_ ...
_ رفیقت پا میده؟
_ نه.میگه بعد ازدواج
_ دیوونه،خر نشی!
_ ...خوشگله،بچه مایه دار هم که هست.
_...
یه هم صحبتی کوتاه بود،توی اتوبوس دانشگاه.به گوش های من هیچ ربطی نداره.خودشون بی پروا حرف می زدن.اتفاقا نمی خوام در مورد سطحی شدن اجناس مذکر بنویسم.که می خوام در مورد اهداف متعالی ای که در این نوع ازدواجها وجود داره، بنویسم!!در مورد این عشق های متعالی!!بیاین قبول کنیم که در 90 درصد ازدواج های این دوره هیچ عشق متعالیی وجود نداره.وقتی حرف از عشق می زنم،منظورم عشق در اجناس مذکر نیست.نمی خوام بگم "جملگی"،ولی بیاین واقع بین باشیم.در تمام ازدواج های اجناس مذکر ،عشق وجود داره.چون جذابیت جنسی از نظر اونا،معادل عشقه.و بالواقع نمی خوام این قضیه رو سرزنش کنم.چون حقیقت اینه که، نیش عقرب نه از ره کین است،اقتضای طبیعطش این است!اگه میگم تو 90 درصد ازدواج های امروزی عشق وجود نداره،منظورم عشق مربوط به جنس مونثه!! که جاشو هزار جور عشق دیگه گرفته.من خودم یه جنس مونثم و من می دونم چه تعداد زیادی از دخترها ازدواج می کنن،صرفا به این دلیل که می خوان در اروپا یا امریکا یا استرالیا زندگی کنن!(اینجور موقع ها من میگم:طرف زن آمریکا شد مثلا.)من می دونم چه تعداد از دخترا به خاطر پول طرف باهاش ازدواج می کنن.اگه طرف تحصیل کرده باشه،با مقام و پول آینده ی اون طرف ازدواج می کنن!و از همه اسفناک تر،من می دونم چه تعداد بسیار زیادی از دخترا ازدواج می کنن،چون صرفا فقط ازدواج کرده باشن.بخاطر حرف مردم،بخاطر نگرانی های خانوادشون،بخاطر تنها نموندن در دوره پیریشون!و فکر می کنی عاقبت اینجور ازدواج ها چی میشه؟!بعد شش ماه،یه سال،سه سال،... مرد قصه ی ما میره پی تنوع طلبی ذاتیش،و زنه فیلش یاد هندوستون میفته،یاد عشق اولش!!!!!
پیوست: باور کن ساده نیست،چندین بار پای صحبت های چندین هم جنس خودت بشینی که ازدواج کردن،شوهر دارن،بچه دارن، و با چه اشتیاق توام با افسوسی از عشق اولشون حرف می زنن! اگه 90 درصد اقایون رو متهم به این بدونیم که تفاوت عشق با لذت جنسی رو نمی دونن،واقعیت اینه که 90 درصد ما اجناس مونث هم فاحشه های کوچک معصومیم!
دور میزی قهوهای
تا شب
تا ته کشیدنِ
سیگار و قهوه و حرف
قبل از جداشدن
مینشینیم افسردگیهایمان را
قسمت میکنیم
چنان مساوی
که به هرکس چیزی میرسد از
هیچچیز!
<شعر از ایشون>
پیوست:من دقیق نمی دانم این "ایشون" که می باشند،ولی انگار کسی می باشند!به هر حال مهم ان است که شعرهایشان را دوست می داریم!
پیوست دوم:این ژنتیک بد رقم بد چیزی است.چهار ساعت برای خودت توی خانه ول می چرخی،می روی بیرون ولگردی،کافه،رستوران،بر می گردی،با دو دوست فک می زنی،آن برنامه همینجور برای خودش سرخوشانه ران می شود،همینجووووووور سرخوشانه!!!
گیرم که انکارش کنیم،وقتی بزودی اتفاق می افتد،چه فایده؟!فقط فرق منو تو این است که تو از این بزودی نمی ترسیدی،اما من سخت هراسانم.
پیوست:یعنی خاک بر سر هر دویمان که به اندازه ی یک لک لک هم نبودیم!(با اندره آس بودم)
وقتی از کنارت رد میشوم، هالهی اطراف بدنت را حس میکنم، اصلاً میبینماش که مثل نور دورت میگردد و دایم رنگاش عوض میشود، وقتهایی که حس و حالت عوض میشود. یا گرمات که میشود غلیظتر میشود و انگار از زیر لباست، از گردنات، از زیر روسری رنگوارنگات که پر است از گلهای قرمز درشت در زمینهی سفیدش، یک جوری، با یک لطافتی که خاص خودت است، پخش میشود در هوا، بیشتر از همیشه.
بعد این عطری که فقط مخصوص خودت است، مرا محو میکند. یعنی آنقدر پر میشوم، آنقدر لبریز میشوم از این رایحه ی آسمانی که یادم میرود منای هم وجود دارد. اصلاً آنجور وقتها بودن من انگار دستبردن بیجاییست در این زیبایی ناب.
«علی»
در هجده سالگی روی وایت برد اتاقم نوشتم: غم زمانه خورم یا فراق یار کشم/به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! مامانه از طرف باباهه پیغام آورد که قضیه ی اینی که نوشتی چیه؟ و من که در هجده سالگی بیش از هر زمان دیگری دارای چگالی ببو گلابی بودن،بودم،صرفا فقط گفتم:هاه؟!!! و بابای عزیز هیچ وقت ندانست که دخترش اگر غم زمانه خورد،اما ...
پیوست: نتیجه گیری اخلاقی اینکه که در هجده سالگی بسی سعدی می خواندیم!و دیگر آنکه در یادآوری گذشته،فقط همین شجریان را کم داشتیم!!
پیوست: تخیل پردازی ممنوع!! صرفا و صرفا همان نتیجه گیری که فرمودیم،مد نظرمان بود!
نمی دونم چرا وقتی رسیدم خونه مون،همچین عجیب با این پست همذات پنداری کردم.فقط نمی دونم چرا منم خیلی صاف و مردانه!! و محکم نشستم سر جام و زل زدم بهاش!!!
پیوست:جدیداها(یعنی چیزی در حدود یکی دو ساعت)،متوجه شده ایم که در غزه خبرهایی بوده انگار!!!!خب،دیگه چه خبر؟!!
دارم فکر می کنم زندگی از این افتضاح تر هم میشه؟!!آره،شایدم بشه!!کم کم میشه.هر روز افتضاح تر میشه!یواش یواش،کم کم...
پیوست:سعی می کنم آروم باشم.واقعا سعی میکنم آروم باشم.اما این مبارزه ی ذره ذره بد جور داره نای منو ذره ذره می کشه.بیشتر اوقات به این فکر می کنم که کجا دارم می رم؟!!!واقعا کجا دارم می رم؟!! نمی فهمم چرا وقتی سعی می کنم گریه نکنم،دیگه برای چی دندونام درد می گیرن!هی،تو می دونی من کجا دارم میرم؟ریز شدم،ریز و له!چرا نمی فهمی الان وقتش نیست.چرا یه آدم به سن من،اینقدر باید ناتوان باشه!اینقدر ضعیف،اینقدر له،اینقدر از هم پاشیده...
پیوست:هی،دیشب رفتم بلوک سی،طبقه ی چهارم.یاد تو افتادم،ساعت دو نیمه شب بود... می دونستی خیلی حالمو بد میکنی؟!!می دونی چفدر دلم می خواد در موردت بنویسم،شاید که حل بشی.لعنتی رسوب کردی تو وجودم.داری مسمومم می کنی.دارم بالا میارم.دارم تو زندگیم بالا میارم...
من اگه جای رییس جمهور اسراییل بودم، از ناپالم استفاده می کردم. برای سوراخ سنبه بیشتر جواب می ده.
«علی»
یعنی هیچ چیز مزخرف تر از این نیست که یک رابطه فقط برای آن ادامه داشته باشد که ظرفیت طرف را محک بزند، دایم. وقتی به اینجا می رسد باید فرار کرد از اش، از همه اش.
«علی»
دیشب عرض نمودیم:پروردگار عزیز و محترم،احتمالا اشتباهی رخ داده!چون الان موقع فصل زمستان است.بی زحمت بفرمایید که فرشتگان محترم،شر تابستان را از سر ما کم نمایند....
امروز باران و برف و تگرگ و باد، همه با هم، بر سرمان نازل گردید!!
پیوست: مانده ایم که چطور در بقیه موارد،کنایات ما به دیوار می رسد!احتمالا در این مورد نادر هم،اشتباهی رخ داده!