-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1390 23:54
گاهی فقط باید آروم نشست، فقط نیگاه کرد. پیوست: نگران نباش. آخرش خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 22:57
دارم دور می زنم! یکی رو! بدم نیست!! پیوست: اصن لذت هم داره:))
-
برا آدما اپسیلونی اعصاب بذارید
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 19:46
استاد محترم: ......(یه سری سوال علمی) دانشجو: ......... (یه سری جواب علمی) استاد محترم: ....... (یه سری ایراد علمی) دانشجو: ......... (یه سری جواب علمی) استاد محترم: ....... (یک ربع سوال) دانشجو: ......... (نیم ساعت جواب) استاد محترم: من قانع نشدم. دانشجو: دلیلش اینه که شما مطالعه کافی در این زمینه ندارید. پیوست: چکار...
-
یک بار
یکشنبه 9 مردادماه سال 1390 01:22
من از تکرار بدم می آید. از اینکه حرفی را دو بار بزنم بدم می آید. از اینکه دو بار تلاش کنم بدم می آید. از اینکه دو بار تذکر بدهم بدم می اید. از اینکه چیزی را دوبار گوشزد کنم بدم می اید. از اینکه دو بار عاشق شوم، بدم می اید. از اینکه دو بار مخالفت کنم بدم می اید. من دوست دارم یک بار حرف بزنم. یک بار تلاش کنم. یک بار...
-
هوای سرد درون یا بیرون؟
شنبه 8 مردادماه سال 1390 01:12
سرده، جوراب پشمی هام هم جوابگو نیستن.
-
نشانه های کوچک لعنتی زیاد
جمعه 7 مردادماه سال 1390 01:22
"زندگی من همیشه همینطوری بوده، سرشار از نشانه های کوچکی که انتظار من رو نمی کشند. " پیوست: زندگی من هم سرشار از نشانه های کوچکی بوده که هیچ وقت انتظارشون رو نمی کشیدم. توضیح: متن اصلی از یک فیلمی که حوصله لینک دادنش را ندارم! بعد نوشت: آمدم اینجا چک کنم که دیشب چه چیزی را توی این وبلاگ آپ کردم!!! یادم نمی...
-
غمگینم نکن. من اینجا وقت برای غمگین شدن ندارم.
دوشنبه 3 مردادماه سال 1390 12:15
غمگینم نکن. من اینجا وقت برای غمگین شدن ندارم. یک عالمه درس و مشق اینجا ریخته، که باید یکی دو ماهه بروند پی کارشان. که اگر نروند مادربزگم افسردگی روان می گیرد! آنوقت من چه جوابش را بدهم؟ بگویم غمگین بودم؟! به نظرت موجه است؟ بیا یکی-دو ماهی را فداکاری کن. از من بگذر. بعدش تا آخر دنیا بیا! من وقت برای غمگین شدن بسیار...
-
مریم خانم
شنبه 1 مردادماه سال 1390 23:51
قمر خانم که مرد، خانه ما بی کس شد. قمر خانم کارگر* مادربزرگم بود. بعدش ارث رسید به مامانم و خاله ام. چشمان آبی- سورمه ای داشت، یک عینک ته استکانی، و یک شوهر الدنگ الکلی معتاد. قمر خانم، خیلی خانم مهربانی بود. منتها که مرد. و وقتی مرد خانه ما بی کس شد. چند سالی آدم های مختلف آمدند و رفتند اما هیچ کدام قمر خانم نمیشد که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1390 21:22
کاشکی دردها هم مرگ داشتن. عمرشون تموم می شد. خاکشون می کردیم. پیوست: آدم باید یکی رو داشته باشه، واسه دردهای بی مرگ. بشینی روبروش، بگی اینها. اینه دردم، چیکارش کنم؟ نمی خواد بگه چیکارش کنی. فقط دستات رو بگیره، الکی بگه تموم میشه. چند ثانیه باور کنی که تموم میشه.
-
این روزها، من و یاسمین و مقاله های کوفتی
دوشنبه 27 تیرماه سال 1390 23:43
این روزا با این آدم زندگی میکنم. پیوست: یکی از آهنگاش . از قیافه اش هم خوشم میاد حتی!!
-
با ما تو هنوز در نَبردی
جمعه 24 تیرماه سال 1390 23:00
ما یدِ طولانی ای در رها کردن داریم. شما هم رویش:)) پیوست: بیخود رنج خود می دهید. به زندگیتان برسید، به قرعان. پیوست دوم: اصولا وبلاگ چیز خوبی می باشد:) پیوست توضیحی: تیتر از اینجا
-
من نوشته ام؟
جمعه 24 تیرماه سال 1390 00:53
دفترچه ام را که ورق می زنم، خیره خیره نگاهش می کنم که این خزعبلات را من نوشته ام؟!!!! دانه دانه یاداشت ها را پاک می کنم و از درون می لرزم. مدام از خودم می پرسم " من چه ام بوده است؟" . گاهی شک دارم که این من بوده ام! پیوست: چقدر خوب است که من هوس نمی کنم آرشیو این وبلاگ را بخوانم! پاک کردن خزعبلات اینجا عمری...
-
رفتن همیشه بد نیست.
پنجشنبه 23 تیرماه سال 1390 00:52
چهل روز مانده تا بروی. روزها را دانه دانه میشمارم تا تمام شوند، تا بشوند چهل و تو رفته باشی. نفس عمیق می کشم وقتی که تو رفته باشی. فضا بدون تو سبک تر است. پیوست: چه روزگاری است، یک عالمه آدم اینجا است که همه ناراحت هستند از اینکه او می رود، اما من اینجا در انتهای دلم قند آب می شود از اینکه دیگر نمی بینمش! خوب است که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 تیرماه سال 1390 00:10
با گودر و ریدر و فیس بوک و گوگل پلاس! رسما دارم وبلاگم رو به خاک می سپارم! پیوست: الان احساس برخورد با عتیقه رو دارم!
-
غر غر بدون ابا
دوشنبه 13 تیرماه سال 1390 11:02
بسکه این دو-سه ماه با انواع و اقسام مقاله ها سر و کله زدم، اونوقت به هر چیزی که قالب مقاله رو داشته باشه، نگاه می کنم، قشنگ حالت تهوع بهم داست میده! الان هم اول صبحی چند تا سایت و مقاله رو زیر و رو کردم و به این زودی وضعیت کنترل اعصابم بغرنج شده! اینجا هم که دیگه شبیه وبلاگ گل و بلبل!!! نیست که! شده محل برون ریزی تهوع...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 تیرماه سال 1390 19:25
بعضی وقت ها آنقدر چپ و راست برایت آمده است که دیگر بی رگ می شوی، بی حس می شوی. امروز یک "به دَرَک" بزرگ تحویل دنیا دادم. چکار کنم؟ ذاتا دنیا بد ذات است.
-
انتظار با طعم غوره
جمعه 10 تیرماه سال 1390 01:02
از سر بیکاری تشریف آورده ایم اینجا! وی.پی.ان که نداریم! فیس بوک و گودر هم نداریم. مقاله هایمان را هم فرستاده ایم! اینجا بیکار و بی بار نشسته ایم بلکه اکانت وی.پی.انی که ثبت نام کرده ایم را برایمان ایمیل کنند که نمی کنند!! نه اینکه فک کنید حالا خیلی بی.وی.پی.ان و بی آنتی.فیلت.ر و بدبختیم!نه! همین بعد از ظهری یکی از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 تیرماه سال 1390 15:03
من وی.پی.ان لازم دارممممم:(( شماها وی.پی.ان تون رو از کجا تهیه می کنید؟!! هلپ پلیزززز
-
یک بام هزار هوا
یکشنبه 5 تیرماه سال 1390 13:35
"مامی"، "هانی"، "لاوِلی"، "آی لاو یو پی ام سی"!!! همه ی اینا در راستای صدا زدن مامانمونه!! بعد ادعای پارسی را پاس بداریدمون هم میشه!! پیوست: بعد کلا هم زبان شیرین!! انگلیسی، همین که از حیطه ی زبان تخصصی خارج میشه، همچنین با تعجب به کلمات نگاه می نماییم!!! کلا هم برا ما مثل جن و...
-
کت مردانه ی صورتی با کیف زنانه سبز
شنبه 4 تیرماه سال 1390 22:42
من نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن هرچی متفاوت تر باشن، احتمالا خوش تیپ تر هم هستن! پیوست: منو اینجوری نگاه نکنا، توی این مورد خاص "حُسن سلیقه" کلی ادعام میشه!! تو این یه مورد، هیشکی رو هم قبول ندارم!! فک کن:)) یعنی اعتماد بنفس چسبیده به سیاره ونوس!!
-
چقدر خوب است که انسان بلد باشد درک مناسبی از زمان داشته باشد.
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 19:35
قشنگ من تا سه تا فصل اول پایان نامه ام رو در بیارم، زاییدممم!! پیوست: خب من قبلا با یه موضوع دیگه قبلا زاییدم!!! آخه زایمان چند باررررررر؟!!! پیوست دوم: من الان اعلام رسمی کردم، خیلی خره هرکی موضوع پایان نامه و سمینارش با هم متفاوت باشه. پیوست سوم: بهش میگم استاااااد، مقاله امو اصلاح کن بابا، به جون مامانم دِد لاینش...
-
Moi je sais Que c’est pas la vie
پنجشنبه 26 خردادماه سال 1390 20:40
آهنگ پرتقال که من را یاد دختر پرتقال می انداخت و بازی های کودکی ام که حتی شعرهایش هم درست یادم نیست. پیوست: تشکر ویژه از دوستای خوبم:)
-
ترمیم روان یا عدالت حاضر؟
سهشنبه 24 خردادماه سال 1390 23:15
یک مقداری موزیک خوب نیازمند می باشیم. پیوست: می شود آیا که هلپ می؟ پیوست روز بعد: آخ که من چقدر سورپرایز شدم بسکه پیشنهادات و گزینه های متعددی رو اینجا دیدم!!!!!(الان که ساعت حدود یک بعد از ظهر فرداشه!!) پیوست: نمی شود یک نفر هم پیدا شود ما را سورپرایز نماید! همیشه این باید ما باشیم که بقیه را سورپرایز نماییم؟!!! آخر...
-
این الم شنگه جدید رو دیگه کجای دلم بذارم!!!
دوشنبه 23 خردادماه سال 1390 15:53
پروردگار خوب و مهربان، یک ماهه دهن منو سرویس کردی! این همه آدم، بی خیال ما شو! پیوست: به محض اینکه این متن رو پست کردم، مشکلم حل شد. خدایا اگه عمدی بوده، ممنون!
-
شلختگی شیرین
جمعه 20 خردادماه سال 1390 00:24
من آدم مرتبی هستم.( نه اینکه بودم ها! شدم.) اکثر اوقات اتاق من در نهایت انظباط است و همه چیز درست در جای خودش قرار دارد. ولی یک وقت هایی که خسته و گرما زده از بیرون، وارد اتاقم می شوم و با فراغ فکر، لباس هایم را می کَنم و هر کدامشان را یک گوشه ای پرت می کنم، مخصوصا جوراب هایم را که هر لنگش را به یک طرف شوت می کنم و هر...
-
شکستنی
چهارشنبه 18 خردادماه سال 1390 00:43
اسطوره های چینی من میان هاله ای از اشک رنگ باخته اند. طنابی برای نجات نمی خواهم، دستی برای رهاییم بفرست.
-
فقط خواجه حافظ شیرازی کم است
سهشنبه 17 خردادماه سال 1390 00:48
خسته ام. خسته ام. خسته ام. پس کی تمام می شود تمام اینها؟
-
پشمک پشه!
جمعه 13 خردادماه سال 1390 01:02
شاید باور نکنی، الان نیم ساعته من علاف یک پشه ناقابلم تا به درک واصلش کنم، فقط اینکه نمی تونم!!! انگاری که چاره ای نیست باید در آغوش هم بخوابیم!!! پیوست: فک کن که فیلـتر شم!!! پیوست توضیحی: "پشمک" کلمه ای است که گاهی با صدای بلند برای ترساندن، ادا می شود!! پیوست همین جوری: حال کردم امشب چرت و پرت بنویسم، کلا...
-
محوطه بی مرز
پنجشنبه 12 خردادماه سال 1390 13:55
کفش های سنگین لعنتی کثیف دیگر من را آزار نمی دهند. من تمام شده ام. دایره من تمام شده است. همه ی آدمها فله ای هستند. می آیند و می روند. همه مثل هم. با کفش های ساده ی ملی! من به هیچ گفش گِلی یا گُلی فکر نمی کنم. همه شان برایم یکی اند. من دایره ای ندارم. خطی ندارم. مرزی ندارم. همه شان موقت هستند. باشند که هستند، نباشند...
-
کودکم
دوشنبه 9 خردادماه سال 1390 01:04
همیشه دلم می خواست یک دختر بچه داشته باشم. یک دختر بچه که برای خودم باشد. یک دختر بچه که تمام احساسم را بتوانم بی دریغ نثارش کنم. از همان دوران کودکی. من حتی چند سال پیش هم برای دخترم بلوز خریدم.یک بلوز سفید با گلهای رز صورتی کوچک در حاشیه پایین آن. چرت نمی گویم. واقعیت است. من همیشه دلم یک دختر بچه می خواست که داشته...