرد زمستونی میخوره توی صورتم...میشینم روی آخرین صندلی اتوبوس و سرم رو تکیه میدم به شیشه...کسی رو نمیبینتم و شروع میکنم زمزمه کردن: ((بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم،گل یاد تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 بهمنماه سال 1382 22:11
میدونید،صفت هایی که انسانها دارن،دو دسته هستن:1-صفات ذاتی 2- صفات غیر ذاتی(فکر کنم بهش میگن تکسیبی).صفات ذاتی یعنی صفاتی که از همون اول تو وجود انسانهاست و اصلاً نمیشه تغییرش داد و صفات غیر ذاتی که به خاطر شرایط محیطی و خانوادگی که آدما دارن،این نوع صفات رو کسب میکنن،که البته این نوع صفت رو شاید بشه تغییرش داد(گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 بهمنماه سال 1382 15:20
واقعاً که!!!! نمیشد حالا سه روز زودتر راه بیوفتی؟!؟!؟!!تقصیر خودمم هست،باید حدس میزدم این بلاگ اسکای اگه قراره درست بشه پنج شنبه جمعه است،نه وسط هفته.... حیف،واقعاً حیف که اگه من یه چیزی رو دوست داشتم،اگه به چیزی دلبسته شدم،دیگه همه چی تموم شده و دیگه نمیتونم چیز دیگه ای رو جایگزینش کنم.بنابراین با کمال پررویی و البته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 دیماه سال 1382 22:42
چه روز شیرینی خواهد بود وقتی صبح با سر درد شدید از خواب بیدار شی،چه روز شیرینی!!!!...و روزت به اندازه شیرینی ناپلئونی پودر خواهد شد...اگه اونقدر احمق نبودم و هی به خودم نمیگفتم که:حالا خوب میشه،الان خوب میشه،اون کدئین لعنتی رو زودتر بالا مینداختم و شاید کمی از شیرینی روزم کاسته میشد!!!!!!!! داشتم به این فکر میکردم که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 دیماه سال 1382 23:05
آهنگ ش رو دوست داشتم.بدون این که بفهمم خواننده اش چی داره میگه.(هر چند اگه فارسی هم میخوند،اوضاع هیچ فرقی نمیکرد،چون همیشه اونقدر محو شنیدن آهنگه میشم که به متن شعر توجهی ندارم).نوشته هاش از اون مدل هایی بود که با یه نگاه نمیشد خوندشون.با دقت و تمرکز خوندم و لذت بردم.... درس معماریم هم همین طور بود.با یه نگاه نمیشد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 دیماه سال 1382 22:36
که چی مثلاً؟؟مثلاً میخواستی بگی خیلی زور داری،خیلی قدرت داری؟؟زرنگی،خونه های خشتی گلی رو خراب میکنی!!!هر چی سنگه جلو پای لنگه.آهان بریم هزار سال خدا رو شکر کنیم که تو یکی از این شهرها نخواستی زهر چشم بگیری،که اگه میشد یکی هم زنده نمیموند،که یعنی خیلی منت سرمون گذاشتی.که اگه زر زیادی بزنم همین بلا رو سر خودم میاری.نه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دیماه سال 1382 23:34
-- خوبی؟ -- باشه برای بعد... -- باشه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 دیماه سال 1382 23:18
هی آقاهه،ازت متنفرم.آره ازت متنفرم.تویی که چهرت رو ندیدم ولی صدات رو شنیدم که میگفتی:"چه بهتر که مردن،همه میمیرین.اونا هم زودتر راحت شدن".... آره،آقاهه ازت بدم میاد...تو اگه میخوای بمیری برو خودکشی کن،چیکار بقیه داری لجن.کاش به جای بقیه تو مرده بودی،لال شی ایشاالله...... ................................. -- سلام نی نی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 دیماه سال 1382 00:06
-- به تو ربطی نداره که دخالت کنی -- اره نداره ولی من کردم. --خیلی بیخود کردی،مگه نمیدونستی که تو این جور مواقع نباید فضولی کنی. --آره.ولی من تحریکش کردم -- اشتباه کردی،درس عبرت بگیر یه ذره -- چشم.ولی خودت میدونی که چه آدم نادونیم. -- خامی -- اوهوم -- خب چه خبرا... -- فردا دو تا امتحان دارم. -- استرس؟ -- اصلاً -- دیگه؟...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 دیماه سال 1382 23:42
خدای من...اونا واقعاً چیکار میکنن؟؟اونایی که عزیزاشون رو از دست دادن،اونایی که خونه هاشون رو سرشون خراب شده،بچه کوچولوهایی که مامان باباهاشون رو گم کردن،....اونا واقعاً چیکار میکنن؟؟؟الان زمستونه،شبه،هوا سرده،من الان میرم زیر لحاف گرمم میخوابم،اما اونا چیکار میکنن؟؟؟ دوست ندارم.از زلزله بدم میاد.دوباره سرم درد میکنه...