-
ندارد
چهارشنبه 6 تیرماه سال 1386 15:00
صبح جمعه احتمالا اول تیر ماه خواب بودم.تا کی؟یادم نمیاد.فقط می دونم خواب بودم. عصر جمعه احتمالا اول تیر ماه خواهرهه رو مجبورش میکنم که باهام بیاد کافی شاپ.بعد مجبورش میکنم بریم نمایشگاه گل های چینی.بعد مجبورش میکنم بریم خونه خالهه تا پریا رو ببینیم.دختر خاله ها اونجان و بدون اجبار همه میریم رستوران شام بخوریم.از...
-
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
دوشنبه 4 تیرماه سال 1386 22:18
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 تیرماه سال 1386 21:50
مرده شور اون فیلتر کردنتون رو ببرن که دیگه صدای منو هم درآورده! پیوست:استثناْ کامنت دونی واسه فحش گذاشتن عموم آزاده!
-
بازم همین جوری!!
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1386 22:50
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 خردادماه سال 1386 15:59
مهمه.همه چی مهمه.مهمه چی می خوری،مهمه چی می خونی،چی گوش میدی.مهمه کارت چیه،فکرت چیه،عقیدت چیه.مهمه چی دوست داری،مهمه چی دوست نداری.مهمه دوستات کین،با کیا می گردی،با کیا حال میکنی.مهمه کیا رو دوست نداری،از کیا متنفری.مهمه کِی دوست داشتی،کِی عاشق شدی،یا اصلا دوست داشتی یا عاشق شدی.مهمه حال کیا رو می گیری،مهمه کیو بغل...
-
همین جوری!
دوشنبه 28 خردادماه سال 1386 21:13
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 خردادماه سال 1386 15:06
وقتی بی خوابی زده به سرم،وقتی دارم سلانه سلانه صبحانه می خورم،وقتی دارم گردگیری میکنم،وقتی دارم رانندگی می کنم،حتی وقتی دارم فیلم می بینم،وسط شنیدن یه ترانه،یا موقع هایی که دارم تو اینترنت می چرخم،موقع تمرین خط.وقتی سرم درد میکنه و چشمامو می بندم،وقت هایی که از دوستام رنجیدم،موقع هایی که دارم دست و صورتمو می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 خردادماه سال 1386 00:36
** تو یه دروغ گو هستی.اینو تازه همین الان،همین لحظه،همین ثانیه متوجه شدم! **«و چه اندازه تنم هوشیار است»در حالی این جمله از صبح تو کلم افتاده که .... ** حسش نبود جمله ی قبلو کامل کنم.بقیه اش باشه بعهده ی تخیل خواننده! ** تو بگو،چه اهمیتی داره؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 خردادماه سال 1386 01:34
گمون نکنم بتونم حالا حالا ها از جام پاشم،چه برسه به جلو رفتن و یا حتی درجا زدن!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 خردادماه سال 1386 14:07
فوضولی نمی کنم. فوضولی نمی کنی. فوضولی نمی کنه. همه با هم میریم که بریم به درک! متمم۱:مسلما فعل فوضولی کردن،اون چیزی نیست که مفهوم رایج رو داره.بلکه در اینجا، مفهوم ذهن نویسنده رو داره.و البته براشم مهم نیست تو ذهن بقیه چه مفهومی داره! متمم ۲:این متن موقعی نوشته شده که نویسنده عصبانی بوده،و ممکنه بعد مدتی، نظر نویسنده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 خردادماه سال 1386 20:58
عزیزم اونقده لطف فرمودن و مصیبت برام تلنبار کردن که شکر عزیزم، مصیبت کنکور دیگه توش گمه!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 خردادماه سال 1386 09:59
درست لحظه ای که فکر میکنی،همه چی داره آروم میگیره.دیگه اون طوفان میخواد بره پی کارش.یهو گردباد میاد و همه چی رو تکه پاره و نابود می کنه و اصلا هم قصد نداره بره به جهنم.اونوقت اگه یه لحظه بتونی به خودت بیای،می بینی فحش هات عوض شدن.می بینی بجای اینکه راه بری و بگی: لعنتی کی تموم میشه،راه می ری و میگی: لعنت به من،لعنت به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 خردادماه سال 1386 23:41
مدتیه شعر می خونم فقط.یعنی در واقع تحمل هیچ نوع خوندنیه دیگه ای رو ندارم.می دونی،من توی هیچی که جسارت نداشته باشم.توی کتاب خریدن،جسارتی دارم نگو و نپرس!نمایشگاه امسال یه چند تا کتابو کاملا تصادفی و بدون هیچ شناخت قبلی ای خریدم.که دو تاشون خیلی خفن از آب در اومدن.یکیش یه کتاب شعره که غزل هاش باب طبع منه.یعنی بعضی از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 خردادماه سال 1386 13:59
نیست!دوباره نیست.چرا نیست؟به گمونت باید بفهمم، چرا نیست؟ چجوری میشه امیدوار بود؟به نظرت واقعا میشه؟ نه خب.به من مربوط نبود!!! ولی خب بقیه اش دست منه.ولی نمی خوام تصمیمی بگیرم.پا در هوایی چیز خوبیه! گمونم دلم واسه گربه ام تنگ شده.ولی گربه ام این روزا سرش شلوغه.گمونم تا سر گربه ام فارغ بشه،منم دیگه حرف زدنم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 خردادماه سال 1386 23:18
*** سنگ بودن بهتر از خر بودنه! اینو قسم میخورم . *** امروز توی بیمارستان یاد فیلم بنام پدر افتادم.اونجایی که خط قرمزو دنبال میکرد.خطی که من باید دنبال میکردم چه رنگی بود؟هنوز خودمم نمی دونم . *** دیشب یاد حسان افتادم.وقتی که بعد اونهمه درد،شب خوابید و صبح بیدار نشد.که از اون کوچولوی خوشگل فقط یه پوست موند که آخرشم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 خردادماه سال 1386 20:03
میترسم. کاش تموم میشد. میترسم از روزی که تسلیم بشم. میترسم از روزی که بهم ب پا شم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 خردادماه سال 1386 10:36
باز صندلیمو آوردم وسط اتاقم و باهاش چند تا چرخ زدم تا هم بازی ای کرده باشم و هم اتاقمو ورنداز کرده باشم.همه چی سرجاش بود و همه جا حسابی برق میزد.چشمامو بستمو حافظه ی تصویریم منو یاد اخرین روزی که اتاقم مرتب بود،انداخت.یقین داشتم که رسید ثبت نام کنکور آزاد رو از کیفم درآورده بودم و گذاشته بودمش زیر شیشه ی میزم.اما الان...
-
گریه بر هر درد بی درمان دواست
چهارشنبه 2 خردادماه سال 1386 00:44
وقتی چند شب پشت سر هم راه رفتی و گریه کردی،بعد همه چی کم کم عادت میشه برات.عادت میشه برات،گه گاه شکست هایی که نمی خوان هیچ وقت مقدمه ی پیروزی بشن برات! ــــــــــــــــــــ پایان این پراکندگی به کدامین بن بست میرسد؟ خطی مسیری لاینی یا لااقل باریکه راهی را به من نشان بده. آن مسیر انحرافی که به بن بست نمی رسد کجاست؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1386 14:31
انتظار چی رو داشتین؟معجزه؟ خواهش میکنم هی نیاین بپرسین چی شد.اذیت میشم.نیازی به دلداری دادن و بقول نقره ای،کمپوت آوردن نیست.زمان همه چی رو تو خودش حل میکنه!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1386 12:30
انتظار کشیدن خیلی سخته! خیلیییییییییییی! پیوست:الان اصلا خودمو لوس نکردم و این انتظار کشیدن،واقعا برام خیلی سخته!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1386 13:36
کف اتاقم از کتاب سنگفرش شده.کتابایی که از نمایشگاه کتاب خریدمشون و کتابای درسیم!عادت کردم تو دست و پام باشن.اذیتم نمی کنن.گمونم فقط میخوام یه چیزی نوشته باشم که از این حال پریشونم،برای چند لحظه ای رها شده باشم.چند روز پیشا چند تا پروانه خریدم.بسکه خوشگلن و خوشگلن و خوشگلن.اما مُردن.یعنی کشتنشون و بعد تا ابد زندونی شون...
-
حس مزخرف تموم نشدن
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 14:13
تموم نمیشه.هیچ جوری تموم نمیشه!با پیاده روی تموم نمیشه.با کوچه و خیابون و پاساژ گردی و ولگردی و ده گردی و ایرانگردی تموم نمیشه(گمونم با جهانگردی هم تموم نشه).با کتاب و مجله و فیلم و سینما تموم نمیشه.با الکی خندیدن و راستکی گریه کردن،با غرغر و نق نق و زر زر تموم نمیشه.حتی با دم به دقیقه وبلاگ نوشتن و بی پروا نوشتن و با...
-
شعر ۱
پنجشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1386 15:17
نیمه شبِ دیشب از توی چرک نویسای تست کنکورم،پیداش کردم.ارزش بردن به انجمن شعر رو نداره.چون شعر نیست.تمرین شعره.البته تمرین شعر رو هم میشه واسه نقد،انجمن برد.اما اولا که حسش نیست،دوما که میشه حدس زد که چه ایراداتی ازش میگیرن.پس بیخیال! من از شبهای تار و سرد یک سرداب و از حجم هجوم سایه گرداب من از فصل خصم سکوت آمدم. به...
-
بی پروا
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 23:49
آینه...روبروش وایسادم.نگاهی به موهام میندازم.جمعشون کردمو،بستمشون بالا،تا تضاد رنگی سر و انتهای شاخه های موم،بیشتر مشخص بشه، وقتی کنار هم قرار گرفتن! اما حالا با یه کش،محکم میبندمشون پایین سرم. بعد ابروهام...چند تا شاخه موی نازک اضافی،که خیلی سریع،خودمو از شرشون خلاص میکنم.دستمو میبرم طرف خط چشم و میارمش بالا،روبروی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 اردیبهشتماه سال 1386 22:38
اگه نمی دونی این نقاشی مال کیه!بهتره یه نگاه به پایین نقاشیه بندازی،چون من هیچ وقت بدیهیات رو توضیح نمیدم!
-
Keo
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1386 17:15
فکر نمی کنم همه اینقدر مثل من بیغ باشن و از دنیا عقب!به هر حال، اینجا سایتیه که می تونید برید پیام های خودتونو برای آدمای ۵۰ هزار سال دیگه بفرستید.سال ۲۰۰۹ این پیامها توسط یه ماهواره به فضا فرستاده میشه و ۵۰ هزار سال دیگه به زمین برمیگرده!...فکر میکنید تا ۵۰ هزار سال دیگه زمینی وجود داشته باشه؟!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 فروردینماه سال 1386 14:54
نفرت انگیزه.فقط داشتم آروم آروم قدم میزدم و برای خودم فکر میکردم.اما نمی دونم اون پسره ی عوضی،از کدوم جهنم دره ای پیداش شد!ول کن هم نبود.رفتم توی اولین مغازه و زنگ زدم بیان دنبالم! خنده داره!روم نشد راستشو بگم.گفتم پام پیچ خورده!.... مامانی حوصله نداره هر نوع ظرف رو توی ردیف خودش بچینه.حق هم داره.تو انتظار داری تمام...
-
من از او پرسیدم:
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1386 22:14
زندگی زهرماری ای دارم اما،ساعت سه و چهار بعد از ظهر که هوا ابریه و بگی نگی، داره نم نم بارون میاد،میرم تو حیاط و خودمو گم میکنم لای شاخ و برگای درخت بهار نارنج! اونقدر نفس عمیق میکشم تا مستم کنه اون عطر،اون لطافت،اون زیبایی،اون زندگی !تو دلم باهاش حرف میزنم.میگم:همش تقصیر توئه!تو زندگی زهرماری من،تو بهار نارنج...
-
عید امسال خود را چگونه گذراندید؟
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1386 23:47
به عنوان مسخره اش نگاه نکن.چون دقیقا این پستم،مثل انشاهای دبستان مونه، یه خاطره نویسی محضه! خب اولش که ضایع معلومه:همه فک و فامیل عید دیدنی اومدن خونه مون.بعدشم عروسی اون یکی دختر داییه بود.یه عالمه مهمون که برای عروسی اومدن خونمون.اولش که مراسم خونچه برون(؟ والا درستشو نمی دونم،تو اگه میدونی بگو) و بعدشم عروسی و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 فروردینماه سال 1386 19:44
الان لم دادم رو صندلیم.کرمون بودم.خوب بود و عجیب.اگه بخوام از موزه صنعتی یا برداشت خودم از آدمای اونجا رو بنویسم،قصه ی هزار و یک شب میشه.البته الانم کار خاصی ندارما!قاعدتا باید کلی جون بده واسه سفر نامه نویسی.ولی خدا وکیلی کدوم کار من به آدمیزاد میخورده،که این دومیش باشه! یه کم دلم براتون تنگ شده بود! الان رفتم یه کم...