-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 اردیبهشتماه سال 1383 13:57
اندر حواشی مراسم عقد دختر دایی:(حالا انگاری واجب کرده که من اندر حواشی همه چی رو بیام بگم!!!!!!!!!) ساعت هفت بعد از ظهر مراسم عقد بود،در حالیکه من تا ساعت شش و نیم توی پاساژ ها و مغازه ها دنبال یه لاک هم رنگ مرواریدهای صورتی گردنبندم میگشتم(منم مثل تو از این احساس لزوم در سِت کردن همه ی چیزای مزخرف با هم،کفرم در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1383 21:26
هی تو....فقط به درد یه کار میخوری،اینکه بذارنت لای سنگ های دیوار چین....باور کن از اینی که هستی خیلی بهتره....... ********************* راستی نظرنت در مورد کتاب فروشی آن لاین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1383 18:47
**رام کردن یه بز سرکش وحشی،از یه گربه اهلی خونگی بر نمیاد.به خاطر همینه که عطای نداشته اش رو به لقاش میبخشه. **میدونی،آدما بعضی اوقات عوض میشن،مثل من.آدما بعضی وقتا سگ میشن،مثل من.حتی احساس عذاب وجدان هم نمیکنن،مثل من.تقصیرِ این بعضی آدما نیست،مثل من.تقصیر بعضی دیگه آدماست که با خودخواهیشون،کدو سازی میکنن،مثل اون.......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1383 21:32
واقعا که ما سه تا رو(منو مامان و خانم خیاط)گندمون بزنن.من به خاطر این مدل بلند و کشیده دادنم،مامان رو بخاطر انتخاب رنگ پارچه که به این تندی و جیغی یه،و خانم خیاط بخاطر اینکه تا اونجا که تونسته لباس رو تنگ و اندامی دوخته.یه کفش پاشنه بلند حسابی هم که بپوشم دیگه حتماً توی یکی از این فشن های هندی رام میدن.تازه کلی هم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 اردیبهشتماه سال 1383 23:08
به نظر تو کار خوبیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درست نمیتونم تشخیص بدم!!شاید بهتره یه کم دیگه فکر کنم.کاش تو هم میتونستی نظرت رو بگی.....مهم نیست.فراموشش کن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1383 20:11
چند روز پیشا رفته بودم خوابگاه همکلاسی ها،بلکه یه کم ریاضی مهنسی بخونیم.اولش که یه کم نشستیم یه کم غیبت استاد عزیز کردیم و گفتیم درس دادنش به درد عمه اش میخوره(این یکی رو جداً راست میگفتیم).بعدشم نشستیم کلی با دیسیپلین و دل صبر چایی و شیرینی خوردیم.بعدش هم دوست عزیز تصمیم گرفتن برن ناهار درست کنن.بعدش هم نمیدونم بحث...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1383 19:09
اینقدر بدم میاد که وقتی آخر شبت رو خالی گذاشتی تا بشینی یکی دو ساعتی رو فکر کنی و بلکه به نتیجه برسی و تصمیم نهاییت رو بگیری،اون وقت وسط تفکراتت، کار ناشتا واست پیش بیاد و همه چی رو نمیه کاره رها کنی. ************** راستش رو بخواین،امروز فهمیدم نمیشه به منابع توی اینترنت اعتماد کرد.منظورم اینه که نمیشه به نوشته ها و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1383 22:29
اِمممم....راستش رو بخوای حرف خاصی نداشتم،فقط یهو عشقم کشید این عکسه رو بذارم اینجا.همین...از نظر تو ایرادی داره؟؟!!!؟؟؟!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 فروردینماه سال 1383 22:32
تا حالا پیش اومده که بخوای راهی رو که داری میری،دیگه ادامه ندی؛ اما مجبور باشی؟؟؟آره،مجبور.برای اینکه برای خارج شدن از این راه که حفاظ های بلند و سنگی داره،یا باید بال داشته باشی(که نداری!!)یا اونقدر پول که هواپیمای شخصی بخری(که بازم نداری!!).خب این جور مواقع چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیخود بال بال نزن.من میدونم دیگه،این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 فروردینماه سال 1383 22:39
بعضی وقتا خسته ای...بعضی وقتا کم حوصله ای...بعضی وقتا شارژ نیستی...بعضی وقتا ناراحتی...بعضی وقتا دپرسی...بعضی وقتا عصبانی هستی...بعضی وقتا خشم فرو خورده داری...بعضی وقتا کشتیات غرق شدن...بعضی وقتا بیحالی...بعضی وقتا خفه خون گرفتی...بعضی وقتا........ عزیزم،زندگی به همین زیباییه که می بینی....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 فروردینماه سال 1383 19:53
*شنیدی میگن:«بگی،باور میکنم.تکرار کنی،شک میکنم.اصرار کنی،رد میکنم.».عزیزم تو هم جزو همون مواردی.چرا بیخود اصرار میکنی؟؟؟؟؟؟ *بعضی وقتا پیش میاد،میبینی اشتباه فکر کردی.اشتباه قضاوت کردی....فکر میکردم معصومیت داره.نمیدونم الان دیگه نداره یا از اولش هم نداشت....میدونی،چندان هم مهم نیست.هیچ وقت نبوده.....تو هم که داری...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 فروردینماه سال 1383 15:22
میبینی به خدا،یکبار حالا ما اومدیم این وبلاگمون رو تحریم کنیم.لوسِ ننر بهش برخورد و خودش ما رو تحریم کرد.اصلاً تحریم کردن و تنبیه کردن توی سرنوشت ما نیومده.روی پیشونی ما نوشته که همش باید قربون صدقه بریم!!!!! میدانی،حوصله ندارم توضیح بدم و با نظم و ترتیب و با مفهوم بنویسم.اجازه بده فقط بریزمشون بیرون.... گفتم بریزمشون...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 فروردینماه سال 1383 14:48
**قهرمان فیلمه یه جورایی خیلی شبیه خودم بود،کله شق و یخ...ولی یکی از عقایدش با من خیلی فرق داشت.آخه من هم مجسمه آدما رو دوست دارم،هم آدمای مجسمه رو.اما اون نه.فکر میکنی چرا؟؟؟ با اینکه از قبل هیچی از داستان فیلم نمیدونستم ولی همون اول فیلم،تا ته قصه رو گرفتم.تقصیر فیلمنامه نویس نبود.باور کن هر طور دیگه داستان تموم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 فروردینماه سال 1383 14:10
*روزهای کسالت بار آخر عید رو میگذرونم،در حالیکه آرزو میکنم این روزها هیچ وقت به پایان نرسن(برای اینکه یه عالمه مشق انجام نشده دارم).منم فعلاً یه عالمه اراجیف باید حفظ کنم.... *دختر داییه رو انگاری دارن عروس میکنن.(البته نه اون دختر داییه محبوب ها،وگرنه الان کلی میومدم کولی بازی در میوردم که ای نامردا،ای پست فطرتا،دختر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 فروردینماه سال 1383 13:54
*مامانه موافق بود،بابا و ندا هم.اما من مخالف بودم.دلیل خواستن..."دلیل خاصی ندارم."...دروغ گفتم،چه دلیلی خاص تر از اینکه من از معاشرت بیش از حد با آدما،اونم به مدت 5 روز متوالی،به شدت هراسونم.(آخه مسافرته که مثلاً کنار دریا و جنگل نبود،عید دیدنی رفتن خونه ی انواع و اقسام فامیل های شریف بود).در هر صورت من موفق شدم،چون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 فروردینماه سال 1383 13:18
*مامانی پیشنهاد کرده بریم مسافرت.هر کسی قراره نظرش رو بگه و بعدشم نتیجه اینکه هر کدوم بیشتر رای آورد.راستش درست نمیدونم کدوم بهتره؟مسافرت رفتن یا با سکوت توی خونه چپیدن؟!!!مسافرته ممکنه برای روحیه ی کسل وخسته ی من خوب باشه،ولی از یک طرف دیگه ممکنه وضع رو خراب تر کنه.چون اکثر مواقع معاشرت بیش از حد من با آدما و در...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 فروردینماه سال 1383 12:34
**اممم....چرا دروغ؟؟میخواستم امروز یه غر حسابی به جون شما و دنیا و ملت بزنم و عالم و آدم رو مزخرف و نفهم بنامم و بعدشم دپرسی و لعنت به دنیا و زندگی مضحکی که داریم.....ولی خب وقتی آخر شبِ دیشب،اینجا رو دیدم،خب تقریباً دیگه نق زدنم نیومد.حسش تموم شد.... نتیجه گیری اخلاقی(شایدم ضد اخلاقی!!!!):ناز اومدن،خیلی کیف داره.باور...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 فروردینماه سال 1383 21:18
**برای گریز از فکر کردن در مورد مطلبی،فکر نکنید ظرف شستن مفیدترین عمل برای سرگرم شدن و در نتیجه فراموش کردن خواهد بود.چون این کار دقیقاً حداکثر آزادی اندیشه رو برای تمرکز بر روی اون مطلب به شما میده........ **میدونی،پیداش کردم،این که اون آهنگه رو کجا شنیده بودم.حسم در مورد ارجاعم، بهم درست میگفت،فقط نمیدونم چرا خودش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 فروردینماه سال 1383 14:03
** خدایا،میشه یه روز این مغز من بپکه من راحت شم،میشه یه روز بیاد و من مشغولیات ذهنی تلنبار شده نداشته باشم.میشه من مجسمه ی ابوالهل شَم،هم رفتارم،هم قیافه ام.خدا جون لطفاً میشه من چوب بشم؟؟خدا جون میشه بقیه قورباغه بشن،من راحت شم؟؟ ** پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم... پنهان میکنم...پنهان میکنم...پنهان میکنم......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 فروردینماه سال 1383 18:13
*خب،عید مبارک بادا که گفتیم،حالا نوبت سال نو مبارکه.....«سال نو مبارک» *این چند روزه خیلی سرمون شلوغ پلوغ بود...به معنای کامل شده بودیم مرکز پخش و توزیع اسکناس دو هزار تومنی...دست این طراح اسکناس دو هزار تومنی واقعاً درد نکنه،جداً به ایشون باید جایزه زرشک طلایی رو داد.تقریباً از تمام اسکناس های قبلی بیریخت تره.......
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 اسفندماه سال 1382 22:30
*خیلی کفریم از اینکه همین جوری ابلهانه برای کنفرانس مهندسی اینترنت فصل سوم رو انتخاب کردم،تقریباً حفظی محضه(خدا میدونه که من چقدر از حفظ کردن متنفرم).حالا میام میبینم فصل چهارم در مورد"انواع الگوریتم های مسیر یابی در شبکه ی اینترنت"هستش.میتونی درک کنی چه مبحث توپیه.در واقع مخلوطی از دو درس طراحی الگوریتم و گسسته(در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1382 22:10
به طرز وحشتناکی دچار حس های متفاوتی شدم که همه شون یکباره بهم هجوم آوردن: خدای من،به طرز وحشتناکی گل یاس میخوام.از صبح این حس رفته توی وجودم و مرتب پیش خودم تکرار میکنم:یاس میخوام،عطر یاس....یاس... به طرز وحشتناکی نگرانم.نگران خودم و هشتصد نفر دیگه.نگران مامانم،بابام...نگران اون وروجک که ازش خبری نیست،یا نگران اون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1382 22:41
این روز ها دختر خوبی شده ام... صبح زود چای درست میکنم،و بعد میبرم توی اتاق جلویی،پشت میز،روبروی آن پنجره ی قدی...کتابم را باز میکنم و خیره میشوم به آن دیوار بلند و سیاهِ روبروی پنجره.... این روزها دختر خوبی شده ام... چشم میگویم،ظرف ها را میشورم،اتاق ندا را تمیز میکنم،شعله ی گاز را کم میکنم...... این روزها دختر خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اسفندماه سال 1382 19:19
«هی تو...آهان با تو ام.دارم بهت میگم اصلاً مثال خوبی نزدی،میدونی چرا؟برای اینکه من وارد اتاقم که میشم،روبروم دیواره،پشت میزم که میشینم،روبروم دیواره.به صفحه کامپیوترم که خیره میشم،بازم پشتش دیواره...تو چرا فکر کردی من با دیوار اتاقم غریبه ام!!!!!!!! چرا دیوار کوتاه کوچه بن بستِ چهار تا خیابون اونور تر نه؟؟؟!!!این همه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اسفندماه سال 1382 21:09
زندگی مسخره تر از اونیه که بخوایم جدیش بگیریم.میدونی،جداً مسخره بازیه....میخوریم،میخوابیم،درس میخونیم،کار میکنیم،سگ دو میزنیم،دعوا میکنیم و توی سر و کله ی هم میزنیم،بعدشم کپه ی مرگمون رو میذاریم و میمیریم. اَه،چقدر بی تربیت و عنق شدم من....من اصولاً قبل از عید خیلی شارژ و سر حالم،ولی نمیدونم امسال چه مرگم شده.مثلاً...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 اسفندماه سال 1382 13:14
منتظرم تا ندا بیاد.....لباس صورتی کمرنگی پوشیده و جورابای سفید کوتاه،موهای طلایی اش رو دم اسبی بسته.زیر چشمی دارم میپایمش،اما نمیدونم اون چرا داره به من نگاه میکنه....نمیدونم چرا کسی دور و برش نیست،نه مامانی،نه بابایی،نه بزرگتری.....نکنه گم شده....یه لبخند بهش تحویل میدم،میرم به طرفش.در حالیکه با انگشت کوچیکم گونه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1382 23:42
من که عشق بهارم رو خریدم(ماهیم رو میگم)و عیدم رسید.بنابراین از نظر من عید شماهام رسیده.پس عیدتون مبارک.... توضیح::این عکسه رو هم طبق معمول یادم نمیاد از وبلاگ کی کش رفتم!!!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1382 22:24
"قران کریم،سوره:نمیدونم چیچی،آیه:بازم نمیدونم" «بخورید و بیاشامید،اما اسراف نکنید» "ترجمه:حضرت آیت الله خودم،بقیه اش هم همون بالایی" «کوفت بخورید و زهرمار بیاشامید،اما به سگ گور به گور شده تان کباب برگ ندهید» ......................... من نمیدانم چرا خون عالم و آدم از خون ما رنگین تر است.... ...........................
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفندماه سال 1382 21:46
من اصولاً از آدمایی که اونقدر شجاعت داشته باشن که بیان حرفشون رو راست و حسینی و رک بگن،خوشم میاد.به خاطر همینه که هیچ وقت نمیتونم از کسی که علناً و رک ازم انتقاد میکنه،بدم بیاد؛برای این که به سرعت شیفته ی شجاعتش میشم...... ......................................... به عمرم هیچ وقت مخ زنی نکرده بودم.یعنی در واقع هیچ وقت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اسفندماه سال 1382 18:57
«از چه دلتنگ شدی، دلخوشی ها کم نیست» "سهراب" به نظرتون میشه با اون جمله بالایی،یه مدت سرِ خودمون رو گول بمالیم؟؟؟؟؟ راستش رو بخواین من هر سعی کردم انگیزه ام رو بندازمش دور، نشد که نشد!!!!تا حالا شنیدید سنگ مفت،گنجشک مفت...البته همچین مفت مفت هم نه ها.موضوع سر شیش ماه عمر در بهترین دوره های زندگیته که باید قیدش رو بزنی...