-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1392 19:50
من باردارم. من سال هاست که باردارم. من بهترین سال های عمرم را باردار بوده ام. انگار که تمام عمرم را باردار بوده ام. انگار که به جای تمام زنان این شهر باردار بوده ام. و هنوز که هنوز است نزاییده ام. من خسته ام. خسته ام از انتظار. من خسته ام از این بار. من این بار را همه جا با خودم داشته ام. وقتی که زیر باران و برف قدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1392 20:56
از سال ها پیش این روزها را مى دانستم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 دیماه سال 1392 23:42
این فیلم خوب است. یک جورهایى خیلى خوب است. در واقع خیلى خیلى خوب است. هر چند ممکن است یک جاهایى، جو سنگین فیلم بر شما غلبه کند و با قهرمان فیلم بنشینید به عزادارى و زجه و مویه و حالا بیا و جمعش کن و فلان. منتها فردا صبحش به بزرگترین دستاورد زندگیتان پى میبرید. اینکه بعضى آدم ها کودک درون دارند و بعضى هایشان مُنگل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 دیماه سال 1392 02:05
گاهى فکر مى کنم حتى جونِ رفتن هم ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 دیماه سال 1392 01:23
تا حالا شده یه فیلم از سال ٢٠١٣ ببینید، بعد فکر کنید این فیلم رو سال ها پیش دیدین!!! به طرز عجیبى؟! پیوست: خواهش مى کنم به ذهنتون نرسه که من این فیلم رو همین امسال دیدم و یادم رفته و فلان! چون من هر فیلمى که مى بینم، هم دقیق صحنه هاش یادم مى مونه، و هم بعد دیدن هر فیلمى، توى سایت اى ام دى بى بهش ریت مى دم. بنابراین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 دیماه سال 1392 12:16
سیگار مى خواهم. سیگار مى خواهم. سیگار مى خواهم. اضافه خورده ام که انداختمشان دور. سیگار مى خواهم.
-
Siempre loco
دوشنبه 9 دیماه سال 1392 21:14
No te perdonare Si me dejas solo Con los sentimientos Que pasan como el viento Lo revuelven todo Y me vuelven loco
-
6
سهشنبه 3 دیماه سال 1392 20:58
به بهزاد اس ام اس دادم که این استادى که روبروى من نشسته است، خودت هستى یا برادر دوقلویت هست؟! جواب داد هیچ کدام! آقاى میم خیلى شبیه بهزاد است، شاید یک اپسیلون چاق تر، شاید یک اپیسلون بلندتر. شاید یک اپسیلون آرام تر. اما این اپسیلون ها باعث نمى شود که براى من بهزاد را تداعى نکند. به همین خاطر من همیشه دارم به آقاى میم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آذرماه سال 1392 01:53
لابد پازل ساخته اید. آن تصویری که روی جلد جعبه است را گذاشته اید جلوی خودتان و طبق تصویر قطعه ها را کنار هم چیده اید. حالا تصور کنید یک عالمه قطعه پازل جلوی رویتان ریخته، اما هیچ تصویری از شکل و شمایل آن ندارید. حتا هیچ ذهنیتی هم از تصویر نهایی آن ندارید. و حالا دوایی تان کرده که آن پازل را بسازید. آن وقت کم کم متوجه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 23:20
آدم ها همه شان طفلکى هستند. من بیشتر. تو بیشتر تر.
-
5
جمعه 22 آذرماه سال 1392 09:45
آقاى ت سرطان خون دارد و قرار است به زودى مغز و استخوان برادرزاده سه ساله اش را به او پیوند بزنند اما از همه ما سر حال تر است. آقاى ت سرطان دارد اما از همه ما پر جنب و جوش تر است. آقاى ت سرطان دارد، اما از میان ما تنها کسى است که در آستانه ازدواج است. آقاى ت سرطان دارد اما از همه ما شوخ تر و شادتر است. آقاى ت سرطان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آذرماه سال 1392 10:27
من همیشه هر وقت بخواهم کارى را انجام بدهم یا حرفى را بزنم، به جاى اینکه فقط به خودم فکر کنم، به طرف مقابل هم فکر مى کنم. موقعیت و شرایط او را هم مى سنجم. مى خواهم بگویم وقتى مى خواهیم حرفى را بزنیم، فقط به شرایط خودمان فکر نکنیم. شاید اگر مقدار کمى هم به شرایط طرف مقابل هم فکر کنیم بد نباشد. مى دانم باید واقعیت ها را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 آذرماه سال 1392 23:23
فقط یک نفر پیدا شود به من بگوید صبح ها دقیقن با چه انگیزه اى بیدار مى شود که برود سر کار؟! پیوست: گیرم که انگیزه اى بیابید، ته دلتان، خودتان قانع مى شوید؟!
-
4
شنبه 9 آذرماه سال 1392 17:39
آقاى ح فان ترین موجودى است که به عمرم دیده ام. آقاى ح فارسى را به لهجه ترکى حرف مى زند. گاهن حرف از فتنه ٨٨ مى زند، که مردم چقدر متحدانه در صحنه حاضر شدند و فتنه و آشوب خائنین را سرکوب کردند! آقاى ح، استاد درس دفاع مقدس-یا همچین چیزى- است. آقاى ح خودسرانه کلاس معارفش را به دو گروه تقسیم کرده است. خانم ها جدا، آقایان...
-
3
جمعه 8 آذرماه سال 1392 16:13
رتبه اول تعلق گرفته به آقاى ب. اقاى ب. آقاى ب. من به اندازه عمرم ادم هایى مانند اقاى ب را مى شناسم. اقاى ب هم قد بلندى دارد. اندام لاغر ولى روى فرم. محال ممکن است تیپ دیگرى بزند، به غیر از یک شلوار جین و یک پیراهن آبى سورمه اى سفید چهارخانه که همیشه ى خدا، تابستان و زمستان، آستین هایش را بالا زده است. چهره ى سبزه و...
-
2
جمعه 8 آذرماه سال 1392 08:49
آقاى خ هم قد بلندى دارد. اندامى لاغر. چهره اى کشیده. هیچ چیز خاصى جز آن دماغ بسیار گنده اش در ظاهر این آدم بارز نیست. منتها من تا مدتها متوجه همین دماغ خیلى گنده نمیشدم! دلیلش هم این بود که شخصیت بسیار آرام، مهربان، مودب و خوش برخورد این فرد، انقدر پر رنگ بود که هیچ چیز دیگرى دیده نمیشد. این آدم بسیار کم حرف مى زد و...
-
1
پنجشنبه 7 آذرماه سال 1392 00:24
اقاى الف یک فرد تمام عیار مذهبى است. این را همان روز اول که داشت با آقاى آ بحث مى کرد سر این مرضوع که آیا امکان این وجود دارد که دنیا بدون خالق به وجود آمده باشد، فهمیدم. وقتى مى خواست از خدا حرف بزند، بدون استثناء مى گفت حق تعالى! یک جورى هم با احترام و اعتقاد راسخ مى گفت انگار که مثلن این سرهنگ هاى قدیمى که الان بعد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آذرماه سال 1392 18:15
هیچ وقت بیشتر از موقعى که مى خوام برم دندون پزشکى، به همراه نیاز ندارم:(
-
براى ثبت در تاریخ
جمعه 24 آبانماه سال 1392 22:26
خوشحالم! خوشحالم! خوشحالم! بالاخره یه راه در رو!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1392 00:22
من به خودم قول داده ام که دوام بیاورم. قول داده ام که زنده بمانم. قول داده ام که خوابم میاد!! من هیچ قولى به هیچ کس ندادم!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 آبانماه سال 1392 20:24
چقدر چقدر چقدر حالم بده. و چقدر چقدر چقدر از شرایط موجود متنفرم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 13:22
آدم باید شبِ روز تعطیل یک عدد قرص خواب بخورد، و بر خلاف عادتش تا لنگ ظهر - منظور ساعت ٩ صبح است- بخوابد. بعد موزیک لایت بگذارد و وسط آشپزخانه بساط گل و گلکارى علم کند! نوازششان کند، ببوسدشان، وقت شد گلدانشان را عوض کند، خاک برگ بریزد پایشان، دوباره نوازششان کند، ببوسدشان، بگذارد سر جایشان. مدیونید اگر فکر کنید بهتر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 مهرماه سال 1392 10:58
می خواهم بگویم تنهایی زندگی کردن چنان اعتماد بنفس و استقلال عملی به من داده است که مثلن اگر همین فردا این دیوار آشپزخانه فرو بریزد، می ایستم وسط آشپزخانه، دستم را به کمرم می زنم، در حالیکه یک ابرویم بالا پریده و دارم خرابی ها را نگاه می کنم، می گویم: مهم نیست، خودم درستش می کنم. بعد می روم توی گوگل سرچ می کنم که کجا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 18:22
به سراغ من اگر مى آیید، برایم آتل آورید.
-
طبیب مهره چهار و پنج
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1392 11:17
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1392 19:14
تو رنگ باخته اى. فقط خودت نمى دانى. پیوست: هنوز.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 شهریورماه سال 1392 19:36
آدما از چه سنى آلزایمر مى گیرن؟! پیوست: به من بگید! طاقتشو دارم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 شهریورماه سال 1392 16:11
ایشون ، مخصوصن اون قسمت آخرش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 21:12
انقدر که این چند سال اخیر سعى کرده ام ریشه هایم را از هر وابستگى اى جدا کنم، الان احساس درختى را دارم که روى دست هایش راه مى رود، مبادا که ریشه هایش جایى گیر کند!
-
اعلی حضرت
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1392 14:57
گوشی ام زنگ می خورد. ساعت یازده و سی و هفت شب است. مغزم اعصاب خودآموزی سی شارپ را ندارد. دارد به جانم غر می زند. غر می زند که پس کی دست از آموزاندن من برمیداری؟! غر می زند که نمی خواهد اسپانیایی یاد بگیرد، نمی خواهد سی شارپ یاد بگیرد، نمی خواهد مقاله بخواند. غر می زند که ولش کنم. غر می زند که دست از سرش بردارم. غر می...