خوبه.خوبه….میدونی حربه ی من چیه؟با گریه کردن،آدمهای محترم رو از سرم باز میکنم…..باز یکی از همین برنامه های تکراری جواب نمیده،منم عصبانیم و اومدم اینجا وراجی کنم….چه جوری دلش اومد دل منو بشکنه؟؟!!!زودی یادم میره… برای شونصدمین بار روبان قرمز رو دیدم….فردا باید برم دانشگاه،راستش فردا کاملا قابل تحمله(اصلا کلی هم جذابه.یه مبحث جدید).اما موندم با روزهای بعد با اون آزمایشگاه ریز چه غلطی میخوام بکنم،مخصوصاَ با اون استاد شریف!!!!….پروژه تقریبا کد نویسیش تموم شده و رسیده به درست کردن ظاهرش و البته friendly کردن اون.این استاد پروژه مون هم بد جور گیر این user interface هستش و روش تاکید داره….حوصله ی این پیش درآمدٍ n ام رو ندارم….کمی مردد شدم….خسته ام اما خوابم نمیاد… از قیافه این خانم مسئول که اتفاقا خیلی هم خوش صحبته،خوشم نمیاد.امیدوارم مجبور نباشم زیاد باهاش سر و کله بزنم…..میخوام سوپریزش کنم اما خب حوصله ندارم و پشتکار و وقت… اگر این خواهر گرامی کمی کمتر حرف میزد،خیلی بهتر میبود… شب بخیر.

کتاب php ــ یه دفترــ کیف پول ــ یه شیشه کوچیک عطر ــ یه فلاپی ــ دو تا سی دی ــ آیینه ــ سه تا دستمال کاغذی ــ یه جامدادی پر از مداد و خودکار و ماژیک ــ موبایل ــ کارنامه ترم هشتم ــ کرم مرطوب کننده و ضد آفتاب ــ دو تا بیست و پنج تومنی _ ساعت مچی ــ چسب زخم ــ یه کارت تبلیغ ــ یه کاغذ سه سانتیمتری با شماره تلفن پرسپولیس ــ رژ ــ دو تا بلیط اتوبوس ــ شماره تلفن کتاب فرشی کتاب ایران ــ زر ورق مچاله شکلات ــ یه دونه پوست پسته…
احساس کردم داره خفه میشه‏،خالیش کردم و گذاشتمش توی حیاط تا نفس بکشه.یه نفس عمیق......

خستگی،خستگی،خستگی….
تکرار،تکرار،تکرار
……
غم کمرنگ،غم کمرنگ،غم کمرنگ….
یأس گریبانگیر،یأس گریبانگیر،یأس گریبانگیر
……
کجا؟آخرش کجا؟واقعا تا کجا؟چرا نمفهمم!چرا درک نمیکنم!ااعتراف میکنم:من یه خوش باور ابله هستم.
ناخوشاینده حس عدم مالکیت مطلق
…
اتفاقی نیوفتاده.من فقط کمی گیجم و خسته و ناامید و پوچ
….
تمام این حسها رو دارم با خودم میکشم.
من به طرز ترحم انگیزی هستم .

من سکوت شده ام‏
و نمی شنوم
ولی می بینم
تو بیهوده فریاد میکشی‏؛
صدایت به هیچ کس نخواهد رسید؛
هیچ کس نیست.
من هم مدتهاست که نیستم!
بیهوده دست و پا میزنی؛
ما مدت هاست که غرق شده ایم.
مدت هاست که محو شده ایم.
مدت هاست که نیستیم.
رها کن خودت را

حل شو در این مه رقیق هیچ…

فکر کنم چند روزی بدون کامپیوتر بمونم.(چقدر تایپ کردن توی این word ابتدایی مسخره ست).حوصله ندارم بگم چرا.شاید به خاطر هوای گرم باشه.امروز دو تا برنامه نوشتم که توی این یه ماه اخیر شاید 6 تا دیگه برنامه مشابه همینا نوشته بودم که راحت جواب میدادن‏ولی این دو تا جواب ندادن.چه مرگشونه؛نمیدونم…..دیروز(یعنی دیشب)رفته بودم مراسم عقد دوست جون؛اگه دو تا بال خوشکل هم به پشتش میبود؛میشد یه مدل واقعا کامل برای کشیدن فرشته ای که بالای سر مریم و مسیح وایساده.(من دقیقا نمیدونم چرا این به ذهنم رسیده ولی خوشبختانه دوست جون اونقدر سرش شلوغه که عمرا وقت کنه اینجا رو بخونه وگرنه کلی به این مغز دیوونه من میخندید چون به جای این همه وراجی خیلی راحت میشد گفت که ماه شده بوده)
بابایی امشب یادش رفته برام یاس بچینه یا شایدم امشب گلدونمون یاس نیوورده.به هر حال من الان خیلی احساس کمبود میکنم….فردا میخوام از اول تا آخرش رو تمرینای سه تارم رو بزنم‏بنابراین برای سر و کله زدن با پروژه ام اعصاب راحتری دارم.(الان دارم فکر میکنم برای چی من اینا مینویسم؛نوشتنش اصلا لزومی نداره.البته لوس بودن این مطالب هم به کسی ربطی نداره؛(شرمنده؛خیلی زیاد شرمنده؛من اصولا موجود خیلی راحتی هستم)
من نمیدونم دقیقا چشه.به نظر چیکار باید بکنم که از حالت آب ماست بودنم بیرون بیام؟!!
حس ماهی بودن بهم دست داده؛فکر کنم خل شدم.تازه با این مدل جدید موهام؛ندا میگه پیشی شدی.بابایی مغتقده که شبپره شدم‏(حتما میددونید چرا؟)شما جک جونور دیگه سراغ ندارین؟احتمالا من خیلی شبیه اونما!!!

بابا از شب زنده داری های من کلی شاکیه!برای اینکه من زیاد روی صندلیم وول میخورم،زیاد پا میشم آب میخورم،زیاد توی اتاقم میپلکم،زیاد کتابم رو ورق میزنم،زیاد در اتاقم رو باز و بسته میکنم و زیاد روح پر تحرکی هستم........
یه کم نگرانم،اممممم.....فعلاً همین.
الان یه فیلم دیدم،یه فیلمِِِ......،نمیدونم(صفتش رو نمیدونم،فکر کنم "خالص" مناسب باشه).قبل از خواب بهش فکر میکنم.
سخت افتادم دنبال پیدا کردن کار،بهم انگیزه میده.خسته شدم از این حس "بیهودگیِ چسبناک"،(برای این یکی هم،فقط همین یه صفت به نظرم درست اومد،تا حالا به معنی واقعی کلمات فکر کردی،عمیقاً میگما،خیلی عمیق.)
دلم شعر میخواد،کاش سهراب زنده بود.کاشکی میتونستم بوی این یاس سپید رو توی بلاگم بذارم.....
شب بخیر.

از نوشتن چیزایی که میخواستم بنویسم منصرف شدم.

تکیه کردن را از یاد ببر.
اعتماد، نکَردَنیست.
از بلاگ ایشون
نه خدا وکیلی،خودت بگو،حقیقتی از این راست تر هم میشه؟!!اگه مَردشی،تکذیبش کن!!
من که میدونم،الان تا ساعت دو مثل ارواح آمرزیده نشده، دور خونه شبگردی میکنم و وول میخورم،اما دست به این پروژه نمیزنم.اصولاً من یه در میون کار میکنم،یه روز وحشتناک،یه روزم علاف(ولی نه خیلی خیلی علاف ها،چون اصولاً اون طوری حوصله ام سر میره)........جات خالی نباشه،آی پشت گردنم درد میکنه.یه ذره هم همچین گیج ویج میزنم،فکر کنم منم رسماً حالم خوش نیست،باید یه کم بخوابم و غذای مقوی بخورم،حتماً حالم خوب میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه عزیز من،من اگه لالایی بلد بودم اول خودم خوابم میبرد.آهای ملت،برای دو تا مامان بزرگ و یه دونه مامان دعا کنید.........
من از این حال و هوای دانشگاه و ریاضی و نظم و ترتیب اون اومدم بیرونو اونوقت شلختگی داره از سر و کول اتاقم میباره پایین!!! آیا کسی هست که مرا یاری کند؟
بابایی من هر شب از حیاط یاس میچینه و برای من میاره.به نظرت چی باید بگم،اصلاً چی میتونم که بگم!
میدونی،یه فکر پلیدانه تو کلم دارم،میخوام یکی رو پیش یکی دیگه لو بدم(این کار برای آدمی مثل من که زبون چفتی داره،حتماً یه کار پلیدانه هست.حتماً حتماً.خودمو از حالا نمی بخشم!!)
راستی چند روزه خوب خوش اخلاق شدما.خوش بش میکنم و سر به سر ملت میذارمو وراجی میکنم و تازه به دقت هم به حرفای اونا گوش میدم.پیش میاد که بعضی وقتا هم، آدمای عنق شفا پیدا کنن.....
خب دیگه،برویم پی شبگردیمان،شما هم بلند شوید بروید پی زندگیتان.اصلاً چه معنی داره آدم تا این وقت شب بیدار بمونه؟!!!!حتماً باید مامانتون بیاد گوشتون رو بگیره و نُه شب بخوابوندتون.!!!
شبتون بخیر.

ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه هستش و من حوصله سر و کله زدن با پروژه رو ندارم.از نظر روحی هم اصلا استرس ندارم،برای اینکه زمان تحویل پروژه مون عقب افتاد(ببین اینجا کجاست که میگم،اگه بعد از تموم شدن پروژه مون این آقاهه از خریدنش سر باز بزنه،من اول اونو از پنجره پرت میکنم بیرون،بعدش خودمو!!).راستی این مرض حناق من هم دو سه روزیه که خوب شده،به سلامتی و میمنت نطقم باز شده(الان پیش خودش فکر میکنه که چقدر بد حرف میزنم.ولی موضوع اینه که من این وقت شب با کلاس حرف زدنم نمیاد،اونم توی بلاگم!!).....(راستی یادم باشه شالم رو به جالباسی آویزون کنم که عین ابله ها هر دفعه مجبور نباشم اطوش کنم)......ای بابا، فرزانه کجایی؟؟؟؟ .....میدونی امروز به چی فکر میکردم؟!به اینکه واقعاً قصد ما از بلاگ نوشتن چیه؟؟ بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که دلیلش بیماری روان پریشی ایه که داریم وگرنه آدم عاقل نه بلاگ مینویسه و نه میخونه(با عرض پوزش فراوان،به هر حال این نظر منه،دلیلی نداره شماها به خودتون بگیرید و دلخور بشید!!).میخوام پا شم برم این فینال بسکتبال ایتالیا آرژانتین رو ببینم،قبلش باید کولر رو هم روشن کنم،یادم باشه گل یاسم رو هم با خودم ببرم.بعدش برگردم ببینم حوصله ام میشه با پروژهه سر و کله بزنم یا نه......

چه کس در این دنیا
سزاوار زندگی نیست،
آن کس که فراموش می کند
یا آن که
فراموش می شود ؟

.........
سرا پا خیس
از عشق و باران،
در پاسخ شان چه خواهی گفت
اگر بپرسند آستینت را
کدام یک تر کرده است؟

ایزومی شی کی بو

از بلاگ ایشون



یک و نیمه.روز خسته کننده ای بود و وحشتناک.کله ی سحر رفتم پاشدم دنبال کارای کامپیوترم.بعدش کلاس سه تار.سیصد تا هم صلوات فرستادم.ناهار رو با شر و ورهایی که دایی یه ریز میگفت خوردم.یه خواب نیمه جویده(صفت مناسبتری سراغ ندارم که لپ کلام رو برسونه).از صبح تا شش بعد از ظهر هم دم به دقیقه به بابا تلفن میزدیم،"چی شد؟رفت اتاق عمل؟کی میاد بیرون؟دکتر چی گفت؟تو حالت خوبه؟یه آبمیوه بگیرین بخورین،قول بده.هر وقت از اتاق عمل اومد بیرون حتما یه زنگ بزنینا".بعد از ظهر رفتم خونه دوست جون،یه عالمه سر و کله زدن با پروژه،گردن درد زیاد به خاطر جای نامناسب مونیتور.ساعت ده و نیم مامانی اومده دنبالم.مامان بزرگ اصرار داره شام بخورم،ولی من فقط احساس خستگی میکنم،نه گشنگی.یه فیلم ندا از کلوپ گرفته.می شینیم می بینیم،بیشتر چرته تا مزخرف.یادم رفته برگه های دیتا بیس پروژه رو از دوست جون بگیرم،باید از حفظ بسازمش.برنامه هایی رو هم که نوشتیم باید تصحیح کنم.پاشم برم که فردا بعداز ظهر باید همه ی این کارا رو انجام بدم.الان یه لحظه احساس کردم چقدر دلم واسش تنگ شده.....

حرف خواستن یا نخواستن نیست،میتونم بشنوم.
احساس لذت وافری کردم وقتی شیطونکی از راه رسید و سعی کرد با من قایم باشک بازی کنه.
ستاره ها را دوستشون دارم.خیلی متشکرم.
کی تمام میشه؟؟نکنه از حوصله ی من خارج بشه؟؟نه.نمیشه.تمرین کرده ام و عادت،علاوه بر اون که موجود مغروری هم شده ام.دوست دارم پافشاری هام رو.
تعجب کرده ای؟میدونم.متاسفم.
خیلی سعی میکنم تحت هر شرایطی غرور طرف مقابل را حفظ کنم و مانع از فروپاشی آن بشم.این یک صفت نایاب و نادریه( رک بودن من رو میبخشید ).
نگهبان گنگ و نابینای اتاقم شده و در اتاق را همیشه باز نگه میداره.اما به جز خودم کسی قادر به ورود به اتاقم نیست.از این قدرتمند تر هم میشه؟
****************
امروز عصر خیلی شارژم.آخه صبح رفته بودم همون شرکتی که پارسال این موقع،کارآموزیم رو اونجا میگذروندم.همیشه دیدن دوستای قدیمی انرژی زیادی رو به من منتقل میکنه که تا چند روزی اثرش میمونه.
****************
الان دوازده ظهر روز شنبه است.از صبح کمی پروژه ام را انجام داده ام(اما دلچسب نبود،چون خیلی روتین و تکراری شده بود)بعدش نشستم نامه های فروغ فرخزاد رو به پرویز شاپور خوندم.میدونی داشتم به این فکر میکردم که اگه اینا رو شیش ماه پیش خونده بودم،تا حالا لابد ده تا بشکه اشک ریخته بودم(برای اینکه شیش ماه پیش،یه مورچه میمرد،من دستمال کاغذیم دستم بود و کلی فق فق کرده بودم،اصولا این مدل رفتارهای من فصلیه،بعد یه مدتی خودش خوب میشه).بسکه این فروغ بیچاره به این پرویز التماس میکنه جواب نامه هاش رو بده و این پرویز هم معلوم نیست اون موقع چه غلطی داشته میکرده که جواب هیچ کدوم از نامه های فروغ رو نمیداده......مامانی داره صدام میزنه،برم ببینم چی میگه!

راحت بگم،نمیخوام بشنوم.

همین جوریه دیگه،یهو به کلم میزنه یه چیزی بنویسم،ولی چی چی،خودم هم فعلا نمیدونم....
این عضو شدن من در اورکات هم خودش یه قصه شده برای خودش.واقعیتش من اصولا آدم کنجکاوی هستم(بماند که عده کثیری از آدما اون رو با فضولی یکی میدونن.به هر حال من نه قصد و نه حوصله توجیه کردن هیچ کس رو ندارم.خانمها و آقایون هر طور مایلند برداشت کنند).و به هر حال اورکات قاعدتاً باید محیط مناسبی برای کنجکاوی های من باشه.ولی این طور نبود و از اولش هم بشدت این یه مورد رو پس زدم.اما حالا حدود یه هفته هست که به دلایلی(یه ذره کنجکاوی،و یه ذره تعهد...)بنده از خر شیطون پیاده شدم و خواستم عضو اورکات بشم.خلاصه بعد از اینکه شونصد تا دعوت نامه دوست جون فرستاد و بعد از سه روز،دوتاش به دستم رسیده،اورکات منفجر شده و هی میگه ایراد از سروره.خلاصه به قول خاله پیرزنا قسمت نبود!!!!!!!!.
امروز هیچ کار مثبتی نکردم.نمیدونم هم چرا؟؟دلیلش هم مهم نیست.("مهم نیست"،"مهم نیست"،"مهم نیست".همیشه و مدام میگویم "مهم نیست".توی زندگی لعنتی من چه چیز مهم است،خدا داند(البته فکر کنم اونم ندونه)........
ساعت یک و پانزده دقیقه بامداد روز یکشنبهِ نمیدونم چندم مرداد.....

****

ساعت دوازده و دو دقیقه روز سه شنبهِ نمیدونم چندمِ مرداد:

امروز(منظورم همون دیروزه)روز مفیدی بود.تمرین با سه تاری که تازگیها کوک شده،و نوشتن یه تیکه از برنامه ی پروژه.و پیشنهاد آقای مهم به ما برای فروش پروژه ای که هنوز نوشته نشده.و مسواک زدن با خمیر دندانی که طعم سیب سبز را میدهد.از همان سیب های سبز،که طعم ناب و یکتایی دارند.سیب های سبزی که جان میدهند برای پوستر های تبلیغاتی.....
فقط دلم برای بوی رطوبت کوزه ی گِلیم تنگ شده.مدتی ست که گم شده....

این متن رو چند روز پیشا نوشتم ولی نرسیدم پابلیش کنم،دلم نیومد دیلیتش کنم:

سیاه و سفید،اینگونه میبایستی از آب در بیاید.از مداد سیاه طراحی خوشم می آید.....اما از سیاه مشق نه.یک جوری دلم میگیرد......ها ها،نگرانم میشود.با هر کس که بخواهی شرط میبندم،اما گنده دماغ تر از آن است که به روی خودش بیاورد.این را هم شرط میبندم،با هر کس که بخواهی!!.آدمها خیلی شبیه هم هستند.احساساتی و گنده دماغ.درست مثل خودم.......کی باورش میشد که اینجا سر و کله اش پیدا شود.....ساعت هفت است،اینها را تا زمانیکه کیک پخته شود تایپ میکنم.....

میدانی،با این رفتارش کلی ناامیدم کرده،باید به روی خودش نمی آورد،نه اینکه عکس العملِ به این احمقانه ای از خود بروز دهد،به خیال خودش دارد تنبیه ام میکند،نمیداند من هم مقابله به مثل میکنم و او را تحریم.به هر حال هر اتفاقی که بیفتد برای من اهمیتی نخواهد داشت،و چه حیف!!خودم به شخصه ترجیح میدادم که این موضوع برایم مهم باشد،اما نیست.زورکی که نمیشود!!تو بگو،میشود؟......دوش آب سرد و یک شامپوی خوشرنگ،میدانی رنگ سبزش عجیب بود،از آن رنگهای خام که در دنیای طبیعی پیدایش نمیکنی،از همان ها که زیادیش توی ذوق میزند......من اصلا خوشم نمیاد که این موجود اینقدر رفتارش با من،صد و هشتاد درجه فرق دارد تا رفتارش با دیگران.آن هم آدمی که تمام عمرش نیاز به مترجم داشته است.....مامانی دارد برای ندا تعیین رشته میکند،ندا انگیزه ای برای پر کردن فرم انتخاب رشته را ندارد.میدانی،خودم هم چهار سال پیش برای اولین بار وآخرین بار(البته تا حالا)،طعم واقعی و گزنده ی شکست را چشیدم.از قدیم هم گفته اند:گیرم پدر تو بود فاضل،از فضل پدر تو را چه حاصل......خب دیگر،من حوصله ام سر رفت،میخواهم بروم......
*****************************************
اینم امروز صبح ساعت 2 نوشتم:

میدونی به چی داشتم فکر میکردم؟به اینکه آدما بدون وجود هم زنده میمونن.میتونی امتحان کنی!.....میدونی آدما عوض میشن و لجباز.حتما تجربه کردی.........میدونی خودم هم از رفتارهایی که از خودم بروز میدم تعجب میکنم.فکرش رو بکن،من،منا!!! آدمی مثل من،مدتی باشه که داشته باشه یکی رو نقره داغ کنه.وحشتناک نیست؟؟حالا فکرش رو بکن که من چندان برای آدمایی که برام مهم نیستن انرژی مصرف نمیکنم(حتی اگه اون عمل نقره داغ کردن باشه).اما این یکی با اینکه موجود مهمی نیست،ولی به شدت مشتاقم عکس العملش رو ببینم.میدونی،تا حالاش که بد نبوده.موجود صبوریه و کله شق.من که خودم کلی از سنجشی که دارم انجام میدم ذوق مرگم..........

بامزه نیست،عده کثیری از آدمایی که میشناسم،با شدت هر چه تمام تر دارن با پروژه هاشون سر و کله میزنن.از جمله خودم.اگه بدونی که چه لذت و ذوق مرگی ای،حین انجام پروژه ام نصیبم میشه.جدی میگما.حالا فکر نکنی خیلی داریم شق القمر میکنیم یا پروژهه داره تند تند انجام میشه.عمراً.ولی خب همین جوریه که گفتم.خلاصه داره خیلی بهم خوش میگذره..........

آخ آخ،من جدا با نت حفظ کردن مشکل دارم.اصلا من با هر چیز حفظی به شدت مشکل دارم،اونم از نوع اساسیش.........

راستی تا حالا توجه کردی بعضی آدما چقدر مهربونن!چقدر نازن،چقدر به آدم اهمیت میدن!چقدر نگرانتن!هر چقدر هم آدم مثل یخ بمونه با این حال بعضی وقتا حس میکنه میخواد طرف رو بغل کنه و یه ماچ محکم از لپاش برداره.(حالا شما هم لازم نیست خیلی دقیق بشین و کنجکاوی به خرج بدین)........