ارمیای نبی - Jeremiah

گم شده بودم دیشب، توی خواب. یک ساعت تمام. وقتی پیدا شدم ساعت هشت و چهل شب بود. اما در واقعیت هفت و سی صبح! عجیبه که اینقدر دقیق همه چیو یادمه. شاید چون حس آشنایی بود، "گم شدن". گند زد به کل روزم، مدام سردم بود و نمی تونستم روی کارم تمرکز بگیرم. کوچه پس کوچه هایی که توش گم شده بودم، مدام توی ذهنم مرور میشد. گفتم اینجا بنویسمش شاید کم رنگ بشه. اقلا نصف بقیه روزمو بتونم بسازم... 

  

            

نمای کاملی از مجسمه 

 

پیوست: دوسش دارم این مجسمه رو. کشیدگی مجسمه رو، حالت چشماش، طره های ظریف و کشیده اش رو. یه جورایی برام لطیفه. دوسش دارم.

می دانی من یخ کرده ام. نه اینکه فکر کنی کل وجودم یخ زده است ها،نه. مثلا من هنوز هم وقتی نرگس را بو می کنم مست می شوم. یا همچنان وقتی بعضی از این نقاشی ها را نگاه می کنم دلم قیلی ویلی می رود. بعضی از شعرها هنوز می توانند سلولهای کنار گردنم را تکان بدهند. بعضی از تصاویر خاطرات گذشته هنوز برای من حکم ماهی سیاه بالدار خودم  را دارند. بوی خاک باران خورده نفسم را بند می آورد. من هنوز عاشق دریا هستم.هنوز آخر بعضی از فیلم ها هستند که من بهشان می گویم عزیزم... واقعیت آن است که آن قسمتی اش که مربوط به احساسم نسبت به انسان هاست یخ زده است. البته یخ هم نزده، بی حس شده است. مثلا من به هیچ کجایم نیست که در این کره ی زمین 2 نفر انسان وجود دارند که از من متنفرند. یا این فامیلمان که دارد می رود انگلیس. یکبار از دهانم در نیامد که دلم برایت تنگ می شود(خب دروغ که نمی توانستم بگویم!می توانستم؟). اس ام اس برای آمده که به 10 نفر از دوستانت بگو "دوستت دارم" . بعد من هر چه زور زدم 3 نفر بیشتر پیدا نکردم. به یکی شان - که دارد دوران تنهایی اش را می گذراند چون دوست پسرش رفته پیِ الواتیش لابد و دوست طفلی ام دارد دوران ترکش را می گذراند- گفتم، به دو تای دیگر نه...  جوری میگذرد. هیچیش هم نیست!

پیوست: برای تی تی . قول این پست را داده بودم. ناتمام هم هست. راستش حس ادامه اش نیامد...

۲۵ روز تا آخر ماه طلایی

بوی نمِ بارون مستم میکنه...   

                         

            

مجسمه از نمایی دیگر 

توضیح کوتاه: کوپید که عاشق سای کی انسان شده بود، او را می بوسد و با این بوسه او را از خواب ابدی بیدار میکند. با این بوسه،مانند کوپید اکنون او نامیرا می شود.

پیوست: Antonio Canova - Cupid and Psyche - 1787-1793

پیوست بی ربط: امروز نوزدهم بود! میدونستی؟!!! 

 

۳۰ روز تا آخر ماه طلایی

به خودم مرخصی دادم. در واقع یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم این دو تا استاد محترم رسما اسکل کردن منو. اولی تا بهش میگی چیکار کنم، میگه "سیگنال پروسسینگ"!! آخه ایمیج چه کارش به سیگنال؟!! دومی هم که تا تقی به توقی می خوره،چشماشو گرد میکنه که "دیتاستت رو گسترش بده". انگار کشکه! انگار پفکه! انگار آبنباته! نفهم!! دروغ چرا؟! این سرماخوردگی همراه با تب هم مزید بر علت شد. 4 روز تب آدم دیوونه میکنه، چه برسه به 6 روز!! این شد که من با اختیار تام نداشته ام، یه تصمیم کبری گرفتم که به خودم مرخصی بدم. نه علافی ها! مرخصی! یعنی کار یواشکی. یعنی کاری که عشق است. بعد از اونجایی که آدم واسه کاری که یواشکی و عشق است و در پیش رو، دو تا استاد هم داره که نهایت یک ماه، ازت نمی پرسن "اوهوی، کجا به سلامتی؟تشریف بیارین در خدمتتون باشیم!!!"، اینه که از الان، همین الانِ الان –به صورت کاملا فشرده-، یک ماه طلایی شروع میشه. پس پیش به سوی یک ماه طلایی یواشکی... هوررررررااااااااااا

        

 

آثار دیگر: Death seizing a women ، War against war

 

پیوست: kathe Kollwitz

واقعیت اینه که من در حال حاضر به حجاب اعتقاد پیدا کردم. در واقع یکی-دو ساله. بعد از یک تجربه ی کوچیک. در واقع قبلن ها، من جزو همون آدمایی بودم که می گفتم حجاب ظاهری به هیچ دردی نمیخوره و آدم اگه بخواد حجاب داشته باشه باید حجابش باطنی باشه و آدم باید خودش آدم باشه و از این حرفا!(نمی گم از این خزعبلات، چون که هنوز به بعضی هاشون اعتقاد دارم، مثل جمله ی آخری). اما واقعیت اینه که من حالا اعتقاد پیدا کردم که وجود حجاب ظاهری، حتی نگه داشتن یه تیکه ی باریک از روسری یا شال روی سرت، باعث میشه جزء گروه اُمُل ها قرار بگیری و همین باعث میشه از خیلی دردسرهای احتمالی دور بمونی. می دونم برای شما خیلی از این مسائل حل شده است. احمقانه ترینش دست دادن ساده است. من هم مثل گذشته با این قضیه مشکلی نداشتم و بحث در مورد اون رو یکجور بحث مسخره ی بی اهمیت میدونستم. اینکه دست دادن با جنس مخالف، کاملا طبیعیه و هیچ فرقی با دست دادن با همجنس خودت نداره. و این مسئله کاملا یک مسئله ی پیش پا افتاده و حل شده ای بود. اما الان با این دیدگاه جدیدی که پیدا کردم، این قضیه برای من مسئله ی حادی شده. من الان نمی خوام با هر کسی دست بدم. مخصوصا اگه طرف غریبه باشه. یا یک آشنای دور باشه. یا حتی اگه طرف یک آشنا باشه. اعتقاد پیدا کردم دور زندگی کردن باعث میشه از خیلی از مشکلات هم دور بمونی. اما قضیه اینه که الان شرایط محیطی همچنان مثل گذشته هاست. و اینکه بخوای تا یه حدی حجابت رو حفظ کنی و یا اینکه دلت نخواد که با طرف مقابل دست بدی، برای بقیه یکجور شُک محسوب میشه. و باعث میشه خیلی از همین آدما، درست مثل یک آخوند تمام عیار بره بالای منبر و واست روضه بخونه!!!

پیوست: البته همه ی این مسائل در شرایط کنونی جامعه ی ایرانی میتونه مطرح باشه. مسلما همه ی این بحث ها در یک کشور عربی و یا یک کشور اروپایی اصلا قابل بحث نیست. دلیلش هم فقط یکدست بودن جامعه است. در حالیکه ما این یکدست بودن رو توی جامعه ی ایران نداریم.  

تو مسئولی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خیس

بچه که بودم، نه خیلی بچه. نوجوانی شاید. درست یادم نیست. خانه ی دایی وسطی یک پذیرایی بزرگ داشت. برای من بیشتر به یک موزه می ماند. مجسمه های ریز و درشت، تابلوها، و آن قالیچه ی ابریشمی سرخ! من عاشق آن گوش ماهی بزرگ بودم. همان که مامان می گفت اگر بگذاری دمِ گوشت، صدای دریا می دهد. یادم نمی آید که آخرش صدای دریا می داد یا نه.تو خیالم لابد می داد! و عاشق این تابلو. از انگلیس آورده بودنش. آن موقع ها اندازه ی بزغاله هم از سبک های نقاشی سر در نمی آوردم. بعدا ها به خاطر این تابلو، عاشق سبک امپرسیونیسم شدم. یک جورهایی روان بود و خیس انگار...   

 

تصویر در سایز بزرگتر 

 

راز و اندوه یک خیابان

 

 

پیوست: Giorgio De Chirico - The Melancholy and Mystery of a Street - 1914

- مهمترین معیار ازدواجتون چیه؟

- اینکه وقتی کفش پاشنه بلند می پوشم، قد اَم از قدش نزنه بالا!

ماهی های سیاه گم نمی شوند، فقط پنهان می شوند.

"ماهی بازیگوش" من، یک آدم نیست، ماهی است. یک ماهی کوچک سیاه. با باله های درخشان. ماهی سیاه بازیگوش من، میان آن همه ماهی قرمز رنگ شده گم نمی شود. ماهی سیاه کوچک بازیگوش من، وقتی که باران می آید، خاطرش می آید با من زیر چتر. مثل یک ماهی کوچک سیاه مهربان، با من می نشیند باران را تماشا می کند... 

 

پیوست: خواستم بگویم ماهی بازیگوش من، آدم نیست. واقعا یک ماهی است.یک ماهی سیاه کوچک با باله های درخشان است. تو به خودت نگیر! 

 

من غلط کرده ام که دلم هوای تو را بکند ماهی بازیگوش

این روزها تا کمر فرو رفته ام درون پیپری که معلوم نیست اصلا پذیرفته شود یا نه! نتیجه ی لعنتی اش هم 2 ماه دیگر می آید. بعدش باید بروم درون پیپر دیگری در حد آی اس آی!!! دلیلش صرفا اصرار اساتید محترم و آن آقای محترم دیتاست می باشد. گاهی با خودم فکر می کنم چقدر یک انسان باید خر و نفهم باشد که خودش را دگیر چنین خزعبلاتی کند. من خودم از سر تا نوک پای این اساتید را که زندگیشان را گذاشتند روی درس و پیپر و ژورنال و کوفت و زهرمار، را به سخره می گیرم، انوقت خودم از همه شان دلقک ترم!  

 

پیوست: گاهی با خودم می گویم به درک سیاه که خودم را درگیر چنین زندگی احمقی کردم. زندگی اصلا دیگر چیست؟!

تو بگو دریغ از ذره ای آدمیت!

توی دوره زمونه ای که ملت سر تا پاشون رو نقاشی می کنن، من نمی دونم با چه اعتماد بنفس کاذبی، بدون ذره ای آرایش، با اون رنگ و روی پریده، در انظار عمومی ظاهر میشم! درس عبرت هم نمی گیرم حتی یکبار!

 

پیوست: یعنی خداییش خجالت داشت! پسره ابروهاش تر و تمیزتر من بود!! فک کن!!! اشتباه کردم! اقلا باید آدرس آرایشگاهش رو می پرسیدم. شاید که همین نزدیکیا بود خب!  

 

پیوست دوم: خداییش آخر خنده بود! من موندم با چه اعتماد بنفس کاذبی باز! اینجوری ملت رو دست میندازم و در انتهای دلم به ریششون می خندم! آخه واقعا با چه اعتماد بنفسی!! آخه چرا من آدم نمیشم؟! واقعا چرا؟

شاید که کُشتمش

یک دفترچه دارم من، یک دفترچه ی کوچک. باید سوزاندش. گاهی خودم وحشتم می گیرد از چیزاهایی که در درونش نوشته ام.  

   پیوست: حذف شد! 

 پی نوشت: وقتی که مغزم به مرحله ی انفجار می رسد، بصورت ناخودآگاه هرآنچه که متورم است را برون می ریزد. گاهی درون این وبلاگ، گاهی درون آن دفترچه که یک روز باید سوزاندش. بعدش فردا صبحش که می شود، حال مغزم خوب می شود، شروع می کند به جمع و جور کردن محتویاتش که اینور آنور ریختَتِشان. مثل الان. شرمنده ی دوستانی که خطی نوشته اند. قول می دهم "فکر دیگری برایش بردار"م. شاید که کشتمش. بزودی.

وقتی که مثل یک گوشت کوبیده، خسته ای

می دانی، توی این لباس راه راهِ سفید-خاکستری بلند، که تا قوزک پایم بلند است. و 100% کتان است، و گشاد و ساده و راحت است. و می شود زیرش یک جوراب کوتاه پشمی خاکستری پوشید و توی این سرما راست راست گشت. آدم احساس خوشایندِ "چیزی فراتر از بهشت" می کند.  

 

 

 

پیوست: اسم این نقاشی آبرنگ "چیزی فراتر از بهشت" است. خودم اسمش را گذاشته ام:)