1- آهایییییییییییییی ملت!بدونین که این آدمای ننر شرکت،بهم مرخصی نمیدن.آهااااااااااااااااییییییییی ملت،بدونین که من مظلوم واقع شدم.بدونین که حق و حقوق من لهی (له ای)شده.(البته اینا همش تو مایه های کولی بازی بود.اگه جناب رییس تشریف داشتن،میدونستم چه جوری مرخصی بگیرم(یه چیزی تو مایه های "زور" و اینا))
۲-به خاطر باخته شدن در یه شرط بندی،اسم این وبلاگ به مدت یک هفته تغییر نام پیدا کرده.پرسش بیجا مانع کسب است.لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمایید.
۳- اهم اهم.پنجم خرداد جشن فارغ التحصیلی من میباشد.(نه اینکه بقیه دانشگاه ها اصلاً جشن فارغ التحصیلی نمیگیرن،گفتم که کمی افه اومده باشم!!!!)
۴- زبان فرانسه به طور خلاصه:زبان انگلیسی،فقط به جای ""R حرف "غ" را تلفظ نمایید.واقعاً که هیچی زبان شیرین و روان فارسی نمیشه.فارسی را هم پاس بدارید.
۵- من نمایشگاه کتاب میخوام.
۶- نخیر،این استاد محترم اصلاً قصد ندارن سه تار منو درست بفرمایند.دیگه داره میره دادم در بیاد.
۷- روزهای کاری امروز،بسیار مزخرف،کند و غیر قابل تحمله.آقای مدیر گروه نق میزنه و البته من هم.پروردگارا به من و خانم همکار و آقای مدیر گروه،جمعاً صبر عطا فرما.در ضمن پروردگارا منو ببخش و بیامرز!!!
۸- نق میزنم.بد اخلاقم.صبحانه زیاد میخورم.تحمل تعداد زیادی از آدما رو ندارم.لوس و ننر و مزخرف شدم.و البته بقیه هم خاله زنک.همه ی اینا رو گفتم که بدونین و بدونم که ما آدما،آدمای خوبی نیستیم.پس الکی اینقدر ادعا مون نشه لطفاً.

من نمیدونم این کارت دانشجوییم،حالا چرا موقع فارغ التحصیل شدنم گم شده(نه،من خیلی وقته که پروژه ام رو دفاع کردم،بلکه فقط دنبال فارغ التحصیل شدنم نرفتم).حالا باید صد جور جنگولک بازی رو انجام بدم تا المثنی برام صادر کنن.(ای الهی بترکی طالع روشن من!!)
سیم دوم ستارم پاره شده.(البته استاد محترم این بلا رو سرش آوردن.کسایی که منو میشناسن میدونن من چقدر با وسایلم محترمانه برخورد میکنم،و این جور رفتارا از من بعیده).به خاطر همین دلم الان کوچولو شده.
میدونی بعضی چیزا رو نمیشه نوشت،هر چقدر هم که چندان خصوصی نباشه و هر چقدر هم که دلت بخواد شروع کنی همه ی ماجرا رو بگی و کمی دق دلی در بیاری.ولی واقعاً بعضی چیزا رو باید محکم نگه اش داری.مثل دعوایی که با جناب مستر رییس داشتی.
میدونی،دلم مهمونی دوستانه میخواد.اوهوی دوستای من،چرا منو خونتون دعوت نمیکنین؟؟؟!!!(من دیگه چقدر پررو ام!!!!!!!!!!!!!!)
اگه بدونی امروز چقدر سر خانم همکار،محترمانه نق زدم!!!! طفل معصوم کوچولو ی نازنین.چقدر عذاب وجدانم الان.قول میدم دختر خوبی بشم.

نگفتم "حس وراجی در وبلاگ"ام برگشته!!!!
بابا این بسی خشمناک است!!! خدا بسی شفا عطایش بکناد(بابا من که آخر سیب زمینی هستم،با اینکه موضوع اصلا به من ربط نداشت و من فقط داشتم صدای خشمناکی رو میشنیدم،واقعاً نزدیک بود پس بیفتم!!!)
اعتراف میکنم که تعداد زیادی از شوخی های من غیر قابل فهم برای دیگرانه.بارها و بارها و بارها میبینم که شوخی های من،کاملا جدی برداشت میشن.نمونه اش نوشته قبلی ام(همون که گفته بودم اتاقم خیلی منظم و براق و ... هست.اون موقع اونقدر وضع اتاق من اسفناک بود که تقریباً نمیشد توش راه رفت!!!)
اونقدر دچار فوران انرژی هستم که میتونم شونصد و نود کار رو با هم انجام بدم(اتفاقاً این دفعه لحنم خیلی هم جدیه).بهتر قبل از زوالش(منظورم اَپو شدنشه)،یه کاری دستش بدم،چون به دنبال این فوران انرژی،رخوت و کرختی هستش.
ای مرده شور ببرن این همه برنامه ریزی و مدیریت رو.کلاس شعرمون به طور کلی منحل شد.یه وقت خسته نشیدا ؟!!!!!!
آخرای کد نویسی پروژه مون هستیم.کم کم باید داکیومنت نویسی و توضیحات نویسی(!!!!!) رو شروع کنیم.(از بکار بردن فعل جمع لذت میبرم،این موضوع برای آدم تنهایی طلبی مثل من،بسی تعجب برانگیزه!!! والا،شوخیم چیه؟؟)
اوهوی فسقلی جون،یا بزودی مثل بچه ی آدم،آدم میشی و "حس وراجی در وبلاگ"ات برمیگرده،یا مثل بقیه پرتت میکنم بیرون!!!!(واقعاً عجب تهدید موثری،چقدرم که قراره بترسه!!! چشم نخورم یه وقت با این ارائه راه حل ام)!!!!

خوشم میاد حس "وراجی در وبلاگ" ام برگشته.
میدونی،من عاشق اینم که زبان ایتالیایی برم یاد بگیرم ولی فرانسه بیشتر به درد میخوره.به نظرت میون دل و عقل کدومش رو انتخاب کنم.
راستی مریم جون 300 رو فراموشش کن.بهتره روی یک تومن فکر کن.ساری که اینقدر خوشبینم...
بین من و جناب پدر و مستر رییس،یکیمون جداً سر کاره.حالا کدوممون،ندانستم.
اگه بدونی این اتاق من چقدر مرتب و منظم و تمیز و براق تشریف دارن،اگه بدونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این روزها همش هی شخصیت مهم(خودم) رو تحویل میگیرم و کلی افه می آیم.الانه است که از دست شخصیت بالا بیاورم(خیلی خیلی شرمنده.مجبور بودم حسم رو با تمام ابعادش بگم).
حالا هم بهتره برم به کار اصلاحیه ام برسم(ما هم کلی کاری شدیه ایم و کارای شرکت رو میاریم خونه انجام میدهیم!!!! خدا خفه مان نکند،بسکه بامزه تشریف داریم!!! )

راحت عمل میکنم،راحت عکس العمل نشون میدم و تعجب میکنم که چرا اون هم اینقدر راحته و اینقدر راحت عکس العمل نشون میده.اون که راحته و نفهم و بی رگ.شاید بهتره من کمی مراعات کنم،هر چند عمراً مراعات کردنش به من ربط داشته باشه.اون گربه کوچولوهای مردنی مون دیگه نیستن.یعنی یا مامانشون اومده بردتشون یا گربه همسایه اومده خوردتشون.(هر چند ته دلم ناراحتناکه،ولی به نظرت اگه مورد دومی هم اتفاق افتاده باشه،طفل معصومی ها،چیز خیلی زیادی رو از دست دادن؟؟؟حالا مثلا بقیه چیزا که هستن و نمردن،خیلی اتفاق مهمی رخ داده؟؟).یه آقایی که آلزایمر هم داشته دیروز فوت شده،میدونی کی مون میشد؟شوهرِ خواهرِ زن عمویِ مامانم.فکر میکنی مامان و بابا برای چی رفتن مراسم خاکسپاریش؟؟؟اگه دیدی بعد عمری یکی اومد ازت پرسید خرت به چند من؟؟بدون حتما وبلاگت رو خونده(که میخواستی یه ساعتی بگپی!!الان که دارم فکرش رو میکنم،میبینم چقدر زیاد!!!!) و دلش به حالت سوخته(میدونی که آدما چقدر رقیق و القلب هستن).بنابراین خواهش میکنم تو دیگه اینقدر خنگول نباش که اینو چهار ساعت بعد از گپی که داشتین، بفهمی.(از حالا بگم،خواهش میکنم بقیه بیخود به خودشون نگیرن و دلگیرناک بشن!)چون بعدش از دست خودت بسی عصبانی میشی و از ترحم هم خیلی متنفر.از صدای سه تار خوشم میاد.خیلی خیلی زیاد.ببخشید که اینقدر همه چیز به هم چسبیده بود،چون دقیقا توی ذهنم هم همینقدر و حتی بیشتر به هم چسبیده بودن(اصولا توی ذهن من چیزی تحت عنوان دسته بندی و بسته بندی و طبقه بندی تعریف نشده )

امروز یه کم خلقم تنگه.فکر میکنی چرا یه دختر خیلی معمولیِ بیست و نه ساله،دلبسته یه پسر مثلاً خوش تیپ و خوش قیافهِ پول دوستِ زرنگِ بیست و شش ساله میشه؟؟(گفتم مثلاً،نظر آدما با هم فرق داره،تو این طور فرض کن).و این طوری زندگیشو بر باد میده؟؟؟ لابد میگی حالا مثلاً اینا به من فوضول چه ربطی داره،نه؟.منم میگم:هیچی.میدونی بعضی چیزا همین جوری،خیلی مسخره میره رو اعصاب آدما.ولی میدونی،خیلی زود این سوال از ذهنم خواهد پرید و بجاش به این فکر میکنم که چرا منی که شش ماهه از پروژه لیسانسم دفاع کردم،دنبال فارغ التحصیلیم نمیرم؟.یا جواب آقای همکار رو برای یه پروژه جدید،که بهم پیشنهاد داده،چی بدم؟ یا میتونم به چیزای احمقانه تری هم فکر کنم.مثلاً این چطوره:من که بولوز و صندل صورتی دارم،چطوره یه شلوارک صورتی هم بخرم تا برای مهمونی صورتی حسابی ست باشم.... دو بچه گربه ی مردنیِ سه روزه از توی کولرمون پیدا کردیم.اگه بدونی با چه مصیبتی درشون آوردیم.حیوونی ها اصلا بلد نیستن شیر بخورن و چشماشون هم بسته است(به نظرت چشاشون تا حالا نباید باز شده باشه؟؟؟من یه کم نگران این موضوع هستم.).... یه آقا یا خانم منشی ای(باور میکنی نمیتونم تشخیص بدم کدومش!!) مرتب از دندون پزشکی زنگ میزنه و مدام ساعتی که مامان وقت گرفته رو تغییر میده..... هی چرا نیستی؟؟؟.....دلم میخواد یک ساعت با یه دوست قدیمی(مهم نیست کدومشون،قدیمی بودنشه که مهمه) حرف بزنم،حرف بزنم،حرف بزنم.فقط یک ساعت،قول میدم به جاش ده ساعت فقط بشنوم.قول میدم فقط بشنوم.....اجازه بده سه ساله بشه،میدونم وضع اسفناک تر و برای من دردناک تر میشه،ولی میخوام این اتفاق بیفته.میشه لطفاً گند نزنی؟برای تو مثلاً چه فرقی ممکنه داشته باشه؟؟
میشه لطفاً به چند نفری بد و بیراه بگم؟؟(نخون بقیه شو لطفاً)
نفهم،نفهم،نفهم.تو واقعاً نمیفهمی یا خودتو به خریت زدی؟؟ میدونم،نمیفهمی.نفهم،نفهم...
لعنتی،لعنتی،لعنتی.اصلاً گور بابات.
بقیه شو منصرف شدم.الان کالباس میخوام و سس سفید و خیار شور و کاهو و نون تازه.

اهم،اهم.... شخصیت برگشت(خودمو میگم).شخصیت مسافرت تشریف داشتن.(اصلا سوم شخص نوشتن رو ولش کن.بریم سر همون اول شخص).خلاصه بسی خوش گذشت و کلی به شهرای مردم حسودیمون شد(البته شهر نه،جزیره!).فکرش رو بکن،دور دلت دریا باشه.منم که مرده ی دریا.آهان بد نیست یه چیزایی هم در مورد مزخرف ترین سفره هفت سین مون بگم که برای همیشه یادم بمونه و بهش بخندم.ما چون چند ساعت بعد از سال تحویل بلیط داشتیم.من که دیدم ما کلا که نیستیم اگه ماهی بخریم،از گشنگی فوت میشه(دور از جون همه ماهی قرمز های عید) سفره بدون ماهی هم مثلِ، امممممم مثل.... آها مثل آدم بدون دوران کودکیه،به خاطر همین از چیدن سفره صرف نظر کردیم.مخصوصا اینکه سفره هفت سین پارسالمون هنوز صحیح و سالم سر جاش بود(احتمالا تا عید سال دیگه هم میمونه،ما اصولا دلمون نمیاد سفره هفت سینمون رو جمع کنیم،به خاطر همین عمرش اصولا یه ساله میشه.حالا لازم نیست شما هم تندی،تو دلتون بگید ما عجب خانواده ی خلی هستیم!!یه ذره رمانتیک فکر کنید!).منم به جای اینکه ساعت سال تحویل رو چهار بخونم،نمیدونم چه جوری تو مغز من فرو رفته بود که سال تحویل ساعت چهار و نیمه.به خاطر همین بنده موقع سال تحویل خواب تشریف داشتم.و خواهر عزیز هم،هر چی خودش رو خفه کرده بود که از خواب بیدار بشم،شخصیت مصرانه حرف خواهر عزیزش رو باور نکرده بود و همچنان خوابیده بود تا چهار و بیست و پنج دقیقه.به خاطر همینم شخصیت بسی دماقش! سوخته بود!

من واقعا شرمنده(خیلی زیاد شرمنده) هستم که ملت این همه اکتیو هستن و به هم عید رو تبریک میگن،اون وقت منِ ماست،همچنان به همون تبریک بدون تشریفاتم بسنده کردم و همچنان دشارژ هستم.

سال نو مبارک.
(ببخشید که اینقدر بدون تشریفات بود!)

سفیدِ سفید..... نیست که نیست.....درخت بائوباب.....امروز داد کشید.بلند..... من نترسیدم.....داکیومنت.....ثریا اسفندیاری بختیاری.....تسبیح.....متنفرم از تغییر.....سر خلق نبود....گم شو.....حرف زدن.....نمیخوام حقمو با زور بگیرم...…رنجوندم،رنجوندمش.سر سنگینه، و من سعی میکنم عادی جلوه کنم.....کجایی؟.....دیگه نمی نویسم.....لوس بود و شیرین......دلم تنگ شده.....جنوب،قشم......آرایش بنفش کمرنگ....نمیدونم......خوشحالم که نیست.....الاغ بی مسئولیت.....سه شنبه ها.....باهام درست صحبت کن،محترمانه......شلوغه.....در رو ببند....انگار که اتفاقی نیوفتاده.......چهار مضراب....تهی....آزاد،رها......دستم.......عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد: / وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

وسیع باش،و تنها،وسر به زیر،و سخت.....

 

ساعت یازده و پنجاه و هشت دقیقه ی شب هفتم اسفند.من نه خسته ام و نه پر انرژی.همه چی عادی و تا حد زیادی،زیادی عادی ست.هنوز هم نمیخواهد حرف بزند و من هنوز خنثی نشسته ام.ساعت دوازده شب هفتم اسفند.من هنوز هم نسکافه ی غلیظ میخورم و عمیق می اندیشم.ساعت یک دقیقه بامداد هشتم اسفند.من هنوز جوراب های خاکستریم را به پا دارم و هنوز خاکستری زندگی میکنم.ساعت سه دقیقه ی بامداد هشتم اسفند.امروز،یعنی دقیقاً هشت ساعت دیگر کد نویسی پروژه شروع میشود و من دقیقاً هشت ساعت دیگر،بر میگردم به زندگی ساده،خالص و خنثیِ خودم.ساعت پنج دقیقه ی بامداد هشتم اسفند.و من بی صبرانه منتظر رسیدن ساعت صفر بامداد بیست و هشتم اسفند هستم.ساعت شش دقیقه ی بامداد هشتم اسفند.و من میخواهم برای هشتصدمین بار بخوانم: به تماشا سوگند / و به آغاز کلام / و به پرواز کبوتر از ذهن / واژه ای در قفس است....

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم،خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ،این همه سبز.
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود،زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود،لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود،دست ما در پی چیزی میگشت.
و بدانیم اگر نور نبود،منطق زنده ی پرواز دگرگون میشد.
و بدانیم که پیش از مرجان،خلائی بود در اندیشه ی دریاها.
...

ساعت 12 شبه.راستی این امتحان فوق لیسانس کی هستش؟؟؟(نه اینکه من خیلی درس خوندم،همینه که اینقدر اطلاعاتم جامعه(جامعه نه،جامع ه ( ه -->هست)!!).این دفعه دارم روی یه پروژه ی گروهی کار میکنم.فعلاً که نود درصد کار تا حالا فقط جلسه بوده(میبینید چقدر زحمت میکشیم.بدیش هم اینه که لازمه همه ی این مراحل طی بشه).... دختر داییه خونه مونه،داره با خواهره(این کلمه "خواهره" به قول بعضیا) وراجی میکنه و احتمالاً تا سه نصف شب.خدا وکیلی اگه خودمم نباید میرفتم سر کار تا چهار رو بیدار میموندیم.....به نظرت،من میرسم اینا رو آپدیت کنم...... راستی تو نمیخوای از این دپرسی در بیای؟؟ حوصله ام سر رفت بابا.......میخواستم سیب بخورما،یادم رفت!!!......دلم کتاب فروشی رفتن میخواد و تا دیر وقت بیدار موندن و تا لنگ ظهر خوابیدن.(آره،آره.دقیقاً منم به این نتیجه رسیدم که کمی مخم تاب برداشته!).خدافظ.

چه زندگی احمقانه ی شیرینی!جدی میگم.اونقدر شلوغ پلوغ و پر مشغله که حتی لحظه ای هم نمیتونم جریان ذهنم رو آزاد،رها کنم.حتماً شنیدی:"زندگی کردن برای کار کردن"،دقیقاً جریانِ منه.کار دلچسبی دارم(هر چند ظاهرش کسل کننده و چاق کننده!! هست) و یک آقای رییس که مرتب تشویقت میکنه(البته کارم رو،که به احتمال زیاد ریشه اش بر میگرده به ندادن حقوق اینجانب!).بعداز ظهر ها به پذیرایی از مهمونای سلسه وار مشغولم،بعداز ظهر خالی از شعر و موسیقی.بعداز ظهر حجیم و تهی.میدونی تنها حسن وحشتناک این نوع زندگی چیه؟عدم تفکر در مورد اطرافت و زندگی و دنیا و جهان و خلقت و هزار جور موضوع بزرگ و بی سر وته دیگه.البته یک عیب هم دارد،این که حس میکنی که یه آدم کوچیک و ریزی هستی(البته موافقم که همه ی ما آدما ریز هستیم،ولی ریز بودن هم درجه ای داره.حتما یه چیزایی در مورد منطق فازی خوندی.).یک عیب و یا شاید هم حسنی(بهتره بگم "صفت")که این زندگی داره،اینه که نه میرسی وبلاگت رو آپدیت کنی و نه اصلاً حسش میاد.همین...

مامان اینا بزودی میان.....امروز مهمونی دعوت بودیم......کفرم در اومده که چرا احوالی ازم نمی پرسه.شیطونه میگه کفرشو در بیارم که منو یادش نره(کفرتو در بیارم خوبه؟؟!! چرا ملوس خوبی نمیشی؟؟)......بسی خسته ناک هستم.....دیروز با دوستام رفته بودم خیابون گردی،چقدر هم که همه چی بی ریخت و بد قیافه است....... راستی،خسته نباشین اینقده که کمک فرمودین!!.....
دیگه نه حوصله ی آقای رئیس رو دارم، نه خانم مدیر و نه آقای همکار و نه خانم همکار لپ لپی.امروز شرکت همش آلودگی صوتی بود و شلوغ پلوغی و درهم بر همی......شعر جدیدم به اندک جاهایی رسیده،کمی تمرکز،شاید کمی نتیجه بخش باشد........ دوستان همه بلاگاشون رو آپدیت کنن،چون حوصله من بسی سر رفته......... بعدش پا شم برم یه نسکافه برای مغز مغشوشم درست کنم......بذار ببینم چیز دیگه ای یادم نمیاد...... سه تارم رو دادم کوک کنن........توی این هیری ویری خاله جون هم رفته مسافرت....... دیگه چیزی یادم نمیاد.شب بخیر.

آهااااااااییییییییییییی ملت.یه جاوا اسکریپت نویس بیست نمیشناسین؟!!!
بسی به درگاهش محتاجیم.
آهاااااااااااااااییییییییی ایها الناس،یه جاوا اسکریپت نویس توپ سراغ ندارین؟!!
بسی نیازمند الطاف بی دریغش هستیم.
آهااااااااااااااییییییییی مردم،بابا به چه زبونی بگم،خیلی زیاد، هلپ(help ) یه جاوا اسکریپت نویس لازم داریم؟؟؟
آهااااااااااییییییییی کمکککککککککککککککککککککک.................