گفته بودن از نخاله ها بدم میاد؟؟ یعنی آی از نخاله ها بدم میاد...

دارم تمرینای دینامیکم رو حل می کنم. آهنگ هم گوش میدم.یه خواننده شروع میکنه سنتی خوندن. اصلا نمی فهمم صدای این خانمه کجاش شبیه مرضیه است.به هر حال اسم مرضیه باعث میشه یاد اون بیفتم.آخه خیلی مرضیه گوش می کرد.آهنگای اونو می خوند.ریز به ریز اون خاطرات شروع میشه زیر و رو شدن.نباید به خاطر بیارمشون.یاداوریشون حالمو بد میکنه.آها،ورزش امروزم... شروع میکنم راه رفتن.طول اتاقو صد بار می رم و بر می گردم.سعی میکنم ذهنمو برای پیدا کردن یه کلمه ی شش حرفی،منحرف کنم.اما ذهن احمقم گول نمی خوره.عین یه گورکن نشسته سر یه قبرو داره خاک ها رو زیر و رو میکنه.تا کامل نبش قبر نکنه و گند نکشه به اعصاب خودشو خودم، ول نمی کنه. جسده سالم سالمه.انگار نه انگار که چالش کرده باشن.جسده قصد فرسوده شدن و متلاشی شدن نداره....ذهنه کار خودشو کرد،گند کشید به اعصاب خودشو خودم...
پیوست: پاک نمیشه،نه تنها پاک نمیشه که کم رنگ هم نمیشه.هر چی بیشتر سعی می کنم ازش فرار کنم،بیشتر راه گریز به خودمو پیدا میکنه.بیشتر از اونی که تصورشو می کردم...

آشغال های احتمالی افتاده وسط اتاقمون توی خوبگاه رو معمولا من جمع می کنم،جدا از این مساله که کدوم از هم اتاق های عزیز،این مرحمت رو فرموده باشن!!قبلا فکر می کردم دلیلش اینه که من از بقیه ی هم اتاقی ها کم طاقت ترم و تحمل وجود شیء اضافه ایی رو تو اتاق ندارم.اما خب،یه روز جریان یه کم فرق کرد.هم اتاقیم شیرینی گرفته بود و اون نایلون شیرینی رو تقریبا در مرکز اتاق انداخته بود!خب طبیعیه که طبق معمول زحمتشو خودم بکشم،اما اون روز،گفتم که جریان یه کم فرق می کرد.از روی کنجکاوی یا صرفا از روی بدقلقی،گذاشتم اون نایلون سر جاش بمونه تا ببینم آستانه ی طاقت هم اتاقی های عزیز کیه؟!!اما انگار این طاقت هم اتاقی های عزیز، آستانه نداشت!!چون اون نایلون به مدت یک هفته همون جا موند،تا نهایتا خودم برش داشتم....

گاهی اوقات این بازی رو توی دوستی هام پیش می گیرم.با خودم می گم بذار سر طناب دوستی مون رو ول کنم،ببینم آستانه تحمل دوستم کیه؟و اون کی خم میشه تا سر طناب دوستی مون رو توی دستاش بگیره... اما این بازی،سرانجامی مثل اون بازی داره...

و این آدم،سومین دوست در این چند ماهه ی اخیر بود که آستانه نداشت...

 

پیوست: لازم به توضیح که من سر طناب دوستی رو، صرفا از روی کنجکاوی یا بد قلقی،ول نمی کنم،مگر اینکه طرف مقابل،تو بدقلق بودن پا رو از آستانه تحمل من فراتر گذاشته باشه...  

 

پیوست: این پست رو مدتی پیش نوشتم.اما برای اینکه... واسه همین صرفا واسه ثبت احساسم...

دلم دریا می خواد،غروب دریا.با نم نم بارون و یه ساحل خالی... و یک عالمه صدای موج و یه خورشید صورتی،وقتی داره دریا رو بغل می کنه...

دلم بغل شدن می خواد،دلم بغل بابام رو می خواد وقتی با ته ریش زبرش صورتمو می بوسه...

دلم ولگردی های طولانی رو با نفیسه می خواد و کافی شاپ رفتن های با اونو،وقتی که هی می پرسه:چرا؟آخه چرا؟وقتی جواب میدم:نچ،امیدی نیست!

دلم انجمن شعرمون رو می خواد.دلم آقای سهراب سپهری رو می خواد،وقتی که شعر "در عکاسی" رو می خونه.یا دو بیتی های روح الله رو!دلم نقد سفت و سنگین و بی رحمانه ی یاسمین رو می خواد...

دلم مغازه ی آقای نقاش رو می خواد.زیر و رو کردن نقاشیاشو.دلم دیدن قد دراز و چشمای سیاه و بی خیال آقای نقاش رو حتی.و حتی حرفای بی پرده شو،وقتی تعریف می کنه چجوری کلاه سر دوست دختر سابقش گذاشته...

دلم اون مغازه ی فیروزه کوبی توی اصفهانو که روبروی حوزه ی علمیه است رو می خواد حتی...

ماری،دلم خنده های تو رو می خواد...

آش رشته می خوام با نعنا داغ! 

 

پیوست: اهمیتی داره که تراوشات ذهنی آدم سطحی باشه؟؟!!بی خیال باآ...

یه نگاه به دور و برم که می ندازم، می بینم هیچ وقت نبوده که جاش باشه اینقد احساس حماقت کنم! 

 

پیوست: حماقت پشت حماقت،حماقت پشت حماقت...

بی فایده است؟

هست؟؟؟

فکر اینکه بی فایده است،باز ذهنمو خل میکنه! 

لعنتی.. 

الان وواقعا وقت بی فایده بودنش نیست.باور کن....

محو صداش شدم، تو اون هیاهوی دم ظهر، پشت بلندگو داره اذون میگه،آروم،نرم،کش دار.انگار که اصلا پشت بلندگوی یه مسجد بزرگ تو یه دانشگاه بزرگ نیست.انگار تو حمومه،انگار که داره آروم برای خودش می خونه.آروم،نرم،کش دار.انگار که هیچکی غیر خودش،صداشو نمی شنوه(هر چند اشتباه، انگار میکنه،یکی داره می شنوه این صدای آروم و نرم و کش دار رو).

پیوست: صداها خیلی ایجاد کشش می کنن برام.مخصوصا اگه نرم و آروم باشن.مخصوصا اگه کلمات شمرده شمره بیان بشن،انگار که دنیا قراره تا ابد ادامه داشته باشه... 

 

 

پی نوشت: خیلی بدم میاد که دست یکی واسم رو بشه.ترجیح میدم ادما اون شکلی باشن که من تصورشو می کنم.دلم نمی خواد جنس آدمیزاد بودنشون واسم رو بشه...

اصولا "جنبه" چیز خوبی است!

پیوست: شوخی داریم؟!!! اونم تو این هیری ویری!

پیوست بعدی: خب جنبه داشته باش بشر!!

آی تو روحت مخابرات!! اونم تو این هیری ویری...

کات مان را پس می گیریم! 

 

پیوست: همون اصل عدم قطعیت!

کات می دهیم... 

 

پیوست: خیلی هم سخت نیست.

برای هم سن و سال هایم!

  

  

  

 

 

پیوست: تصاویر منبع خاصی ندارند احتمالا!

سنگ باش و سگ!

پیوست:ختم کلام...

خونه بوی امنیت میده،بوی آرامش،بوی دوست داشتن... خونه مونو دوست دارم.