-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 آبانماه سال 1386 23:22
خونه ام.کف اتاقمو فرش پهن کردن به صلاحدید خودشون.پوست یه بره کوچولوی ۵۰ ساله رو هم انداختن روی صندلیم،که نرم و فرفریه،که وقتی یه روزش بوده-یه کم کمتر،یه کم بیشتر-پوستشو کندن که ۵۰ سال بعد بیان بندازنش روی صندلی من،روی صندلی من،صندلی من..... خوبه.اوضاع خوبه.خوابگاه خوب،سوییت خوب،یه هم اتاقی خر خون خوب.و یه هم اتاقی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 مهرماه سال 1386 21:21
مرسی مریم جون!بابت شعر.کلی کیف داد. پیوست۱:دست بالای دست بسیاره!(خودش می فهمه.)۲-۱ پیوست ۲:نه اینکه فکر کنین اینجا توی خوابگاه خیلی بیکار شدم که هی میام نت.نه والا.این سرچ لعنتی جواب نمیده!گمونم مجبورم از نمره ی این یکی بگذرم!چه بد!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1386 22:34
این شهر لعنتی خیلی سرده!گمونم همش سرما بخورم. دلم شعر می خواد.چرا هیچکی اینو نمیخواد بفهمه؟! دلم آرامش می خواد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 مهرماه سال 1386 18:51
گاهی اوقات خیلی حرف واسه گفتن داری،خیلی هم دلت میخواد بگی شون.اما انگار که یه گلوله ی گنده ی اسکاج فرو کرده باشن توی حلقت!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مهرماه سال 1386 15:03
همیشه چیزای کوچیکی هست واسه غصه خوردن،اگه بزرگاشون نباشه!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 مهرماه سال 1386 12:20
برگشتم.الان که فکرشو میکنم می بینم خیلی هم دلم واسه مامان و بابام و خواهرمو و دوست و آشنا تنگ نشده بود.بیشتر بیشتر دلم واسه اتاقم تنگ شده بود!!تابلوهام،صدفام،گلهام،پروانه هام،کتابام،عروسکام و اینترنت بی دردسر! پیوست:گمونم منم باید اسم بلاگمو بذارم دختر یخی!!!والا!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 مهرماه سال 1386 11:39
از اینجا وبلاگم چقدر بد رنگه!!!!!!!!!!! همه چی قاطی پاتیه!همه چی تند تند میگذره!من بلد نیستم ربات بسازم،بلد نیستم قورمه سبزی بپزم!بلد نیستم برم ترمینال بعد برگردم خونه مون! یکی بیاد کمکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک!!!!!!!!!!!!!! من اینترنت دانشگاهمون رو دوست ندارم.کتابایی که معرفی میکنن گیر نمیاد!!!!!!!من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 مهرماه سال 1386 11:04
دنگ و فنگ!این دانشگاه فعلا همینا رو خوب داشته!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 مهرماه سال 1386 21:18
امروز روز خوبی نبود. امروز روز بدی بود. امروز روز خیلی بدی بود . تا آخر عمرم این روز رو نمی تونم فرا موش ک ن م ! ل ع ن ت ب ه ا ی ن ر و ز
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 شهریورماه سال 1386 22:44
اگه فرض کنیم تمام این دنیا تصادفا به وجود اومده،باید قبول کنیم تصادف خوش سلیقه ای بوده! پیوست:اونایی که پیدایش جهان رو بدون وجود آفریننده ای تصور میکنن،تصادفا!دارای قوه ی تخیل قوی ای هستن!!!!
-
بانوی انتظار
سهشنبه 27 شهریورماه سال 1386 17:23
این منم بانوی انتظار با سرانگشتانی ساییده به مهتاب که موعود آسمانیم را طلب می کنم. و آنقدر دخیل بسته ام با چشمانم به ستاره های آن دورها و آنقدر گوش سپرده ام به نوای کور سوی رد پا و آنقدر ایستاده ام بر سر پنجه های اشتیاقم که تاول زده اند. من اینجایم آویخته به سقوط پرتگاه با دستانی چشم براه و کسی نیست در این شب سیاه مرا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 شهریورماه سال 1386 23:31
من نمی دونم چرا حالا دیگه،این مامان باباها نمی خوان بفهمن که بچه هاشون دلشون می خواد کارای مربوط به خودشون رو خودشون انجام بدن،نه یکی دیگه!!!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 شهریورماه سال 1386 23:10
***فعلا که گیج و ویج و سردرگم!نمی دونم قراره بمونم یا برگردم!خرت و پرتی با خودم ببرم یا نبرم!اصلا اونجا بند میشم یا نمیشم.گند میزنم یا نمی زنم.تو این رفت و اومدا گم و گور میشم یا نمی شم!می تونم روی پای خودم وایسم یا نه!کم میارم یا نه!خل میشم یا نه!همه خانواده هم که بیشتر من، تو استرس!مامان بزرگه که دیونه ام کرده،هی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 شهریورماه سال 1386 14:39
دیر جوش می خورم.وقتی می خورم،سخت کنده میشم!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 شهریورماه سال 1386 00:41
تخلیه ی احساسات تجمع شده! این مهم ترین دلیل وبلاگ نویسی منه!دقیقا به همین دلیله که من فقط وقتی ناراحت یا عصبانی یا گیجم،وبلاگ می نویسم! خداییش نمی دونم برای ادامه ی این بازی از کی باید دعوت کنم!گمونم باید بگم از طرف کی هم دعوت شدم!حیف که غزل ارمنستانه!نقره ای هم که عمرا دلیل خاصی واسه وبلاگ نویسی داشته باشه(تازه لینک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 شهریورماه سال 1386 23:33
راستشو بخواین اولش خیلی خوشحال شدم که کنکور قبول شدم اما الان دارم دق و سق می کنم که چرا برای انتخاب رشته تهرون رو نزدم در حالیکه با سر قبول میشدم!مرده شور این اعتماد بنفس زیر خط فقر رو ببرن!!! پیوست:یه ضرب المثله که میگه:کاچی بهتر از هیچیه!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مردادماه سال 1386 19:29
کاریش نمیشه کرد!وقتی چاره ای نداری جز صبر کردن و تحمل کردن،هیچ کاریش نمی تونی بکنی،غیر از صبر کردن و تحمل کردن! پیوست:نه.الان ابدا عصبی و ناراحت و اینا نیستم.فقط دارم تحمل میکنم.اونم وقتی چاره ای نداری جز همین کار،برات خیلی سخت نمیشه...به همین سادگی!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 مردادماه سال 1386 11:54
وقتی زیر فشار عصبی دارم له میشم،عطش راه رفتن و شعر خوندن پیدا میکنم.راه رفتن و شعر خوندن.راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن و شعر خوندن و مدام شعر خوندن و راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن و راه و راه و راه و راه و راه.....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 مردادماه سال 1386 13:31
*مسافرت ما و مامان بابا شدنم تموم شد! **نخیر.اینجوری نمیشه.واسه اینکه خوش قول بشم باید برم اکانت جدید بخرم! ***خفن به یه کتاب آویزون شدم که فوق العاده است.من معمولا نمی گم چی میخونم ولی الان خیلی دلم می خواست اسم کتابو بگم که بقیه هم اگه نخوندنش، بدون برن بخوننش. اما راستشو بخوای خوندن این کتاب برای یکی که اینجا رو می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 مردادماه سال 1386 12:24
پروردگارا ما را به راه راست هدایت گردان. پروردگارا پلوی ما را اینقده شفته ننما. پروردگارا ما را به راه راست هدایت فرما و غرغر و نق نق مادربزرگ جان را بر ما کم نما! پروردگارا خواهر جان عزیزمان را هم بس به راه راست هدایت فرما! پروردگارا کار بابای خیلی عزیزمان را کمتر نما و نان گرفتن را ملکه ی ذهنش نما! پروردگارا تلفن ها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 مردادماه سال 1386 00:34
مامانه رفته مسافرت و من از فردا میشم مامان خونه!!تازه بعد یه مدتی باباهه هم بهش ملحق میشه و من میشم مامان بابای خونه!! بی ربط:سرم به خوندن یه کتاب که هدیه تولدمه،گرمه.سر تو به چی گرمه؟
-
برای دوست دچار آلزایمرم
دوشنبه 8 مردادماه سال 1386 23:58
میدونی،من اون موقع ها خواب میدیدم.وقتی بچه بودم.خوابای رنگی،خوابهای پر گل و بلبل و پروانه.خوابهای لذت بخش طولانی که تا خود صبح تموم نمی شدن.اما بچگی زود تموم شد،خواب هاش هم.بعدش دیگه خواب ندیدم،اصلا اصلا.چرا،گاهی اوقات خواب میدیدم اما صبح که بیدار میشدم هیچی یادم نمیومد که چی دیدم.بعضی وقتا شک داشتم که اصلا خواب دیدم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 مردادماه سال 1386 00:30
***احمق نباش!هیچ چیز به سادگی اون چیزی که تو فکر می کنی،نیست. پیوست:آدمای پیچیده،نه تنها لزوما پیچیدگی شونو نشون نمی دن،بلکه ظاهری ساده و حتی احمق دارن!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 مردادماه سال 1386 00:21
دلم می خواست یکی می بود که دست روی شونه ام میذاشت و می گفت:اتفاقی که نیفتاده.و بعد آرامش بود که میومد و تنیده میشد به روحم. احمقانه است،اما هست.اون «یکی» رو نمی گم،اون خلاء رو می گم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 مردادماه سال 1386 13:58
من یه آدم رو کشف کردم،یک آدم رو،که قبلا هم بود.اما شاید حالا آدم شده.مهم اینه که من اون روی سکه ی یه آدمو که اتفاقا زیبا هم هست دیدم.اون روی سکه ی آدمی که برتر از من بود.دیدن ادمی که از نظر روحی و معنوی در ارتفاع بسیار بالاتری از تو قرار داره،آدمو به وجد میاره! در حاشیه:مسافرت نشاط آوری بود.الان که کاملا حالم خوبه و...
-
برای ماری آن دور دست ها
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1386 14:50
میدونی که دلم واست تنگ شده.کاش زود برگردی.راستی تولد دو روز دیگه ات مبارک.منم مثل تو روزا رو می شمارم.میدونی ماریا،این روزا،روزای خوبی نیست.روزای بدون یه دوست خوبه.روزای بدون یه ذره شادی.روزای مسخره.میدونی ماری،تصمیم گرفتم غر نزنم.تصمیم گرفتم مطیع شرایط بشم.تصمیم گرفتم مثل تو،دونه دونه روزا رو بشمارم تا تموم بشن.......
-
مرگ رنگ
دوشنبه 18 تیرماه سال 1386 09:09
تو اون تاریکی احساس کردم یه چیزی روی بازومه.ناخودآگاه دستمو بردم طرفش.چه چیز نرم و ریز.با همون سرعتی که دستمو برده بودم طرفش،با همون سرعت و حتی بیشتر،دستمو پس کشیدم.چراغو روشن کردم و زل زدم به تختم.یه پشه بود،اما نیمه جون.بال هاش مچاله شده بود اما پاهاشو تکون میداد.دیگه امکان نداره بتونم به زندگی برش گردونم.امکان هم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 تیرماه سال 1386 15:30
نمی دونم چرا!! اما من جدیدا یه مشکل حاد پیدا کردم.اونم عدم ثبات روحی و ذهنیه.نمی تونم تشخیص بدم که چیو می خوام،چیو نمی خوام!!مدام تصمیم و عقیده ام عوض میشه.به نظرت به شکست اخیرم مربوط نمیشه؟!! از این خصوصیت خیلی بدم میاد.هر جوری هست سعی میکنم این یکیو درستش کنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 تیرماه سال 1386 14:59
احساس کرختی میکنم و حماقت.بی حوصلگی و آشفتگی ذهنی.بیهودگی و بیهودگی و بیهودگی و بیهودگی و پوچی و پوچی.خستگی،کرختی،سستی و حتی گاهی اوقات سرما!و باز بیهودگی و بیهودگی و بیهودگی و بیهودگی و بیهودگی.و معلق بودن و معلق بودن و معلق بودن و معلق بودن و معلق بودن.سکون،سکوت و کرختی و بیهودگی و معلق بودن و معلق بودن و معلق بودن...
-
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
شنبه 9 تیرماه سال 1386 22:13
امروز روز خوبی نبود.هر چی فکر می کنم می بینم یه ذره شم خوب نبود!البته می دونی خیلی هم بد نیست.آدم آخرش مجبور میشه عادت بکنه به روزایی که یه ذره شم خوب نیست.اون وقت کم کم روزایی که یه ذره شم خوب نیست،تبدیل میشه به روزایی که بد نیست!