-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1391 10:07
فقط پول اینترنت گوشیم ٩٠ هزار تومن خواهد شد:/ دوستان، آشنایان، غریبه هایى که اینجا رد میشید، یه راهى جلو پام بذارید که مامان بابام نفهمن دسته گل بستمو:(((
-
خاطرات
پنجشنبه 19 مردادماه سال 1391 13:46
گاهی آدم باید خاطراتش را بگذارد جلویش و عر بزند. گاهی باید ببرتشان کافه تا قهوه پشت قهوه بخورند. گاهی باید بیفتد توی جاده، کنار تپه و دره بیندازتشان دور. گاهی باید ببرتشان سه کنج اتاق، توی آن کمد دنج، بپیچد شان لای پارچه ای، کاغذی، نایلونی، پنهانشان کند توی صندوقچه ای، کلیدش را ببرد کنار رودخانه ای، بدهد به آب. گاهی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مردادماه سال 1391 16:56
من مى دونم، یه نفر باید باشه که وقتایى که آدم حالش بده، بیاد و آدمو بغل کنه. یه نفر که بغلش خوب باشه. من میدونم، یه نفر باید باشه.
-
چشم!
جمعه 13 مردادماه سال 1391 11:37
تدریس مثل سابق شغل نفرت انگیزی نیست. اصولا اگر دانشجوییانت 55 عدد پسر دهه هفتادی باشند جنبه ی فان شغلت با شتاب بی نظری صعود می کند. به زور توى یک کلاس جا مى شوند. وقتى استرس درس و امتحان مى گیرند، بى وقفه حرف مى زنند. کنترل بازیگوشى شان آسان است. کافى است فقط به اسم صداشان بزنى و بگویى بیایند پاى تابلو براى حل تمرین....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 21:02
من باید کمی حرف بزنم. می دانم. اما، نمی توانم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 مردادماه سال 1391 15:35
نه به خدا! نمردم! فقط جا نیفتادم!
-
یادتون نره تولدمو تبریک بگیدا! خیلی شیک، خیلی ویژه
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1391 01:18
امروز روز تولدم بودم. شاید باورت نشه، حتی یه نفر هم پیدا نشد که تولدمو تبریک بگه. خب دلیل اصلیش این بود که فیس بوک دچار قاط زدگی شده بود و امروز رو روز تولدم نمی دونست. این باعث میشد همه ی اونایی که تولد آدما رو بر اساس آلارم و تقویم و اینا تبریک بگن، امروز رو روز تولدم ندونن!! از طرف دیگه یه عده هم بودن که تولدمو یکی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 تیرماه سال 1391 00:23
من اسمش را گذاشته ام "افتادن قند". اسم این بیماری ام را می گویم که ناگهان می آید سراغم، و در کسری از ثانیه دچار بی حسی در تمام ازای بدنم می شوم. اولین علامت اش آویزن شدن دستانم در دو طرف بدنم هست. به هر حال نمی خواهم علائم این بیماری را بگویم. می خواهم بگویم توی خوابگاه که بودم وقتی دچار این بیماری میشدم،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 تیرماه سال 1391 00:42
حال و هوای من - ساعت 7تا 8 - بعد ازظهر جمعه
-
به سلامتی اونایی که مثل هیچ کس نیستن
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 22:12
من یه چیزیو مطمئنم. که اگه به جای خواهرم بودم، بیش از شش هزار و هفتصد و نه بار بود که از شوهر خواهرم جدا شده بودم. آره، تقریبا مطمئنم بیش از شش هزار و هفتصد و نه بار بود. و از صمیم قلبم آرزو می کنم همه ی مردا مثل هم نباشن. آره، تقریبا از صمیم قلبم آرزو می کنم.
-
لعنت به آنکس که رها کردن را به من یاد داد.
سهشنبه 6 تیرماه سال 1391 00:31
من به یک نفر نیاز دارم. یک نفر که گاهی، وقتی که وقتش شد، آرام و بی سر و صدا بیاید و تکه های من را جمع کند. پیوست: باورت نمی شود. تا همین ده ماه پیش من یک نفر را داشتم. و با اینکه هیچ وقت ندیدمش، ولی او از همان راه دور می توانست بیاید و من را جمع کند. و باورت نمی شود من چقدر خوشحال بودم که او هست. و همیشه فکر می کردم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 خردادماه سال 1391 23:44
آه! من گرمم است. و کارد بزنی خونم در نمی آید. و می توانم بروم بالای پشت بام خانه مان و بلند بلند فحش خواهر مادر بدهم به تک تک آدم ها. من عصبانیم. و رگ گردنم ورم کرده. و الان است که تک تک دندان هایم توی دهانم نرم شود، بسکه بر روی هم فشارشان داده ام. من رگ غیرت ام زده بالا. و آن حسادت خفته بعد از سه سال، یا چهار سال، یا...
-
آمادئو مودیلیانی
پنجشنبه 25 خردادماه سال 1391 00:09
من به طرز مجنون واری، عاشق و شیدای این نقاشی هستم. و هر بار و هر بار و هر بار که می بینمش، به طور دیوانه واری مسخ اش میشم. خودمم نمی فهمم چه چیز این نقاشی اینقدر گیراست؟!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 خردادماه سال 1391 00:38
این یک جور بیماری می باشد. که دلتنگ آدم ها باشی، ولی نخواهی که ریخت هیچ کدام شان را ببینی. نمی دانم از کی این بیماری را گرفتم، ولی چند وقتی میشود. دو-سه سالی. و حالا حادتر شده. من اسم این بیماری را گذاشته ام "دلتنگی بدون هیچ اقدامی". بعد از ظهرها، بعد از کار، حول و حوش ساعت 7 تا 8 بعد از ظهر، بیشتر دچار این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1391 01:25
یکی از دغدغه های اصلی و واقعی و جدی من اینه که اگه من مستقل بشم، کی میخواد بیاد سوسک خونه منو بکشه و بعدش جمعش کنه و بره؟!! پیوست: فکر میکنین شوخی میکنم؟!! نخیر!! کاملا جدی جدیم!!! من خیلی بهش فکر کردم و در کل به هیچ نتیجه ای نرسیدم!! پیوست دوم: یعنی فقط یکی جرات کنه بیاد بگه من لوسم!!!! یعنی فقط جرات کنه!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 خردادماه سال 1391 01:22
اینجا کسی هست که بتونه بگه چه جوری میشه آدم ریدرش رو از یک آی دی به یک آی دی دیگه منتقل کنه؟!
-
کی می خواهد بس کند؟
پنجشنبه 11 خردادماه سال 1391 02:23
همه شان مثل هم هستند. می آیند و لبخند می زنند و با شادی اعلام می کنند که کارشان درست شده، و دارند مهاجرت می کنند به یک کشور خارجی. من هم لبخند می زنم. به شان میگویم آفرین. تو موفق شدی. همه شان فکر می کنند برای رسیدن به یک زندگی جدید موفق شده اند. اما واقعیت این است که آنها برای مردن، موفق شده اند. من از اینکه همه شان...
-
نژاد برتر
شنبه 30 اردیبهشتماه سال 1391 11:08
" ما خانواده ی مستثنایی هستیم. ما مستثنا هستیم از بچه های روغن نباتی! ما دندان های محکم، استخوان های محکم، و قد های بلندی داریم. ما بدن های سالمی داریم و به صد سال اول می گوییم زکی! ما نژاد برتر هستیم!!" اینها تصورات من، تا همین دیروز بودند. بله، پیش پای شما، تا همین دیروز ما نژاد برتر بودیم !! تا همین دیروز...
-
از چه چیزهایی متنفرم - سری دوم
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1391 00:28
من از حس ششم فیس بوک هم متنفرم. بی اغراق. پیوست: همیشه حس ششم لعنتی فیس بوک، من رو دچار شگفتی میکرده. این که با کدوم حس اش تشخیص میده چه آدم هایی رو به عنوان کلوز فرند پیشنهاد بده. اون حس ششم لعنتی اش به مخروبه های قلب آدم نزدیکه. به خاطر همین من ازش متنفرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1391 02:06
از حس ششم ام متنفرم. بی اغراق.
-
شب باشه، تنها هم باشید
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 00:18
حذف شد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1391 13:48
رفته بودم دفتر ریاست هیئت کارگزینی (یا هچین چیزی!). بعد منشی اش گفت برید دفتر رییس، میخوان ازتون مصاحبه کنن. منو میگی، زرتی دچار استرس شدم که الان ازم سوال زبان انگلیسی می پرسن و الان می پرسن مثلا ربات فلان؟ کاشکی یه کم مطالعه کرده بودم و اینا. بعدش وارد دفتر که شدم با یک آقای روحانی مواجه شدم!!! وسط مصاحبه حین پرسیدن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 01:16
به طرز احمقانه ای حوصله زندگی کردن رو ندارم. برا شما هم پیش اومده؟ اگه پیش اومده بگید و خانواده ای رو از نگرانی در بیاورید!!!
-
وسطِ برِ بیابون
پنجشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1391 01:11
تکنولوژی هم بد نیستا! مثل الان که توی قطارم و حوصله ام سر رفته بود. ولی بعدش وبلاگ و پلاس خوندم. پیوست: فردا معلوم میشه. که من قراره حالم خوب بشه مث سابق، یا اینکه اوضاع وخیم میشه. از استرس خوابم نمی بره:/ همین.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1391 00:06
من می ترسم. چیکار کنم؟
-
نیازمندی های جدی
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1391 00:03
لطفا چند تا فیلم صرفا فان معرفی کنید. لطفا! پیوست: "لطفا" حالیتونه؟!! لطفا!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1391 23:31
بعضی چیزها توی زندگی آدم، خیلی سخت است. آنقدر سخت که واضح صدای تق تق استخوان هایت را هم می شنوی. به نظرت یک آدم مگر چقدر جان دارد؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 16:16
خب خیلی وقته می خوام یه چیزایی اینجا بنویسم. تقریبا چهار روزه. واسه خاطر اینکه اصلا دوست نداشتم حالا که توی مود ننوشتن هستم، پست آخر وبلاگم اینقدر غمناک باشه. (حالا ممکنه برا شما اصلا غمناک نباشه، حتی فان هم باشه. اما شما که مهم نیستید. الان این منم که مهمم!) خب اولش یه کم فکر کردم که یه اهنگ دیگه بذارم اینجا. یا مثلا...
-
دارم یاد میگیرم پاک کردن رو...
شنبه 19 فروردینماه سال 1391 23:58
به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم ، ولی به " از چشم افتادن در یک لحظه " عجیب معتقدم !!! پیوست: حتما این جمله رو زیاد خوندین، توی پلاس یا فیس بوک و اس ام اس . مطمئنم زادگاه این جمله از یک زن نیست. مطمئنم. پیوست دوم: همیشه فکر می کردم از آدمایی که قابلیت پاک کردن رو دارن، باید ترسید. اونا اگه بتونن یکیو پاک کنه،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 01:27
خیلی خوبه . خودم که عاشقشم. از صبح تا حالا هم خودمو خفه کردم باهاش!