نک و ناله هم نداریم حتی!

حوصله ام شد تابلو نقاشی ای که امروز خریدم رو عکسشو میذارم. خیلی خوب بود:)  

پیوست: انتقاد نکنید که چرا اینقدر شر و ور می نویسم!! خب گودر که تعطیل شد، شر و ور گفتن ما هم بی مکان موند! موند این وبلاگ متروکه. بعد ضمن اینکه من این روزا حالم خوبه. هر چی هم حالم خوب تر باشه، دوز شر و ور گویی ام بالاتر میزنه. البته دو-سه تا آهنگ ملایم خوب دارم که می تونم اینجا شیر کنم با شماها! منتها به نظرم استقبال نمیشه! و خب وقتی استقبال نمیشه، خب چه کاریه! خودم که گوش میکنم کافیه دیگه. بعد چند تا کار مجسمه و نقاشی جدید هم کشف کردم، منتها که بازم انگیزه اش نیست. یعنی هستا، منتها کافی نیست(انگیزهه!!). فعلا فقط شر و ور گویی رو پایه ام!

طاقت بیار و مرد باش

تو مثل یک مرد محکم وایسادی. من اما زن بودم، نتونستم! 

 

پیوست: نگران نباش. منم دارم تمرین میکنم که عین یه مرد باشم.  

ماه در اومده باز!

یعنی آدم بزرگا، آدم نیستن؟!! یعنی دلشون نباید بخواد که یکی وقت خواب واسشون قصه بخونه؟! یعنی دل آدم بزرگا قصه نمیخواد؟ مهربونی نمی خواد؟ یعنی دل آدم بزرگا از سنگه؟! یعنی آدم بزرگا وقتی چشاشون رو بستن، باید زودی کپه شون رو بذارن؟! یعنی نباید آرزو کنن که یکی باشه، قبل خواب واسشون قصه بخونه؟!

به کولی ها می مانم

من بین راه ها زندگی کرده ام تا درون سرزمین های ساکن! من را یک نفر باید نجات دهد از جاده ها. 

پیوست:این نور های دوردست از جاده ها،از زیبایی من را مست میکنند. چه کسی مثل من به شبانه ی جاده ها عشق می ورزیده است؟ اهای ادم ها شما هم بیایید با من بنشید به دیدن آن دورهای رویایی جاده های خاکی:) 

پیوست فردا ظهر: ماه در میاد حال و هوای ما تیری ها از این رو به اون رو میشه! رومانتیک میشیم،رویایی میشم، به صورت خز و خیلی! ماه که میره پشت کوه، خورشید در میاد، باز حال هوای ما تیری ها عوض میشه! شوخ شنگ میشیم، با یه اخلاق گند میشیم، حتی مشنگ میشیم! مث الان... ما تیری ها اصن حوصله مون سر نمیره که!! بسکه حالی به حالی هستیم!

همیشه دلم میخواست زل بزنم تو چشمای آدما! ازشون بپرسم: خوشحالی الان؟!! بعد ببینم واقعا خوشحالن؟ از اون همه بازی؟

 

پیوست: خب اگه واقعا خوشحالن. من دیگه مشکلی ندارم جدا! 

پیوست دوم: این پست خیلی استعداد داره که کامنت روی اعصاب بخوره! اینه که اظهار نظر ممنوع!

این بهترین ترین روش بود. با یه برنامه ی از پیش فکر شده، ساده، بدون خطا.  

پیوست: فوق العاده بود. آفرین.

شما هم بشنین با من تاریخ هنر هند رو بوخون:) چخوف به چه درد میخوره؟!  

پیوست: قشنگ حال میکنم با وبلاگما!

آدم اشتباه میکنه. اشتباه میکنه قول الکی میده. اشتباه میکنه میگه هر چی تو بگی. اشتباه میکنه انقدر زود همه چیو رها میکنه. اشتباه میکنه همه رد پاها رو پاک میکنه. بعدش اشتباه میکنه خاطرات یادآوری میشه. اشتباه میکنه دلش تنگ میشه. اشتباه میکنه نگران میشه. اشتباه میکنه شماره های گوشیش می پره. اشتباه میکنه فکر میکنه. اشتباه میکنه میذاره هی چیزای عجیب غریب تو مغزش وول بخوره. اشتباه میکنه پشیمون میشه. آدم همش اشتباه میکنه...... 

 

 پیوست: کاشکی خوب باشی. من خیالم راحت میشه.  

 

پیوست بی ربط: از همه ی طرز فکر های مسخره ی خاله زنکی تون متنفرم. خیلی هم متنفرم.

از همه دنیا جدا

نشینید پای لپ تاپ تون آهنگای غمگین گوش کنید. از همین آهنگا که قلب رو فشرده میکنه. از همین آهنگا که لیریک احمقشون پُر واقعیته. از همین اهنگا که اصلا من موندم این نوازنده هاش، چطوری نواختن وقتی آهنگه اینقدر غمه؟! آیا نوازنده ها دلشون از سنگه که تمرکزشون به هم نمی خوره؟!! نسازید، بابا نسازید این آهنگ های چیک چیک بارون رو! هوا خودش بارونیه! دنیا خودش مِه گرفته. نمی بینید این مه خاکستری رو؟! آهنگای جلف بسازید. از این آهنگا جفنگ ها. از همین آهنگا که همه چی توش آرومه. همه توش خوشحالن. همه خوشبخت هستن.... 

 

پیوست: من اینجام! همه چی داره تکرار میشه:(

آب مرکب

 

خوشگلن! دارم عاشق هنر شرق دور، مخصوصا ژاپن میشم! بازی با فضای خالی نقاشی هاشون رو دوست دارم! استفاده از رنگ های محدود و مات شون عالی هستن!  

پیوست: کاری از Ogata Kenzan. نتونستم یکی رو انتخاب کنم. همه رو گذاشتم!

دارد باران می بارد. معمولا هوای نم نم باران حال من را خوب می کند و عاشق می کند. حتی ممکن است چیزی یا کسی نباشد برای عاشقی، اما که حال و هوای من را عاشق می کند. و همه چیز زیبا می شود و همه چیز در آن هوای نمناکِ مه آلوده رنگ خاکستری زیبایی می گیرد. آنهایی که می گویند خاکستری رنگ نیست و تویش عاطفه ای نیست و کلا رنگ بی خاصیتی است، هیچ وقت عاشقی نکرده اند. رنگ عشق خاکستری است، در یک هوای نم نم بارانی، در اواسط ظهر یک روز ساکت تعطیل. گرفته و ملایم است و تو نمی دانی همین هوای ملایمِ گرفته ی مه آلود را می خواهی یا یک روز درخشان پر شور آفتابی را! هوای مه آلود بارانی از آن هواهایی است که بودش خوب است و نبودش هم خوب است. و خاصیت اش همین است.  

 

پیوست: من این متروکه را دوست دارم. تویش خاطره دارم، تویش گذشته دارم.

Hero

            

پیوست: این فیلم یک مفهوم دستمالی شده ی شعاری داره. منتها فیلم خوشگلیه. کلا زیباست. از لحاظ بصری لذت زیادی رو بهت میده. و پر از سمبل و ایماء و اشاره است که خب حسابی ذهنت رو دگیر میکنه. اگه می خواید این فیلم رو ببینید، نسخه ی با کیفیت اش رو ببینید. دیدن نسخه ی با کیفیت پایین یا متوسط اصلا و ابدا توصیه نمیشه و راحت بگم، وقتتون رو هدر ندین!

بوق سگ خیلی سوت و کور است.

 می دانید، انسان ها در زمان بوق سگ خوابند. لابد ما انسان نیستیم! 

من فیلماشو نمی بینم، می بلعم

فیلم هم فیلمای قدیمی! با حوصله سه ساعت فیلم می ساختن و کلی وقت صرف شخصیت پردازی کاراکتر می کردن و بعدش با خییییییییال راحت و بدون عجله، اتفاقای فیلم رو پیش می بردن و درست یک ربع مونده به آخر فیلم، تو رو توی شوک قرار می دادن! 

 

پیوست: حالم خوبه، تا خود چهار صبح نشستم صورت زخمی(؟) آل پاچینو رو دیدم و اون صحنه هایی که بمب گذاشتن زیر ماشین یک یارویی و حالا بدون برنامه زن و بچه اش هم نشستن توی ماشین و حالا گروه آل پاچینو می خوان اون ماشین رو منفجر کنن. آل پاچینو هم با اون غدی و عصبی بودنش در حالیکه داره ماشین رو تعقیب میکنه تا بمب رو منفجر کنن، مدام غر می زنه که ما قرار بود فقط مردا رو بکشیم و من با زنها و بچه ها کاری ندارم و تو لحظه ی آخر گلوله رو خالی می کنه توی مغز یاروی کنار دستش که کنترل انفجار بمب دستش بود! و تو می فهمی که دو ساعت وچهل و پنج دقیقه فیلم دیدی و یک عالمه فیلم دیگه دیدی و هیچ کدوم ارزش همین چند ثانیه درگیری درونی ای که آل پاچینو بازیش کرد، رو نداره.   

پیوست: حیف! من یه کم دیر دنیا اومدم. من باید یه کم زودتر دنیا میومدم. میشدم هم سن و سال های آل پاچینو. بعد عاشقش میشدم، شیفته اش میشدم. عکس اش و می چسبوندم روی دیوار اتاقم، وقتی داره یکی از این سیگار کلفت ها رو میکشه. نه مثل الان! که حالم از هر چی هنرپیشه ی جوون پسر این دوره است بهم میخوره، بسکه سوسول هستن و مسخره و جلف! با اون قیافه های شسته رفته ی ابرو کمونی و دماغ عملیشون! با اون حرکتای عشوه گرانه ی دخترونه ی خزشون! مغز من مال نسل الان نیست، که هر چی فیلم می بینم از این دوره، شیفته ی هیچ هنرپیشه ی مردش نمی تونم بشم، بسکه نا همخون هستن با تفکرات سنتی من!

بعضی وقتا میان می شاشن به حال آدم. خب مرض دارید مگه؟! دیوانه اید مگه؟! نکنید خب! برید توالت به قرعان!!! آخه حال زار من جای شاشیدنه؟!!! اَه