-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1384 21:35
ساده ترین روش حل مشکل "رسیدن به بن بست"؛الگوریتم استریخ(Ostrich)است:سر خود را در شن فرو ببرید و وانمود کنید که ابدا هیچ مشکلی وجود ندارد. درسهایی از صحیفه سیستم عامل متمم:الگوریتم استریخ هیچ گونه مسئولیتی در قبال کسانی که سعی کرده اند سر خود را در سنگ فرو کنند؛نمی پذیرد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 آذرماه سال 1384 22:17
همه چی خوبه.آروم،کسل کننده،مزخرف،بیخود.مثل همیشه....خدا منو ببخشه که مجبور شدم سرکارش بذارم.من فقط به دختر دایی عزیز گفتم که میدونم چجوری چیزی رو که میخوای بدونی از زیر زبونش بکشم، که تا آخر عمرشم هیچ بویی نبره.بعد دختر داییه گیر سه پیچ داد که بخاطر من این کار رو بیانجام.منم که خراب دختر دایی!!! البته زیاد عذاب وجدان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1384 19:45
قانون "پنهان سازی اطلاعات" میگوید:« به هر کس به همان اندازه اطلاعات بده که نیاز دارد و نه بیشتر» «درسهایی از صحیفه ی پایگاه داده» قانون "آزاد سازی ذهن" میگوید: « از هر کس به همان اندازه اطلاعات بگیر که نیاز داری و نه بیشتر» «درسهایی از پروفسور اینجانب»
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 آذرماه سال 1384 13:08
من می نویسم؛پس.. لابد از احمق بودنمه... لابد نه؛حتماْ. تو چی؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1384 15:08
به سراغ من اگر می آیید همان بهتر که نیایید مگر عقلتان کم میباشد؟ روز خوش
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 آذرماه سال 1384 19:34
رام کردن یه بز سرکش چموش،از یه گربه اهلی خونگی بر نمیاد. به خاطر همینه که عطای نداشته اش رو به لقاش می بخشه. والسلام
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 آذرماه سال 1384 21:42
بعضیا میگن که بارون کدومه؟! بوی نم،شرشر ناودون کدومه؟!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1384 22:55
در شمال من کم کم از یاد خواهمت برد و تو بایدم از یاد ببری در جنوب نخست روحت را از یاد خواهم برد و این کار سه روز از وقتم را خواهد گرفت و آنگاه طعم گیسوانت را از یاد خواهم برد چیزی که به گونه والایی در شکل مژه هایت پنهان شده است شاید تو نیز به گونه دیگری از یادم ببری برای تو دشوارترین کار دست کشیدن از گذشته هاست که مثل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 آذرماه سال 1384 23:59
-- مار از پونه بدش میاد،در خونه شم سبز میشه.بابا یکی بیاد منو بنجاته.... -- دلشو شکستی.باش تا یه روز تاوانشو بدی!! -- کجاست سمت حیات؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آبانماه سال 1384 23:35
مبادا که ترک بردارد ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 آبانماه سال 1384 20:10
یه دوست ناز پیدا کردم.در واقع اون منو پیدا کرد(من عنق تر از این حرفام که کسی رو پیدا کنم).توی کتابخونه با هم اشنا شدیم.داره واسه فوق میخونه،رشته زبان انگلیسی.البته من ازش نپرسیم(من عنق تر از این حرفام که از کسی چیزی بپرسم،از کتابایی که میخوند فهمیدم).صورت تقریبا تپلی سفید و نازک.بینی کوچیک،لب کوچیک،چشمای سیاه کوچیک و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1384 00:15
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مهرماه سال 1384 22:26
-- اَه،اَه،اَه.... چقدر درست حدس زدن،کار ساده ای شده... لعنت لعنت لعنت.... -- احساس آزادی کامل دارم،رهایی مطلق.... قبلنا سنگ بودم،سنگی که چسبیده بود به زمین.اما حالا یه پَرم.پری که از اون بالا(خیلی خیلی بالا)رهاش کردن.احساس نگرانی نمیکنم.پرها میرسن زمین،اما هرگز زمین نمیخورن....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مهرماه سال 1384 22:51
-- موهاشو رنگ کرده،قهوه ای نه روشن و نه تیره،خیلی سِت با رنگ تقریبا تیره صورتش(نه،برنزه نکرده بود).توی چهره اش زیبایی خاصی دیده نمیشه و البته نازیبایی خاصی هم.ده سانتی باید از من کوتاهتر باشه،و سه چهار سالی کوچیکتر.فرز و به خیال خودش زرنگ.همیشه دلش میخواد یه صحبت کوتاه آخر وقت باهات داشته باشه.طوری رفتار میکنه که باعث...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مهرماه سال 1384 22:11
چند روزه که سر درد به همراه تب خفیف دارم.آدم تکلیفش رو نمیدونه!!! خودمو درگیر مسئولیت بیهوده کردم.یه سری دختر بچه هیجده،نوزده ساله.من خودم تا یه سال پیش بچه دانشجو بودم،حالا فکرش رو بکن که جاها یهو عوض بشه.احمقانه میشه.من همیشه از معلمی یا هر شغلی شبیه به اون، بدم میومد هر چقدر هم که عنوانش دهن پر کن باشه!! هر چقدر که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 مهرماه سال 1384 00:36
ببین،همیشه خراشی است روی صورت احساس. «سهراب سپهری»
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 شهریورماه سال 1384 00:05
-- وقتی تمام ذهنم درگیره،بولیز آستین بلند گشاد میپوشم.فکر میکنی ربطش چیه؟؟ -- باز دارم میرم مسافرت! -- اول مهر و باز دانشگاه.البته نه با سمت سابق!!! -- دوست جون خوب و مهربونم.با اون لپای قرمزی و روسری های گل منگلی کوچولوت!!! با اون مانتوهای تنگ و راه راهت،با ابرو های همیشه ی همیشه ی خدا مرتبت،با اون برق نگاه شیطونت،با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1384 23:30
من می ترسم... دستام دارن پوست میندازن... ببین کارم به کجا کشیده که باید اکسل بخونم... واقعا فکر کرده احمقم؟؟فردا که بهش نشون دادم بجای داد کشیدن و تهدید کردن(که حربه ی خودشه)،فقط عمل میکنم،حالیش میکنم نیروی ارزون حرفه ای یعنی چی!!!! دلم برای انجمن شعرمون تنگیده...دلم برای رنگ بازی هم تنگ شده... دلم نمیخواد برای فوق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 23:44
- شغل دوم!نظرت چیه؟ - والا ما رفته بودیم مشهد،ولی نمیدونم چرا بیشتر مردم عربی حرف میزدن!!! - نوشتن حس خوبیه،جدی میگم.هر چند دارم از دستش میدم.صداقت داره ولی اصلا شفاف نیست،و این باعث میشه... - میدونم نباید انتظار داشته باشم کمی - فقط کمی- حس مسئولیت به خرج بده.میدونم نباید دلگیر باشم،ولی هستم.مطمئنم که خیلی راحت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 مردادماه سال 1384 00:42
- تقریباً دیگه حااااالم از این شرکت بهم میخوره. - اون شیطونی که درست حدس زده و خودشو معرفی نکرده،کیه؟؟ میدونم خیلی احمقانه و بامزه است.ولی وقتی دختر داییم گفت وسط خوندن اون کتاب،اشکش در اومده،کلی تعجب کردم.تازه کلی هم مسخره اش کردم که از این کتابای در پیتی میخونی و تازه پاش گریه هم میکنی؟؟؟ تقریباً به زور مجبورم کرد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 مردادماه سال 1384 20:41
من که به صدای مته همسایه بالایی که هر روز ساعت شش صبح می پراندم از خواب عادت کرده ام من که به صدای فریاد همسایه پایینی که هر شب ساعت دوازده و نیم کابوس می بیند عادت کرده ام به بی تو بودن عادت نمی کنم عادت نمی کنم « قدسی قاضی نور»
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 مردادماه سال 1384 00:31
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1384 23:39
از یک گوشه اتاق به گوشه دیگر اتاق سفر میکند. تمام فاصله اش با من همیشه همین قدر است تنهایی. «قدسی قاضی نور»
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 مردادماه سال 1384 15:33
زندگیم شده کار،سه تار.کار،سه تار.کار،سه تار.کار،سه تار.کار،سه تار......نمیدونم این داستان تا کی ادامه داره!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مردادماه سال 1384 22:13
شکستن یک دل چقدر توان میخواهد مگر؟ که پنداشتی آن که قوی بود،تو بودی! "قدسی قاضی نور"
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 تیرماه سال 1384 20:16
-میره رو اعصابم و برمیگرده.میره و برمیگرده.بعضی وقتا محکم نگه اش مدارم که نتونه جُم بخوره.اما مثل ماهی میمونه،همش لیز میخوره و در میره.اونوقت میره و برمیگرده،میره و برمیگرده. میدونی راه حلم اشتباهه.نباید سعی کنم که بگیرمش یا به زور تحملش کنم.حتما یه راه حلی برای دور زدنش وجود داره. -میدونی من اصلاً آدم پوست کلفتی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 تیرماه سال 1384 20:03
لابد فکر کردید مرده ام،نه؟نه خب،نمرده بودم.فقط به خاطر انتخابات بلاگ اسکای فیلتر شده بود.همین(واقعاً چه دلیل موجه ای) امروز چندمه؟فکر کنم هشتم،نهم باید باشه.یعنی حدود یه ماهه که توی بلاگم وراجی نکردم.الان که فکرش رو میکنم میبینم چقدر زیاد اتفاقای جدید برام افتاده که اگه میخواستم بنویسمشون مثنوی هفتاد،اممم..... مثنوی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 خردادماه سال 1384 13:01
1- از هشت صبح تا ده شب.این چند روزه رو دور از جون شما عین خر کار کردم،بی وقفه و بدون هدر دادن حتی ثانیه ای.میدونی اعتراف میکنم تجربه ی زیبایی بود(هر چند به بیگاری کشیده شدنِ بیستی بود).همیشه دلم میخواست بدونم اگه توی همچین موقعیتی قرار بگیرم،چقدر دووم میارم،یه ادم لوس بار اومده ای مثل من،توی چنین موقعیتی، چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1384 20:20
1- میدونی ایراد وبلاگ خونی چیه؟؟ اینکه وقتی کتابی رو میخونی،اونجوری که باید،برات لذت بخش نیست.برای اینکه جمله های جالب کتاب رو قبلاً توی وبلاگها خوندیش. 2- یادم باشه،یادم بشه،یادم باشه.من عاشق غافلگیر کردم.میتونم حدس بزنم که دفعه ی پیش چقدر بهش چسبید.... و هفتم مهر،فسقلی وروجک بد اخلاق من،عمراَ به ذهنشم خطور...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اردیبهشتماه سال 1384 22:20
1- چه حالی بهت دست میده که عصر جمعه یادت بیاد که روز قبلش عروسی دوستت دعوت بودی و تو یک کاره پا شدی رفتی نمایشگاه کتاب!!!!!! بهت میگم:وحشتناک کِنف میشی!!!!!!!!!! 2- من حوصله ام نمیاد اسم وبلاگم رو برگردونم. ۳- ای وروجک!! که صداشو در نیارم!!!! آهایییییییییییییییییییییی ایها الناس،بدونین که .... ۴- حال تعداد وسیعی از...