امروز هشت هزار و پانصد و نود و ششمین عروسک پشمالوی خود را به عنوان کادوی تولد دریافت کردم!باور بفرمایید روند دریافت عروسک برای من،هر سال دارای شتاب مثبتی است.و حال در میان اردک و الاغ و عنتر،هزار پا را هم بر ای خالی نبودن عریضه، داریم.پیش بینی می گردد اینجانب در سن صد سالگی بر اثر خفگی در میان حجم انبوهی از عروسک دار فانی را وداع گویم!!
یک چیزی که خیلی خنده دار است،این است که سران مملکتی مان،آی کیو ملت را در حد جلبک می داند!!!و به آن اطمینان عقلی و قلبی دارد!فکر می کنی در این یک هفته ی اخیر چند بار در تلویزیون ملی و توسط سران مملکتی اعلام شده که :"فقط یک نفر به عنوان رییس جمهور انتخاب می شود!!!!!! یا مرتب اعلام می کنند که آقایان شکست خورده در انتخابات اگر به نتایج اعتراضی دارند،باید از راه های قانونی عمل نمایند.و کشاندن مردم به خیابان ها کاری را از پیش نمی برد!!" خب قبول!ما احمق که چهار سال پیش از طریق کاملا قانونی خواستیم به نتیجه ی انتخابات اعتراض کنیم،و خب همه دیدیم که چه شد! بعد حالا فکر می کنند مردم از شکم سیری توی خیابان ها سرازیر شده اند.یا کلا مرده ی کتک خوردن و مردن هستن!و از آنجایی که شعورشان در حد ماش هم نیست،حالیشان نمی شود که باید از طریق قانونی اقدام کنن تا اصولا راحت و بی سر و صداتر بشود قضایا را ماست مالی کرد!
حال به من حق بدهید که اینقدر به ضریب هوشی سران مملکتم حسادت بورزم و به آنان حق بدهم که اینقدر خود را نخبه بدانند!
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
مثل پدر نیست،مثل انسی نیست،مثل یحیی نیست،مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است...
پیوست:بی هوا خواستم این شعر فروغ را بنویسم
این روزها بسی خوشحالیم که رییس جمهور منتخب!! به روسیه تشریف بردند!اصولا هر چه ایشان خارج از کشور تشریف داشته باشند بهتر است!
یه سوال خیلی ساده داشتم.خرج تبلیغات آقای موسوی از پول یکی دو متر زمین آقای هاشمی و پسراش در میاد.شما آقای احمدی نژاد،که حامی فقرا و قشر محروم کشور هستین،و فقرا و قشر محروم کشور که حامی شما هستن،شما آقای احدی نژاد خرج تبلیغاتتون از کجا در میاد؟!!!!!!
...
پیوست:خدا رو شکر هیچ وقت روی هیچ چیزی پافشاری نداشتم.فکر می کردم ننوشتن و خیلی چیزای دیگه باعث رهایی میشه،نشد!!هیچ کدوم درست عمل نکرد،و حالا متزلزل عمل می کنم،متزلزل فکر می کنم،متزلزل حس می کنم.
می دونستی که ترک برداشت؟با اون همه مواظبت و مراقبت،آخرشم ترک برداشت!
نشد فقط یه هفته منو به حال خودم رها کنن،نشد.چهار پنج سال آزگار روزگارم همینه.مرده شور این سیستم ... رو ببرن!
مدتیه،همیشه،این موقع ها، وقتی یادت میفتم،بیشتر از وقتای دیگه، احساس غم می کنم...
پیوست: بیهوده است که سعی کنم احساس غم نکنم!
پیوست دوم: میشه دوستان کلا این پست رو به روم نیارن؟لطفا.
سیگاری رو که بهش تعارف میشه،به نرمی بین دو انگشت بلند و کشیده اش جا میده.اونقدر نرم که شبیه رقص والس میاد.سیگارشو اونقدر نرم و هنرمندانه بین انگشتاش و لبش حرکت میده که تقریبا بهش زل زدم،به دستاش(کاری که به ندرت پیش میاد!!).وقتی داره از سیگارش پک می گیره،حالت چهرش یا نحوه ی پک گرفتنش جوری نیست که انگار از روی نیاز باشه.حتی از روی جلب توجه و یا کم نیاوردن هم نیست.انگار فقط با اون سیگار بازی میکنه تا انگشتاشو نمایش بده،انگشتای بلند و کشیدشو که هنرمندانه به روی سیگار می لغزن...
پیوست: حتی اهمیتی نمیدم که فعل هایی که بکارشون بردم،فعل های درستی هست یا نه...