-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 تیرماه سال 1383 22:16
پنج روزه!!!(این که ننوشتم)عجیبه دلم تنگ نشده بود براش.....دیروز آخرین امتحانم رو دادم.بعد هم برای اینکه خاطره آخرین امتحان اون ترم توی ذهنمون بمونه،سوار وانت شدیم اومدیم خونه.(راستش رو بخوای اون موقع روز به جز موتور سوارا و پسرای جوون ماتیز سوار،هیشکی دیگه ما رو نمیبرد و شب باید همونجا تو دانشگاه میموندیم). بامزگیش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 تیرماه سال 1383 22:18
[توضیح:داخل کروشه ها یه کم توضیحه.به این امید که،شاید آخرش به این نتیجه برسین که در خورد شدن اعصابتون،باید تجدید نظر بشه و منم بدون عذاب وجدان بنویسم.] میبینم که انگلیس و آلمان و فرانسه هم حذف شدن به سلامتی.کلی ذوق مرگ شدیم....[موضوع قراره عوض بشه،پس چهار(یا بیشتر) تا نقطه گذاشته میشه]ایشون(یکی از اعضای محترم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 تیرماه سال 1383 13:19
آدم چند تا امتحان فجیع پشت سر هم داشته باشه،(به طوریکه بین امتحان هاش 12 ساعت هم فاصله نباشه)،بعد توی این هیری ویری تیم محبوبش هم به احمقانه ترین شکل ممکن حذف بشه،از اون بدتره وقت هم نکنه بیاد تو بلاگش نق به جون ملت بزنه،فکر میکنی آخرش چی میشه؟؟هیچی طرف دچار دپرسی مفرط میشه دیگه....فقط این وسطا بیان حال آدمو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 تیرماه سال 1383 23:25
همین الان یه آهنگ ملایم ناز کشفیدم،.....برنامه ها قر قاطی شده.صبح ها شیطونی میکنم و درس نمیخونم.شبا هم از یازده تا حدودای سه درس خوندنم میگیره.....امروز تلویزیون مصطفی مستور رو نشون میداد.از همچین مرد سیبیلویی بعید بود نویسنده ی اون کتابه باشه.من که کلی محو لحظات رمانتیک قصه شده بودم.هر چند پایان غیر قابل باوری رو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 خردادماه سال 1383 20:24
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 خردادماه سال 1383 23:52
میترسم. خیلی میترسم. از جدی شدن. کور شدن. دفن کردن. از به خاک سپردن احساسهای نابم میترسم. تو چه میفهمی؟ همه به خواب رفته اند، و من بیهوده دست و پا میزنم، در این مرداب حقیقت. و هر چه قدر بیشتر دست و پا زنم برای رهایی، بیشتر فرو خواهم رفت. و نیست نجات دهنده ای. همه به خواب رفته اند.....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 خردادماه سال 1383 13:30
بازی انگلیس فرانسه رو دیدین؟خیلی بازی ماهی بود.(جداً عجب صفت مزخرفی بکار بردم،شاید بهتر میبود میگفتم:عجب بازی توپی بود!!)......بهت گفتم شغل مورد علاقه ام تغییر کرده!میخوام برم فروشنده فرش بشم،اونم فقط فرشهای ابریشمی تبریز.کسی اینجا فرش فروشی نداره؟؟......یادت باشه فقط در فرکانس های بالا Reflect داریم.همه جا این یه اصل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 خردادماه سال 1383 13:58
به نظر تو فضا انتها داره؟؟؟دقیقاً یادم نیست که اولین دفعه کی این سوال رو از خودم پرسیدم.الانم جوابش رو نمیدونم.من اصلاً نمیدونم این دانشمندا چه غلطی داشتن میکردن این همه سال،که هنوز جواب این سوال معلوم نیست.به نظرت اگه انتها داشته باشه مسخره نیست!!!!و اگه نداشته باشه هم خیلی چیز نامفهومی از آب در میاد.آخرش که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خردادماه سال 1383 06:47
آسمان تیره یِ آبی سورمه ای،و یک هلال ماه نقره ای.دخترک بیست ساله ظریف،به نرمی روی قوس ماه نشسته و پاهای کشیده اش را از کنار ماه آویزان کرده و چند ستاره کوچک مهتابی را هم به دست گرفته است.لباس صورتی آبیِ درخشنده و نازکش کاملا با رنگ نقره ای ماه همخوانی دارد.و موهای قهوه ای براقش، شانه های عریانش را نوازش میکنند.حلقه ی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1383 20:05
خطاب به کسی که اینجا را هیچ وقت نخواهد خواند: ها ها ها.موجود ابله.واقعاً ابله.فکر میکنی خیلی باهوشی؟فکر میکنی خیلی زرنگی؟فکر میکنی صد تا موجود کوچولو مثل من رو میتونی تا هزاران سال بازی بدی و ته دلت به ریششون بخندی؟(منکر این نیستم که واسه بعضیا حسابی زرنگ بازی هم در آوردی!!)میدونم نمیخوای بازی در بیاری و البته اینو به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 خردادماه سال 1383 22:49
اصلاً عجیب نیست که به این زودی میخوام بنویسم(نمیدونم کی پابلیش میشه)، دلیلشم کاملاً برام روشنه.....خب شروع کنم به بیرون ریختن:اول اینکه پس کی میاد تشکر کنه.زود باشه دیگه،حوصله ام سر رفت.....آهان بعدش بگم که امروز این آهنگه که انتقاد شدیدی بهش داشتم رو امروز صد دفعه گوش کردم.نمیشه بگم که،طرف ممکنه خیلی خوش خوشانش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 خردادماه سال 1383 20:45
سوال اول: آیا اون صداقت داره؟؟؟ جواب سوال اول: هیچ مسیح معصومی وجود نداره. سوال دوم: آیا من صداقتم رو از دست دادم؟ جواب سوال دوم: هیچ مریم مقدسی وجود نداره. توضیح اول و آخر: سوال اول و دوم با جواب هاشون،هیچ ربطی به هم ندارن.........
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 خردادماه سال 1383 06:40
بی حوصلگی،بی انگیزگی،بیهودگی،بی هدفی..... تو چطوری این "بی"ها رو از سر این کلمات برمیداری؟؟؟؟؟به زندگی من که سخت چسبیدن و هیچ ول کن هم نیستن!!!! در هر صورت این "بی"ها باعث نمیشن که وقتی آدم یه مدتی رو توی عکسا چرخیده،یکی از این عکسا رو نذاره توی وبلاگش.(غیر از این باشه یه "بی سلیقگی"هم باید به بقیه "بی"هام اضافه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 خردادماه سال 1383 23:25
1--نمیدونم چرا یهو به کله ام زد بنویسم!!! ۲--اولندش یکی زودی بیاد بگه PHP مفید تره یا ASP یا ASP.net (این دیگه چه مدلشه!! asp رو باید با حروف بزرگ بنویسن بعد دات نتش رو با حروف کوچیک؟؟!!!!!؟؟)بعدش اینکه یادگیری PHP سخت تر از ASP هستش؟؟؟ ۳--یه بنده خدایی اومدن فرمودن که:این شعرهای نامفهوم چیه که میگی!!! اجازه ی کامنت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 خردادماه سال 1383 19:10
دستهایی کوچک، آرزوهای بزرگ. رویاهای ظریف، و یه دنیای زمخت. چه کسی خواهد شست نقش آن خاطره ی پاک نخست؟!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 خردادماه سال 1383 21:19
گم شده ام.... گم شده ام در آن دود سیاه غلیظ. نگاه کن، طراوتی را نخواهی دید. گوش فرا ده، صدای ملکوتیِ پریوشی را نخواهی شنید. در این سیاهی،به دنبال مِه ای سپید میگردم، برای محو شدن. برای گم شدنی ابدی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 خردادماه سال 1383 19:48
بد حرف میزنم. با پسرک دوازده ساله ی سمج بد حرف میزنم. خشن،تند،تیز،کدر... همیشه و متوالیاً... چه کسی میتواند جلوی بد حرف زدن من را مقابل این پسر بچه ی سمج بگیرد؟ چه کسی میتواند جلوی عذاب وجدان های سوزاننده ی بعدی مرا بگیرد؟ همیشه و متوالیاً...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 خردادماه سال 1383 19:08
لبریز خواهد شد. نازک خواهد شد. شکسته خواهد شد. شکسته... شکسته... شکسته... صدایی نخواهی شنید. همه مان سالهاست که کر شده ایم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 خردادماه سال 1383 11:45
اونقدر احمق بودم که به کسی که بهش اعتماد نداشتم،اعتماد کردم....هنوز هم هستم، اما اینو دیگه خوب میدونم که به کسایی که اعتماد دارم هم دیگه اعتماد نکنم.......... شش سال پیش دوستم ازم پرسید:میشه به کسی اعتقاد داشت ولی اعتماد نداشت؟؟؟بهش گفتم:آره میشه....راستش رو بخوای به جوابی که دادم شک داشتم.اما امروز به جوابی که دادم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 خردادماه سال 1383 19:39
یک:نگفتم پس میزنم.بفرما!!!!!سه روز قبل از امتحان ریاضی مهندسیم رو خیلی شیک درس نخوندم.باور کن اگه میخواستم بخونم بد جور دچار تهوع(خیلی ببخشید)میشدم.اَه اَه،همه ی پیش بینی های گند من باید درست از آب در بیان..... دو:ماجرای امروز مصداق کامل این ضرب المثله:آش نخورده و دهن سوخته!!!!!حسابی کفرم در اومده.اصلا من میرم خود کشی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1383 23:34
بعضی وقتا مجبوری برای اینکه فرشته کوچولوی معصوم وجودتو از کرکس های لاشخور محفوظ بداری،اونو توی یک پوسته ی کریه کروکدیل پنهون کنی.و مرتب دندونای وحشی پوسته ات رو نشون بدی.به هر حال یه فرشته کوچولوی محبوس،بهتره از یه فرشته کوچولوی مُرده ست.نظر تو چیه؟؟؟آره،با توام.با تویی که کروکدیل درنده ی وجودت رو،توی پوسته ی فرشته ی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1383 18:58
هوا به این گرمی و اونوقت سرما خوردگی و گلو درد و سرفه و عطسه و دستمال کاغذی!!!نوبره والا!!!!!!این سه چهار روز رو که شده بودم عین این عروسک های خیمه شب بازی،دست و پاهام همش آویزون بود....راستش رو بخوای الانشم دارم پس میوفتم....تازه این وسطا مونیتورم هم روشن نمیشد.که البته بعد از یک شبانه روز تلاش بیوقفه و مهندسی های...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1383 21:55
کار خاصی نمیکنم....ریاضی مهندسی میخونمو اتاقم رو بهم میریزم.بعد بر و بر نگاش میکنم.ریاضی مهندسی میخونمو آهنگای آشغال شهیاد گوش میدم و رقص های آفریقایی میکنم.ریاضی مهندسی میخونمو زیر کولر بستنی میخورم و عین ناقص العقلا لواشک میجَوَم.ریاضی مهندسی میخونمو آرایشهای سرخپوستی میکنم و باهاش ندا رو میترسونم.ریاضی مهندسی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1383 13:33
سرم درد میکنه....قراره نق بزنما.حوصله نداری،نخون.....سوم خرداد میان ترم ریاضی مهندسی دارم(چه تاریخ آشنایی!!).یه هفته است دارم بکوب میخونم.میخوام تا دانشگاه میریم کار دیتا بیس پروژه رو انجام بدم اما هنوز در مورد گستردگی پروژه با استاد اختلاف نظر داریم.این استادا هم که کلی خوش به حالشون شده و هی فرت فرت تعطیل میکنن میرن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1383 00:17
دوباره یه موضوع پروژه پیدا کردم.راستش رو بخوای قرار بود خودم تنها روش کار کنم.ولی استاد راهنمام گفت پروژه ات در حد یه کار گروهی چهار نفره است.خلاصه قرار شد من و یه نفر دیگه با هم این پروژه رو برداریم ولی استاد در به در دنبال یه نفر سوم میگرده تا پروژه رو به همون گستردگی که خودش میخواد تحویلش بدیم ولی زهی خیال باطل.همه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1383 21:04
دو به پنج هستیم.منو مشکلاتم رو میگم.البته به نفع مشکلات.پنج روز پیش منفیِ سه بودیم به پنج،بازم به نفع مشکلات.نگران نباش،من خیلی وقته که برام مهم نیست چند چندیم....یه موضوع جدید پیدا کردم،یه پروژه ی جدید(منظورم موضوع پایانامه نیست).الان یه هفته است.اولش پیشرفتش خوب بود،داشتم به نتایجی میرسیدم.اما یه دردسر جدید سر و کله...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1383 12:50
*من نه اینکه زبان اینگیلیشم وری توپه،یه کاره پا شدم رفتم کلاس فرانسه ثبت نام کردم.(تصویرم رو شطرنجی کنید،اعتراف کنم:به جون خودم عقل رو از دست ندادم،همش تقصیر دوستان نابابه .اینا زیر پام نشستن........ولی بیچاره مریم تقصیری نداره.من خودم از انجام دادن کارای بیربط خوشم میاد) *موضوع پروژه ام توی شورایِ کوفتیشون رد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1383 21:48
**خسته ام،خسته....هم جسماً هم روحاً هم مغزاً......... همه چی مسخره است،نه؟مخصوصاً ما آدما که عین یک مشت مورچه میمونیم که عین احمقا فقط میدوییم دنبال سر سوزن شیرینی.واسه گول زدنه ها،واسه فریب دادن،شیرینیه رو میگما....من که گفتم زیادی جدیش گرفتیم،در حالیکه خیلی جدی،مسخره است. **این روزها بد جور اجغ وجغ شده ام.......
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1383 18:05
به زودی این کار را خواهم کرد.نخواهم گفت.آرام و سریع و در سکوت..آن طور که خودش هم نفهمد.دستش را خواهم گرفت.به گورستان خواهیم رفت.گوری خواهم کند.و او را در آن گور به خاک خواهم سپرد.بر سر گورش مرثیه ای هم نخواهم خواند،اشکی هم نخواهم ریخت....و این،همه چیز را تلخ خواهد کرد...و این تلخی تا مدت ها رهایم نخواهد کرد....... ولی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 اردیبهشتماه سال 1383 22:28
زمان:جمعه شب،ساعت 10 مکان:روبرو سینما جمعیت انبوهی داخل سینما،توی سالن وایسادن.و جمعیت انبوه تری خارج از سینما.و از اون تعجب برانگیز تر تعداد زیادی از بچه های دانشگاهمون!!!!!!! اعلام میشه که ظرفیت تکمیله و بلیط ای فرو خته نخواهد شد.جمعیت شروع به اعتراض میکنن و چند پلیس!!!!!فقط نظاره گر هستن....مامان خانم تشخیص میده که...