-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 خردادماه سال 1385 22:35
-- موثرترین روش رژیم درمانی اینه که قبل از خوردن هر وعده غذایی،بری خودتو وزن کنی!!! -- تا حالا با دقت روی رفتار و حرکات داورها،در حین بازی فوتبال دقت کردی؟؟توجه کردی چقدر جالبه! -- من پررو ترین آدم روی زمینو کشف کردم:جناب آقای رییس سابق. -- فکر میکنی چرا سعی نمی کنم آروم باشم؟!! -- من تنها نیستم که عبور لطیف آب از گذر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خردادماه سال 1385 12:17
من دیگه تقریبا مطمئنم که ایران هر دو بازیشو مفتضحانه می بازه.و این خیلی بده....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 خردادماه سال 1385 23:59
یک...من نمی دونم با اینکه دیگه کنکور ندارمو نباید دیگه درس بخونم،چرا همچنان وقت کم میارم!!نمیشه شبانه روز رو مثلا 28 ساعتش کرد؟؟بهتره ها؟ دو...من نمی تونم خوشحالی خودمو از خرید یه گردنبند تمام فیروزه خوشرنگ خیلی خوشگل پنهون کنم و از همین جا خوشحالی خودمو هورا میکشم!!!!!(دوستان اجازه دارن به عقل و شعور من شک کنن.از نظر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 خردادماه سال 1385 22:47
تیم آدم صد تا گل بخوره،اما عین آدمیزاد گل بخوره!! والا...
-
دودورو دودودو ایران
شنبه 20 خردادماه سال 1385 15:11
من نمی دونم چرا شایعه شده برزیل قراره قهرمان بشه!!!هرگز،عمرا،ابداً.تا ایران عزیز هست،برزیل چرا؟؟کریمی و مهدوی کیا و زندی مصدوم هستن،که نیستن!!!!تازه تا تیم آدم شخص شخیص متشخص بسیار جوون!!!آقای دایی رو توی تیمش داره،که دیگه غم نداره.....حالا از شوخی گذشته هر چقدر هم که تیم ملی آدم دست و پا شکسته و کهنسال داشته باشه،به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 20:49
**من موندم این خانم تهمینه میلانی چطور تونسته بود از دو تا ماست!! بازی بگیره.اینجاهاست که معلوم میشه کارگردان یعنی چی!!! **این ترانه های قشنگی که آقایون هنرمند فوتبالیست به مناسبت جام جهانی خوندن،به طرز قشنگی جفنگ از آب در اومده!!!من خواهشمندم حتما یکبارم که شده حداقل فیگورهای زیبای عزیزان رو ببینید.در ضمن این آقای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 14:11
**زندگی آروم خوبیه.دوست ندارم تا مدتی دچار تغییر بشه. **من هر چی تلاش کردم اسم شاعر این شعر دو کاج رو پیدا کنم،نیافتم.حدس هم میزنم این اسمی که من پایین شعر دو کاج نوشتم،شاعر "باز باران" باشه.به هر حال.... **خیلی عجیبه(یعنی خیلی خیلی عجیبه).قالب این وبلاگ رو من روی وبلاگ آزمایشیم قرار داده بودم.ولی من نمیدونم چه جوری...
-
دو کاج
جمعه 5 خردادماه سال 1385 23:06
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روییدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها بخود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا،ببخش مرا خوب در حال من تامل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با تندی: مردم آزار از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 خردادماه سال 1385 22:41
**بدم میاد،از رَم کرده ی خودم.بدم میاد از آرامش ظاهریم.آرامش باطنی میخوام. **اول می خواستم بیام تولدت رو تبریک بگم،اما الان می خوام بگم:آخه بشر،دیگه چرا وبلاگت رو دیلیت کردی؟!! **آروم باش،نترس.بالاخره هر چیزی یه طوری میشه.آروم باش،نترس.بالاخره هر چیزی یه طوری میشه.آروم باش،نترس.... **روی سبزه غذا بخورید عجله کنید روزی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1385 23:14
یاد قدیما افتادم.....دلم براش تنگ شده،بروی خودم نمیارم.....باز دردسر جدید.....باز کتاب،باز موسیقی،باز روال تکراری....من تا سه ماه آینده شش کیلو لاغر میکنم،اگه نشدم همه حق دارن بهم بگن سوسک....نمی دونم چرا اینقدر نیستم،چرا اینقدر رفتم توی حاشیه،چرا اینقدر کنار میکشم،چرا اینقدر محوم؟!!.....بعضی وقتا بد جوری کفر آدمو در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1385 14:40
--قبل از کنکورم کتاب درسی میخوندم و شکلات میخوردم.بعد کنکورم کتاب غیر درسی میخونم و هویج میخورم. --خیلی زود متوجه شدم داره دروغ میگه،اما راستشو بخوای من بروی خودم نیاوردم و وانمود کردم تمام حرفاشو باور کردم.اما اون انگار قصد نداره تمومش کنه و هنوز دروغ میگه.من تمام سعی امو میکنم که اون غرورش حفظ بشه،ولی اگه اون نخواد...
-
برای این مطلبم یه عنوان بزرگ میذارم بلکه این دفعه یادم نره
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1385 22:46
لعنت به من،لعنت به من که یادم میره که اگه بخوام توی این دنیای لعنتی،اعصاب راحتی داشته باشم،باید سگ باشم و سنگ.این من لعنتی هر چی که سرش میاد حقشه.چون فراموشکاره و یادش میره که تو دنیای لعنتی،باید سگ باشه و سنگ.آره،لعنت به این من لعنتی فراموشکار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1385 20:08
مخلوطم.از شادی و غم،از راحتی و گرفتگی،از امید و ناامیدی،از نیروی کشش و نیروی دافعه،از رجوع و گریز،و از یه عالمه حسهای متناقضِ متضادِ افتضاح گیچ آلود....امروز شش ساعت کتاب خوندم،سه ساعت دلمه درست کردم و دو ساعت سر درد کشیدم،یک ربع با تلفنی با دوستم حرف زدم و سی و پنج ثانیه غرغر کردم.آره سه ماه وقت دارم،سه ماه آزگار......
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 فروردینماه سال 1385 19:46
** عزیزم تولد سه سالگیت مبارک.(می بخشی که احساسات عشقولانه تری هم ندارم) ** ساعت شش بعد از ظهر روز اول اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ روحش از تنگنای قفس رهایی یافت. «پریدخت سپهری» متمم: ایشون دارن در مورد از دست دادن سهراب سپهری-برادرشون- حرف میزن،اما من میخوام در مورد از دست دادن یک معجزه حرف بزنم.این تصویر دستای این معجزه و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1385 22:54
وقتی گیجم،وقتی سردرگمم.وقتی درست نمی فهمم چیکار باید بکنم.وقتی احساس کم آوردن میکنم،دوست ندارم با کسی حرف بزنم.فقط دوست دارم عین مجسمه بذارنم روبروی خودشون و باهام حرف بزنن.عین مجسمه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1385 23:17
اگه از "میم.میم" بپرسی،من یه موجود یخ و سرد و یخچالم.اگه از"ز.ک" بپرسی،من آدم مهربون و دلسوزی هستم که لنگه ام تو دنیا پیدا نمیشه.اگه از "سین.ز" بپرسی،من یه موجود مغرور و دماغ سر بالایی هستم که بازم لنگه ام تو دنیا پیدا نمیشه.اگه از "میم.میم "بپرسی،من آدم وحشی ای هستم که بهتره کسی باهام شوخی نکنه،وگرنه....اگه از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 فروردینماه سال 1385 00:12
خب خیلی خسته ام.تمام عید به مهمونی بازی گذشت.البته با این تفاوت که کارگردان فقط نقش میزبان رو به ما داده بود.کل تعطیلات عید رو حدودا هشت ساعت درس خوندم(واقعا چه شاهکاری!!)نیم ساعت تمرین سه تار(البته که من در آینده ذوالفنون ثانی میشم!!) و روزی سه دقیقه نق و نوق و غرغر(با کمال تاسف بیشتر از این زمان امکانش نبود) و خوندن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1385 11:31
سال نو مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 اسفندماه سال 1384 14:00
برخورد اول: بر خلاف همیشه کتاب فروشیه خلوته و بجز من مشتری دیگه ای نیست.فروشنده داره با دوستش حرف میزنه.دوست ندارم حرف کسی رو قطع کنم.بنابراین این پا اون پا میکنم تا حرفش تموم بشه یا یه وقفه ای بین حرفش بندازه.یهو بر میگرده و خیلی خشک میپرسه: امرتون؟.سوالش رو طوری بیان میکنه که انگار بگه:بچه پررو،وایسادی استراق سمع...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1384 00:05
بوی برگ خشک میدم و هیزم و جعبه چوبی میوه و دود و آتیش و چهارشنبه سوری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1384 23:07
آره،چشماتو ببند،نفس عمیق بکش.بوی عید میاد... عیدتون مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1384 22:41
paris - شوال 1973 پغی (پری سابق) Bonjouj شما حال خوب هست؟ شما شوهر خوب؟ طفلان خوب؟ من خوب هست.اشعار نوشت.نکاشی نکرد. من اینجا تنها که بود،آشپز پخت.اطاق جاغو کرد.من آشپزی آهسته کرد. امروز ظهر غذا مهم پخت.مزه chien داد.آدم تنها شد،زهرماغ هم خورد.ولی برا شما یک غذا دستور نوشت:سیخ زمینی گرفته سرخ کرد،ولی نه مهم.بلغم را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 اسفندماه سال 1384 12:54
تا پیدا شدن یه هدف دلنشین،میشه وبلاگ نوشت و چشما رو روی هم گذاشت و گفت:زندگی ملال آور لعنتی،موجودات حقیر لعنتی،زمونه چندش آور لعنتی،سیستم حال بهم زن لعنتی،تلاش کورکورانه ی نفهمانه ی لعنتی،دست و پا زدن بیهوده لعنتی،مغز خاکستری لعنتی،ذهن شلوغ و درهم برهم لعنتی،آدمای مورچه لعنتی،شخصیت های کثیف لعنتی،دهن های گشاد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1384 19:05
همه چیز قابل پیش بینی بود.کاملا قابل پیش بینی.ولی نمی دونم چرا وقتی اتفاق افتاد اینقدر شوکه شدم. قرار بود نرم سر کار،قرار بود کتاب نخونم،قرار بود درس نخونم،قرار بود فیلم نبینم،قرار بود هیچی گوش ندم،قرار بود دست به سه تارم نزنم،قرار بود وبلاگ ننویسم،قرار بود پای اینترنت نشینم،قرار بود به هیچی فکر نکنم،قرار بود هیچ کاری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 اسفندماه سال 1384 15:31
یک ماه ونیمه که دچار مرض درس نخوندن شدم.این یه هفته ی آخر دیگه مرضه به اوج خودش رسیده.صبح پا میشم یک ساعت کتابها و جزوه هام رو زیر رو میکنم.یکی رو برای خوندن انتخاب میکنم.پنج دقیقه درس میخونم و بقیه درس خوندنم میفته برای فردا صبح... همه چی خوبه.همه چی عالیه.البته بجز درس نخوندن مفرطم.البته بجز زیاد آدامس جویدنم.البته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 بهمنماه سال 1384 00:06
متاسفم...متاسفم برای خودم.متاسفم برای شماها.متاسفم برای همه.متاسفم چون این دستا دیگه برنمی گردن. هرگز برنمی گردن....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 بهمنماه سال 1384 15:27
تمام حجم ذهن من را یاس و ناامیدی احاطه کرده. ذرات وجود مرا از نرسیدن ساخته اند. من قبل از شکست شکسته ام. من در سقوط ابدی غوطه ورم. من در نیستی هم نیستم. من یک مستاصل ابدیم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 دیماه سال 1384 11:41
میدونی مشکل چیه؟من طول روز نمیتونم با تعداد زیادی از آدما سر و کله بزنم.کلا زیاد حرف زدن و زیاد درگیر کردنم با آدما منو خسته و عصبی و تخلیه کامل انرژی میکنه(بله میدونم.خیلی آدم مزخرفیم ولی میبینی که؛همینه که هست!!).و شغل جدیدم دقیقاْ همچین شرایطی رو برام بوجود میاره.و در نتیچه... با این حساب دو راه بیشتر وجود نداره.یا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 دیماه سال 1384 22:54
گیجم.فقط همین.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 دیماه سال 1384 21:13
حوصله ندارم.