مردک احمق اونو بجای شمعدونی می فروخت،اون لیوان آبیو... لیوان آبی خاص رو.آبیش از اون آبیایی نیست که بتونی هر روز دور و اطرافت ببینی.حتی برای پیدا کردنش تو طبیعت هم به دردسر میفتی.از اون آبیایی که اگه بخوای روی پالت بسازیش،حالا حالا ها باید با رنگها بازی کنی،آخرشم وقتی استاده میاد تا بسازتش برات،یا رنگ تندترش رو می سازه،یا ملایم ترشو.همینه که اسم رنگش،آبی خاصه!تو اگه ببینیش حتما می گی:اینو می گفتی؟این که آبیه! اما اون آبی نیست،آبی خاصه.جنس شیشه ای اون لیوان،حتی رنگشو خاص تر هم می کنه.با کم و زیاد کردن نور و سایه،کلی رنگ آبی خاص میشه ازش در آورد.از همون آبی هایی که... اما اون لیوان نشده یه لیوان خاص، چون رنگش یه رنگ آبی خاصه.احمقانه است اگه بخوای تو اون لیوان شیر یا آب پرتقال بخوری!! ریختن شیرکاکائو یا انواع آب میوه یا هر چیز دیگه ای توش،یک فضاحت کامله،یه فضاحت نابخشودنی! با اون لیوان فقط باید آب خورد،اونم نه هر آبی. باید بری بطری آب دماوند رو که یه روز کامله توی یخچاله و حسابی سرد شده رو بیاری،تا نیمه توش آب بریزی و بذاری سردی آب که با رنگ آبی خاص لیوانش،سردیش رو دوچندان کرده،وجودتو یخ بندازه...
هی این موبایل عهد بوق و عتیقمان را که چهار سال آزگار است که تصمیم کبری گرفته ایم که تعویضش نماییم را زیر و رو می کنیم،به آن چسب مضحک که چسباندیم تنگ دلش می نگریم و هر چه سعی می کنیم، می بینیم خیر،اپسیلونی انگیزه برای تعویضش نداریم!
پیوست: به درک که مال عهد دقیانوس است و پاک آبروی ما را می برد! انگیزه را که نمی توانم دست کنم از جیب بغل شلوارم در بیاورم که!!!
دست دست کردن را دوست ندارم،آب زیرکاهی،یواشکی قدم زدن،لوس کردن و لوس شدن را دوست ندارم.این ور اونور پلکیدن را دوست ندارم!بازگشت به همان سبک و سیاق سابق را دوست ندارم.اصولا یک حرفی زده باشم که صرفا حرفی برای تنوع زده باشم را دوست ندارم.بی حوصله گوش دادن را دوست ندارم.رودروایسی را دوست ندارم.کله شق بودن را که اصلا دوست ندارم.زر مفت زدن را شاید،اما زر مفت شنیدن را دوست ندارم.خفه شدن را دوست ندارم.ترحم را دوست ندارم.کاسه ی داغ تر از آش شدنت را هم دوست ندارم.
پیوست: چرا پاتیناژ می روی مدام؟
پیوست بی ربط: خوشحالم که این بلاگ را دارم.زر زر کردن را،وقتی عصبیم،بسی دوست دارم!
همان قدر که دست و پا زدن خودم برایم تهوع آور است،دست و پا زدن او برایم خنده آور است.
پیوست:اینکه همه چی اینقدر واضح بود،بر می گردد به وضع خرفتی الانم!
پروردگار خوب و محترم،اینجا اوضاع بد رقم قر و قاطی گردیده،خدای نکرده خرابکاری،جاسوسی،چیزی،بین فرشتگان نمی پلکد؟ یا گل وگلاب به روی تمام فرشتگان و بندگان عزیزکرده تان، در عرش کبریایی هم پرزیدنت احمدی نژاد رییس جمهور شده اند؟!!!
تو را برای چه اختراع کرده اند؟که بیایی و گند بزنی به اعصاب من،و بروی؟تو را برای چه اکتشاف کرده ام؟که بیایی و بچرخی و ول بگری در دایره ی تحملم؟که بعد بیایی و با آن کفش های سنگین و کثیفت پا بگذاری روی آستانه ی تحملم؟هی قدم بزنی و بچرخی و بالا و پایین بروی روی آستانه اش؟درست مثل کودک پنج ساله ی لجبازی؟و خوب که ورجه وورجه هایت را کردی و خوب که با حد آستانه ی من با کفش های سنگینت بازی کردی،و خوب که فنجان تحمل من را لبریز کردی،من نزدیک بیایم،پشت یقه ات را بگیرم،و سعی کنم که با زور از محیط دایره ی دوستی هایم،پرتت کنم بیرون.و تو هر بار،قبل از آنکه سر پنجه های آن کفش لعنتیت خارج از محیط قرار بگیرد،با هر آنچه که در توان داری،بدوی بسوی مرکز!و من که باز کنار محیط دایره،هاج و واج می مانم که حتما باید مرضی، چیزی داشته باشی،با آن کفش های سنگین و کثیفت!و کاریش نمی شود کرد،رفته ای در مرکز ایستاده ای،و هیچ جنبنده ای از آن وسط نمی تواند تکانت دهد،تا باز خودت بازیت بگیرد روی مرز دایره ام،روی حد آستانه ام،و باز که بیایی و قدم بزنی و بالا و پایین بپری و ورجه وورجه کنی چون کودکی پنج ساله. و باز که من بیایم پشت یقه ات را بگیرم و با زور بخواهم که پرتت کنم بیرون،و باز که تو با شتاب معکوسی بدوی سوی مرکز،و من که باز هاج و واج نگاه کنم دستهای خالیم را و تو را که رفته ای آن وسط ایستاده ای و تکان هم نمی خوری!
پیوست: یک روز با همین دست هایم پرتت می کنم بیرون!حالا هر چقدر که می خواهی بتازان و بالا و پایین بپر و ورجه وورجه کن!
پیوست بی ربط: این ابرهای قلمبه قلمبه،با این لبخند گل و گشادِ شاد روی صورت نارنجی شان،در این غروب زمستانی،مرا به سخره گرفته اند!
دارد از روبرو پیش می آید.آرام آرام،نرم نرم،سلانه سلانه!شالگردن سورمه ای سفیدش را آزادانه دور گردنش حلقه کرده.و دست هایش،که بی خیالانه تر از خودش در جیب کاپشن سورمه ای اش انداخته.(به معنای واقعی انداخته!)و چشم های سیاهش،آن جلو هاست،آن جلو جلوهاست! و من می دانم که او به هیچ چیز گوش نمی کند.او شاید به هیچ چیز هم فکر نکند.و او شاید نه در فضا،که در آن دنیا هم نباشد حتی. و نمی بیند نظاره گرش را،که آرام آرم،نرم نرم،سلانه سلانه پیش می آید،و شالگردنش را تا زیر چشمانش حلقه کره، و او را نظاره می کند که پیش می آید،آرام آرام،نرم نرم،سلانه سلانه.و از خود می پرسد:آیا او هم در سوگ نشسته؟نزدیک تر که آمد،شبیه آقای نقاش آمد با آن مو های بلند و سیاه مجعدش، و صورتی کشیده همچون اندامش، و لابد انگشتان دستش هم.آرام تر از نسیمِ در گذر،از کنارم می گذرد،بهتر بگویم،می وزد،چون نسیمِ در گذر...
خرش که از پل گذشت،دیگر گذشته و هیچ جور اینور پل نمی آید که نمی آید!و این است قانون جنگل!!
پیوست بی ربط: آرام بمیر جوانه ی کوچکم.کی بود گفتمت که تو محکوم به مردنی.کی بود گفتمت...
سخن گاهی پریشان می شود اما
میان واژه ها هرگز جدایی نیست ...
به ما بنگر
بپرس از او
میان دشت خون و مرگ
میان آتش و دوزخ
میان ماندن و رفتن
به روزی نو
نگاهی نو
هوای تازه ای
جانی
صدایی نو
بپرس اینجا
بپرس آیا خدایی نیست؟
( از دفتر «هیچ کدام» )
«علی»
ببین،همیشه خراشی است روی صورت احساس.
پیوست:لعنت،یعنی همیشه خراشی است روی صورت احساس!
پیوست دوم: "سهراب"