-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1384 20:04
1- آهایییییییییییییی ملت!بدونین که این آدمای ننر شرکت،بهم مرخصی نمیدن.آهااااااااااااااااییییییییی ملت،بدونین که من مظلوم واقع شدم.بدونین که حق و حقوق من لهی (له ای)شده.(البته اینا همش تو مایه های کولی بازی بود.اگه جناب رییس تشریف داشتن،میدونستم چه جوری مرخصی بگیرم(یه چیزی تو مایه های "زور" و اینا)) ۲-به خاطر باخته شدن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1384 17:22
من نمیدونم این کارت دانشجوییم،حالا چرا موقع فارغ التحصیل شدنم گم شده(نه،من خیلی وقته که پروژه ام رو دفاع کردم،بلکه فقط دنبال فارغ التحصیل شدنم نرفتم).حالا باید صد جور جنگولک بازی رو انجام بدم تا المثنی برام صادر کنن.(ای الهی بترکی طالع روشن من!!) سیم دوم ستارم پاره شده.(البته استاد محترم این بلا رو سرش آوردن.کسایی که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 فروردینماه سال 1384 13:25
نگفتم "حس وراجی در وبلاگ"ام برگشته!!!! بابا این بسی خشمناک است!!! خدا بسی شفا عطایش بکناد(بابا من که آخر سیب زمینی هستم،با اینکه موضوع اصلا به من ربط نداشت و من فقط داشتم صدای خشمناکی رو میشنیدم،واقعاً نزدیک بود پس بیفتم!!!) اعتراف میکنم که تعداد زیادی از شوخی های من غیر قابل فهم برای دیگرانه.بارها و بارها و بارها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1384 22:05
خوشم میاد حس "وراجی در وبلاگ" ام برگشته. میدونی،من عاشق اینم که زبان ایتالیایی برم یاد بگیرم ولی فرانسه بیشتر به درد میخوره.به نظرت میون دل و عقل کدومش رو انتخاب کنم. راستی مریم جون 300 رو فراموشش کن.بهتره روی یک تومن فکر کن.ساری که اینقدر خوشبینم... بین من و جناب پدر و مستر رییس،یکیمون جداً سر کاره.حالا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 فروردینماه سال 1384 11:25
راحت عمل میکنم،راحت عکس العمل نشون میدم و تعجب میکنم که چرا اون هم اینقدر راحته و اینقدر راحت عکس العمل نشون میده.اون که راحته و نفهم و بی رگ.شاید بهتره من کمی مراعات کنم،هر چند عمراً مراعات کردنش به من ربط داشته باشه.اون گربه کوچولوهای مردنی مون دیگه نیستن.یعنی یا مامانشون اومده بردتشون یا گربه همسایه اومده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1384 21:32
امروز یه کم خلقم تنگه.فکر میکنی چرا یه دختر خیلی معمولیِ بیست و نه ساله،دلبسته یه پسر مثلاً خوش تیپ و خوش قیافهِ پول دوستِ زرنگِ بیست و شش ساله میشه؟؟(گفتم مثلاً،نظر آدما با هم فرق داره،تو این طور فرض کن).و این طوری زندگیشو بر باد میده؟؟؟ لابد میگی حالا مثلاً اینا به من فوضول چه ربطی داره،نه؟.منم میگم:هیچی.میدونی بعضی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1384 21:38
اهم،اهم.... شخصیت برگشت(خودمو میگم).شخصیت مسافرت تشریف داشتن.(اصلا سوم شخص نوشتن رو ولش کن.بریم سر همون اول شخص).خلاصه بسی خوش گذشت و کلی به شهرای مردم حسودیمون شد(البته شهر نه،جزیره!).فکرش رو بکن،دور دلت دریا باشه.منم که مرده ی دریا.آهان بد نیست یه چیزایی هم در مورد مزخرف ترین سفره هفت سین مون بگم که برای همیشه یادم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 اسفندماه سال 1383 14:54
سال نو مبارک. (ببخشید که اینقدر بدون تشریفات بود!)
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفندماه سال 1383 01:23
سفیدِ سفید..... نیست که نیست.....درخت بائوباب.....امروز داد کشید.بلند..... من نترسیدم.....داکیومنت.....ثریا اسفندیاری بختیاری.....تسبیح.....متنفرم از تغییر.....سر خلق نبود....گم شو.....حرف زدن.....نمیخوام حقمو با زور بگیرم...…رنجوندم،رنجوندمش.سر سنگینه، و من سعی میکنم عادی جلوه کنم.....کجایی؟.....دیگه نمی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفندماه سال 1383 00:29
ساعت یازده و پنجاه و هشت دقیقه ی شب هفتم اسفند.من نه خسته ام و نه پر انرژی.همه چی عادی و تا حد زیادی،زیادی عادی ست.هنوز هم نمیخواهد حرف بزند و من هنوز خنثی نشسته ام.ساعت دوازده شب هفتم اسفند.من هنوز هم نسکافه ی غلیظ میخورم و عمیق می اندیشم.ساعت یک دقیقه بامداد هشتم اسفند.من هنوز جوراب های خاکستریم را به پا دارم و هنوز...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1383 23:21
رخت ها را بکنیم: آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم،خواب یک آهو را. گرمی لانه ی لکلک را ادراک کنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. و بیاریم سبد ببریم این همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمنماه سال 1383 00:28
ساعت 12 شبه.راستی این امتحان فوق لیسانس کی هستش؟؟؟(نه اینکه من خیلی درس خوندم،همینه که اینقدر اطلاعاتم جامعه(جامعه نه،جامع ه ( ه -->هست)!!).این دفعه دارم روی یه پروژه ی گروهی کار میکنم.فعلاً که نود درصد کار تا حالا فقط جلسه بوده(میبینید چقدر زحمت میکشیم.بدیش هم اینه که لازمه همه ی این مراحل طی بشه).... دختر داییه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمنماه سال 1383 20:45
چه زندگی احمقانه ی شیرینی!جدی میگم.اونقدر شلوغ پلوغ و پر مشغله که حتی لحظه ای هم نمیتونم جریان ذهنم رو آزاد،رها کنم.حتماً شنیدی:"زندگی کردن برای کار کردن"،دقیقاً جریانِ منه.کار دلچسبی دارم(هر چند ظاهرش کسل کننده و چاق کننده!! هست) و یک آقای رییس که مرتب تشویقت میکنه(البته کارم رو،که به احتمال زیاد ریشه اش بر میگرده به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 بهمنماه سال 1383 22:53
مامان اینا بزودی میان.....امروز مهمونی دعوت بودیم......کفرم در اومده که چرا احوالی ازم نمی پرسه.شیطونه میگه کفرشو در بیارم که منو یادش نره(کفرتو در بیارم خوبه؟؟!! چرا ملوس خوبی نمیشی؟؟)......بسی خسته ناک هستم.....دیروز با دوستام رفته بودم خیابون گردی،چقدر هم که همه چی بی ریخت و بد قیافه است....... راستی،خسته نباشین...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 بهمنماه سال 1383 20:07
آهااااااااییییییییییییی ملت.یه جاوا اسکریپت نویس بیست نمیشناسین؟!!! بسی به درگاهش محتاجیم. آهاااااااااااااااییییییییی ایها الناس،یه جاوا اسکریپت نویس توپ سراغ ندارین؟!! بسی نیازمند الطاف بی دریغش هستیم. آهااااااااااااااییییییییی مردم،بابا به چه زبونی بگم،خیلی زیاد، هلپ( help ) یه جاوا اسکریپت نویس لازم داریم؟؟؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دیماه سال 1383 19:56
کمی هیجانم خوابیده.آخه الان دو ساعتی هست که کامپیوترم رو گرفتم.(الان دقیقا سه هفته هست که این کامپیوتر رو دادم تا رمش رو عوض کنن.وای اگه بدونی چقدر حوصله ی با کلاس نویسیم نمیاد.راستی پروژه ام به جاهای خوبی کشیده(یادم نمیاد بهتون گفتم که یه پروژه جدید دادن بهم یا اینکه نگفتم).واقعا جذاب و دوست داشتنی هستش.واقعا دلم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذرماه سال 1383 19:51
هشت روزه که میرم سر کار. کارش برنامه نویسیه.توی روزنامه آگهی داده بودن.رفتم اونجا و پروژه ام رو نشون دادم.آقاهه همون موقع گفت:استخدامی.و به همین راحتی کار پیدا کردم.اما همه چی به همین راحتی و سادگی نبود.مدل برنامه نویسیشون زیادی پیشرفته است.و من فعلاً دارم برای یاد گرفتنش سخت دست و پا میزنم،اونم کاملاً تنهایی.چون آقای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آذرماه سال 1383 01:18
تقریبا ساعت یک شبه و من یقیناً دارم از بی خوابی میمیرم،اما مسواک نزدم و زورم هم میاد این وقت شب با این خواب آلودگی مفرط،پا شم برم خش خش مسواک بزنم. بفرما،این هم از آقای رییس(منظورم همون بچه ی چند پست قبلیمه).خیلی ماهرانه دو دست مبارک ما را توی حنا گذاشته اند.مانده ام چه غلطی باید بکنم توی این هیری ویری. بهتره یک فکر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذرماه سال 1383 23:17
همین طوری؛برای دلم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1383 00:30
Arabian Gulf
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبانماه سال 1383 20:25
عزیزان لطف کنید این دفعه هم بفرمایید ” برهوت “ یعنی چی؟(قول میدم،قول میدم این آخریش باشه!) آخی طفلی.خیلی سعی میکنه منو به همون روال قبلی برگردونه(بماند که یه کوچولو هم موفق بوده)ولی من کلاً خیلی آدم بی لیاقتی هستم و تا حسم نکشه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. جالبه.جدی میگم.(کاش این جمله رو سر جاش میگفتم.نه اینجا !!!!!)...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 آبانماه سال 1383 22:44
خیلی شیک تصادف کردم.فکرشو بکن،یه سرهنگ پا شه بیاد برای کروکی کشیدن،و در حالیکه در بدر دنبال آثار جرم میگرده، میگه:خب خانم با چی تصادف کردین؟اونوقت مجبوری به طرز احمقانه ای لبخند بزنی و بگی:با هشت طبقه جعبه نوشابه.... من نقاشی و خط و سه تار و بقیه موارد بسم نبود،قراره سر جلسه های انجمن شعر و شاعری و نقد شعر هم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آبانماه سال 1383 23:39
با توجه به استقبال گسترده ای!!!!!!!!که از این برفا شد،از برداشتنشون تا مدتی منصرف شدم و میخوام سر شماری کنم ببینم چند نفر دیگه قراره بیان از این برفا استقبال گسترده!!!!!!!!!بکنن. ----------------------------- ببخشید،ولی لطفاً دیگه بقیه اش رو نخونین. ببین،تو خیلی دختر بیشعور خیلیِ بیشعوری هستی که درس نمیخونی،پروژه ات...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 آبانماه سال 1383 20:17
رنگ رژ هایی رو که تازگی ها مد شده دیدی؟دقیقاَ یاد عروسهای دهاتی میوفتم(گفتم دهاتی،نه ایلیاتی و عشایری و هر چیز دیگه!) مرغ همه ی آقایان فقط یک پا دارد.بابایی قراره به یک مسافرت مهم بره.بر اساس اطلاعات کسب شده هوا هر سه جایی که قراره بره،بسیار سرده و شب تا صبح و صبح تا شب،همش برف میاد.هر چی به این پدر گرامی میگیم:پدر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1383 14:38
انگشتم رفته لای در و بعد از گذشت 12 ساعت،هنوزم بد جور درد میکنه.دست چپم هم کشیده شده به کابینت و یه خراش حسابی برداشته.خواهر محترم هم حین یه شوخی خیلی جدی،لطف فرموندن و چنان پنجولی روی پای من کشیدن که یکی ندونه فکر میکنه گربه افتاده بوده به جونم.در حین بازی کردن با پری ،فسقلی وقتی بغلش کرده بودم صندل مامانشون رو ول...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1383 01:13
صبح پروژه،ظهر پروژه،عصر پروژه،شب پروژه،نصف شب پروژه...بالاخره نتیجه داد.امروز دفاع داشتم.در اینجا جا داره از تمام کسانی که من را در به اتمام رساندن این پروژه همراهی کردن(بخصوص کدهای جاوا اسکریپت،که موجب کف کردگی مفرط شده بودن)کمال تشکر رو داشته باشم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهرماه سال 1383 15:55
به خیر گذشتن،خوبه. گربه ملوس فیلم شرک رو دیدن،خوبه. خوندن شعر خوشگل “خانه از هیچ پر است” خوبه. مشورت شدن،خیلی خوبه. با پروژه سر و کله زدن هم خوبه. ای،فعلاَ همه چی خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1383 17:37
آنچنان دچار استرس شدم،و آنچنان دچار نگرانی شدید شدم،که هر چی پا شدم رفتم کنسرت و سینما،هر چی کتاب و مجله خوندم،هر چی آهنگ گوش دادم و تمرین سه تار کردم،افاقه نکرد که نکرد.حالا هم نمیدونم تا شنبه چه غلطی باید بکنم که تا اون موقع تبدیل به قندیل نشم … ..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 مهرماه سال 1383 01:15
من نفهمیدم این چی میگه!!!اولش خوندم،بعد تکیه دادم به صندلیم،بعد یه ذره فکر کردم،بعد دوباره خوندمش،بعد دوباره فکر کردم.بعد دوباره نفهمیدمش.بعد دوباره فکر کردم.بعد بازم نفهمیدمش.یعنی اصلا نفهمیدمش.میشه یکی بیاد این صورت مساله رو حل کنه؟!! --------- یه کم مختلط: میدونی،وقتی جواب سوالم رو با خوشرویی میده،عذاب وجدان شدید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 مهرماه سال 1383 16:20
تو چه رنگی هستی؟؟