-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 فروردینماه سال 1386 20:15
نمیشه. نمی خوام. نیستم. نمی رم. چرا؟ نمی دونم!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1386 15:56
سال نو همه ی همه مبارک.آرزو می کنم همه سال خوبی بهتر از سال مزخرف پارسالشون داشته باشن(چون پارسال خودم،خیلی ضایع و مزخرف بود،این جوری تصور میکنم که پارسال همه همین قدر خفن بوده!).آرزو میکنم،امسال همه هی بهشون خوش بگذره و هی خوش بحالشون باشه و همینا دیگه! مهم نیست که یه عکس چقدر مناسبتی باشه یا نباشه،مهم اینه که یکی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 اسفندماه سال 1385 00:15
حدود ۵۶ تا کتاب پا در هوا که توی کتابخونه جا نمیشه.یه عالمه جزوه پارسه و سنجش و قلمچی،که نصفش مال خودمه،نصفش مال پسرخالهه.دو تا پالتو،یکی برای مهمونی های ژیگولی،یکی هم برای جاهای معمولی. دو تا صندل.یه دونه حوله حموم،یه دونه حوله دست و صورت.یه دونه مقنعه.چهار تا روسری(دوتا واسه مهمونی های ژیگولی،دو تا هم برای جاهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفندماه سال 1385 14:17
من؟من حالم بده؟ نه،اصلاْ.خیلی هم حالم خوبه و خوش و خرمم... من؟من کنکورمو بد دادم؟ نه اصلاْ اصلاْ.کلی امتحانمو خوب دادمو،کلی هم از این موضوع خوشحالم. من؟من زحماتم هدر رفته؟ نه اصلاْ.خیلی هم زحماتم به بار نشسته.تازه خیلی هم بیشتر بار و اینا! من؟من صبرم کمه؟ نه اصلاْ.من کلی هم صبرم زیاده.من اصلاْ خود ایوبم! من؟من دلم دو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 اسفندماه سال 1385 19:45
300 the movie ************************ امممم،می دونی،وقتی ورژن دوم بلاگ اسکای اومد،دیگه نتونستم وارد سیستم مدیریت بلاگم بشم.از اون اِرور های خفن میداد.یه دو روز دندون رو جیگر گذاشتم بلکه خودش درست بشه!!!(میدونی که،از روی هوا باید خودش اصلاح میشد،اونم یهو!!).آخرش دیدم نخیر،خودبخودی درست نمیشه.یه ایمیل زدم به پشتیبان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1385 20:24
قبلنا قدم زدن تو کوچه پس کوچه های آدما برای جالب و هیجان انگیز بود.رازهای ته بن بست هاشون برام بامزه و خنده دار بود.دستمو میگرفتم جلوی دهنم و ریز ریز می خندیدم.اما بعد همه چی عوض میشه.با بعضی گوشه های تاریک و مه آلود بعضی از حاشیه های آدما، کم کم،تصادفی،غیر تصادفی آشنا می شی.برات قصه میشن.قصه های بدون پایان.قصه های...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 اسفندماه سال 1385 19:44
دیشب که عین این آدمای عقده ای خل،بدو بدو رفتم مهمونی و بازار و دردر(اونم درست یک ساعت بعد امتحانم).بعدشم نشستم پای تلویزیون،دلم برای برنامه های مسخره بدرد نخورشون تنگ شده بود.یک، هم نشستم به کتاب خوندن!صبح هم راس هفت و نیم بیدار بودم،اما چون کاری برای انجام دادن نداشتم.بخاطر همین تا نه توی رختخواب موندم و به صدای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 اسفندماه سال 1385 20:11
خاک تو اون سرشون کنن با اون سوالاشون!تو هیچ عطاری جهنم دره ای نمونه اش پیدا نمی شد.هی هر چی میگم: بابا، این کنکور هفتاد درصدش شانسیه!هی میگن:نه،به درس خوندن!بیا،حالا خوب حالیتون شد!!!!! پوف...عمراْ عمراْ.اصلاْ هم گریه نمیاد.میخوام برم خوش باشم...ولگردی و وبگردی و چت بازی و اس ام اس بازی و بیکاری و تا ساعت ۱۰ خوابیدن و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 بهمنماه سال 1385 23:36
همیشه حقایق تلخی در پس ظواهر ساده است. همیشه... ایمان به این موضوع خیلی دشواره ولی ناچاراْ باید پذیرفت که تنها ظواهر هستن که نمایش داده میشن.برای دیدن باطن،باید عمیق شد،خیلی عمیق.خیلی خیلی عمیق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1385 13:23
وقت سخت بودنش نبود.یه تلنگر آروم کافی بود،شکست و فرو ریخت.پای خرده شیشه ها نشستم و گریه میکنم.نه بخاطر شیشه هایی که فقط چسبی میشن،بخاطر اون کوچولوی سه چهار ساله ی غمگینی که کلاغ سیاهی رو شاید نشونه رفته بود،اما تیرانداز خوبی نبود...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 بهمنماه سال 1385 11:43
۱- بسی رو به موت می باشیم. و کلا هر چیزی را که گند بلند بالا به کنکورمان بکشد را،طالع بلند مان خریدار است! ۲- این یه بازی ساده است.هر کی بیشتر وبلاگ ننویسه اون برنده تره.هر کی هم که کلا دیگه ننویسه،قهرمان قهرمانانه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 دیماه سال 1385 23:31
دوشنبه بیست و سوم یا بیست و چهارم شایدم پنجم دی ماه ساعت پنج صبح: بابایی ساعت رو بجای شش صبح،اشتباهی روی پنج کوک کرده،و حالا همه مون عین مرغ پرکنده دستامونو زیر چونه مون گذاشتیم و نشستیم. ساعت شش صبح: نمی دونم چرا اینقدر همه ی همه ی دندونام درد میکنه؟!!! ساعت هفت صبح: خواهر عزیز سعی دارن مثلا منو از خواب بیدار کنن،اما...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 دیماه سال 1385 23:39
امروز؟هیچی،فقط از صبحش سرم داشت منفجر میشد.ها؟نه.فقط یه کوچولو جیغ و داد کردم و غرغر و نق نق.خب بعدش هیچی دیگه،انتظار داشتی مثلا بیام سر یکیو بکوبونم به دیوار!!یا یکیو قاب کنم به یه دیوار دیگه!یه سردرد و یه کم ناامیدی و همیشه خدام یأس فلسفی و یک کم هم بهم ریختگی و این جور مسایل جزیی(همزه روی ی کدومه!!!)که آدم نباید...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 دیماه سال 1385 14:38
نباید کاری به کارشون داشت. نباید کاری به کارشون داشت. نباید کاری به کارشون داشت. آروم.فقط آروم.آروم باش آروم.نباید کاری به کارشون داشت. آره آروم.آروم آروم.آروم باش و نگاه کن.یادت نره آروم. هیچ وقت،هیچ وقت هیچ وقت نباید کاری به کارشون داشت. ساده است.عین گوزن هان.تکون بخوری رم میکنن.همه شون.همه ی همه شون. پس آروم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 دیماه سال 1385 23:26
امروز چهارشنبه،نمی دونم چندم دی،ساعت هفت صبح: از خواب پریدم.داشتم خواب میدیدم روز کنکورمه و یه ساعت از شروع امتحان گذشته ولی سوالای امتحانی هنوز به سالن ما نرسیده!!! امروز چهارشنبه،نمی دونم چندم دی،ساعت یازده صبح: بعد از کلی محاسبات به این نتیجه رسیدم که حدود یک ماه وقت کم میارم امروز چهارشنبه،نمی دونم چندم دی،ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 دیماه سال 1385 12:26
اینجا همه هر لحظه می پرسند: -«حالت چطور است؟» اما کسی یکبار از من نپرسید: -«بالت... «قیصر امین پور»
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دیماه سال 1385 23:55
خیلی بده آدم فکر کنه همه چی داره بهترمیشه،بعد یهو بفهمه همه چی نه تنها بهتر نمیشه بلکه از اولش خیلی خیلی وحشتناک تر از اون چیزی بوده که اون تصور میکرده!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1385 19:22
با توجه به اینکه دوستان اصرار داشتن بنده حقیر اشعار گوهر بارم را در وبلاگم هم قرار بدهم تا خوانندگان عزیز مستفیض! بگردند،آخرین اشعار سروده شده به همراه اشعار ماری عزیزم که جایشان بسی خالی میباشد را در اینجا قرار میدهیم.باید ذکر بنماییم که اشعار گوهر بار بنده حقیر در خونه مادر بزرگ و در حال بالا رفتن از دیوار راست و...
-
ما ماهی های اوزون برون
سهشنبه 21 آذرماه سال 1385 14:44
ما ماهی های اوزون برون محکوم به ماهیتابه ی واقعیتیم! «حسین پناهی»
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 آذرماه سال 1385 23:04
شنبه احتمالا هجدهم اذر صبح کلاس داشتم تا ساعت 2 بعد ظهر.و یک ساعت و نیم تمام اون دختره ی رو زیاد،روی اعصابم رفت،اومد.هی رفت،هی اومد.رفت اومد،رفت اومد،رفت اومد،رفت اومد،رفت اومد........... ساعت 17:15 دارم درس می خونم. ساعت 18 دارم درس می خونم. ساعت 19 دارم درس می خونم. ساعت 20 دارم درس می خونم. ساعت 21 دارم درس می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 آذرماه سال 1385 12:45
هیچ وقت از هیچی بدت نیاد،چون یقین داشته باش از هر چی که بدت بیاد،سرت میاد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آذرماه سال 1385 00:30
کی این روند مزخرف زندگی من تموم میشه،نمی دونم!لعنتی تمومی نداره. بعد یه مدت دور بودن از اینترنت چقدر وبلاگ خونی کیف داد.گور بابای منطق و شعور و کنکور و زندگی و آینده و من.چیه؟هان؟چیه؟ وبلاگ هاتون رو تندی همه آپدیت کنید که حوصله ام بسی لبریز میباشد و هر نوع آپدیتی کمک بشردوستانه به همنوع محسوب میشود.مگه ندیدی سعدی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 آبانماه سال 1385 14:26
**همه فکر میکنن دارم خیلی منطقی عمل میکنم ولی واقعیت اینه که این عمل منطقی ناشی از تفکرات بیش از حد احساسی هستش! **امروز دیدمش.امروز صبح،جلوی آیینه.اولین تار موی سفیدم رو.... پیش خودم گفتم:معنیش اینه که دارم پیر میشم؟؟؟ یه قیچی آوردم و چیدمش.نه برای اینکه لای موهام نباشه،فقط برای اینکه اولین تار موی سفیدم رو برای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 آبانماه سال 1385 21:40
تند تند دارم ایمیل هام رو چک میکنم(شش ماهی میشه اینکارو نکردم).امروز سه تا کتاب خریدم.یه روز باید بیام سر فرصت.الان وقت ندارم.شاید تا سال دیگه.نه اینکه اینجا رو تحریم کنم،نه.ولی فکر کنم حس وراجی در وبلاگم نیاد.این روزا بیشتر منتظرم.انتظار اتفاقی رو میکشم که اطمینان دارم هرگز نمیفته.به به....دیگه اینکه این روزها سرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 14:50
دِ آخه این چهار شنبه و پنج شنبه رو تعطیل کردن،یعنی چی؟چه معنی ای میده؟!!!! پروردگارا یه عقلی به اینا بده،یه صبری هم به ماها! آمین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 مهرماه سال 1385 22:59
همه چی بهم ریخته است ولی مهم نیست. خیلی وقته که فهمیدم چیزای مهمتری وجود داره.درسته که فهمیدم ولی بین خودمون باشه،خودمو میزنم به نفهمی! گفته بودم از تکرار بدم میاد،نگفته بودم؟!! نه.دلتنگ کسی یا چیزی نیستم.مگه کرختی دلیل دلتنگی میشه؟؟ بعید میدونم.
-
و پروردگار مرا کولی افرید
یکشنبه 23 مهرماه سال 1385 14:47
یک مقوله ای وجود داره به اسم پینگ کردن.... یک حالی میده این مقوله رو جدی نگرفتن..........
-
کمی راست
جمعه 21 مهرماه سال 1385 14:39
با عرض سلام خدمت شما و خانواده محترمتان اگر از احوال ما خواسته باشید حال همگی خوب است و ملالی نیست جز دوری شما... پیوست: راستش را بخواهید حال هیچکس خوب نیست.و تنها ملالی که نیست دوری شماست.....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1385 00:06
میدونی،خدا موجودی نیافرید که اختیار داره،بلکه موجودی رو آفرید که جنبهِ داشتنِ اختیار رو نداره.البته این موضوع خیلی هم به ما ربطی نداره! خب می تونست یه موجود جنبه دار بیافرینه.هر چند اون خودشو تبرئه میکنه و میگه:من موجودی رو آفریدم که اختیار جنبه داشتن یا نداشتن اختیار رو داشته باشه،بعدشم هر کاری دلش خوست بکنه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 مهرماه سال 1385 22:44
بعضی وقتا خسته ای،خیلی خسته...