پروردگار محترم،نه، تو فکر کرده ای خیلی هنر کرده ای که آدم ها را از خواسته ها و آرزوهایشان فرسنگ ها دور نگه می داری که صلاحشان نیست!!!الان باید متشکر هم باشیم؟!!! هنر را زمانی کرده اید که آن صلاح لعنتیمان را که راه به راه توی سرمان می کوبید،آن جهت لعنتی ترش را در راستای خواسته ی دلقکانت قرار دهید! (نه،تو فکر کرده ای ما چیزی بیش از دلقکیم؟ !)
پیوست:نه پروردگار محترم.اینجوری نمی شود.من زیادی حالم خوش نیست،شما هم که فتبارک الله،خفن افتاده اید روی دنده ی لج و جلوی پای من سنگ اندازی می کنید.اینجوری هیچ رقمه آبمان توی یک جوب نمی رود.
از معایب وبلاگ نویسی اینه که اگه یه هفته ننویسی،دوستان بالواقع به این نتیجه می رسن که مُردی!و پیام تسلیت است که از مسنجر سرازیر می شود!
پیوست: با پیام های تسلیت ارسالی تان،مرا بسیار شرمنده فرمودید.اما باید اعلام بدارم که در کمال تاسف اینجانب زنده بوده و حتی آمارش نیز موجود است!
پیوست
: هیچ حالیت هست که داری زندگیم را متلاشی می کنی؟هیچ حالیت هست؟پیوست: در این پست لازم است اول پیوست خوانده شود،یعنی دقیقا اینجا!
راستش من فکر می کنم خدا هم الان اساسی به اشتباهش پی برده،همین خلق آدم و آدمیزاد و اینها.به نظرم خدا با خلق آدمیزاد و بعد گفتن جمله ی "فتبارک الله احسن الخالقین" بیشتر خودش را ضایع کرده است. قکر می کنم خدا خودش هم حوصله اش از خدایی کردن سر رفته.روزگاری با فرستادن صد و بیست و چهار هزار پیغمبر بر روی زمین خداییش را می کرد.اما خب،مگر افاقه کرد؟! با تولید چشمگیر آدمیزاد و بالطبع شیرین کاری هایشان،حوصله ی خدا هم سر رفت.بالاخره خدا هم برای خودش کس مهمی می باشد و بی جنبه نیست.شما که توقع ندارید خدای محترم مثل رییس جمهور محبوب از صبح تا شب و از شب تا صبح در همه ی امور، هی مداخله کند و بجای همه تصمیم مقتضی بگیرد که!این است که خدای محترم حسابی برای خودش در تعطیلات بسر می برد،فقط گاه گاهی،برای خالی نبودن عریضه،می گوید دالی(زلزله ی بم را که یادت هست؟اصلا شاید همین انفجار نور و اینها،کار خودش باشد،البته انفجار نور سال 57 را می گویم،وگرنه این یکی که کار،کار امریکا است!!اعترافش را هم گرفته اند،خاطر جمع!)
چقدر نفیسه خوب است،چقدر شیما خوب است، چقدر پارتی فامیلی خوب است و چقدر سر و کله زدن با یک کودک نق نقوی ناز خوب است و من چقدر حالم خوب است و چقدر همه ی چیزای خوب را دوست دارم.
پیوست:فقط امیدوارم وقتی حالم سر جایش آمد،از تمام کارهای متحیرالعقولی که به تنهایی همین امروز مرتکب شده ام،عین سگ پشیمان نشوم!!!
دارم به این فکر می کنم که چگونه به هم اتاقی عزیزم طرز استفاده از سیفون را یاد بدهم و یادآوری کنم اصولا چیزی به نام سیفون هم وجود دارد.اما لحظه ای بعد با خودم فکر می کنم چند کیلومتر ان طرف تر به یک دختر جوان به جرم...(به جرم الله اکبر گفتن؟به جرم زیبا بودن؟به چه جرمی؟!) چنان تجاوز کرده اند که اجزای بدنش از هم پاشیده.آنوقت من سرخوشانه نشسته ام و به آموزش دادن چه چیزهایی دل خوش کرده ام!!!
پیوست: کاش همه می دانستند سیفون یعنی چه.کاش جسد آن دختر را همان طور ول نمی کردند توی جاده!کاش یک جورهایی گم و گور می کردند آن جسد را.کثافت کاری کرده اند،سیفون را هم نمی کشند! آخر وقاحت تا به چه حد!!!!
صدای فاصلههایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ،
میشوند کدر
پیوست:هنوز هم فکر می کنی سهراب معجزه نگفته!
رییس جمهور نه تنها محبوبیت بیست و چهار میلیونی - بلکه هم بیشتر - دارن،بلکه ی بلکه خیلی هم خوش قدم هستن!
پیوست:فتبارک الله احسن الخالقین
پیوست دوم: راستش از این پستم هم خوشم نیومد...
اصلا حس خوبی نیست.اما من امروز برای رسیدن به خواسته ام از ظرافت های زنانه ام!!! استفاده کردم.اینکه دانسته و با زیرکی،و با خرج کردن چهار تا حرف و سخن،سر حریفم رو با پنبه بریدم!
پیوست:هر چند حس خوبی نیست،اما در مورد اون آدم که ازش استفاده ی ابزاری کردم،اصلا احساس بدی ندارم.بد نخاله ای بود،خیلی ها ازش شاکی بودن!
پیوست دوم: اصلا احساس خوبی نیست این استفاده ی ابزاری.دوسش ندارم.
می خوام بدونم خدا با اون همه فهم و شعور و داناییش،اصلا حواسش هست که تحمل مخلوقاتش ممکنه آستانه هم داشته باشه؟!!!!!!
پیوست:آقا جان،خانم جان،پروردگار محترم،مخلوقات جان دار و طبیعت بی جان،اصولا هر چیزی آستانه داره.ببینید،درکش خیلی سخت نیست،هر چیزی بالاخره یه جایی آستانش تموم میشه.اون آستانه ی لعنتیو اینقدر لگد مالش نکنید!!!
مهدی آذریزدی رفت، که تا همین الانش هم زیادی زنده بود. اصولا چنین آدمی برای چنین روزگاری زیادی بود. بنشینی و مثنوی و سندبادنامه و قابوسنامه و مرزباننامه را که حتی اسمش را خیلی از نویسندههای کودک و نوجوان روزگار ما نمیدانند، تمام و کمال بخوانی و بشناسی و بهترینهایش را گلچین کنی و با زبانی مسحورکننده حتی برای بچه هشت-نه ساله از نو بنویسی؟ که چه بشود؟ کدام ناشری قرارداد میبندد برای همچین کتابی؟ مگر خدای نکرده هری پاتر و فسقلیها و داستانهای والتدیزنی و تنتن و میلو را نمیتوان یکشبه ترجمه کرد و یکشبه صفحاتش را چید و یکشبه چاپ کرد و سال به سال توی نمایشگاه کتاب فروخت؟ کدام پدر و مادر کتابنخواندهای برای بچهاش همچین کتابی میخرد؟ باز و بسته که میشود بوق میزند؟یا صفحاتش گلاسه است که موقع سبک سنگین کردن به پشت جلدش بیرزد؟ یا بعدش که چه؟ جایزه ستاد اقامه نماز را میبرد یا سال اصلاح الگوی مصرف را؟ (گیرم که هزارتا هزارتا خاک بخورد توی انبار فلان انتشارات یا دههزارتایش را وزارت ارشاد یا اداره امور مساجد و فلان و بهمان بخرد و سال به سال هیچ بچهای لایش را باز نکند) توی کدام بیلان و گزارش سالانه فعالیتی میشود نوشت که یکی، نشسته و عمرش را گذاشته که متون کهن فارسی گوشهای خاک نخورند و توی کلاسهای خوابآلود دانشکدههای ادبیات به فراموشی نروند؟ کدام نهاد فرهنگی این مملکت بودجه میدهد بابت این که بچههای این کشور در کنار تام سایر و سیندرلا و بندانگشتی، چهارتا داستان وطنی با نثر ویراسته و زبان کودکانه بخوانند که از سطر سطرش بیسوادی نویسنده و بیسلیقگی ناشر و شعارهای سطحی نچکد؟
من - متاسفانه یا خوشبختانه - به این «فرزند زمان خویشتن باش» باور دارم و چنین باوری است که حکم میکند امثال مهدی آذریزدی برای زمانه ما زیادی است. او میتواند در روزگار ما - با همان ذوق و شوق دهه سی و چهل که کتابهایش را به عشق ادبیات فارسی و بچههای سرزمینش نوشته - کتاب بنویسد و قراردادش را ببندد و چاپش کند؟ جواب منفی است. میتواند امیدوار باشد دست کم در سالهای نه چندان دوری این اتفاق بیفتد؟ باز هم جواب من منفی است.
بنابراین خانمها و آقایان! همنسلان عزیز من که با مهدی آذریزدی دنیا را شناختید، با لبخند به خواب رفتید و قشنگترین قصههای دنیا را با دلنشینترین کلمات شنیدید و خواندید! لطفن، بگذارید پیرمرد راحت بخوابد. این مملکت، این روزگار، جای او نیست. او برای ما زیادی است.
پیوست: آنچه را که حرف دلم بود،بعد از هشت روز،اینجا پیدا کرد
ساختی کم کَمک
اندرون بودنت
ز هیچ
حجم بودن تو را ولی
با خیال
پر می کنم
...
در عبور روزها
در میان رخوت سکوت لحظه ها
من مدام
از آن همه خیال
فرار می کنم.
خسته ام
خسته ام از این همه گریز
خسته ام ولیک
تک به تک
رد پای ماندن تو را
چون پل شکسته ای
پشت سر
خراب می کنم.
یاد تو سبک تر از نسیم
می وزد به صورت سپید خاطرات من
من نسیم خوش تر از هوای خلوت و گرفته ی غروب را
همره باد می کنم.
می روی آن دورها
نقطه ای کور می شوی
من برای دیدنت
دستهای کودکانه ی خیال را
سایبان چشم ها
نمی کنم!
پیوست: من جدیش نگرفتم،شما هم نگیرین...