بعضی وقت ها آنقدر چپ و راست برایت آمده است که دیگر بی رگ می شوی، بی حس می شوی. امروز یک "به دَرَک" بزرگ تحویل دنیا دادم. چکار کنم؟ ذاتا دنیا بد ذات است.

انتظار با طعم غوره

از سر بیکاری تشریف آورده ایم اینجا! وی.پی.ان که نداریم! فیس بوک و گودر هم نداریم. مقاله هایمان را هم فرستاده ایم! اینجا بیکار و بی بار نشسته ایم بلکه اکانت وی.پی.انی که ثبت نام کرده ایم را برایمان ایمیل کنند که نمی کنند!! نه اینکه فک کنید حالا خیلی بی.وی.پی.ان و بی آنتی.فیلت.ر و بدبختیم!نه! همین بعد از ظهری یکی از دوستان سخاوتمندانه وی.پی.انش را به ما داد، منتها که همه اش خودش با وی.پی.انش کانکت است!! آنتی.فیلت.رمان هم در حد اپسیلون می رساند سرعت اینترنت ذغالی را! این است که با فراغ بال و خیال اینجا نشسته ایم در وبلاگمان شر و ور می نویسیم و آب غوره نوش جان می نماییم!(واقعی داریم آب غوره نوش جان می نماییم، اما که آب غوره اش شیرین است و با مذاق ما زیاد جور نیست، اما که باز ما از رو نمی رویم و تا حالا یک لیوانش را سر کشیده ایم و همچنان سماق هم میمکیم در کنارش!!!!)


من وی.پی.ان لازم دارممممم:(( شماها وی.پی.ان تون رو از کجا تهیه می کنید؟!! هلپ پلیزززز

یک بام هزار هوا

"مامی"، "هانی"، "لاوِلی"، "آی لاو یو پی ام سی"!!! همه ی اینا در راستای صدا زدن مامانمونه!! بعد ادعای پارسی را پاس بداریدمون هم میشه!!  

 

پیوست: بعد کلا هم زبان شیرین!! انگلیسی، همین که از حیطه ی زبان تخصصی خارج میشه، همچنین با تعجب به کلمات نگاه می نماییم!!! کلا هم برا ما مثل جن و بسمه الله است!!!زرتی بی خیال ترجمه اش میشیم! حالا اگه فرانسه باشه، کل زندگی رو ول می کنیم بریم ترجمه کنیم ببینیم چی شیز گفته!  

پیوست: چپ و راست هم ملت رو تقبیح می کنیم که فینگیلیش ننویسید! خواستم بگم همچین آدم باحالی هستیم ما!!!!

کت مردانه ی صورتی با کیف زنانه سبز

من نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن هرچی متفاوت تر باشن، احتمالا خوش تیپ تر هم هستن! 

 

پیوست: منو اینجوری نگاه نکنا، توی این مورد خاص "حُسن سلیقه" کلی ادعام میشه!! تو این یه مورد، هیشکی رو هم قبول ندارم!! فک کن:)) یعنی اعتماد بنفس چسبیده به سیاره ونوس!!

چقدر خوب است که انسان بلد باشد درک مناسبی از زمان داشته باشد.

قشنگ من تا سه تا فصل اول پایان نامه ام رو در بیارم، زاییدممم!! 

 

پیوست: خب من قبلا با یه موضوع دیگه قبلا زاییدم!!! آخه زایمان چند باررررررر؟!!! 

 پیوست دوم: من الان اعلام رسمی کردم، خیلی خره هرکی موضوع پایان نامه و سمینارش با هم متفاوت باشه. 

پیوست سوم: بهش میگم استاااااد، مقاله امو اصلاح کن بابا، به جون مامانم دِد لاینش سه شنبه همین هفته است! میگه باشه، ایشالله تا هفته آینده یه کاریش می کنم!!! کجای دلم بذارم این مصیبتِ عدمِ درکِ تقویم استادمو!!

Moi je sais Que c’est pas la vie

آهنگ پرتقال که من را یاد دختر پرتقال می انداخت و بازی های کودکی ام که حتی شعرهایش هم درست یادم نیست.  

 

پیوست: تشکر ویژه از دوستای خوبم:)

ترمیم روان یا عدالت حاضر؟

یک مقداری موزیک خوب نیازمند می باشیم.  

 

پیوست: می شود آیا که هلپ می؟ 

پیوست روز بعد: آخ که من چقدر سورپرایز شدم بسکه پیشنهادات و گزینه های متعددی رو اینجا دیدم!!!!!(الان که ساعت حدود یک بعد از ظهر فرداشه!!) 

 

پیوست: نمی شود یک نفر هم پیدا شود ما را سورپرایز نماید! همیشه این باید ما باشیم که بقیه را سورپرایز نماییم؟!!! آخر کمی عدالت کجا رفته؟!! کجا رفته که هیچیش نمی باشد؟!

این الم شنگه جدید رو دیگه کجای دلم بذارم!!!

پروردگار خوب و مهربان، یک ماهه دهن منو سرویس کردی! این همه آدم، بی خیال ما شو! 

 

پیوست: به محض اینکه این متن رو پست کردم، مشکلم حل شد. خدایا اگه عمدی بوده، ممنون!

شلختگی شیرین

من آدم مرتبی هستم.( نه اینکه بودم ها! شدم.) اکثر اوقات اتاق من در نهایت انظباط است و همه چیز درست در جای خودش قرار دارد. ولی یک وقت هایی که خسته و گرما زده از بیرون، وارد اتاقم می شوم و با فراغ فکر، لباس هایم را می کَنم و هر کدامشان را یک گوشه ای پرت می کنم، مخصوصا جوراب هایم را که هر لنگش را به یک طرف شوت می کنم و هر چیز را درست همان جایی که دارم راه می روم، می اندازمشان. درست همان لحظه ها، یک لذت شدید زیر پوستم می دود و کلی برای خودم کیف می کنم.

شکستنی

اسطوره های چینی من میان هاله ای از اشک رنگ باخته اند. طنابی برای نجات نمی خواهم، دستی برای رهاییم بفرست.

فقط خواجه حافظ شیرازی کم است

خسته ام. خسته ام. خسته ام. پس کی تمام می شود تمام اینها؟

پشمک پشه!

شاید باور نکنی، الان نیم ساعته من علاف یک پشه ناقابلم تا به درک واصلش کنم، فقط اینکه نمی تونم!!! انگاری که چاره ای نیست باید در آغوش هم بخوابیم!!! 

 

پیوست: فک کن که فیلـتر شم!!! 

 

پیوست توضیحی: "پشمک" کلمه ای است که گاهی با صدای بلند برای ترساندن، ادا می شود!! 

پیوست همین جوری: حال کردم امشب چرت و پرت بنویسم، کلا هم بسی برای خودم خوشحالم:)

محوطه بی مرز

کفش های سنگین لعنتی کثیف دیگر من را آزار نمی دهند. من تمام شده ام. دایره من تمام شده است. همه ی آدمها فله ای هستند. می آیند و می روند. همه مثل هم. با کفش های ساده ی ملی! من به هیچ گفش گِلی یا گُلی فکر نمی کنم. همه شان برایم یکی اند. من دایره ای ندارم. خطی ندارم. مرزی ندارم. همه شان موقت هستند. باشند که هستند، نباشند هم خب نیستند. من نشسته ام یک گوشه ای. دستم را زده ام زیر چانه ام. فقط نگاهشان می کنم. آنها هم خوشحالند برای خودشان. می آیند و می روند. آب هم از آب تکان نمی خورد.  

کودکم

همیشه دلم می خواست یک دختر بچه داشته باشم. یک دختر بچه که برای خودم باشد. یک دختر بچه که تمام احساسم را بتوانم بی دریغ نثارش کنم. از همان دوران کودکی. من حتی چند سال پیش هم برای دخترم بلوز خریدم.یک بلوز سفید با گلهای رز صورتی کوچک در حاشیه پایین آن. چرت نمی گویم. واقعیت است. من همیشه دلم یک دختر بچه می خواست که داشته باشم. اما حالا، با تمام حس مادریم که همیشه با خود داشته ام، تصمیم گرفتم که هیچ دختربچه ای را نخواهم که برای خودم باشد. در واقع وقتی بی تابی های مادرم را هنگام خاکسپاری مادربزرگم دیدم، دلم دیگر هیچ دختر بچه ای را نخواست. دلم نخواست هیچ دختر بچه ای را در این دنیا بیاورم که مدام باید رنج این دنیا را بکشد. رنج مرگ من را بکشد. رنج تولد و مرگ خودش را هم بکشد. من با تمام حس مادریم نسبت به دختر بچه ای که همیشه دلم می خواست، احساس مسئولیت می کنم. من نمی خواهم مسئول رنج دختربچه ام باشم. حس مادریم را می کُشم.