-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 اسفندماه سال 1391 13:44
اشتباه کردم. اشتباه کردم وقتی دیشب خیابان ونک را بالا می رفتم، وقتی کنار پیاده رو آن آقایی که نشسته بود و تار میزد، که صدای تارش توی آن شلوغی می آمد روی انحنای گردن، زیر گوش ات می نشست، همان موقع نرفتم روبرویش بنشینم و یک دل سیر فقط بشنوم! پیوست: یک کاپشن چهارخانه سفید و سیاه پوشیده بود، شلوار جین خاکستری، کلاهش را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1391 21:53
من نباید بیفتم توی حفره! برا خودم بهتره.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1391 22:38
ترم پیش به یه سرى جلبک درس میدادم، این ترم به یه سرى انیشتن!! خب چرا این همه جهش ژنتیکى آخه؟!!! چرا اینا تعادل ندارن خب؟:|
-
زیر پایت خالی
جمعه 27 بهمنماه سال 1391 14:26
اینکه خودت را از آدم ها دور نگه داری تا کمتر آسیب ببینی، یک جور تئوریِ* بی پایه است ظاهرا! اینکه از هر لحاظ که فکرش را بکنی احساس عدم امنیت هم داشته باشی(عدم امنیت شغلی و عدم امنیت مالی، و عدم امنیت روانی و بگیر تا آخر....)، و بخواهی قسمتی از آن را (مخصوصا عدم امنیت روانی را) با دور نگه داشتن آدم ها از خودت جبران کنی،...
-
سردش نیست؟
شنبه 14 بهمنماه سال 1391 22:22
فردا صبحش که نیامد - شاید هم آمد و من ندیدمش!- اما امروز عصر آمد. درست مثل همان روز تکیه داد بود به درخت و سیگارش را می کشید. دلم می خواست می توانستم مثل آن روز لذت ببرم از یواشکی دید زدن ژست دستانش. اما مگر این مغز عوضی میگذاشت!! "سردش نیست؟ چرا توی اتاقش سیگارش را نمی کشد؟ حتما باید بیاید بیرون توی این سرما؟!...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 13:11
1- بالاخره تصحیح یک مقدار زیادی برگه تمام شد. و من به این نتیجه رسیدم تمام ترم قبل را تقریبا به 100 نفر جلبک درس میدادم! و بسکه خود را جر داده بودم یک چیزهایی را فرو کنم توی مغزشان، ولی مثل اینکه جلبک ها مغز ندارند!! ولی به هر حال اوضاع در دانشگاه دوم خیلی خوب بود. و نمره ها تقریبا خوبِ رو به عالی بود. البته این...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 00:59
این روزها را باید بنویسم. که تنهایم. چون که همه امتحان دارند و من ندارم. من هیچ وقت کاری به کار آدم هایی که کار و زندگی دارند ندارم. پس از تنهایی ام لذت می برم. از خانه ام لذت می برم. از این روند کند زندگیم لذت می برم. برگه ی دانشجوهایم را تصحیح می کنم. گلدان هایم را آب می دهم. فیلم می بینم. برای ترم آینده برنامه ریزی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 دیماه سال 1391 23:58
دقیقا سه روزه! من عوض شدم. نه یک ذره دو ذره، یک عالمه زیاد! هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاد. شب خوابیدم، صبح بلند شدم دیدم احساسم نسبت به همه چیز عوض شده! نسبت به چیزای مهم زندگیم در واقع! حالا نمی دونم چیکار کنم! خیلی گیجم! چیزای مهم زندگیم دیگه مهم نیستن! اونم بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته! یهو همه چی رنگ باخته! الان در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 دیماه سال 1391 09:29
خیلی بده آدم آهنگی رو پیدا کنه که سال ها پیش باید پیداش میکرده.
-
سطح دغدغه های من
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 08:39
یکی پیدا بشه منو ببره حموم، موهای فرفری کوفت شده ی منو بشوره و شونه کنه. بعدش بیاد دندونای منو مسواک بزنه، اون دندون عقل پایین سمت چپم رو از جاش بکشه بیرون. بعد بره یک کیلو لیمو ترش بخره، بیاد بره از تو یخچال من دلستر برداره، با لیمو ترش قاطی کنه، یه لیوان دلستر و لیموترش بده دست من. پیوست: نمیشه که همش غرغر، همش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آذرماه سال 1391 23:09
بزرگترین دغدغه فعلى زندگى من: یکیو پیدا کنم قبول کنه باهام بیاد، بریم دنبال مبل!!! پیوست: اصلا هم مسخره نیست!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1391 01:21
آدم نیمه شب بنشیند وسط هال خانه اش، از بیخ موهایش را بچیند، خل شده است؟ آیا؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1391 18:05
سوار سرویس کوفتى دانشگاه هستم که خدا میداند کى ما را مى رساند به مقصد! اوقاتم تلخ است، بسکه اوقات تلخى کرده ام سر کلاسم و معلوم هم نیست کدام بوق شبى پایم میرسد به خانه تا ... پیوست: از دیوار صدا در بیاید، از شما خواننده هاى شیک وبلاگم صدا در نمى آید. صرفا خواستم اطلاع رسانى کنم که .... پیوست: به خود سانسورى روى آورده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 آبانماه سال 1391 00:44
اینو ببینید. مخصوصا اپیزود دومشو، زندگی گه همه مونه. اینم بشنوید تا رستگار شوید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1391 06:54
به نظرتان ٦:٥٠ صبح، غمگین است؟! بعد از ٤ روز فول تایم کارى؟! به نظرتان با همه این شرایط وقت آن نیست که من مثلا خواب باشم، بى هوش، یا حتى کمى کرخت! پس چرا غمگینم؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 23:07
خونه ی خودِ خودِ آدم خوبه. تنهایی خوبه. پنج شنبه ها خیلی خوبه.... پیوست: از این بابت خوشحالم.
-
چرندیات سرى ٣
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 20:04
توی استادسرا گیر کردم، بدون هیچ ذخیره ى شکلاتى! دلم شکلات میخواهد و یک فنجان نوشیدنى داغ! اما از لحاظ اعتیاد، دارم له له میزنم براى یک تکه شکلات کاکائویى! شکلات! شکلات!! شکلات!! و قسم میخورم همین فردا شب که پایم به تهران رسید، دست هر کره خرى که در اسرع وقت پیدا شود را بگیرم، و با خودم ببرم کافه ویونا!! و آنجا آنقدر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1391 10:18
آه لطفا! لطفا لطفا لطفا یکی بیاید زمین خانه ی من را تی بکشد. ظرفهای شسته شده را بگذارد سر جایشان، بعدش بی زحمت به جای من برود سر قرار با این آقای جدید فرمایشی:( پیوست اول: قول می دهم خودم ناهار درست کنم، خودم آینه ام را نصب کنم، خودم ببینم این نازبانو چه اش است که هر عملیاتی انجام میدهم، باز هم دارد می پوسد، خودم...
-
چرندیات آنى ١
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 01:24
چرا این پرنده ها نمى خوابن آخه؟:/
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 مهرماه سال 1391 15:07
یعنی فقط خدا میداند چه چیزی وسطِ فرقِ مغز من خورده بوده، که دیروز چنین شر و ورهایی را تراوش نموده ام. راهکار ویژه ای دارم! از این به بعد من برای شر و ورهایم تیتر می زنم تحت عنوان "چرنیات آنی"!! شما به این تیتر که برخوردید، بلافاصله صفحه را ببندید و سریعا بروید پی کارتان! بدین گونه، من راحت، شما هم راحت....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 مهرماه سال 1391 10:52
عصر جمعه ی دلگیری خواهد شد. از الان معلوم است. تمام پنج شنبه ام را با فامیل به خوشی گذرانده ام. و به محض تمام شدن پنج شنبه، از دست همه شان فرار کرده ام تا صبح جمعه ام را به تنهایی سپری کنم. من از آن دسته آدم هام، که در طول هفته حداقل 12 ساعت اش را باید تنها ی تنها باشند تا حالشان خوب باشد. و 12 ظهر امروز، 12 ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 مهرماه سال 1391 17:30
من الان یه بسته پنیر پیتزا ورقه ای رو خریدم 4700 تومن!!!! یعنی اگه من دو ماه پیش، همه سرمایه ام رو پنیر پیتزا خریده بودم، الان دو برابر شده بود! پیوست: خنده نداره! من کاملا جدی استرس گرفتم! زندگی مستقلم رو کجای دلم بذارم؟!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:17
من باید یک کتاب بنویسم! یک کتاب به اسم ماجراهای من و خانه ام. مثلا بنویسم در اولین روز مجردی به معنای واقعیم 1 دو تا کتری سوزاندم. خیلی هم جدی! اول اولی را سوزاندم، بعدش کتری فیروزه ای محبوبم را 2 . شانس آوردم تکنولوژی پیشرفت کرده، و کتری برقی نمی سوزد، وگرنه آن را هم سوزانده بودم. بی اغراق! یا مثلا همین چند روز پیش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1391 22:32
یک آدم گرسنه ى خسته، براى تولید یک پرس غذاى فورى و جلدى، چه مى تواند بکند؟! بدیهى است که نیمرو و املت مدِ نظر نمیباشد! پیوست: لطفا در حین فکر براى دادن راهکار، بى زحمت تلقین نمایید که تنهایى ترس ندارد! با تشکر!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 مهرماه سال 1391 21:00
چهار روز میرم دانشگاه که درس بدم، چهار برابر درامدم رو باید بردارم حداقل به مدت ده روز ببرم واسه تمدد اعصاب!! پیوست: غر میزنم! خدا رو شکر هیشکى هم هیچ حرفى نداره!! پوف!
-
خاکستری
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 11:56
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1391 22:33
شیر آب حموم خونم، یه ماه بود که چکه میکرد! در واقع از اولش چکه میکرد. داییم اومد دید گفت عیب از واشرشه! پسر خالم اومد دید گفت عیب از شیلنگشه! اون یکى داییم گفت عیب از خود شیرشه! هر کدوم رو هم عوض کردیم، درست نشد! دیشب خودم نشستم عین یه مهندس واقعى، با آخر فرانسه و آچار ژاپنى و اینا افتادم به جونش! درست هم شد. یعنى...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1391 22:20
الان یه هفته هم نیست من زندگى مستقلم رو شروع کردم، بعد الان وضعیت اقتصادى مملکت اینجورى پوکیده:/ دیگه با این وضع دلار حتى نمیشه فرار کرد رفت خارج:( من استرسسسسس گرفتم:/ پیوست: حالا استرس تورم هیچى، یه دوستی منو گیر آورده، خیلى جدى داره نصیحتم میکنه که دزدى زیاد میشه، براى امنیتم چاقو حمل کنم:| آخه من و چاقو؟ :((((((((
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1391 00:07
آدم وقتى دلش میگیره، چیکار باید بکنه؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1391 09:07
باید پا شم برم حموم. دوش آب سرد بگیرم خواب از چشام بپره. بعد برم تو آشپزخونم. پرده اش رو بزنم کنار. بعد بشینم پشت میز اوپن. هى فکر کنم کاپوچینو؟ هات چاکلت یا کافى میکس؟ بعد صندلیمو ببرم کنار پنجره، باد بخوره توى صورتم، یواش یواش هات چاکلت ام رو بخورم.