وقتی که اس ام اس دادی "نمی آیی؟"، جلوی آینه، داشتم خود کشی را تمرین می کردم. چه انتظاری داشتی؟
پیوست: چیدمشان، جلوی آینه ی قدی، با دستهای خودم ، جلوی چشمان خودم، دستانم هم نمی لرزید.
عین زن های حامله عُق می زنم. از شنیدن صدای جیق جیقوی این دخترک توی ترانه ی مسخره ی روانی اش - که توی ماشین پخش است و من نمی توانم عوضش کنم- عق می زنم. از بوی سیستم تهویه تمام ماشین های نوِ دنیا عق می زنم. از این دقت مسخره ی آلوده به ترس در رانندگیش عق می زنم. از ساعت قلمبه اش، کت چرمش و حتی از موهای مشکی زیبایش هم عق می زنم. از شنیدن سوال های بی ربط و با ربط مضحکش عق می زنم1 . کلا از سیستم صدایش عق می زنم. وقتی که گارسون از من می پرسد که چی میل دارید؟ می خواهم به اش بگویم: یک سطل بزرگ! اما ملتماسانه نگاهش می کنم که آب سیب. می گوید آب سیب که نداریم اما دلستر سیب داریم، خوب است؟ از عرقی که کنار شقیقه اش نشسته، عقم می زنم. می گویم: پس همان سطل2 .
1: از شدت خودشیفتگی مفرطم، معلوم است که از جواب دادن کوتاه و ساده ی خودم، کلی کیف می کنم. چون تازگی ها فهمیده ام اگر کلمات، خشن باشند و جملات کوتاه، خشم را القاء می کنند. و اگر کلمات ساده باشند و جملات کوتاه، بی حوصلگی و عدم علاقه به بحث را، معنی می دهد.
2: من مطمئنم که گفتم سطل، اما او برایم دلستر سیب آورد!
توی پارکینگی که ماشینم را اغلب آنجا پارک می کنم، یک فولوکس آبی کمرنگ، همیشه پارک است. یک فولوکس آبی خیلی کمرنگ. سپر جلو ندارد. سپر عقبش هم آویزان است. شیشه جلوی ماشیت ترک برداشته و شیشه سمت راننده خرد شده است. یک رادیوی عتیقه ی خوشگل هم دارد. آدم می خواد بغلش کند. هر وقت که ببینمش سلامش می کنم. لبخندم را تحویلش می دهم. گاهی پا بدهد، آبی ملایمش را هم لمس می کنم. می دانی، تنها ماشینی است که دوستش دارم.
پیوست بی ربط: رهایت کردم، خوش باش.
چرا نوع جنس مذکر جوریه که هرچی بهش کم محلی کنی، بیشتر جذبت میشه؟!!! بعد چرا فکر میکنن جنس مونث هم مثل خودشونن؟! بعد هرچی کم محلی بکنن، قراره ماها بیشتر جذبشون بشیم؟!!!!!!
پیوست: بعد واقعا چرا بعضیا درک نمیکنن که بعضی چیزا روی بعضی آدما جواب نمیده!!! حالا چه مونث، چه مذکر!
پیوست خشمناکانه: بعد جناب، قشنگ منو الاغ تصور کرده بود! منم که مغرور و خوادخواه و خودکیش!
پیوست بی ربط: قشنگ منو ندید. غصه ام گرفت.
از اونجایی که من بین عموم مردم، شخص بسیار محبوبی هستم!!!!!!! و آخرین فردی که دچار توهم دوست داشتنی بودن من رو داشت، حدود پنج ماه پیش، نسلش مثل نسل دایناسورها منقرض شد، و از اونجایی که اینجور ارتباطات بیشتر بیشتر مواقع یکطرفه، و از طرف شخص من نیست، اینه که کلا گوشی من اس ام اس خورش به صفر میل میکنه. خواستم بگم اگه احیانا اس ام اسی زدین و 24 ساعت بعد جوابش رو گرفتین، لطفا اینو حمل بر بی احترامی نذارین. چون اصولا اگه از دیوار صدا در اومد، از گوشی منم در میاد! اینه که منم دیوار فرضش میکنم و کلا توجهی بهش ندارم-مخصوصا مواقعی که از خانواده ام دور نیستم، خانواده منو پیج نمی کنن!!!-!!! [ این علامت تعجب های آخر جمله، جاش درسته؟! یا باید می چسبونمش به فعل" بهش ندارم؟!"]
پیوست: عذر خواهی میکنم از اون دو-سه دوست مجازی اینترنتی بسیار پرمحبتم، اگه که اینقدر طول میکشه تا جواب اس ام اس ها یا تماس هاشون رو بدم. متشکرم. شماها خیلی از لحاظ آدمیت بهتر از من هستین. این منم که اصولا، فرهنگِ استفادهِ صحیح از گوشی موبایل رو ندارم!
از اونجایی که برعکس هوای بیرون، هوای دنیای مجازی به شدت یخ زده است، به صرافت افتادم که یه عکس بچسبونم تَنگِ وبلاگم، عید رو بهتون تبریک بگم، بلکه هم شما ها هم یه تکونی به خودتون بدین و بیاین عید رو تبریک بگین خب!!

از هرچی که خوشتون نمیاد پاکشون کنید. ایمیلایی که ناراحتتون میکنه رو پاکشون کنید. آدمایی که یه زمانی براتون خیلی مهم بودن، اما الان باعث استرس یا فشار عصبی میشن، اصلا عیب نداره، حذفشون کنید. اس ام اس های آدمایی که دوسشون ندارید، یا اس ام اس هایی که ناراحتتون میکنه، پاکشون کنید. دفترچه یادداشت قدیمی تون، یا همونی که همین دیروز خریدینش، می ترسین از چیزایی که توش نوشتین؟ یا ناراحتتون میکنه؟ خیلی راحت پاره اش کنید. با لذت پاره اش کنید. یه چیزایی رو، یه حرفایی رو دوست ندارین بشنوین؟ عیب نداره، نشنوین، یعنی گوشتون رو جوری بار بیارین، که اگه یه حرفی ناراحتش کرد، بقیه اش رو به صورت خودکار، نشنوه، کلا بشه دروازه! کی گفته پاک کردن صورت مساله اشتباهه؟!!! اگه مساله ای اذیتتون کرد، کل سیستم رو بندازید دور، پاکش کنید، حذفش کنید، حتی اگه می تونید نابودش کنید. اینقده کیف میده!
استرسسسسسسسس دارمممممممم:(( اگه آخرش منو شهید راه علم نکردن اینا!!!
پیوست: خب خفه شدم بسکه از دیروز ایمیلمو چک کردم!!!!
پیوست: Marc Chagall - la Promenade
پیوست دوم: توی سوررئالیست ها، عاشق این روح رمانتیک!! این نقاشم. تصورش رو بکن که "تفرج" رو چجوری نشون داده. نقاشی دیگه از شاگال.
من باید یه فکر اساسی واسه جایگزین کردن یکی به جای خواهرم، واسه ولگردی های شبانه ام پیدا کنم.
پیوست: شاید این قضیه در ظاهر خیلی مسخره به نظر بیاد، اما این مساله توی روال عادی زندگی من خیلی مشکل ساز شده. در واقع انگار که پایه ی یکی از صندلی های زندگیم لَق شده باشه. واسه شماها لابد خنده داره. اما وقتی اون پایه صندلی کاملا کنده شد، اونوقت تعادل اون صندلی کاملا از هم می پاشه. من آدمی نیستم که دنبال چسب و یا میخ و یا هر چیزی که باعث برگشت اون پایه میشه، باشم. واقعیت اینه که نوع تفکر من همیشه این بوده که پایه ای که لقه، باید کندش. جایگزین کردن یه پایه ی محکم بهترین راه حله! اما یه پایه ی محکم. راستش من توی تعویض پایه هام، خیلی وسواسی و در عین حال کند و تنبل هستم. و حوصله ی تعویض مداوم هم ندارم. آدم همیشه باید پایه هاشو جای محکمی بذاره. همیشه...
من همش فکر می کردم ملت توی شادیا و خوشحالی ها،شام و ناهار شیرینی میدن. بعد طرف مرده، هی شام میدن، ناهار میدن، شیرینی میدن!! بعد طرف مرده ها،شام،ناهار،شیرینی،شام ناهار، شیرینی، طرف مرده ها!!!
پیوست: مشکل مغزی دارن این ملت ما بخدا!!! یعنی هر چی فکر میکنم، این قضیه هیچ رقمه، با عقل جور در نمیاد!!!