استاد محترم: ......(یه سری سوال علمی)
دانشجو: ......... (یه سری جواب علمی)
استاد محترم: ....... (یه سری ایراد علمی)
دانشجو: ......... (یه سری جواب علمی)
استاد محترم: ....... (یک ربع سوال)
دانشجو: ......... (نیم ساعت جواب)
استاد محترم: من قانع نشدم.
دانشجو: دلیلش اینه که شما مطالعه کافی در این زمینه ندارید.
پیوست: چکار کنم خب؟!!!!!
من از تکرار بدم می آید. از اینکه حرفی را دو بار بزنم بدم می آید. از اینکه دو بار تلاش کنم بدم می آید. از اینکه دو بار تذکر بدهم بدم می اید. از اینکه چیزی را دوبار گوشزد کنم بدم می اید. از اینکه دو بار عاشق شوم، بدم می اید. از اینکه دو بار مخالفت کنم بدم می اید. من دوست دارم یک بار حرف بزنم. یک بار تلاش کنم. یک بار تذکر بدهم. یک بار گوشزد کنم. یک بار عاشق بشوم. و فقط یک بار مخالفت کنم... این ایده ال من است.
سرده، جوراب پشمی هام هم جوابگو نیستن.
"زندگی من همیشه همینطوری بوده، سرشار از نشانه های کوچکی که انتظار من رو نمی کشند. "
پیوست: زندگی من هم سرشار از نشانه های کوچکی بوده که هیچ وقت انتظارشون رو نمی کشیدم.
توضیح: متن اصلی از یک فیلمی که حوصله لینک دادنش را ندارم!
بعد نوشت: آمدم اینجا چک کنم که دیشب چه چیزی را توی این وبلاگ آپ کردم!!! یادم نمی آمد! حق هم دارم، آن موقع خیلی گیج بودم. الان هم! هنوز هم حوصله ی لینک دادنش را ندارم.
غمگینم نکن. من اینجا وقت برای غمگین شدن ندارم. یک عالمه درس و مشق اینجا ریخته، که باید یکی دو ماهه بروند پی کارشان. که اگر نروند مادربزگم افسردگی روان می گیرد! آنوقت من چه جوابش را بدهم؟ بگویم غمگین بودم؟! به نظرت موجه است؟ بیا یکی-دو ماهی را فداکاری کن. از من بگذر. بعدش تا آخر دنیا بیا! من وقت برای غمگین شدن بسیار دارم.
پیوست: مخاطب خاص دارد. اما که شما عام در نظرش بگیر.
قمر خانم که مرد، خانه ما بی کس شد. قمر خانم کارگر* مادربزرگم بود. بعدش ارث رسید به مامانم و خاله ام. چشمان آبی- سورمه ای داشت، یک عینک ته استکانی، و یک شوهر الدنگ الکلی معتاد. قمر خانم، خیلی خانم مهربانی بود. منتها که مرد. و وقتی مرد خانه ما بی کس شد. چند سالی آدم های مختلف آمدند و رفتند اما هیچ کدام قمر خانم نمیشد که نمیشد. تا همین اواخر که مریم خانم پیدایش شد. مریم خانم انگار که میشد به اش اعتماد کرد، اما که مامان تا چند مدت استرس داشت که نکند افغانی باشد، که نبود! مریم خانم پنج شنبه بعد از ظهرها خانه هیچ کس نمی رفت، چون که بچه هایش را می برد پارک! پنج شنبه بعد از ظهر ها، فقط متعلق به بچه هایش بود. مامان لبخند می زد که چه مادر متمدنی!
پیوست: امروز من و مریم خانم تنها بودیم توی خانه. کارش که تمام شد، برایش نسکافه ی لایت درست کردم. دوتایی نشستیم پشت میز آشپزخانه، روبروی هم. در سکوت، جرعه جرعه نوشیدیم و به هم لبخند زدیم. گفت که دفعه اولش است از این نسکافه رایت ها!!! می خورد! موقع رفتن چند بسته همراهش کردم. یادم رفت به اش بگویم آدم سالم عقل، فقط توی فصل سرما نسکافه می خورد!!!
کاشکی دردها هم مرگ داشتن. عمرشون تموم می شد. خاکشون می کردیم.
پیوست: آدم باید یکی رو داشته باشه، واسه دردهای بی مرگ. بشینی روبروش، بگی اینها. اینه دردم، چیکارش کنم؟ نمی خواد بگه چیکارش کنی. فقط دستات رو بگیره، الکی بگه تموم میشه. چند ثانیه باور کنی که تموم میشه.
ما یدِ طولانی ای در رها کردن داریم. شما هم رویش:))
پیوست: بیخود رنج خود می دهید. به زندگیتان برسید، به قرعان.
پیوست دوم: اصولا وبلاگ چیز خوبی می باشد:)
پیوست توضیحی: تیتر از اینجا
دفترچه ام را که ورق می زنم، خیره خیره نگاهش می کنم که این خزعبلات را من نوشته ام؟!!!! دانه دانه یاداشت ها را پاک می کنم و از درون می لرزم. مدام از خودم می پرسم " من چه ام بوده است؟" . گاهی شک دارم که این من بوده ام!
پیوست: چقدر خوب است که من هوس نمی کنم آرشیو این وبلاگ را بخوانم! پاک کردن خزعبلات اینجا عمری دراز می خواهد!!!!!
پیوست خاص: برای دوستم که هنوز خاطر اینجا را می خواهد:)
چهل روز مانده تا بروی. روزها را دانه دانه میشمارم تا تمام شوند، تا بشوند چهل و تو رفته باشی. نفس عمیق می کشم وقتی که تو رفته باشی. فضا بدون تو سبک تر است.
پیوست: چه روزگاری است، یک عالمه آدم اینجا است که همه ناراحت هستند از اینکه او می رود، اما من اینجا در انتهای دلم قند آب می شود از اینکه دیگر نمی بینمش! خوب است که هیچ کس این را نمی داند!
با گودر و ریدر و فیس بوک و گوگل پلاس! رسما دارم وبلاگم رو به خاک می سپارم!
پیوست: الان احساس برخورد با عتیقه رو دارم!
بسکه این دو-سه ماه با انواع و اقسام مقاله ها سر و کله زدم، اونوقت به هر چیزی که قالب مقاله رو داشته باشه، نگاه می کنم، قشنگ حالت تهوع بهم داست میده! الان هم اول صبحی چند تا سایت و مقاله رو زیر و رو کردم و به این زودی وضعیت کنترل اعصابم بغرنج شده! اینجا هم که دیگه شبیه وبلاگ گل و بلبل!!! نیست که! شده محل برون ریزی تهوع بنده! قبلنا حالم بد میشد می رفتم سراغ کتاب های "اسطوره های...." . اول هندی، بعد یونانی، بعد ایرانی، بعد رومی، حالا هم چینی! منتها که این اسطوره های چینی خیلی نچسب می باشد، و علاقه و اشتیاق منو به خودش بی رنگ کرده!
پیوست: الان نگاه کنی می بینی چقدر گرامر و جمله بندی زبان مادریم وضعیتش زاغارته! اونوقت چه جوری انتظار داری من گرامر و جمله بندی مقاله ام رو - اونم به زبان شیرین انگلیسی- اصلاح کنم!!! قشنگ توش شر و ور گفتم! این زندگی لامصب رو کجای دلم بذارم!