-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 مردادماه سال 1382 12:35
آیا من واقعاً کار درستی کردم؟ آیا من واقعاً فکر کردم بعد تصمیمم رو عملی کردم؟ آیا واقعاً اون تصمیم از روی احساسات نبود؟ آیا واقعاً این کار لازم بود؟ … تا کی می خوای این سوال رو از خودت بپرسی؟ هوم؛تا کی؟ … اَه … دوباره مغزم درگیر یه سردرگمی پیچیده و لاینحل شده. هر چی بیشتر فکر میکنم؛بیشتر در اون غرق میشم. هر چی بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 مردادماه سال 1382 13:41
هورا… هورا… ببینید چقدر خوشگل شده؛فونت وبلاگم رو میگم.اصلاً به ذهنتون نرسه که من درستش کردما؛اصلاً. ایشون گفتن فونت وبلاگم خیلی فجیعه.منم گفتم اصلاً فجیع بودنش رو متوجه نمی شم.هیچی دیگه؛آخرش خودش(ببخشید خودشون)درستش کردن.خیلی خیلی ممنون. خب دیگه؛هر کی با فونت وبلاگ من مشکل داره؛میتونه بگه تا خودش درستش کنه!(کم رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 مردادماه سال 1382 11:29
-1 از دیروز تا حالا صد تا وبلاگ رو باز کردم تا بتونم یه وبلاگ باب طبعم پیدا کنم ولی پیدا نکردم.راستش رو بخواین من هر روز حداقل دو وبلاگ رو همیشه میخوندم(توجه داشته باشید که بعضی وقتها واقعاً بیشتر از 2 تا میخونم؛بحث سر حداقله… ).اما مریم(یکی از اون دو تا)رفته مسافرت؛اون یکی هم یکی دو هفته ای هست که اعلام کرده دیگه نمی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 مردادماه سال 1382 12:29
-1 من نمی دونم چرا درست عین یه بز (البته دور از جون شما… )احمق میشم.دیروز(شایدم پریروز… حالا انگار که روزش مهمه… )مریم یه ایمیل برام فرستاده بود که پر بود از عکس های بچه های ناز و ملوس.اول این میل هم نوشته بود برای این که عضو این گروه بشی اینجا(یه آدمک بود)رو کلیک کن و بعد هم کلید join رو بزن.منم عین احمق ها؛کورکورانه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 مردادماه سال 1382 12:12
همیشه فکر میکردم اگه یه وقت ماهیم مرد؛عکس العمل من چیه.همیشه می دونستم خیلی ناراحت میشم.پیش خودم فکر میکردم اوجش اینه که کمی گریه کنم.اما وقتی امروز ماهی کوچولوی من مرد؛اولش چند تا جیغ کوتاه کشیدم و در حالی که جلوی چشمام رو گرفته بودم؛ناباورانه شروع کردم عقب عقب رفتن.من بد جوری شکه شدم؛اونقدر که بغضم تو گلو موند… بابا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 مردادماه سال 1382 13:48
یه حس بد یه حس غمگین یه حس افسرده یه حس سکوت یه حس مبهم یه حس پوچ بودن یه حس بی اهمیت بودن یه حس فریب یه حس بی تفاوت بودن یه حس پیچیده یه حس گنگ یه حس ترس یه حس درک نشدن یه حس نامفهوم یه حس سرگردون که هجوم آورده به مغز من؛به روح من؛به وجود من… دلم برای خودم میسوزه؛از این که این همه حس مزخرف دارم؛از اینکه همه چی رو حس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مردادماه سال 1382 12:55
وای که دیروز چقدر خندیدیم.دیروز که خونه داییم مهمونی بودیم؛فیلم عروسی پسر داییم رو گذاشتن تا ببینیم؛یه قسمت اش بود که علیرضا انگشتش رو زده بود توی ظرف عسل ؛و بعدشم گذاشت توی دهن فریبا؛فریبا هم نامردی نکرده بود و یه گاز محکم از انگشت علی گرفت.وای… این قیافه علی واقعاً دیدنی بود.بعدشم اتاق پر شد از جیغ و خنده و سر و صدا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 مردادماه سال 1382 11:06
-1 یکی بیاد این کتاب مونتاژ کامپیوتر منو بخونه؛چهار تا کلمه هم به من یاد بده…. -2 گند بزنن این وبلاگ نویس هایی که وقتی تازه به خوندن وبلاگشون عادت کردی؛یهو اعلام میکنن که نمی خوان دیگه بنویسن… -3 بمیرم برای خودم؛این دستای کوچولوی ناز و نازک و ظریف و لطیف و سفید من؛طی این چند روز مهمونی تبدیل شدن به دستای زمخت و کدر و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 مردادماه سال 1382 12:13
اِ… چه با مزه ؛این بلاگ اسکای کی درست شد!!!!!!! ما سه روزه که مهمون داریم؛و اعصاب درست و حسابیی برام نمونده؛نه اینکه از مهمون خوشم نیاد؛نه.اتفاقاً خیلی هم گروه شیطونیمون کامل و جور شده.فقط پوست به این دست من نمونده از بس ظرف شستم(آخه شانس من دستکشمون روز اول پاره شد؛کیه که تو این هیری ویری بره دستکش برای من بخره...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 تیرماه سال 1382 16:37
من همیشه معتقد بودم که وقتی سه تا دختر جور یه جا جمع بشن؛اون وقت زلزله میاد.و مرجان(دختر داییم)نفر سوم گروه من و ندا بود.الان دو روزه که مرجان خونه ماست.آخه وقت نمیکنن بیان دنبالش؛ما هم که از خدا خواسته. کار ما این دو روزه بوده حرف زدن و خندیدن ؛عصر ها میریم خیابون گردی. آخر شب ها هم فیلم می بینیم.بعد از فیلم هم یه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 تیرماه سال 1382 13:33
-1عروس خوش قدم رو دیدین؟صحنه های بامزه ای داشت.مخصوصاً قسمت هایی که امین حیایی بازی داشت.فیلم هم که پر بود از آهنگهای منصور و رقص.پارسا پیروزفر هم بر خلاف همیشه که نقش مثبت داشت؛این دفعه نقشی منفی و تقریباً طنز داشت.ولی در کل فیلم خیلی مزخرفی بود؛مخصوصاً آخراش.من که اصلاً پیشنهاد نمیکنم برین ببینین. -2 دیشب که رفته...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 تیرماه سال 1382 19:41
از وقتی من؛خودم رو مغز متفکر خانواده اعلام کردم؛مادر بزرگم هر وقت منو میبینه میگه:مادر؛الهی خدا عقلت بده. مرسی تحویل…
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 تیرماه سال 1382 13:30
من نمی فهمیدم اون چی میگه؛وضعیت مضحکی بود؛پسر خالم رو میگم.من از بچگی درست نمیفهمیدم چی میگه.آخه اون تند تند حرف میزنه.من و اون زیاد همصحبت نمیشدیم.دلیل اصلیشم همین بود؛واینکه چرا من به اینطور حرف زدنش عادت نکرده بودم و هنوز نمی تونستم بفهمم که چی میگه؛ این بود که اون بچه درسخونیه و همیشه توی اتاقشه.این اواخر اگه به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1382 13:38
-1 من نمیدونستم وبلاگ بلاگ اسپاتی ها و پرشین بلاگی ها که بسته شدن؛فقط یه اشتباه سهوی از طرف شرکت پارس آن لاین بوده و حالا مشکل برطرف شده و راحت میتونیم این وبلاگ ها رو بازکنیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینو روزنامه آشتی گفته؛راست و دروغش رو خودتون دارید میبینید دیگه. -2 هیچ میدونستید بیت ماندگار فروغ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1382 14:26
-1من و بابام یه فرق خیلی اساسی داریم.و اون موقعیه که بخوایم یه مطلبی رو به یکی بگیم.من اول میرم سر اصل مطلب؛یعنی اولین جمله ای که میگم دقیقاً همون چیزیه که طرفم میخواد بشنوه.اولین جمله نتیجه کاره؛و بعدش میرم سر حاشیه و طول وتفضیل؛اما امان از وقتی که بابایی بخواد نتیجه یه کاری یا بحثی رو بگه؛شروع میکنه حاشیه رفتن؛وارد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 تیرماه سال 1382 12:57
-1 از قدیم گفتن کادوی تولد؛دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!!!! -2 ای بابا؛ما نمیدونستیم که این شرکتی که میخوایم بریم کاآموزی؛ اینقدر باکلاسه؛وقت قبلی و وقت بعدی و…. حالا با این دردسر جدید چی کار کنم؛گفتن ما بیشتر از یک ماه به شما آموزش نمیدیم؛اما من دو ماه باید برم کارآموزی؛آخه فرم 50 روزه دارم که باید گزارش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 تیرماه سال 1382 13:02
-1 منفور ترین چیز:مهمون های ناخونده ای هستن که با دعوت خودشون میرن مهمونی. -2 منحوس ترین چیز:این وبلاگ های بلاگ اسپاتی ها هستش که باport بیport ؛با proxy بی proxy ؛با adress بی adress …باز نمیشه. -3 قاط ترین چیز:این کامپیوتر منه که در تمام طول عمرش؛روی هم رفته یک هفته هم سالم نبوده. -4 مضحک ترین چیز:هر نوع نوشته در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 تیرماه سال 1382 14:11
-1 چقدر خوبه وقتی آدم فکر میکنه یه دردسر جدید براش شروع شده؛یهو ببینه بدون اینکه خودش بدونه؛تموم شده.عالیه؛اصلاً حس بدی نسبت به این موضوع ندارم. -2 وای… این کارآموزی هم شده آیینه دق من؛احتمالاً تا چند روز آینده؛بنده به مدت 300 ساعت؛سوژه دارم. -3 یه چیز خیلی مهم؛امروز تولد (( دوست جونه )) … زود برین بهش تبریک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 تیرماه سال 1382 21:57
امروز صبح؛در واقع یک بامداد امروز یه جشن تولد باحال برای خودم گرفتم؛اون لباس آبیه ام رو پوشیدم و یه موسیقی ملایم؛و با یه حس رمانتیک؛شروع کردم سهراب خوندن.آره؛میدونم لابد فکر میکنین عقلم رو از دست دادم؛یا چه میدونم هر چیز دیگه ای؛ولی به غیر از این کار؛هیچ چیز دیگه ای نمی تونست به این کلاف های مغز من سر و سامونی بده....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 تیرماه سال 1382 12:00
من کودکیم رو از دست دادم؛همین امسال و شاید همین امروز.فردا روز تولد منه و من مثل سالهای گذشته؛ذوق زده نیستم.به مامان بابام گیر نمیدم که فردا برام مهمونی بگیرن و بهشون سفارش نمیکنم که کادوی تولدم خوشگل باشه و اجازه میدم یادشون بره که فردا تولدمه.اونا فراموش میکنن و من اجازه میدم که فردا؛درست مثل روزای دیگه بگذره.ودرست...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 تیرماه سال 1382 20:01
-1 امروز صبح تا حالا داشتم یه کار خیلی خیلی مهم انجام میدادم.!!!من به مدت چندین ساعت درگیر امر خطیر جدا کردن هسته آلبالو از خود آلبالو بودم.البته این کار با دقت هر چه تمام تر انجام داده شد؛چون همه آلبالو ها سالم نبودن!!!!!!حالا فکر نکنید که من چه آدم بیکار و در عین حال حوصله داری بودم؛نخیر؛در تمام اون مدت؛این تیکه شعر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1382 13:36
تمام دیروز و امروز من صرف خوندن دو تا کتاب شده:کتاب شعر نیما و کتاب ضرب المثل ها.آهان دیروز دو تا مغازه باکلاس هم رفتم؛اول مغازه نقره فروشی و بعدش هم مغازه ترمه فروشی.واقعاً روح آدم از دیدن چنین جاهای سنتی؛ طراوت پیدا میکنه.کاش یه طوری میشد که من میتونستم همچین جاهایی کار کنم.اونوقت مطمئناً؛من 200 سال عمر میکردم. حالا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 تیرماه سال 1382 14:53
خدای من؛اون یکی خواهر(لاله) هم در گذشت.چه اتفاقی افتاد؟اونا هر دوشون مردند.حالا هر دوشون با هم هستن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 تیرماه سال 1382 14:01
((لادن بیژنی؛یکی از خواهران دوقلوی به هم چسبیده ایرانی؛اندکی پس از عمل جداسازی درگذشت.)) این خبر زیرنویس شده ای بود که در شبکه خبر پخش شد.خدای من؛باورم نمیشه.من خیلی امید داشتم که هر دم تاشون زنده بممونن.سه روزه که من و مامان و ندا و مامان بزرگم تمام اخبارها رو؛در همه شبکه ها میبینیم تا لحظه به لحظه در جریان این عمل...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 تیرماه سال 1382 21:16
امروز یه کتاب بامزه خوندم.اینم بعضی قسمت هاش:((توضیحات داخل پرانتز فرموده های در مانند بنده میباشند)) -1 همیشه سرانجام هر اختلافی را خون معین کرده است.“آلمانی” (ای نازیها؛بی خود نیست که هیتلر آلمانی بوده) -2 اگر بچه شیشه را نشکند تاجر از گرسنگی میمیرد.“ایتالیایی” (من قبلا اینو نگفته بودم؛این ایتالیایی ها یه چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیرماه سال 1382 19:05
اگه می بینید کم پیدا بودم و دو روزه که نیومدم وراجی کنم(خداییش ما تو وبلاگ هامون غیر از این چه کار دیگه ای میکنیم)به خاطر این بوده که باید صد تا پروژه تحویل میدادم.نمونه اش همین پروژه هوش که با پرولوگ باید مینوشتیم؛پدر منو در آورد؛پیرم کرد؛کی باورش میشه من توی یه روز صد و بیست بار برم دانشگاه یا راین(شرکتی که استادمون...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 تیرماه سال 1382 21:16
خب دیگه نیهلیست(نیهلیسم؟؟؟)بودن دیگه بسه.اصلاً بی خیال گربه.قضیه اش رو میدوننین دیگه . شعرای نیما رو هم خوندم؛نمیدونم چرا این جوریه؛یعنی من اصلا ازش سر در نیاوردم.یه عالمه کلمه های اجغ وجغ داره که من معنیشون رو نمیدونم.راستی کسی شعرای نیما رو خونده؟اگه خوندین میشه نظرتون رو در موردش بگین.میخوام ببینم بقیه چه حسی نسبت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 تیرماه سال 1382 21:48
((چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست: این خانه را تمامی پی روی آب بود. پایم خلیده خار بیابان. جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه. لیکن کسی ز راه مددکاری؛ دستم اگر گرفت؛فریب سراب بود دستم اگر گرفت؛فریب سراب بود … )) … دستم اگر گرفت: فریب بود … دروغ بود … ریا بود … تظاهر بود …
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 تیرماه سال 1382 22:13
راستش رو بخواین اونقدراز دیدن نمره درخشان محاسباتم داغون و آشفته و عصبانی شده بودم که قصد داشتم تا این کامپیوتر از این قاط بودنش در نیومده؛یک کلمه هم ننویسم.ولی الان دارم از ذوق میمیرم.آخه امشب رفتم کتاب شعر نیما رو خریدم.خدا کنه از شعراش خوشم بیاد تا از این حال درهم برهمم در بیام.یادمه سر امتحان معماری وقتی رفتم کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 تیرماه سال 1382 00:26
-1 ای بابا کمک!شما آقایون و خانم های مهندس و مخ کامپیوتر؛ نمیخواین یه فکری برای این مشکل کامپیوتر من بردارین.یه نظری؛یه پیشنهادی؛یه حرکتی؛ یه اظهار وجودی؛یه هم فکریی؛یه معرفتی؛حداقل یه همدردیی؛یه غم آخرتون باشه ای….اِ… -2 هیچی بدتر از این نیست که مشق خطت رو ننوشته باشی و منتظر باشی یه جینگیل بچه فردا دعوات کنه. -3 آخی...