-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهرماه سال 1383 02:10
خوبه.خوبه … .میدونی حربه ی من چیه؟با گریه کردن،آدمهای محترم رو از سرم باز میکنم … ..باز یکی از همین برنامه های تکراری جواب نمیده،منم عصبانیم و اومدم اینجا وراجی کنم … .چه جوری دلش اومد دل منو بشکنه؟؟!!!زودی یادم میره … برای شونصدمین بار روبان قرمز رو دیدم … .فردا باید برم دانشگاه،راستش فردا کاملا قابل تحمله(اصلا کلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهرماه سال 1383 14:05
کتاب php ــ یه دفترــ کیف پول ــ یه شیشه کوچیک عطر ــ یه فلاپی ــ دو تا سی دی ــ آیینه ــ سه تا دستمال کاغذی ــ یه جامدادی پر از مداد و خودکار و ماژیک ــ موبایل ــ کارنامه ترم هشتم ــ کرم مرطوب کننده و ضد آفتاب ــ دو تا بیست و پنج تومنی _ ساعت مچی ــ چسب زخم ــ یه کارت تبلیغ ــ یه کاغذ سه سانتیمتری با شماره تلفن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریورماه سال 1383 00:57
خستگی،خستگی،خستگی … . تکرار،تکرار،تکرار …… غم کمرنگ،غم کمرنگ،غم کمرنگ … . یأس گریبانگیر،یأس گریبانگیر،یأس گریبانگیر …… کجا؟آخرش کجا؟واقعا تا کجا؟چرا نمفهمم!چرا درک نمیکنم!ااعتراف میکنم:من یه خوش باور ابله هستم. ناخوشاینده حس عدم مالکیت مطلق … اتفاقی نیوفتاده.من فقط کمی گیجم و خسته و ناامید و پوچ … . تمام این حسها رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 شهریورماه سال 1383 00:13
من سکوت شده ام و نمی شنوم ولی می بینم تو بیهوده فریاد میکشی؛ صدایت به هیچ کس نخواهد رسید؛ هیچ کس نیست. من هم مدتهاست که نیستم! بیهوده دست و پا میزنی؛ ما مدت هاست که غرق شده ایم. مدت هاست که محو شده ایم. مدت هاست که نیستیم. رها کن خودت را حل شو در این مه رقیق هیچ…
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریورماه سال 1383 00:56
فکر کنم چند روزی بدون کامپیوتر بمونم.(چقدر تایپ کردن توی این word ابتدایی مسخره ست).حوصله ندارم بگم چرا.شاید به خاطر هوای گرم باشه.امروز دو تا برنامه نوشتم که توی این یه ماه اخیر شاید 6 تا دیگه برنامه مشابه همینا نوشته بودم که راحت جواب میدادنولی این دو تا جواب ندادن.چه مرگشونه؛نمیدونم… ..دیروز(یعنی دیشب)رفته بودم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1383 02:07
بابا از شب زنده داری های من کلی شاکیه!برای اینکه من زیاد روی صندلیم وول میخورم،زیاد پا میشم آب میخورم،زیاد توی اتاقم میپلکم،زیاد کتابم رو ورق میزنم،زیاد در اتاقم رو باز و بسته میکنم و زیاد روح پر تحرکی هستم........ یه کم نگرانم،اممممم.....فعلاً همین. الان یه فیلم دیدم،یه فیلمِِِ......،نمیدونم(صفتش رو نمیدونم،فکر کنم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریورماه سال 1383 01:11
از نوشتن چیزایی که میخواستم بنویسم منصرف شدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریورماه سال 1383 01:46
تکیه کردن را از یاد ببر. اعتماد، نکَردَنیست. از بلاگ ایشون نه خدا وکیلی،خودت بگو،حقیقتی از این راست تر هم میشه؟!!اگه مَردشی،تکذیبش کن!! من که میدونم،الان تا ساعت دو مثل ارواح آمرزیده نشده، دور خونه شبگردی میکنم و وول میخورم،اما دست به این پروژه نمیزنم.اصولاً من یه در میون کار میکنم،یه روز وحشتناک،یه روزم علاف(ولی نه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1383 01:37
ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه هستش و من حوصله سر و کله زدن با پروژه رو ندارم.از نظر روحی هم اصلا استرس ندارم،برای اینکه زمان تحویل پروژه مون عقب افتاد(ببین اینجا کجاست که میگم،اگه بعد از تموم شدن پروژه مون این آقاهه از خریدنش سر باز بزنه،من اول اونو از پنجره پرت میکنم بیرون،بعدش خودمو!!).راستی این مرض حناق من هم دو سه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1383 23:11
چه کس در این دنیا سزاوار زندگی نیست، آن کس که فراموش می کند یا آن که فراموش می شود ؟ ......... سرا پا خیس از عشق و باران، در پاسخ شان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟ ایزومی شی کی بو از بلاگ ایشون
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1383 02:06
یک و نیمه.روز خسته کننده ای بود و وحشتناک.کله ی سحر رفتم پاشدم دنبال کارای کامپیوترم.بعدش کلاس سه تار.سیصد تا هم صلوات فرستادم.ناهار رو با شر و ورهایی که دایی یه ریز میگفت خوردم.یه خواب نیمه جویده(صفت مناسبتری سراغ ندارم که لپ کلام رو برسونه).از صبح تا شش بعد از ظهر هم دم به دقیقه به بابا تلفن میزدیم،"چی شد؟رفت اتاق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مردادماه سال 1383 13:30
حرف خواستن یا نخواستن نیست،میتونم بشنوم. احساس لذت وافری کردم وقتی شیطونکی از راه رسید و سعی کرد با من قایم باشک بازی کنه. ستاره ها را دوستشون دارم.خیلی متشکرم. کی تمام میشه؟؟نکنه از حوصله ی من خارج بشه؟؟نه.نمیشه.تمرین کرده ام و عادت،علاوه بر اون که موجود مغروری هم شده ام.دوست دارم پافشاری هام رو. تعجب کرده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مردادماه سال 1383 22:03
راحت بگم،نمیخوام بشنوم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مردادماه سال 1383 00:13
همین جوریه دیگه،یهو به کلم میزنه یه چیزی بنویسم،ولی چی چی،خودم هم فعلا نمیدونم.... این عضو شدن من در اورکات هم خودش یه قصه شده برای خودش.واقعیتش من اصولا آدم کنجکاوی هستم(بماند که عده کثیری از آدما اون رو با فضولی یکی میدونن.به هر حال من نه قصد و نه حوصله توجیه کردن هیچ کس رو ندارم.خانمها و آقایون هر طور مایلند برداشت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 مردادماه سال 1383 11:35
این متن رو چند روز پیشا نوشتم ولی نرسیدم پابلیش کنم،دلم نیومد دیلیتش کنم: سیاه و سفید،اینگونه میبایستی از آب در بیاید.از مداد سیاه طراحی خوشم می آید.....اما از سیاه مشق نه.یک جوری دلم میگیرد......ها ها،نگرانم میشود.با هر کس که بخواهی شرط میبندم،اما گنده دماغ تر از آن است که به روی خودش بیاورد.این را هم شرط میبندم،با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 مردادماه سال 1383 21:52
اولش که پیداش کردم کلی ذوق مرگ شدم.فکرش رو بکن،پیدا کردن یه گنجینه.یه گنجینه که از قدیم آرزوی داشتنش رو داشتی.اما حالا بدون هیچ منت و دردسری،صاف اومده باشن گذاشته باشن توی بغلت.تو هم بودی از خوشحالی خفه میشدی.بعدش در اون صندوقچه رو باز کردم و محتویاتش رو ریختم بیرون.جستجو،برسی و کنجکاوی.و حالا تو همه ی او گنجینه رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مردادماه سال 1383 20:10
هه هه.امروز هر چی خواستم آدرس یه بلاگی رو پیدا کنم،نتونستم.البته من اصلا نویسنده اش رو نمیشناسم و حتی یه مطلب هم ازش نخوندم ولی خب شکل ظاهری بلاگش رو دیدم و طراح اون بلاگ رو میشناسم.باور کن خنگ بودن بعضی وقتا بسیار جذابه!!من که کلی سر همین خنگولیت ها کیفور میشم.تصورش رو بکن،یه معما که حل نمیشه.خیلی حال میده.......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1383 00:02
یه ذره دلم واسه اینجا تنگ شده بود(ولی دروغ چرا؟فقط یه ذره!!).مسافرت خوش گذشت،هر چند که همش پیاده روی بود.برای اینکه ماشین گرامیمون وقتی به شهر مورد نظر رسیدن،منفجر شد و دو روز توی تعمیرگاه خوابید.فکرش رو بکن،اون جایی که ما بودیم از تاکسی و تاکسی تلفنی خبری نبود در حالیکه دور و اطرافت پر بود از آدمایی که با ماشینشون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1383 21:19
قبول دارم که هر شیش تا بچه ی توی این دو تا عکس،خیلی ملوسن.ولی اگه گفتی من مرده ی کدومشونم؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مردادماه سال 1383 20:42
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم. خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مردادماه سال 1383 23:17
دارم به یه آهنگ قدیمی گوش میدم.آروم و ملایم.....درسای سه تارم به جاهای بامزه ای کشیده شده.کلی خوشم اومده ازش.....به زور و جبر زیادی دارم با این دختر خاله بد قلقم کنار میام.خدا کنه به این زودیها حوصله ام از دستش سر نره.تا اینجاش رو که خوب کوتاه اومدم..... من اصولا آدم سست و شکننده ای هستم که با روی دادن کوچکترین مساله...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 تیرماه سال 1383 14:15
ببخشید،در حد یه کم پاسخ کوتاه:(من چون خیلی زیاد تنبلم،حوصله ندارم جواب سوالها رو با ایمیل جواب بدم،خیلی زیاد ببخشید.) خانم مریم من چون زمان کافی نداشتم کلاس میرم،بنابراین به کتاب خلاصه ای به نام "راهنمای سریع ویژوال PHP " از انتشارات "ناقوس" اکتفا کردم.شما اگه زمان و حوصله ی کافی رو دارید میتونید به کتابهایی با عنوان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 تیرماه سال 1383 21:44
همین جوری اومدم یه چیزی بنویسم برم.مثلا اینکه خسته ام و خواب زده(بس که این موضوع مهمه!!!!من هر دفعه اینو باید بگم).امروز رفتم خونه دوستم تا ساختن فرم ها با html رو یاد بگیریم.اما دوتامون ساعت 12 که شد داشتیم از خواب پس میوفتادیم.من که شبش تا سه بیدار بودم(کار خاصی انجام نمیدادم،نت حفظ کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیرماه سال 1383 22:55
خانه از هیچ پر است روی یک صندلی بی هیجان با نگاهی تیره سوی دیواری به بلندای سکوت روی یک خالی بی حرف و حدیث مینویسم از مرگ از گذر عمر تهی میزنم چنگ به هر واژه ی لغزنده ی پست تا بپرسم از خود... که چه میدیدم من در میان همه ی زندگیم؟ در هجوم تک تک این همه لحظهء پلید لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند و به دنبال چه بودم؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1383 14:07
دیگه میخوام از خستگی یه داد محکم بکشم.(که تعجب هم نداره.حتما متوجه شدی که چند روزه چه موجود وحشی ای شدم).اعصابم داره منفجر میشه.صبح کله سحر که میشه از این شرکت به اون شرکت،از این موسسه به اون موسسه،از این بیمارستان به اون بیمارستان،از این درمونگاه،به اون درمونگاه،از این کلنیک به اون کلنیک،از این مطب به اون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 تیرماه سال 1383 19:44
داره بارون میاد.جدی میگم.اونم الان.چه دوست داشتنی.فکرش رو بکن،از آسمون آب بیاد پایین.... فراموش میکنم.اینو هم خیلی جدی میگم.واقعاً چی فکر کردی؟!!!!گفتم که،مساله های بی اهمیت ابدی نیستن..... خوبه.این روزا سرم خیلی به چیزای بیخود گرمه.نه،خیلی هم جدی میگم.حسابی این روزمرگی های مسخره به بازیم گرفتن و مشغولم کردن.... صدای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 تیرماه سال 1383 23:22
پایان روز بیست و یکم تیر ماه است. و من امروز را فقط فکر کردم. درست همانند بیست و یکم تیر ماه سالهای قبل. چه کسی به خاطر خواهد داشت؟؟ چه روز نا امید کننده ای! فراموش خواهم کرد امروز را و تمام بیست و یکم تیر ماه سال های قبل و بعد را. هیچگاه این روز را فریاد نخواهم کشید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 تیرماه سال 1383 14:42
مساله اگه بی اهمیت بشه،دیگه کسی حلش نمیکنه.هر چقدر هم که قبلاً برات مساله لاینحل ای بوده....پیچیده بودن،یا قابل حل بودن،یا غیر قابل حل بودن مهم نیست،مهم اینه که بی اهمیت نشی..... احمقانه نیست؟من بعضی از بلاگها که آپدیت کردن،متن جدیدشون رو نمیبینم.چرا؟ توجه کردی چقدر اشتباه تایپی دارم.و حتی حس اصلاحش نیست.(یاد زمانی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 تیرماه سال 1383 00:09
من به طرز احمقانه ای شیفته کسانی میشم که گرافیک یا نقاشی خونده باشن.تو اسمش رو هر چی میخوای بذار ولی خودم اسمش رو میذارم:خوش ذاتیِ ابلهانه..... بابای نازنین من،به طرز مضحکی با سهراب سپهری بیگانه است.من سعی نمیکنم کسی رو اصلاح کنم.حتی اگه اون شخص بابای نازنین من باشه..... و استاد محبوب و سخت گیر من،متاسفانه هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 تیرماه سال 1383 23:40
امروز دلم تنگ شده ولی نمی دونم چه جوری شروع کنم.بی نظم و ترتیب میشه.مهم نیست.خب شروع میکنیم: 1-این پروژهه بد جور انرژی داره میگیره.زیادی بزرگه.و در حد کار گروهی سه نفره.بقیه اش رو حوصله ندارم بگم. ۲-فردا اولین جلسه کلاس سه تارم شروع میشه.بدون هیچ گونه دردسری.کاملا شانسی.نگران اینم نکنه همه چی بهم بخوره.مثلا خانمه بگه...