بدون تلنگر

انگاری که روحم تارک دنیا شده باشه!

یعنی انسان فوق دیپلم ملیله دوزی دانشگاه آزاد علی آباد کتول داشته باشد، شرف دارد بر مدرک دکترای عمران دانشگاه علم و صنعت!

کجاست سایه؟

متنفرم از هر نوع رابطه ی کوتاه مدت، متنفرم. انگار که بخوای دو ساعت با یه همبازی، خاله بازی کنی! خاله بازی یادته؟ "سلام؟ چطوری؟ موهاتو شونه کن، بریم بیرون؟ خیلی خوش گذشت. خداحافظ تا فردا"! مفهوم نداره! خاطره نداره. ارزش نداره. عمق نداره. درست عین یه نقاشی کپی می مونه، که با قیمت خیلی ارزون تر میشه خریدش. اما این کجا و آن کجا!

یعنی بمیری که خودکاری بودی بر کاغذی سپید! که با هیچ پاک کن لعنتیی هم پاک نمی شوی که نمی شوی. که اگر کاغذ بیچاره را هم پاره پاره کنند و بر آن مواد سفید کننده هم بزنند و باز هم آن خمیر مایه را کاغذ کنند، آخرش هم می شود کاغذ بازیافت شده!! که لعنت سپیدی بر هرچه جوهر سیاه!

زنان خوب به آسمان می روند، زنان بد به همه جا

قاون اول: بی زحمت لطف نموده دلتان برای کسی نسوزد!چون بعدش چنان مصیبت الیمی بر سرتان خراب می شود، که هیچ رقمه نمی شود از روی زمین جمعش کرد! 

قانون دوم: روی بعضی ها، روی سنگ پای قزوین را سپید نموده است. اگر خواستید به کسی رو بدهید، ببینید میزان سپید سازی ایشان به چه میزان می باشد! 

قانون سوم: یعنی بعضی ها را ساخته اند که فقط بیایند و گند بزنند به تصورات زیبایتان!! شما هم بیخود، موضع نگرفته، و اجازه بدهید گندشان را بزنند!تجربه نشان داده پافشاری شما در زیبا سازی، بی نتیجه بوده، و در نهایت گندش در می آید! 

قانون چهارم: مراعات کردن، لطف کردن، نیکی کردن را، اگر زحمتی برایتان نیست از آن لغت نامه ی کوفتیان پاک نمایید! 

قانون پنجم: هرگز اسم رمز را از یاد نبرید: برو به جهنم! 

تبصره: پرودگار محترم نه تنها از تعطیلات برگشته اند، بلکه سرشان بسیار شلوغ هم می باشد.پیشنهاد من این است که احیانا اگر خدای نکرده خواسته ای از پروردگار محترم دارید،با جزئیات کامل باشد! زیرا از قضا، ایشان بسیار کلی بین شده اند!!! و عواقب آن، کاملا بر عهده ی شخصِ خود شما می باشد!

پنهان کردم

پس از این زاری مکن 

هوس یاری مکن 

تو ای ناکام دل دیوانه 

با غم دیرینه ام 

به مزار سینه ام 

بخواب آرام دل دیوانه  

 

 

 

 

 

 

 

پیوست: شاید وقتشه خودمو جمع و جور کنم، بد جوری پخش زمینم!

ازش ممنونم.بهم ثابت کرد، چقدر آدم کثیفیم! بهم ثابت کرد اگه به چیزایی نرسیدم، دلیلش این بوده که لیاقتشو نداشتم.که لیاقتشو نداشتم!

پیوست: با خدا کل کل نکنید! همیشه اون برنده است.

یعنی چیزی از خدا کم میشد اگر کمی جنبه در وجود این اجناس مذکر می نهاد؟! یعنی محال ممکن است، اگر جواب سلامشان را بدهی و چهار بار به رویشان بخندی و خدای نکرده محبت کوچکی را هم ابراز کنی، یعنی محال ممکن است که یا عاشقت نشوند یا گمان نبرند که عاشقشان شده ای!!! 

پیوست اول: یعنی اگر بشود اولی را تحمل کرد، خداییش آن دومی هیچ رقمه در کت انسان نمی رود!

پیوست دوم: از آنجایی که هر چیزی استثنایی هم دارد، خب من یک استثنا می شناسم. که تا قیامت هم بهش محبت کنی، نه عاشقت می شود و نه توهم می زند که عاشقش شده ای! آخ که من چقدر این استثنای کوچک را دوست می دارم!

نمی فهمم! گنگ است، نمی فهمم. 

 

پیوست: چه چاره ای جز سکوت؟!! نمی شناسم! دیگر راغب پیچیدگی نیستم. روشنی را می جویم... سپید شو...

آن موقعی هایی که از آستانه آدم رد می شوند، زندگی شیرین می شود. خیلی راحت به همه چیز و همه کس می شود گفت: برو به جهنم!

بعد از چهار ساعت و چهل دقیقه پیاده روی بی هدف و لحظه به لحظه آزار دهنده، وقتی پایم به دانشگاه می رسد،با خود می گویم اگر همینجا،همین لحظه،آخر دنیا نیست،پس آخر دنیا کدام قرستانی است؟!!! حوصله ی حرف زدن ندارم،وانمود می کنم که خوابیده ام.وانمود کردن را این روزها خوب بلد شده ام! چه توقع بیجایی اگر فکر کنی کسی یافت می شود که حالت را خوب کند. دنیا با تو لج کرده، گمانم لج کردن را هم باید یاد بگیرم! یاسی که می آید،جمعمان جور می شود.زمین و زمان، و از همه بیشتر، خودمان را دستمایه ی طنز قرار می دهیم و به زمین و زمان و بیشتر از همه به خودمان می خندیم!سه ساعت و بیست دقیقه!با خودم می گویم،لعنت به آن روحیه ی طنزت که تا دم مرگ هم کار می کند! ساعت یازده و نیم بی هوشم.و یک نیمه شب هوشیار هوشیار!تا هشت صبح توی رخت خوابم غلت می زنم و هزار جور فکر جور و ناجور به مغزم حمله می کند.هم اتاقیم با گریه از پای سفره ی صبحانه بلند می شود،بسکه خندیده است. به این نتیجه می رسم که هرچه غمگین تر باشم،طنازتر هم می شوم! انگار که رابطه مستقیم با هم دارند!هم اتاقیان با روحیه ای شاد به دانشگاه می روند،اما من، درس دارم خب!صندلی را می گذارم توی بالکن اتاقمان.به دشت خالی روبرویم خیره می شوم.دنیا همین قدر خالی است...

مشترک مورد نظر بعد از یک شک شدید روحی-حسی،دچار یک رکود حسی شده!اینه که فعلا حس هیچی نیست!فعلا!

بی وزن،بی قافیه،بی بند

وقتی که نیستی 

عشق بازی می کنم 

با واژه هایت. 

می شوند شعرهایی 

- تکه شعرهایی - 

چون خودت، 

که بودی همیشه 

اما 

تکه 

 ت

ک 

ه

من نمی فهمم چه اصراریه که ما همه چیو جا بدیم توی واژه و کلمه و جمله و تعریف.اصرار داریم دسته بندی کنیم،لیست بندی کنیم،اثبات کنیم.چرا یه ذره سعی نمی کنیم که چیزیو حسش کنیم.اصلا معلوم نیست از اون حسه چه استفاده ای می برن تو زندگیشون.شاید اصلا به صورت یه شیئ تزیینی و شاید اضافه بهش نگاه می کنن.من نمی فهمم چرا بیشتر آدما یه ذره از اون احساسشون استفاده نمی کنن خب!مثلا به زور اصرار دارن که با عقلشون وجود خدا رو اثبات و یا انکار کنن.با کتاب،با عقل،با دلیل،با برهان،با هزار تا چیز منطقیه دیگه!به زور اصرار دارن که تو فرمولای ریاضی جاش بدن!

این مقدمه چینیا واسه این بود که گارفیلد عزیز، می خواست زنانگی رو واسش تعریف کنیم،که شرحش بدیم،که مثال بزنیم.که اگه نتونستیم معنیش اینه که پس نمی دونیم!من نگاهم به این قضیه،این شکلی نیست. من شاید نتونم زنانگی یه جنس مونث رو توصیف کنم،اما حسش می کنم.فقط کافیه دور و برتو یه نگاه بندازی.زنانگی شاید اون رنگ ملایم روسریت باشه.زنانگی شاید آویزای پایین مانتوت باشه.شاید خیلی ساده تر باشه.زنانگی شاید اینه که سه ساعت به ساعت یادت باشه داروهای مامانتو بهش بدی بخوره،اما در طول روز یکبارم یادت نیاد که قرص آهن خودتو بخوری.زنانگی شاید خریدن یک دفترچه یادداشت باشه،اونم وقتی که 5 روز کامل رو از توی خونه، از جات تکون نخوردی،اما حالا حاضری تا لنگه ی دنیا هم بری تا بتونی یه دفترچه یادداشت کاغذ کاهی بخری برای "ایسم" هایی که این روزا می خونی.زنانگی شاید ظرف شستن،جارو کشیدن،سوپ پختن باشه،اونم وقتی که تازه الان کِشتیت به گل نشسته و می تونی با ذهن باز درس بخونی!زنانگی شاید اون نیروی کشش ناخودآگاهی باشه که تو آستانه ی سن ترشیدگی هم، کسایی پبدا میشن که میان بهت میگن:دوست دارن،عاشقتن.که وقتی باهات حرف می زنن،حالشون خوب میشه،که وقتی بهت فکر می کنن چشمه ی شعر گفتنشون فوران می کنه!زنانگی شابد این باشه که با اینکه دلت با اون آدم نیست،احساست با اون ادم نیست،عقل و منطق و شعورت با اون آدم نیست،اما وجدانت با اون آدمه.که حالا که اومدی تمدد اعصاب هم،یه عالمه به این فکر می کنی که چطور می شه اون آدم رو از سر باز کرد در حالیکه کمترین ضربه رو بخوره.زنانگی شاید خریدن فال حافظ به قیمت دو هزار تومن باشه.زنانگی شاید جیغ کشیدن و سر و صدا کردن از توی آشپزخونه باشه که صدای اون تلویزیونو خفه کنید،که همشون یه مشت مفت خور دروغگوان!مردونگی شاید ولی تحمل پذیری سیستم عصبی باباهه باشه که اعتقاد داره همه ی اخبار دنیا رو از همه شبکه ها باید گوش داد.زنونگی شاید سکوت باشه در برابر آدمی که تا سر حد جنون کفرتو در آورده،زنونگی شاید اون لبخنده،شاید روونی حرکت دستات، واسه جلو کشیدن روسریت باشه، وقتی که داری خودتو از خشم کنترل می کنی.زنونگی شاید بوسیدن صدباره ی دست یه نوزاد سه روزه باشه.زنونگی شاید حتی همه ی اینایی که گفتم نباشه.زنونگی شاید تو این دنیای خشک و خشن دیجیتالی،توی این دنیای خاکستری مدرن،توی شلوغیا،هم همه ها،بین لجن و کثافت این روزگار گم شده باشه...

من گنجشک نیستم

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی،پس خفه شو و بازی کن.