-
نک و ناله هم نداریم حتی!
دوشنبه 5 دیماه سال 1390 23:22
حوصله ام شد تابلو نقاشی ای که امروز خریدم رو عکسشو میذارم. خیلی خوب بود:) پیوست: انتقاد نکنید که چرا اینقدر شر و ور می نویسم!! خب گودر که تعطیل شد، شر و ور گفتن ما هم بی مکان موند! موند این وبلاگ متروکه. بعد ضمن اینکه من این روزا حالم خوبه. هر چی هم حالم خوب تر باشه، دوز شر و ور گویی ام بالاتر میزنه. البته دو-سه تا...
-
طاقت بیار و مرد باش
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 03:09
تو مثل یک مرد محکم وایسادی. من اما زن بودم، نتونستم! پیوست: نگران نباش. منم دارم تمرین میکنم که عین یه مرد باشم.
-
ماه در اومده باز!
سهشنبه 29 آذرماه سال 1390 01:43
یعنی آدم بزرگا، آدم نیستن؟!! یعنی دلشون نباید بخواد که یکی وقت خواب واسشون قصه بخونه؟! یعنی دل آدم بزرگا قصه نمیخواد؟ مهربونی نمی خواد؟ یعنی دل آدم بزرگا از سنگه؟! یعنی آدم بزرگا وقتی چشاشون رو بستن، باید زودی کپه شون رو بذارن؟! یعنی نباید آرزو کنن که یکی باشه، قبل خواب واسشون قصه بخونه؟!
-
به کولی ها می مانم
جمعه 25 آذرماه سال 1390 22:44
من بین راه ها زندگی کرده ام تا درون سرزمین های ساکن! من را یک نفر باید نجات دهد از جاده ها. پیوست:این نور های دوردست از جاده ها،از زیبایی من را مست میکنند. چه کسی مثل من به شبانه ی جاده ها عشق می ورزیده است؟ اهای ادم ها شما هم بیایید با من بنشید به دیدن آن دورهای رویایی جاده های خاکی:) پیوست فردا ظهر: ماه در میاد حال...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 00:22
همیشه دلم میخواست زل بزنم تو چشمای آدما! ازشون بپرسم: خوشحالی الان؟!! بعد ببینم واقعا خوشحالن؟ از اون همه بازی؟ پیوست: خب اگه واقعا خوشحالن. من دیگه مشکلی ندارم جدا! پیوست دوم: این پست خیلی استعداد داره که کامنت روی اعصاب بخوره! اینه که اظهار نظر ممنوع!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 آذرماه سال 1390 00:55
این بهترین ترین روش بود. با یه برنامه ی از پیش فکر شده، ساده، بدون خطا. پیوست: فوق العاده بود. آفرین.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1390 00:31
شما هم بشنین با من تاریخ هنر هند رو بوخون:) چخوف به چه درد میخوره؟! پیوست: قشنگ حال میکنم با وبلاگما!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 آذرماه سال 1390 00:25
آدم اشتباه میکنه. اشتباه میکنه قول الکی میده. اشتباه میکنه میگه هر چی تو بگی. اشتباه میکنه انقدر زود همه چیو رها میکنه. اشتباه میکنه همه رد پاها رو پاک میکنه. بعدش اشتباه میکنه خاطرات یادآوری میشه. اشتباه میکنه دلش تنگ میشه. اشتباه میکنه نگران میشه. اشتباه میکنه شماره های گوشیش می پره. اشتباه میکنه فکر میکنه. اشتباه...
-
از همه دنیا جدا
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1390 22:54
نشینید پای لپ تاپ تون آهنگای غمگین گوش کنید. از همین آهنگا که قلب رو فشرده میکنه. از همین آهنگا که لیریک احمقشون پُر واقعیته. از همین اهنگا که اصلا من موندم این نوازنده هاش، چطوری نواختن وقتی آهنگه اینقدر غمه؟! آیا نوازنده ها دلشون از سنگه که تمرکزشون به هم نمی خوره؟!! نسازید، بابا نسازید این آهنگ های چیک چیک بارون...
-
آب مرکب
سهشنبه 8 آذرماه سال 1390 00:29
خوشگلن! دارم عاشق هنر شرق دور، مخصوصا ژاپن میشم! بازی با فضای خالی نقاشی هاشون رو دوست دارم! استفاده از رنگ های محدود و مات شون عالی هستن! پیوست: کاری از Ogata Kenzan. نتونستم یکی رو انتخاب کنم. همه رو گذاشتم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آبانماه سال 1390 12:45
دارد باران می بارد. معمولا هوای نم نم باران حال من را خوب می کند و عاشق می کند. حتی ممکن است چیزی یا کسی نباشد برای عاشقی، اما که حال و هوای من را عاشق می کند. و همه چیز زیبا می شود و همه چیز در آن هوای نمناکِ مه آلوده رنگ خاکستری زیبایی می گیرد. آنهایی که می گویند خاکستری رنگ نیست و تویش عاطفه ای نیست و کلا رنگ بی...
-
Hero
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1390 17:24
پیوست: این فیلم یک مفهوم دستمالی شده ی شعاری داره. منتها فیلم خوشگلیه. کلا زیباست. از لحاظ بصری لذت زیادی رو بهت میده. و پر از سمبل و ایماء و اشاره است که خب حسابی ذهنت رو دگیر میکنه. اگه می خواید این فیلم رو ببینید، نسخه ی با کیفیت اش رو ببینید. دیدن نسخه ی با کیفیت پایین یا متوسط اصلا و ابدا توصیه نمیشه و راحت بگم،...
-
بوق سگ خیلی سوت و کور است.
چهارشنبه 13 مهرماه سال 1390 04:55
می دانید، انسان ها در زمان بوق سگ خوابند. لابد ما انسان نیستیم!
-
من فیلماشو نمی بینم، می بلعم
دوشنبه 11 مهرماه سال 1390 14:05
فیلم هم فیلمای قدیمی! با حوصله سه ساعت فیلم می ساختن و کلی وقت صرف شخصیت پردازی کاراکتر می کردن و بعدش با خییییییییال راحت و بدون عجله، اتفاقای فیلم رو پیش می بردن و درست یک ربع مونده به آخر فیلم، تو رو توی شوک قرار می دادن! پیوست: حالم خوبه، تا خود چهار صبح نشستم صورت زخمی (؟) آل پاچینو رو دیدم و اون صحنه هایی که بمب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 مهرماه سال 1390 17:04
بعضی وقتا میان می شاشن به حال آدم. خب مرض دارید مگه؟! دیوانه اید مگه؟! نکنید خب! برید توالت به قرعان!!! آخه حال زار من جای شاشیدنه؟!!! اَه
-
هووووووووووورررررررررررراااااااااااااااااا
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1390 20:15
19.5 شدم:) خیلی خوش گذشت خداییش:دی پیوست: صبح بخاطر استرس یه قرص پروپرانولول 20 خوردم!! همچین ریلکس سر جلسه دفاع حرف می زدم و جواب سوال داورها رو می دادم انگار با عمه ام دارم حرف می زنم!!! اصن سر این قضیه ریلکس بودن کلی سوژه شده بودم برا خودم!!
-
من از همون اولشم هیچیم به بقیه آدمیزادها نرفته بود
سهشنبه 29 شهریورماه سال 1390 18:50
ملت دو روز قبل از دفاعشون استرس می گیرن، درس می خونن، مطالعه می کنن، پاورپوینتشون رو ارائه می دن، من هی فیلم می بینم! هی فیلم می بینم!!!
-
سهراب و سعدی هم مثل من بودن آیا؟!!
جمعه 25 شهریورماه سال 1390 17:27
دیشب با یه آدمی تند تند نشستیم شعرامونو دادیم به همدیگه تا بخونیمِ شون! هی من گفتم چه بامزه است، هی اون گفت چه خوبه! کلی شعرای همو تحویل گرفتیم. شب که خواستم بخوابم، با خودم گفتم جهنم! اگه نمره دفاعم رو بهم 14-15 دادن، اصن میرم شاعر میشم!!! پیوست: جو گرفتگی تا این حد!!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1390 18:10
از صبح سر جلسه دفاع دانشجوها بودم. دفاع ها چه خوب، چه بد، رِنج نمره ها بین 14 تا 17 بود. یعنی الان کاملا نا امیدم . یعنی اگه این دفاعیه ها رو مثلا شش ماه پیش دیده بودم، کلا از تحصیل انصراف میدادم!! پیوست: تو فک کن به پایان نامه ات اونم با دو تا مقاله معتبر، مثلا بدن 16!!!! فحشه قشنگ! پیوست دوم: یکی بیاد منو جمع کنه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 02:18
الان یک هفته به دفاع، من باید استرس داشته باشم، همه ی زورم را بزنم که بهترین کار را ارائه بدهم، از پشت لپ تاپم بلند نشوم بسکه داشته باشم به درس و مشق برسم. داکیمونت داورها را بروم پیرینت بگیرم، اکسپ مقاله ها را پرینت بگیرم. برم دانشگاه برای استادم اجازه ی ورود به دانشگاه را بگیرم. کاراهای فارغ التحصیلی را انجام بدهم....
-
روحم را به معرض فروش گذاشته ام
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1390 18:58
با تو که می گردم، به فاحشه ها می مانم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1390 21:47
لعنتیِ احمقِ بی شعور، که من دلم برات تنگ شده، ازت متنفرم!
-
رابطه ها را مثل نوشیدن یک آب خنک، پاره می کنید.
شنبه 12 شهریورماه سال 1390 14:22
می خواهم یک اعلامیه بنویسم اینجا، آنجا، به در و دیوار شهر. بگویم من به ساحل دریا احتیاج دارم. احتیاج دارم بروم حداقل 5 ساعت تمام را به دریا خیره شوم. زل بزنم به اش. 5 ساعت تمام گوش کنم موج هایش را. می خواهم یک اعلامیه بنویسم، بگویم هیچ خری پیدا می شود که منِ اخلاق سگ را همراهی کند، بهتر بگویم تحمل کند، که برویم ساحل...
-
یک "به درک" ساده
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1390 10:21
نمی دونم چرا جدیدا ها، عکس العمل فیزیکی بدنم نسبت به ناراحتی، حالت تهوع مداومه!!!! واقعا، بقیه هم، نسبت به ناراحتی، همچین عکس العمل مسخره ای دارن؟!!!!
-
Loving Strangers
جمعه 4 شهریورماه سال 1390 21:01
فعلا که من نیستم از این لذت ببرید! پیوست: راستی گفته بودم که مسئولیتی در قبال لیریک موزیک هایی توی وبلاگم می گذارم، تقبل نمی نُمایم؟!! بلی! مسئولیتی تقبل نمی نماییم(حتی فارسی هایش!!). این است که شما هم مثل ما فقط از موزیک و محض خود صدا لذت ببرید!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 مردادماه سال 1390 00:28
دلم اتاق خودمو می خواد، تخت خودمو، لحاف خودمو، بالش خودمو. دلم مامانم رو می خواد، خواهرم رو می خواد. بابام رو می خواد. دلم هیج ترسی رو نمی خواد. هیچ استرسی رو نمی خواد. دلم این تهوع مدام رو نمی خواد. دلم دغدغه رو نمی خواد. دلم مکالمه های پشت سر هم تلفنی با این استاد و اون استاد رو نمی خواد. دلم استرس کردیت کارد و کپی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 01:06
می گوید هیچ حرفی توی دلش نمی ماند. همیشه دلش می خواسته به من بگوید که چه چشم هایِ روشنِ درشت بامزه ای دارم! اینها را توی نت می گوید. می گویم متشکرم. فردا توی دانشگاه همدیگر را می بینیم. در واقع من می بینم وگرنه که او داشت راه خودش را می رفت. من می بینمش. من راهم را کج می کنم، من چند لحظه بعد از او وارد اتاق آموزش می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1390 09:13
از استرس دارم دیوانه میشم:(
-
هرکی هر جور راحته کلا:)
دوشنبه 24 مردادماه سال 1390 01:22
من آدما رو هر جوری که هستن، می پذیرم. یعنی اگه خوشم بیاد ازشون، خب هستن. اما اگه خوشم نیاد ازشون، خیلی راحت بلاک! سعی نمی کنم عوضشون کنم. پیوست: خودم دوست دارم با خود من هم، همین جوری رفتار بشه!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 مردادماه سال 1390 16:10
پیوست اول: نمی دانم استاد راهنمایم برای چه اینقدر جو گیر شده است، و فکر می کند الان این گشتی که همین کنار ایستاده، قرار است بیاید ما بگیرد!! مامانِ استادم مریض است و بیمارستان است و استادم دانشگاه نمی رود!!! و وسط خیابان شلوغ پلوغی با من قرار گذاشته تا برگه های فرم آمادگی به دفاع من را پر کند و بعدش برود بیمارستان....