این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خب یکی بیاد بگه چه خبره تو این مملکت!!!

باز تو این مملکت چه خبر شده که دوباره کل سیستم نت به فنا رفته؟!!! 

 

پیوست: خدایا من تبعید کن کره شمالی، از دست اینا راحت شم من!!

بعد از مدتها، یادی از تو

سعی بیهوده بر خود می دادی که بروم از آن قرص هایی که توی اسمش یکی یا دو تا یا سه تا ایکس داشت، بخورم. قدرت خدا، هیچ وقت هم اسمش به یادم نمی ماند. قرار بود چکار کنند این قرص ها؟! خواب را بر چشمانم بیاورند؟! چشمان من خواب نمی دانستند، فقط آن دشت بزرگ روبروی پنجره ی قدی خوابگاه را می شناختند. و گاهی تو را! پیش تو هذیان می گفتم. خیلی یادم نمی آید به من چه می گفتی بجز قرص های ایکس دار را. و اینکه حال من را بهتر خواهند کرد. هیچ وقت نتوانستم پِی اش را بگیرم. نمی خواستم یا نمی توانستم، یادم نمی آید. 

پیوست: قرص ها معجزه نمی دانند. یک ماه است که دارم این قرص های ایکس دار را می خورم، به خاطر صدای وزوزی که توی گوشم بود. صداها خوب شده اند، اما خواب چشمان من برنگشته اند. نگران نشو، حال من خوب است، راستش خیلی هم خوب است. نه به خاطر قرص ها. دلیلش یک راز است. شاید که بعدها به ات گفتم. وقتی که تو هم خیلی خوب شده باشی.

دوگانگی ذهنی

وقتی ابروهام رو برمی دارم، و می رم جلوی آینه، با خودم می گم: "خوشگل تر از من هم آدمی وجود داره؟" . وقتی هم که ابروهام به مرحله ی "پاچه بز" می رسه و می رم جلوی آینه، با خودم می گم: " زشت تر از من هم آدمی وجود داره؟!!" !!! 

زندگی در نهایت شلوغیش، چقدر آرومه... 

 

پیوست: یک هفته ای بود سگ اخلاق بودم. گمونم یواش یواش دارم ماهی میشم. 

دوباره پیوست: سگا کارشون پاچه گرفتنه، حتی اگه کاری به کاریشون نداشته باشی. ماهیا لیز و رقیقن. نباید دور و برشون پلکید، نباید پا پیچشون شد یا مهربونی زیادی خرجشون کرد. باید بذاری تنها باشن، فقط گاهی، کمی، باید باهاشون حرف زد. ماهیا رو نه باید ولشون کرد، نه باید خیلی بهشون توجه کرد. وگرنه که زودی دنیا زده میشن و می میرن.  

حتی چگالی شان هم مساوی نیست

اولین خواب غمگین زندگی ام را دیدم.  خوابی که تویش ترس نداشت، فقط غم داشت. یک غم آنی و سنگین. منِ غمگین توی خواب، مثل مرد تمام آن آوار غم را تحمل کرد و خم به ابرو نیاورد. بغض سنگینش را قورت داد و لبخند کمرنگ تحویل داد. وقتی که میان غم و لبخند بیدار شدم، دیدم نمی توانم خواب غمگینم را برای کسی تعریف کنم، چون یک خروار نصیحت عاقلانه بود که سرازیر می شد. چرا نصیحت؟ چون خواب غمگینم یک نمای کوچک از آینده ام بود، اگر که به همین روال زندگیم، ادامه می دادم. نمی خواستم سرزنش بشوم به خاطر تصمیمی که گرفته ام. پس لبخند کمرنگی زدم و غمگینی ام را نگه داشتم برای سلول های قلبم، نه برای چشمانم! 

 

پیوست: کی قرار شد ما زن ها مساوی مردها شویم؟ کی قرار شد مثل آنها محکم رفتار کنیم؟ کی قرار شد مثل یک مرد زندگی کنیم؟ کی قرار شد مثل یک مرد فقط لبخند کمرنگ بزنیم و غم هایمان را حبس کنیم؟ حجم غم های زنها که با مرها مساوی نیست، پس کی قرار شد ما زنها با مردها برابر شویم؟ سلول های من، این همه مرد بودن را تاب نمی آورد.

استرسسس دارممممممم:(( آخرش خفه می کنه منو:((

صرع می گیره آدم تو این مملکت

من قشنگ توی سیستُم سازمان فیلتریگ مملکت گل و بلبل موندم. با وی.پی.ان و آن.تی فیل.تر میشه فیس بوک رو باز کرد، اما گوگل ریدر و لغتنامه دهخدا رو نه!!! 

 

پیوست: منم این روزا هی به لغات جدید بر می خورم، که معنی شون رو نمی دونم. مدام توی ذهنم بی تابی دارم تا معنی شو بفهمم!!! امروز می خواستم بفهمم "غایی"، مفهوم "محدود" داره یا "نا محدود"! بعد این سایت لغتنامه هم فیلتر بود با هیچ مصیبتی هم باز نمی شد، دیگه آخراش قشنگ تشنج بودم!

کندن گور با دست خویش

در حالیکه کاملا از موضع من خبر داره، برای تحریک خشم من میگه:"مجلس و مردم می خوان که موسوی و کروبی و خاتمی اعدام بشن. حالا دیگه اعدام کردنشون کاری نداره." در حالیکه لبخند موذیانه ای می زنم، میگم: "اگه همچین حماقتی بکنن که، خیلی خوب میشه که"! 

 پیوست: واقعا فکر کردن، ملت هم میشینن بر و بر نگاه می کنن؟!!!

 

پَری برای پرنده ای پَر کنده

دنیا برای آدمی مثل من خیلی تنگ و کوچیکه. برای این دنیا، پروردگار باید منو خنگ تر و بی احساس تر می آفرید. من برای این دنیا زیادی ام. 

پیوست: به رفتن فکر می کنم.

گاهی وقتا یه اتفاقای خیلی کوچیک توی زندگیت میفته که ابدا اتفاق های وحشتناک بدی نیستن، اما انگاری تهِ دلتو خالی می کنن،حتی وقتی که مساله تموم شده و حتی حل شده! اما انگاری که قلبت از جاش کنده شده و افتاده پایین. یه دلشوره ی ملایم میاد و می چسبه به مغزت، ترس اینکه همه چی تکرار بشه. لزج بودن مدامش روی اعصابته. درست عین دست نوچی می مونه که به سلامتت آسیب نمی رسونه، اما جلوی راحت بودنت رو میگیره، جلوی زندگی عادیت رو.  

پیوست: باید چشماتو ببندی و تکرار کنی هیچ چیز ترسناکی وجود نداره، قوی باش. هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداره، قوی باش...

اصلا چسب ها را برای پوست های نازک ساخته اند

وقتی که یک ارتش تشکیل می دهند و با چکمه های سنگینشان، له ات می کنند، چاره ای وجود ندارد. تجربه به ات ثابت کرده است. نباید اعتراض کنی، نباید بحث کنی، نباید قضیه کش پیدا کند. پس فریاد نمی زنی، حرف نمی زنی، از جایت جم هم نمی خوری، چون هر جا که بخواهی فرار کنی، تعقیبت می کنند و باز رژه. فقط باید بگذاری انرژی شان تموم بشود. بعدش باید سرت را بالا بگیری و بعدش به سمت چپ و راست بچرخانیش. انگار که داری ورزش می کنی. نباید بگذاری سلول های زیر گلویت کار دستت بدهند. یک لبخند گشاد باید تحویلشان بدهی. بعدش تمام می شود. 

 

پیوست: گاهی چکمه هایشان میخ دارد که ردش با آب هم پاک نمی شود. رویشان را چسب بزن، درست می شود. می دانی که تسلیم شدن راه بدتری است. پس رویشان را چسب بزن، درست می شود. رویشان را چسب بزن،درست می شود...

بهشت کوچک من

نمی دونم این تصویر برای بقیه چه مفهومی می تونه داشته باشه اما برای من یه جور بازنمایی ضمیر "خودآگاه" و "ناخودآگاهه". یه نگاه به انگشتای سمت راست دخترک توی تصویر بندازید. سه تا انگشت وسطی به سمت پایین خم شده، این انگشتا نماینده ضمیر خودآگاه دخترک هستن. و انگشت کوچیکه همون دست که به صورت ناخودآگاه به سمت پسرک کشیده شده. و پسرک! که تمام هوش و حواسش به آلت موسیقیشه! چشماش، ابروهاش، و حتی لبهاش که همون لبخند کمرنگ دخترک رو هم نداره! پای پسرک که در جلوی تصویر نمایش داده شده و پای دخترک درست پشت پای پسرک و در خلاف جهت اون!( معانی دریافتی از پاها و کفشها مفهومه دیگه؟!) از مفهوم و کنایه و استعاره هم که بگذریم، دو چیز اصلی توی این نقاشی جلب توجه می کنه: یکی ستون های یونانی سبک یونیک و دیگری روش نمایش دستهای پسرک، به طوریکه دست سمت راست که باید میچرخیده تا روی ساز قرار بگیره، به طرز قابل ملاحظه ای از دست چپ بلندتره(به سبک مصر باستان:) که القاء مفهوم بر بازنمایی واقعیت ارجح بوده. )    

  

پیوست: نقاشی بالا، تصویر روی جلد یک آلبوم موزیک یوناییه که از اینترنت گرفتمش، مثل باقی موزیک ها، کاملا به طور تصادفی! آلبوم خیلی دوست داشتنیه برای من. اما نمی تونم به بقیه پیشنهادش بدم، چون حدس می زنم بقیه نتونن باهاش ارتباط برقرار کنن، به دلیل اختلاف سلایق. همون طور که شنیدن اکثر موسیقی انگلیسی زبان ها، برای من مسخره ی هر چه به تمام تره!،شنیدن موسیقی این آلبوم هم احتمالا برای شما کسل کننده و نامفهومه.

نجات دهنده در گور خفته است؟؟

نجات دهنده در گور نخفته، اما قشنگ تعطیل میزنه!!!

پیغمبر کله کدو - دوناتللو - رنسانس

با یه سری پیپر و کد سر و کله زدم و حالا می خوام برای استراحت دادن به خودم تصویر رنگی پیغمبر کله کدو رو ببینم. چون که من مفهوم والایی1 رو توی چشمای این مجسمه درک کردم و حالا می خوام با اشتیاق تصویری بزرگ و با کیفیت از چهره ی این مجسمه پیدا کنم و به طور مجازی زل بزنم توی چشماش و دهان گشادش. اما مرتب با این صفحه مواجه میشم2!! یعنی قشنگ به مرز تشنج می رسم! آخرش روی لینک فهرست مصادیق محتوای مجرمانه کلیک می کنم که ببینم بالاخره چیِ این تصویر پیغمبر کله کدو الان جرمه؟!!! لباسش؟نگاه متفاوت چشماش؟ ریش تُنُکش؟ کله طاسش؟ کَدوش؟ بالاخره کُدومش؟بعد حدس می زنم که این سازمان محترم فیلترینگ کلا به روح اعتقادی ندارن لابد!! و یه ذره هم احتمال نمی دن که اعتقادی به روح پیدا کنن هم!!!

  1: هنر کلا از دو شاخص اصلی مورد بررسی قرار می گیره، یکی زیبایی، یکی هم والایی. فلاسفه والایی رو با جزئیات متفاوت اما با کلیات یکسان تعریف کردن. که کلا هم، رسوندن مفهوم والایی برای من یه کم سخته! شما اگه می خواین در موردش بخونین، مراجعه کنین به آقای برک و آقای کانت عزیز!!! 

2: الان میگین مگه از پشت کوه اومدی تو؟  آنتی فیلتر یا وی پی ان نداری تو؟! آنتی فیلتر که کلا اعصاب فیل می خواد بسکه هر روز یک بامبولی توش در میاد! وی پی ان منم نمی دونم چه مرگشه که با صفحه اصلی گوگل مشکل داره و این صفحه رو باز نمیکنه!

پیوست: مامانه یدونه رژ گونه گذاشته وسط به عنوان میدون! چهار تا رژ لب گذاشته چهار طرفش، به معنای چهار خیابون اصلی میدون، سه تا هم خط چشم و ریمل گذاشته به عنوان خیابون فرعی. بعد سعی داره به زور توی کله ی من فرو کنه که هر کدوم این خیابونا به کجا می رسن که من دیگه راه گم نکنم. بعد من همه ی حواسم به رنگ خیابونِ (رژ لبِ) سومه که به این رنگ چی میگن؟ صورتی چرک متمایل به شُشی آیا؟!!!