تازه شیطونیم هم میاد

من امروز مشقامو ننوشتم، خیلی حالم بده:( بعدش الان هم اصلا حوصله شون رو ندارم این وقت شبی:( حالا چِکار کنم آیا؟!

مملکت گل و بلبل در طول تاریخ

به محمد رضا پهلوی که می گفتن اعلاحضرت شاهنشاه! به بعضیا هم که کمِ کمش می گن حضرت آیت . الله، به هرچی دروغگوی بی ادب هم که میگن آقای دکتر!! 

 

پیوست: به امام دوازدهم هم که دیگه فوقش خیلی احترام بذارن، میگن آقا!!! خداییش مملکته که داشتیم و داریم؟!!

همش یخمک؟

نه اینکه فکر کنید چون من با چه اشتیاق و لطافت و احساسات گل وبلبلی اومدم این پست رو گذاشتم و شماها هم، چون هیچ عکس العملی نشون ندادید، بهم برخورده! نه، این نیست. اما می خوام بگم آخه شماها چقدددرررررر می تونید بی ذوق و بی روح و بی لطافت و مسخره باشید که عین یخ، فقط بر و بر نگاش کنید و زرتی هم صفحه رو ببنید و برید پی کارتون!!! 

پیوست: میدونم دیگه، الانم کلا به روی خودتون نمیارید که یعنی کلا ما از اولشم اینا رو ندیده بودیم و الان همین متنت رو هم ندیدیم و اینا!! بعد اون شماره هایی هم که توی بلاگ اسکای به عنوان بازدید کننده می ندازه کلا هویجه!! حالا ایناش هم مهم نیست، فقط خواستم بگم آخه بابا، یه کم ذوق، یه کم سلیقه، یه کم هیجان، یه کم لطافت، یه کم گل، یه کم بلبل، یه کم سنبل!! آخه همش یخمک؟!!

آبی دلنشین

تا مدتها این نقاشی آبرنگ بکگراند گوشیم بود. فکر می کردم همه ی این آبی دلنشین تخیل نقاش بوده.  

                       

اما نبوده. نگاه! یه جایی انگار توی یونانه اینجا. 

 

 

پیوست: از دیشب مثل زهر هلاهل بودم! یک کلمه نمیشد باهام حرف زد بسکه وحشی بودم. همین دو تا تصویر، همین که می فهمم این نقاشی آبرنگ که یه زمانی عشق من بود، یه جایی روی کره زمین واقعیش وجود داره، همین باعث میشه بشم شیرین عسل. حقا که متولد ماه تیرم.

به افتخار خودم هوررررررررررااااااااااااا

می دونی، از لحاظ فلسفی به من میگن "خود کیش"...  

 

پیوست: خیلی پدیده ی منفوریه تو جامعه، اما عوضش خیلی کیف میده.

خیلی هم همه چی گنده، من اصلا هم خوشحال نیستم

چقدر امروز روز بدی بود: (اصلا یادم نمی‌ره هیچ وقت این روز گند رو: (خانواده هم اصلا تحویل نمی‌گیرن: (می‌گن بچه بازی در نیار! اما امروز واقعا برای من سخت بود: (خیلی روز بدی بود: (من خیلی ناراحتی کشیدم: (چرا هیشکی نمی‌اد به من بگه عزیزم غصه نخور، همه چی تموم شد؟!! واقعا چرا؟! یعنی گفتنش اینقدر سخته؟ سخت‌تر از همه‌ی بدبختی‌هایی که من امروز کشیدم؟: ( 

بعد نوشت: چقدر غرغر کردم دیشب!!! الکی گفتم همه شو، خیلی هم روز بدی نبود، فقط برای من تازگی داشت!! واسه همین اینقدر واکنش نشون دادم نسبت بهش. بسکه دختر لوسی هستم! جدی! دیگه چیکارش کنم!! همینه که هست! والا!!

رسانای نامرئی

بندِ اول انگشتان دستم، به اخلاق تو بند است.

 

پیوست: بد اخلاق نشو، سردشان می شود.

تو عمرتون یه بار هم که شده توی یه بحث شرکت کنید، نمیمیرید که!!

میشه تشریف ببرید اینجا و اظهار نظر بفرمایید؟!! میشه؟! 

 

بعد نوشت: ویندوز نصب کردن یک طرف، نصب برنامه ها از یه طرف دیگه:((( چقدر زیادههههههههه:(( حوصله ی آدم سر میره!!! این تموم میشه، اون یکی شروع میشه!! بعدشم همشو باید هی از نت دانلود کنی که جدید باشه:( نمی خوااااااااااامممممم:(((((((((( دو روزه علافم!!! هنوز آنتی ویروس ندارم:(( خدااااایییییییاااااا، جیققققققققققققققق! وییییییییییق! هوااااااااررررررررررر! حوصله ام سر رفت خببببببببببب:((((

پاک چون کف دست

دیشب بعد اینکه لپ تاپ من سه نصف شب یکهو به سرش زد و منفجر شد و من هرچی تا ساعت ۵ صبح سعی کردم که درست بشه و نشد، تمام زندگیمو در آستانه ی پریدن دیدم. آخه تو فکرش رو بکن که یه دانشجوی مفلس طفل معصوم، غیر از کد پایان نامه اش، نیمی از داکیومنت پایان نامش و پیپرش، واقعا چه چیز دیگه ای واسه از دست دادن داره؟!! این شد که زنگ زدم به آقای جاوید که: هی، همه ی زندگیم رفت، کمک، کمک. اونم بهم گفت: ببین هول نکن، فقط ویندوزت رو عوض کن. منم یه سری توضیح دادم که من اگه ویندوزم رو هم عوض کنم این ویروسه باهاش همه جا میاد. اونم توضیح داد که نه اون فقط روی درایو ویندوز الانت میشینه و بنابراین هول نکن، فقط ویندوزت رو عوض کن. و من توضیح که هیچ برنامه ای نصب نمیشه و اونم دوباره توجیه که بابا هول نکن، فقط ویندوزت رو عوض کن. و بعد اینکه آخرش توجیه شدم که هول نکنم، فقط ویندوزم رو عوض کنم!، عین یه مرد نشستم، ویندوزم رو عوض کردم! اینکه میگم مثل مرد! آخه اولش نمی خواست ویندوز نصب کنه که! منم به سیستمم گفتم تو غلط کردی که نمی خوای!! بعدشم با دوز و کلک و به زور، ویندوز رو کردم توی حلقش!! فقط ایرادی که وجود داره اینه که الان سیستمم مثل کف دست پاک پاکه!! آخه هر چی نرم افزار دارم توی خوابگاه جا مونده!!!

پیوست: برای نمونه یک آنتی فیلتر زپرتی هم نداریم که اقلا بتوانیم برویم وی پی ان مان را نصب کنیم!!(آخه سایتش فیلتره!!)

فقط دوستمان نداشتند

برایم یک هدیه فرستاده بود. در حالیکه اصلا انتظار چنین هدیه ای را نداشتم، فقط بر و بر نگاه می کردم. پرسیدم این چیست. و گفت فلانی برایت فرستاده. عصبانی بودم. چون به اش گفته بودم حاضر نیستم هدیه هایش را بپذیرم،چون دلیلی برای اینکار وجود ندارد. اس ام اس می دهم که چه دلیلی دارد که برایم هدیه می فرستی!! می گوید فقط دلم می خواست چیزی که دوستش داری را داشته باشیش. می گویم ولی من نمی خواهمش. نشانی می دهد به فلان روز به فلان ساعت که من  داشتم با فلانی حرف می زدم با اشتیاق گفته ام که من همیشه دلم می خواهد یکی از این آونگ ها را از نزدیک ببینم. خفه می شوم از این همه ریز بینی. من حتی خودم هم درست یادم نبود که همیشه دلم می خواست همچین چیزی را ببینم، ولی او یادش بوده است. هدیه را پس می فرستم... من هیچ چیز از او یادم نیست. حتی نمی دانم چه فصلی به دنیا آمده، چه برسد به روزش!! نمی دانم چه دوست دارد؟ نمی دانم از چه چیز متنفر است. یادم نمی آید چه چیزها به من گفته. یادم نمی آید چه چیزها به من نگفته. فقط یک چیز می دانم، من هیچ وقت نمی دیدمش، و هیچ وقت نمی شنیدمش. و برایم با دیوار هیچ فرقی نداشت. و همیشه این را به او هم می گفتم. دارم به این نتیجه می رسم که این رسم عاشق است، که تو را بیشتر از خودت دوست بدارد. و این رسم معشوق است که هرچه دوستش بدارند، آخرش هم او تو را دوست ندارد.

پیوست: بیایید همه را ببخشیم، همه ی کسانی که فراموشمان کردند، همه ی کسانی که به ما بی توجه بودند، همه ی کسانی که ما را رنجاندند و هیچ سعی نکردند از دلمان در بیاورند. همه ی کسانی که هیچ از ما یاد نکردند. همه ی کسانی که خواسته و ناخواسته خراش انداختند روی صورت احساسمان و مرهمی هم رویش نگذاشتند. آنها هیچ تقصیری نداشتند، فقط دوستمان نداشتند.

چند روز مانده به پایان ماه طلایی؟؟؟؟!!!!

می دوستمش! اما هیچی ازش نمی دونم!!! تصادفی پیداش کردم. کاملا تصادفی! 

 بعد نوشت: این آهنگ رو وقتی سرحال هستین گوش بدین، نه وقتی که پلک هاتون از خستگی روی هم افتاده و از بی خوابی کم مونده به در و دیوار بخورین!  

                             

بعدتر نوشت: خواننده "In-Grid " ، ترانه "In-Tango" ، آلبوم "Rendez Vous"  

پیوستِ بعدتر نوشت: با تشکر از شرکت محترم اپل که در پیدا کردن مشخصات این آهنگ ما را یاری نمودند! و البته همیاری دوست عزیزمون!!

زکی بزغاله

یعنی بزغاله، شعورش بیشتر این دندون پزشکا است. یعنی از این لحاظ روی دولت محترم رو سفید کردن بلاشک!!! اولی میگه هر چهار تا دندون عقلت رو باید بکشی، بقیه سالم هستن. دومی میگه دندون عقل پایینی سمت راستت رو باید بکشی، دندونای بالات سالمه اما دندون 7 و 8 سمت چپت پوسیدگی داره. سومی میگه تمام دندونات سالمن، دندونای عقلت رو هم نگه دار، مبادا بکشیشون ها. چهارمی میگه دندون دو ی بالا سمت راستت خال! برداشته. اُسکل اصلا نفهمیده من هیچ وقت دندون دوی سمت راست نداشتم!!! اون دندون شماره ی سه ی منه!!!

پیوست: یعنی الان مشخصه که می تونم تمام دندون پزشکای دنیا رو یک جا جمع کنم و زیرشون یه کبریت بکشم!!

وقتی از دست کسی ناراحت می شوم*، اوضاع تا چند روزی قاراش میش می شود. یعنی ظاهر همه چیز معمولی میزندها، اما باطنش برای اینکه سرجایش بیاید چند روزی شیره ی آدم را می کشد! روز اول که حناق می گیرم. پدر و مادر و خانواده و فامیل و دوست و آشنا سرش نمی شود. وقتی حناق می گیرم یعنی به معنای واقعی حناق می گیرم. مطلقا حرف نمیزنم. و سوالات را با کمترین کلمات ممکن جواب می دهم. کارهای عملی روزانه ام را بخوبی انجام میدهم،حتی با اشتیاق. اما اگر به ذهنم احتیاج داشته باشد، بی فایده است. هنگِ هنگم! این پروسه ی حناقیت به طور معمول یک الی سه روز طول می کشد. به طور معمول یک روز و نصفی. بعدش می روم سراغ خواهرم. به اش می گویم حالم بد است، باید بروم ولگردی. "حالم بد است، باید بروم ولگردی" یک جور کد است، معنی اش این است که من حالم بد است، و واقعا لازم دارم که بروم ولگردی. اولش می رویم بازاری، پاساژی، فروشگاهی، یک جایی که بشود خرید کرد. محال است که چیزی نخرم! فاز خرید معمولا جواب نمی دهد. اما گاهی حالم را بهتر می کند. گاهی هم نه! بعدش به خواهرم می گویم من حالم بد است، بیا برویم کافی شاپ یک چیزی کوفت کنیم. این هم یک جور کد است، و معنی اش این است که من حالم بد است و واقعا باید بروم یک چیزی توی کافی شاپ کوفت کنم. این هم جواب نمی دهد. بعدش می گویم برویم داراگون! داراگون هم یک کد هست. و معنی اش این است که من حالم بد است و باید بروم داراگون پاستای ایتالیایی کوفت کنم! روز تمام می شود و حال من همچنان زهرمار است. فردا خواهرم خیالش راحت است. چون فردا فاز دیگری شروع می شود. زنگ می زنم به یکی از دوستانم. قرار می گذارم. جایش مهم نیست. دو-سه ساعتی فقط حرف می زنیم با هم. از روزمره، از زندگی، از هر چیزی غیر از آن چیز که من ازش ناراحتم. دو نتیجه بیشتر ندارد. اگر طرف قرارم شیما باشد که حالم خوب می شود، و اگر نباشد که نتیجه ی عکس می گیرم و حالم بدتر می شود. همان شب از ساعت 3:30 تا 4:30 نیمه شب از خواب بیدار می شوم. نیم ساعتی توی رختخوابم غلت میزنم. می دانم خوابم نمی برد. بلند می شود آن چراغ کم رنگ اتاقم را روشن می کنم. طول اتاقم را می گیرم و راه می روم، راه می روم، راه می روم. یک ساعت دو ساعتی راه می روم. شاید یکی-دو قطره هم ونگ بزنم برای خودم، اکثر اوقات اما نه! بعدش بی هوش می شوم. صبح که از خواب بیدار می شوم می روم خودم را وزن می کنم ببینم بخاطر پیاده روی نصف شبانه ام! وزن کم کرده ام یا نه! که کم نکرده ام، بجایش احساس ناراحتی ام را از دست داده ام. تا یک هفته شنگولِ شنگولم. به طور معمول یادم نمی آید اصلا سر چه قضیه ای من ناراحت بوده ام. اگر هم یادم بیاید با خودم می گویم عجب خری بودم ها!!! بعدش هم می گویم "به دَرَک"!!! حالا چی "به درک" خودم هم درست نمی دانم. خودم به درک؟ آن آدمی که من را ناراحت کرده به درک؟ ناراحتیم به درک؟ این چند روزم که به ... رفته به درک!! گمانم منظورم همه شان است. همه شان به درک! چون من آن یک هفته واقعا حالم خوب است.

*: من اینقدر هم گاگول نیستم که تا تقی به توقی بخورد، ناراحت بشوم و حالم بد شود. مثلا من معمولا از غریبه ها ناراحت نمی شوم. حالا هر چقدر که برای من بد کنند. یا کسانی که دوستشان ندارم. یا کسانی که خیلی خیلی خیلی دوستشان دارم. از همه ی اینها اگر نقیض بگیرید، گمانم معلوم شود از چه رِنج آدما دلخور و ناراحت می شوم!

پیوست: این پست را خیلی وقت بود می خواستم بنویسم، و کلا ربطی به هیچ چیز یا هیچ کس یا هیچ واقعه ی اخیر ندارد. مساله ی الان من این است که فقط 19 روز مانده تا پایان ماه طلایی:(

حسنی نگو بلا بگو، تنبل تنبلا بگو

اوضاع خیلی مساعد نبوده توی این چهار اخیر! نمی دونم چقدر از ماه طلاییم باقی مونده، اما چیزی که می دونم قرار بود توی این یک ماه فعالیت مضاعف داشته باشم. مثلا قبلا خیلی راحت تا سه نیمه شب می نشستم به کار و زندگیم می رسیدم، ولی توی این چهار روز، ساعت یک شب که شد، من خوابم گرفت!! یک و نیم هم که شد مسواک، لالا!!! از برنامه هام بخوای درست، حساب کنی دو روز و نصفی عقب هستم. و همین عقب افتادگی انگیزه ی منو میگیره، و عقب مونده!! تر میشم!! کلا توی مود همت مضاعف نیستم. تنبل شدم حسابی! یه کم عذاب وجدان دارم بابت این قضیه. اما فقط یه کم!!! 

 

پیوست: بابت یک قضیه دیگه هم عذاب وجدان دارم اساسی:(

کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها!!

این دو پست قبلی این بلاگ رو میبینید؟! که محض خاطر خدا یدونه کامنت خشک و خالی هم نداره!! روی هم حدود 100 تا بازدید کننده داشته. الان یک آقایی که خواستن اسمشون عنوان نشه!! نظرشون اینه که چون اسمت دخترونه هست، ملت میان بلاگت ببینن چه خبره! صرف اینکه فقط دختری!!! اینه که من تصمیم گرفتم اسم نویسنده ی بلاگ رو بذارم مثلا کره الاغ کدخدا، ببینم الان چقدر میزان بازدید کاهش پیدا میکنه!!! 

  

پیوست: بعدشم این که جنبه داشته باشید بی زحمت! درسته که من اینقدر جَنَمش رو دارم که اسم نویسنده ی بلاگم رو بذارم کره الاغ کدخدا، اما شما هم ظرفیتش رو داشته باشید و اینو ملعبه دستتون واسه خنده قرار ندین! بی زحمت!