-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1386 23:28
نه،من می خوام بدونم اگه آدم حرف درست و حسابیش نیاد،اما الکی بیاد پست بزنه و آپدیت کنه،مثلا قراره چه اتفاقی بیفته؟! پیوست:خوب آدم برای اینکه بفهمه چه اتفاقی میفته، باید در کامنت دونیشو باز بذاره دیگه!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1386 13:20
دستامو کردم لای موهام و دارم می کشمشون،انگار که این سر درد لعنتی رو تلطیف کنه،یا شاید این طوری درد رو پخش کنه همه جای سرم!نمی دونم.سرمو بر میگردونم طرف دیوار،رو به اون تابلوی آبی،اون پرنده سپید همیشه آرامش رو بهم منتقل میکنه.انگشتمو روی انحنای نرم پرهاش میکشم.یاد نقاشش میفتم که وقتی بهش گفتم:کبوتر تابلوتون،بهش برخورد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1386 00:30
نمی دونم امروز برای چی تا این حد گند شد! پیوست:یه کم دلم شور میزد.الان نه.ولی بازم امروز روز گندی بود!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1386 20:52
تو اگر طبیب بودی،سر خود دوا نمودی!
-
؟؟؟
شنبه 6 بهمنماه سال 1386 19:30
تمام پنجره ها را شکستی ولی رها نشدی که پشت پنجره ها حیاط خانه ما بود با حصار بلند حضور قاطع ماندگار بلند تبر بدست گرفتی تو بی قرار گذشتی از آن قرار بلند ولی رها نشدی بگو که پشت حصار نگاه تنگ خیابانیان قفس می ساخت به من دروغ نگو هزار کوچه بن بست را سفر کردی بگو که از همه مرز ها گذر کردی تویی که نغمه ی این عشق را به سر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 دیماه سال 1386 22:15
هر دم از این باغ بری می رسد،تازه تر از تازه تری می رسد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 دیماه سال 1386 13:58
شیما الان یه غم داره.الان وقتشه که بهش زنگ بزنم.باهاش قرار بذارم که ببینمش.که حرفاشو بشنوم.که حرفاشو بزنه،که شاید سبک بشه.اما من تماس نمی گیرم.دلم نمی خواد ببینمش.الان لابد ماری فکر میکنه چقدر نامرد و پست فطرتم.اما ماری اینا،حسان نداشتن که بمیره.یه حسان پنج ساله که چهار سال طول کشید تا پرپر شد.ماری نمی دونه مردن چهار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 دیماه سال 1386 17:28
به تمام مقدسات قسم،آدما بر خلاف ظاهر سنگیشون از تنگ نازک ماهی شب عید هم شکننده ترن!رابطه ی یه آدم با یه آدم دیگه،مثل تنگ ماهی عید می مونه.برای نابود شدنش لازم نیست با کفشت اونو له کنی،با یه تلنگر هم اون تنگ فرو می ریزه و تو خوب می دونی ماهی های شب عید چقدر نازک و لطیفن.و به تمام مقدسات قسم،که اگه اون ماهی بمیره،با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 دیماه سال 1386 16:04
حس های آشغالیه لعنتی من،که برای به واقعیت رسیدنشون،حتی به اندازه ی سه ماه هم صبر نمی کنن!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 دیماه سال 1386 01:16
فعلا همچنان فایل اینور اونور میل می کنیم!البته به لطف دوستان مجازی،سریع تر از قبل!مملکت هم که شکر خدا تعطیل!دانشگاه ما هم که تعطیل به توان دو!با ماری هم قرار گذاشتیم فعلا فقط الکی خوش باشیمو حرص هیچیو نخوریم، پس درس و مشق هم تعطیل.فقط اینترنت بازی همچنان پابرجا! پیوست:چشم.کامنت هم نمی نهیم برای شما!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 دیماه سال 1386 00:25
گور بابای زندگی!مگه نه؟ برو خوش باش!
-
برای خاطر برفی که یکریز می بارد!
دوشنبه 17 دیماه سال 1386 12:40
خب یکی بیاد با من برف بازی کنه دیگه!!!!اه.آخه این چه وضعشه؟!!!!!چرا هیشکی برف بازی نمی کنه؟!!!چرا هیشکی آدم برفی درست نمی کنه؟!!چرا همه چپیدن تو خونه هاشون!!!خب بیاین بیرون با من برف بازی کنین دیگه!!!
-
برای خاطر برفی که هیچگاه آب نمی شود - شعر ۳
دوشنبه 10 دیماه سال 1386 18:41
من اینجایم من اینجایم من اینجا زیر بارانم. فرو ریزد غم سوزان خاکستر به دستانم. و پنهان می کنم احساس تردم را میان آب و خاکستر و سازم تندیس دردم را فرو ریزم به پایش آب چشمانم... و خواهم رفت و خواهم کرد رها تندیس حس آتشینم را و خواهم ساخت تندیسی سرد و سخت ز آه و سنگ و خاک سرد. و محو و نیست خواهم شد میان آن مه سنگین که...
-
برای خاطر برفی که آب می شود
دوشنبه 3 دیماه سال 1386 23:52
تو را به جای همهی کسانی که دوست می دارم دوست نمیدارم!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 دیماه سال 1386 00:49
رم کردم.عین عین بچه ها رم کردم.چشمامو بستم و تند تند فرار میکنم.از واقعیتی که فهمیدمش،ازش فرار میکنم.اما عین آینه دق،باز پیداش میشه.وقتی باز پیداش میشه،باز حالم بد میشه،باز رگ های گردنم پف میکنن و میخوان بزنن بیرون.دستامو هر چی محکم می گیرم که نلرزن،باز می لرزن.و بغضم،که نمیشکنه،که نمی خواد بشکنه،بجاش ورم میکنه.ورم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 آذرماه سال 1386 22:57
دنیا کوچیکه.دنیا اینقده کوچیکه،خیلی کوچیک کوچیک....منم دلم کار یواشکی می خواد.بجاش من دلم این یکنواختی مسخره ی متوالی رو نمی خواد!گمونم خیلی کیف داره،آدم یواشکی داشته باشه!......خودم از دیدن دستبند خوشرنگم روی دستم و جیلینگ جیلینگ کردن ملایمش خوشم میاد.....یکی از آرزوهام اینه که وقتی بهش نگاه میکنم نفرت رو تو چشماش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 آذرماه سال 1386 23:43
**هر وقت که میام خونه،توی اتاقم یه تغییراتی دادن که من دوسش ندارم،انگار که دیگه جزء خانواده حسابت نکنن... **باور کن حس بدیه از وقتی که فهمیدم فقط به چشم یه همبازی دوران کورکی بهم نگاه نمیکنه!اه.لعنت به تمام حس های احمقانه! **دلم اون شعر رو می خواد،با همون صدایی که دفعه اول شنیدمش.این شعره رو،این جوری توی بلاگ،دوسش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1386 20:22
به شدت محتاج یه کمک می باشیم!!!! پیوست:من موندم اگه در کامنت دونیمو نبندم،محتویات کامنت دونی این پست،مثلا چی چی خواهد بود؟!!!!!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 آذرماه سال 1386 22:18
لعنت! هیچ معلومه اینجا چه خبره؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 آذرماه سال 1386 22:57
کاش ملت کمتر جفنگ می گفتن!! پیوست:اینو دلم می خواست سر جاش بگم،اما مگه این ادب! کوفتی! میذاره!!برای اینکه نمیرم،بجاش اومدم اینجا گفتم!
-
نگاه کن که چه برفی می بارد...
یکشنبه 11 آذرماه سال 1386 18:49
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 آذرماه سال 1386 19:02
مرده.گمانم مرده!اون پسرک قد بلند با چهره ی معصومانه ی یه کودک،که هر چهار شنبه ساعت پنج دقیقه به هشت، روی پله ی سوم طبقه دوم ساختمان برق رایانه فن اوری اطلاعات می نشست.با نگاهی خیره به روبرو،که انگار خیره بود،اما نبود.اصلا انگار این نگاه در این دنیا نبود و انگار که هیچ جایی نبود.و حالا که چند هفته هست که دیگر نیست.یادم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 آذرماه سال 1386 18:22
**دلم می خواست این جا می بودید و می دیدید منظره ی روبروی اتاقمون توی خوابگاه رو.دلم می خواست شکوه و زیبایی یه دشت خالی با علف ها ی زرد تنک رو که احاطه شده توسط کوه های کوتاه پوشیده شده از ابرهای رقیق و یه دیوار طویل به طویلی دیوار چین که سر به میان کوه ها و ابرهای محو خاکستری می ذارن رو در یه صبح مه آلود پاییزی می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آذرماه سال 1386 18:47
گم کرده ام، طراوت زندگی را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1386 18:45
عبور باید کرد صدای باد می آید عبور باید کرد و من مسافرم، ای باد های همواره....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 آبانماه سال 1386 18:35
عاشقانه از کی؟عاشقانه از کودکی آرمان گرا،که اونقدر در پی یافتن عشق های آسمانی سپید و معصومانه گشت و اونقدر منتظر بهترین چیز که رسیدن به نگاهی که از حادثه ی عشق تر بود،موند و اونقدر در محو عاشقانه های توی کتابهای شعر شد و اونو فقط توی عاشقانه های کتابهای شعر دید،بالاخره رسید،رسید لحظه ای که فهمید عشق های سپید که مثل...
-
برای دوست شاعرم که شاعری از خاطرش رفته
سهشنبه 22 آبانماه سال 1386 19:06
آفتابی لب درگاه شماست، که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. . . . که اگر در بگشایید... پیوست:حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 آبانماه سال 1386 18:40
حضور هیچ ملایم را، به من نشان بدهید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آبانماه سال 1386 23:59
امروز نشستم و نیم ساعت تمام اون پوست بره کوچولوی یک روزه ی -یه کم کمتر،یه کم بیشتر- ۵۰ سال پیشو لمسش کردم.با سر انگشت هام،تمام انحنای کوتاه بلند موهای لطیف اون بره ی یک روزه رو.با چه دقتی کنده بودن پوستشو.جای چشماش هست،جای بینیش،جای دهنش که شاید یه بار شیر خورده باهاش.باورت میشه که مرده باشنش(چندشم میشه فعل دیگه ای رو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 آبانماه سال 1386 23:48
سرده.