-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1385 14:11
نه شیخ می دهدم توبه،نه پیر مغان می ز بس که توبه نمودم،زبس که توبه شکستم
-
رایحه شادمانی
دوشنبه 3 مهرماه سال 1385 11:21
چند تا نی،می ذارمشون توی یه کیسه نایلون و کیسه رو دورشون می پیچیم.آبگوشت رو توی یه ظرف شیشه ای ریختم،ظرف آبگوشت و میذارم توی یه نایلون دسته دار محکم می بندمش.بعد فکر میکنم شاید بخواد آبگوشته رو دو جاش بکنن.دوباره یه کاسه رو میذارم توی یه نایلون دیگه و درشو محکم می بندم.باز پیش خودم میگم شاید درست نباشه که چربی های روی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهرماه سال 1385 23:55
اممم...الان نمی دونم دقیقا چی می خوام بنویسم.ولی میدونم چیزای زیادی برای نوشتن هست.اتفاقات غیر منتظره ی اخیر،تصمیمات بلای جون شده ی اخیر،و خیلی چیزای اخیر دیگه.فقط یه چیزو خوب میدونم،دلم هیچ وقت برای هیچی پارسال و امسال تنگ نمیشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1385 19:57
نه شیر شتر میخوام نه دیدار عرب... یه کم دقت کنی میبینی عزیزم،اونی که دستته نه شیر کاکائوه نه شیر عسل!!عزیزم شما هم که روی عرب رو سفید کردی.امیدوارم با این توضیحات دیگه کاملا توجیح شده باشی که اگه دیگه ریختتو نبینم چقدر عالی میشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 شهریورماه سال 1385 10:16
آره عزیزم،قرصه رو با شیر بخور،قرصه رو با چایی بخور.گور بابای تاثیر قرصه،ها؟عزیزم یه وقت قرصه رو با آب نخوری ها!!
-
جایی که...
شنبه 18 شهریورماه سال 1385 12:50
ایستادم.نه نه.عقب نکشیدم،فقط ایستادم.وسط یه چهار راه...نه نه،چهار راه نه،یه جایی گنگ تر،یه جایی محو تر،مثل... مثل بیابون.دستامو سایبون چشمام کردم،چشمامو تنگ کردمو،سعی دارم اون دورها،اون دور دورها،یه چیزی پیدا کنم،یه طراوت،یه تازگی،یه آرامش،یه چیزی که انگیزه بشه،برای حرکت،برای قدم برداشتن.هر چقدر هم کوچیک...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 شهریورماه سال 1385 14:35
ما،در هیات پروانه ی هستی،با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد!یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!اگر رد پای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1385 23:37
-- یکی از محاسن قبول نشدن توی کنکور اینه که دو برابر معمول غذا میخوری ولی بازم وزن کم میکنی!چه شاهکاری! -- یه نفر رو تصور کن توی دانشگاه،یه مانتو شلوار خاکستری تیره بلند و ساده،گاهاً با چادر مشکی و یه مقنعه ی مشکی بلند.یه مثلاً استاد با یه اخلاق گند سگی که تمام رفت و آمدهاش یا با تاکسی تلفنیه، یا با زانتیای نقره ای.و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 شهریورماه سال 1385 21:44
ظاهراً من فقط دنیا اومدم که سردر گم باشم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1385 00:37
شاید باید تسلیم شد...
-
عنوان ندارد.
یکشنبه 29 مردادماه سال 1385 12:00
نمی دونم امروز چندمه،ولی می دونم جمعه ی آخر هفته سوم شهریوره.و من امروز، که نمیدونم چندمه،ولی میدونم جمعه آخر هفته سوم شهریوره،دارم فکر می کنم همیشه ترسیدم،همیشه از اتفاقهایی که فکر میکردم قراره اتفاق بیفته(که گاهاً هم افتاده) ترسیدم،الان هم می ترسم.و بی خوابی مفرط هم که گند زده به این طول و عرض زندگیم.شبها ساعت 5 یا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 مردادماه سال 1385 01:07
چیزای زیادی رو میخوام بگم،اما الان حس گفتنش نیست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1385 02:55
نوزادها رو دیدی،بوی معصومیت میدن،بوی پاکی،بوی یه موجودی برتر از آدما....دیشب پنج صبح خوابیدم،باز خل شدم....بهم پیشنهاد کار داده،یه پروژه که باید تکی انجامش بدم،نمی دونم میشه اعتماد کرد،اگه این یکی هم مال مردم خور از آب در اومد چی؟!!!....حدودا 15 روز دیگه،میترسم،از شکست می ترسم....کم حوصله و کم حرف،یه عالمه هم...
-
هروشیما و بچه هایی که بلد هستند نگاه کنند...
یکشنبه 15 مردادماه سال 1385 23:43
در یک روز آفتابی سه بچه با عروسک هایشان زیر درختی نشستند... ناگهان صدایی وحشتناک آمد و به دنبال آن درخششی خیره کننده و بعد بوم... آسمان سیاه شد هر سه عروسک آتش گرفتند سه بچه دیگر آنجا نبودند... دلشان می خواست برای عروسک هایشان گریه کنند... اما نتوانستند آن بچه ها دیگر هیچ کاری را بلد نبودند به جز آن بالا بایستند و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 مردادماه سال 1385 01:34
ساعت یک نیمه شبه و من دارم بلند بلند یکی از شعرای دوران کودکیم رو میخونم.آخه باباهه مسافرته و تا صبح با خواهره و دختر داییه شلوغ بازی و وروجک گری... زیر این دهنه ی کولر،باد داره منو می بره!!!!!! دلم برای یک ماه دیگه خودم،که نتیجه کنکورم میاد،می سوزه.آخی،طفل معصوم من،حیوونی من!
-
دونده ی دوی استقامت
سهشنبه 10 مردادماه سال 1385 21:40
** کی می خواد تموم بشه؟ ** کلی ذوق و سلیقه خرج اون جعبه ای که داشتم درست میکردم،کردم.پارچه کنفی و کاغذای معطر و کلی روبان و پاپیون و کلی ماه و ستاره و قلب و اشکال هندسی دیگه.اما آخر کار چیزی که اون جعبه رو خوشگل ترش کرده بود،یه رز سفید بود که من درستش نکرده بودم... --- از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است کاری ندارم جز...
-
ماه سیگار می کشد
یکشنبه 8 مردادماه سال 1385 15:46
ماه سیگار می کشد و کوتاهی زندگی در قیاس مسافتی که من هنوز نپیموده ام آزار دهنده است. کنج بسته خیابان نوازنده بی هدف به سیم های خشک بی خیال زخمه می زند و ماهی که در تنگ شیشه ای چشم می گشاید چه فایده اما به عرض پهناور اقیانوس برسد خواهد مرد ماه سیگار می کشد و من در جهت مخالف تو به دیوار رسیده ام در این بن بست طبل صدای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مردادماه سال 1385 00:11
می ترسم،قالب تهی کردمو می ترسم.عین یه الاغ لنگ توی گل گیر کردمو می ترسم.از فشارهای مامان و بابام و فامیلای فضول می ترسم.از تمام پسرای تحصیل کرده ی نجیب و با اصل و نسب پولدار می ترسم.از کم آوردن خودم می ترسم.از سرسخت نبودنم می ترسم...گفتم که،قالب تهی کردمو می ترسم... کلاف مغزم،اونقدر دورش نخ پیچیده شده که داره...
-
متاسفم
یکشنبه 25 تیرماه سال 1385 11:09
هزاران هزار ساله که آدمها روی این کره خاکی زندگی میکنن،ولی هنوز یاد نگرفتن زندگی کنن،بدون اینکه جنگ و خون ریزی کنن.ما آدمها کم کم داریم ثابت می کنیم که اگه شیطان به انسان سجده نکرد،حق داشت.اما این وسط،من دلم برای خودمون(آدمها) میسوزه که هزاران هزار ساله داریم زندگی میکنم ولی هنوز اینقدر خنگیم که نمی تونیم عین آدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 تیرماه سال 1385 23:18
من 24 تا روز تولد رو با برنامه های مختلف گذرونده بودم،با جشن تولدهای مفصل،یا غیر مفصل و ساده،با تبریکای مفصل یا غیر مفصل.اما هیچ وقت توی این 24 تا روز تولدی که گذرونده بودم،هیچ کدوم از دوستام ساعت شش صبح از خواب بیدارم نکرده بودن که با خواهرش و باباش برام "تولدت مبارک" بخونن.بیشتر از همه از بابای ایشون بخاطر سوپرایز...
-
ایتالیا قهرمان شد
دوشنبه 19 تیرماه سال 1385 13:34
** هووووووراااااااا......ایتالیا قهرمان شد.هفت مسابقه پی در پی،با نتیجه های دلخواهِ دلچسبِ پی در پی(دلچسب بودن این ماجرا رو برای من وقتی درست متوجه میشی که بدونی من عادت دارم که بدونم هر چیزی که من بخوام برعکسش اتفاق میوفته).این جام جهانی به طرز وحشتناکی هیجان انگیز و فوق العاده و بی نظیر بود.دیشب اونقدر بالا پایین...
-
پیش بسوی حذف فرانسه
شنبه 17 تیرماه سال 1385 22:32
** سر و کله زدن با یک عالمه مدیر بدون ذره ای مدیریت،به اضافه پنجاه تا دانشجویی نوزده ساله شیطونِ بی منطق،باعث شد حسابی روز خوب قبل از دماغون در بیاد.(اصطلاحش همینه؟؟من درست نمی دونم!) ** حالا درسته که داریم از خستگی پس میفتیم،ولی دلیل نمیشه نگیم:پیش بسوی حذف فرانسه.پس پیش بسوی حذف فرانسه.... ** من نمیدونم اگه این آهنگ...
-
پرتغال حذف شد
پنجشنبه 15 تیرماه سال 1385 09:10
**فیگویی که همیشه ارث باباشو از همه می خواست،بعد از بازی دیشب،حالا پرتغالی ها ارث باباشونو از فیگو می خوان... **ملالی نیست جز دوری یه فروم،یه کتاب و یه 20 تا سوال تستی!!!!!
-
پیش بسوی حذف پرتغال
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1385 23:45
همین
-
آلمان حذف شد
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1385 14:09
عجب جام جهانی باحالیه،این جام جهانی.بابا ای ول....پیش بسوی قهرمانی ایتالیا....هورااااااااااااااااااااااا..... همین.اومده بودم بگم خیلی ذوق مرگم که آلمان حذف شد،اونم بدست ایتالیا.پس پیش بسوی قهرمانی ایتالیا.......
-
پیش بسوی حذف آلمان
یکشنبه 11 تیرماه سال 1385 12:00
** اگه آرژانتینی ها تونسته بودن از آلمان ببرن،چه جام جهانی باحالی میشد:آرژانتین،ایتالیا،فرانسه،پرتغال...پس پیش بسوی حذف آلمان!!!...چیه؟تو که انتظار نداشتی اون رونالدو با اون نود کیلو وزنش بیاد گل هم بزنه!!! ایتالیا هم که ترکوند،از حذف انگلیس هم کلی مشعوفیم!!!پس پیش به سوی حذف آلمان....... ** نخیر!این جناب قصد ندارن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیرماه سال 1385 13:55
** می دونی،کار خیلی سختیه،این که نخوای علناً حرف پدر مادرت رو رد کنی.ولی مجبور به این کار باشی.می دونی،باید صبور باشی.باید اجازه بدی یه سری اتفاق ها بیفته.اون وقت همه چیز درست میشه.پس کمی صبر داشته باش.... ** می دونی،من همیشه فکر می کردم هر چیزی رو که پاک کنی،بالاخره فراموشش هم می کنی.درست هم فکر می کردم،البته به شرط...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیرماه سال 1385 15:11
** خدا این یکی رو هم بخیر گردونه...خدا جون تو که تا حالا همه رو دور سر گردوندی،این یکی هم روش... ** فرانسه با کمک داور عزیز، اسپانیا رو بازوند،تا برزیل بتونه انتقام هشت سال پیش شو از فرانسه بگیره!! اینجاست که باید گفت:هه هه!!! ** لازم نیست حالا آدم هر دفعه وراجی کنه که.والا....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 تیرماه سال 1385 12:13
***چیزی که کفر منو در میاره خوش شانسی شدید(شما بخونید خر شانسی)این انگلیسی هاست.در حالیکه اسپانیای عزیز باید با فرانسه بازی کنه،اون وقت انگلیسی ها با اکوادور بازی کردن و خوش شانسی از اون بیشتر اینکه در مرحله بعد هم باید با تیم داغون شده ی پرتغال بازی کنن!!آخه پرتغالی که تونسته فقط یه گل به تیم در پیت ایران بزنه(البته...
-
لیاقت هم خوب چیزیه...
سهشنبه 30 خردادماه سال 1385 12:22
***من دلم نمی خواد پنجره اتاقم باز باشه،من دلم نمی خوای هوای لطیف ملایم بهاریِ خاکی و دودی!! شده وارد اتاقم بشه.من دلم نمیخواد توی اتاقم صدای ماشین،موتور،دوچرخه یا صدای پچ پچ دختر پسرای جوون،یا بچه های سه چهار ساله که با بابا و مامانشون اومدن گردش،بشنوم.دلم نمی خواد اونا هم صدای ترانه ها و آهنگ هایی که گوش میدم رو...