19.5 شدم:) خیلی خوش گذشت خداییش:دی
پیوست: صبح بخاطر استرس یه قرص پروپرانولول 20 خوردم!! همچین ریلکس سر جلسه دفاع حرف می زدم و جواب سوال داورها رو می دادم انگار با عمه ام دارم حرف می زنم!!! اصن سر این قضیه ریلکس بودن کلی سوژه شده بودم برا خودم!!
ملت دو روز قبل از دفاعشون استرس می گیرن، درس می خونن، مطالعه می کنن، پاورپوینتشون رو ارائه می دن، من هی فیلم می بینم! هی فیلم می بینم!!!
دیشب با یه آدمی تند تند نشستیم شعرامونو دادیم به همدیگه تا بخونیمِ شون! هی من گفتم چه بامزه است، هی اون گفت چه خوبه! کلی شعرای همو تحویل گرفتیم. شب که خواستم بخوابم، با خودم گفتم جهنم! اگه نمره دفاعم رو بهم 14-15 دادن، اصن میرم شاعر میشم!!!
پیوست: جو گرفتگی تا این حد!!
از صبح سر جلسه دفاع دانشجوها بودم. دفاع ها چه خوب، چه بد، رِنج نمره ها بین 14 تا 17 بود. یعنی الان کاملا نا امیدم . یعنی اگه این دفاعیه ها رو مثلا شش ماه پیش دیده بودم، کلا از تحصیل انصراف میدادم!!
پیوست: تو فک کن به پایان نامه ات اونم با دو تا مقاله معتبر، مثلا بدن 16!!!! فحشه قشنگ!
پیوست دوم: یکی بیاد منو جمع کنه فقط!
الان یک هفته به دفاع، من باید استرس داشته باشم، همه ی زورم را بزنم که بهترین کار را ارائه بدهم، از پشت لپ تاپم بلند نشوم بسکه داشته باشم به درس و مشق برسم. داکیمونت داورها را بروم پیرینت بگیرم، اکسپ مقاله ها را پرینت بگیرم. برم دانشگاه برای استادم اجازه ی ورود به دانشگاه را بگیرم. کاراهای فارغ التحصیلی را انجام بدهم. تصفیه حساب بکنم با دانشگاه. کلی کار دارم که اقلا نصفشان را می توانم انجام بدهم! منتها در این برهه (؟) زمانی دچار دپ شدی شده ایم و مطلقا کار مثبت نمی انجامیم. و از صبح تا شب یا با فامیل و دوست و آشنا ول می گردیم، یا توی نت تلپیم!!! خدا اخر عاقبت همه را بخیر گرداند! آمین!
پیوست به خدا: خدای خوب و محترم بیا و این یکبار را دست از سر گَر ِ ما بردار، بگذار همه چی به خوبی خوشی تمام شود!! شما که دست جبران کردنتان خوب مَلَس است! این یکی هم بگذارید به حساب!!!
با تو که می گردم، به فاحشه ها می مانم...
می خواهم یک اعلامیه بنویسم اینجا، آنجا، به در و دیوار شهر. بگویم من به ساحل دریا احتیاج دارم. احتیاج دارم بروم حداقل 5 ساعت تمام را به دریا خیره شوم. زل بزنم به اش. 5 ساعت تمام گوش کنم موج هایش را. می خواهم یک اعلامیه بنویسم، بگویم هیچ خری پیدا می شود که منِ اخلاق سگ را همراهی کند، بهتر بگویم تحمل کند، که برویم ساحل دریا را تماشا کنیم 5 ساعت تمام؟! بعد پشیمان می شوم. معلوم است که هیچ خری پیدا نمی شود. کلا نسل خرها منقرض شده، زودتر از نسل دایناسورها! همه تان شده اید یک چیزی خاصی! یک چیز خاصی که اسم ندارد. یک چیزی که فقط بلد است به گا بدهد آدم را. روان اش را. یک چیزی که قلب را فشرده می کند. یک چیزی که انگشتانش را فرو می کند توی گوشت و خون آدم، بعد دست خونی اش را با گوشه پیراهن اش پاک می کند و می رود. خوب که فکر کردم پشیمان شدم، دیدم همه تان شده اید یک چیز خاص، که به گا می دهد و به جهنم می فرستد انسان را. گفتم حیف است تلف کنید وقت تان را!
نمی دونم چرا جدیدا ها، عکس العمل فیزیکی بدنم نسبت به ناراحتی، حالت تهوع مداومه!!!! واقعا، بقیه هم، نسبت به ناراحتی، همچین عکس العمل مسخره ای دارن؟!!!!
فعلا که من نیستم از این لذت ببرید!
پیوست: راستی گفته بودم که مسئولیتی در قبال لیریک موزیک هایی توی وبلاگم می گذارم، تقبل نمی نُمایم؟!! بلی! مسئولیتی تقبل نمی نماییم(حتی فارسی هایش!!). این است که شما هم مثل ما فقط از موزیک و محض خود صدا لذت ببرید!
دلم اتاق خودمو می خواد، تخت خودمو، لحاف خودمو، بالش خودمو. دلم مامانم رو می خواد، خواهرم رو می خواد. بابام رو می خواد. دلم هیج ترسی رو نمی خواد. هیچ استرسی رو نمی خواد. دلم این تهوع مدام رو نمی خواد. دلم دغدغه رو نمی خواد. دلم مکالمه های پشت سر هم تلفنی با این استاد و اون استاد رو نمی خواد. دلم استرس کردیت کارد و کپی رایت و دِد لاین و کوفت و زهرمار رو نمی خواد. دلم حمایت می خواد. دلم امنیت می خواد. دلم کمی خواب می خواد. دلم کابوس نمی خواد.
می گوید هیچ حرفی توی دلش نمی ماند. همیشه دلش می خواسته به من بگوید که چه چشم هایِ روشنِ درشت بامزه ای دارم! اینها را توی نت می گوید. می گویم متشکرم. فردا توی دانشگاه همدیگر را می بینیم. در واقع من می بینم وگرنه که او داشت راه خودش را می رفت. من می بینمش. من راهم را کج می کنم، من چند لحظه بعد از او وارد اتاق آموزش می شوم. اوه! چه تصادفی! لاس می زنم. تابلو است که لاس می زنم. می گذارم خوب خیره شود به چشمان روشنِ درشتِ بامزه یِ تا بناگوش رنگی ام!!!!! شب پای نت، سوژه ی هِرهِر و کِرکِر خودم و هم خوابگاهی هایم می شود. می گوید از همین امروز صبح شیفته ام شده است تصادفی!
پیوست: نخواستم بگویم تمام اجناس مذکر به دیدن یک چشم شهلا و خال لب یار عاشق می شوند، که دیده ام که بعضی هاشان نمی شوند. نخواستم بگویم تمام هم جنسان من هر وقت که سرخوشند، راه می افتند و با این و آن لاس می زنند، که خیلی هاشان فقط در اوج ناخوشی لاس می زنند، که بعضی هاشان هیچگاه نمی زنند. فقط خواستم بگویم هیچ کدام از ما دخترها از اولش اینقدر وحشی نبودیم. شدیم.
من آدما رو هر جوری که هستن، می پذیرم. یعنی اگه خوشم بیاد ازشون، خب هستن. اما اگه خوشم نیاد ازشون، خیلی راحت بلاک! سعی نمی کنم عوضشون کنم.
پیوست: خودم دوست دارم با خود من هم، همین جوری رفتار بشه!!
پیوست اول: نمی دانم استاد راهنمایم برای چه اینقدر جو گیر شده است، و فکر می کند الان این گشتی که همین کنار ایستاده، قرار است بیاید ما بگیرد!! مامانِ استادم مریض است و بیمارستان است و استادم دانشگاه نمی رود!!! و وسط خیابان شلوغ پلوغی با من قرار گذاشته تا برگه های فرم آمادگی به دفاع من را پر کند و بعدش برود بیمارستان. منتها که گفتم، یک عدد گشت نمی دانم چه چیز در یک قدی جایگاه قرارمان ایستاده، و استاد محترم قصد سوار کردن من را ندارند. من گرمم است، و اعصاب دنبال روی ماشین استاد محترم را ندارم، استاد هم دیرش شده و الان وقت ملاقات تمام می شود!! یک کاراگاه بازی مضحک و خنده داری را طی می نماییم تا ایشان برگه های فوق الذکر را امضا بفرمایند!!!
پیوست دوم: کتاب هایم را پیدایشان کردم. خانه ی خاله ام بود. فکرش را بکن، چطور میخکوب یک کتابش نشوم وقتی یکی از جملاتش این است: "گفت: درست مثل اون ایام خوش قدیم. گمون ام نصف مدتی رو که با هم تو اسپانیا بودیم، تو اصلا اون جا نبودی". یارو نصف دیگرش را در رویای بابل بوده است!!
پیوست سوم: من را و قرارمان را ارجاع دادی به یک جای دور، باشد. من هم به روی خودم نیاوردم، باشد. منتها تو "نه گفتن" را بلد شو. و باور کن هر راه جایگزینی، چرت ترین نتیجه را در پی خواهد داشت.(این یک تیکه اش مخاطب خاص دارد!!)
پیوست چهارم: می دانم که آخرین بار بود. می دانم که به زودی از ایران می روی. می دانم که می خواستی برای آخرین بار ریخت من را ببینی. منتها من حوصله ی هیچ چشم غمگینی را نداشتم. معذرت می خواهم که وادار به ندیدنت کردم. معذرت می خواهم که غمگینت کردم. هدیه ات را دیدم. معذرت می خواهم که برش نداشتم. می روی انگلیس، دخترهای ترگل ورگل آنجا رو می بینی، همه چیز یادت می رود!( رسما و علنا به شعور طرفت توهین کردم!!!)
پیوست پنجم: ای یارویی که نشسته ای پشت سر من، و برای دختر کنار دستت با صدای بلند بلند، یک بند وِر زدی، مغز من تیلیت شد. من نمی دانم چرا شما پسرها یاد نمی گیرید که برای زدن مخ یک دختر، الزاما نباید چیزهای متفاوتی تعریف کنید!!! اگر دختری بیش از نیم ساعت کنار دستت نشست، دیگر همه چیز اوکی است. شماره را بگیر و جان من را خلاص کن!!! داشتم کتابم را می خواندم ها!
پیوست ششم(؟):استاد مشاور عزیز، تو مصداق شاه می بخشد، شیخ علی شاه نمی بخشد، می باشی. استاد راهنما یک امضا زد، خلاص. تو آنوقت می گویی داکیومنت تحویلت بدهم؟ مطالعه فرمایید؟ بعدش امضا نمایید؟؟ ببین من عاشق تو هستم. باور کن!
پیوست هفتم: نرم ترین کفش های دنیا، برای پای من زبر هستند!!! پاهایم له و لورده شده با این کفش های جدید! آخر من کفش ها را بروم توی صورت کی پرت کنم؟ کفاش؟ آنکه کفش ها را ساخت؟ یا آنکه مرا ساخت؟!!!!
پیوست هشتم: من از چرم مشهد مستقر در میدان ونک تشکر ویژه ای دارم. ایشان نقطه صفر من در جهت یابی در کل دنیا هستند!(گمانم گفته بودم این را!!) و یک تشکر ویژه از فروشگاه میثم مستقر در کمی اونورتره چرم مشهد!!! به دلیل اینکه من بعد مدت ها توانستم کادوی تولدم را بخرم.
پیوست پیوست: پیوست ها به ترتیب زمان رخدادها!!!
پیوست پیوست دوم: متن اصلی نداریم. عنوان هم نداریم!