اولش که پیداش کردم کلی ذوق مرگ شدم.فکرش رو بکن،پیدا کردن یه گنجینه.یه گنجینه که از قدیم آرزوی داشتنش رو داشتی.اما حالا بدون هیچ منت و دردسری،صاف اومده باشن گذاشته باشن توی بغلت.تو هم بودی از خوشحالی خفه میشدی.بعدش در اون صندوقچه رو باز کردم و محتویاتش رو ریختم بیرون.جستجو،برسی و کنجکاوی.و حالا تو همه ی او گنجینه رو فهمیدی.اما حس خوبی نداری.حس حسرت،حس حسادت،حس کمبود،حس ناتوانی،حس ناقص الخلقه بودن،حسی که خوب نیست.از خودت میپرسی:چرا خدا منو مثل بقیه نیافرید؟؟یعنی من،با این همه ادعا،لیاقت داشتن این استعداد رو حتی به صورت بالقوه ندارم؟!!!نه جداً!یعنی این قدر کوچیکم!!من چشمامو میبندم،من فرار میکنم،و حقیقت رو با تمام وجودم لمس میکنم.کاش چشمام رو باز نکرده بودم،کاش برای همیشه بسته نگه داشته بودمش.....

تو هیچی ازش سر در نمیاری،برای اینکه با کلی استعاره و کنایه و هزار جور کوفت و زهرماری که توی ادبیات غنی مون هست نوشتمش.خیلی نفهمم که اینا رو اینجا نوشتم.به زودی از این جایِ لعنتی دل میکنم....اَه.لعنت به من،همیشه به چیزای ناچیز آشغالی،دلبستگی عمیق آشغالی تری داشتم....

کمک.من به کمک اجتیاج دارم.به یه دست نامرئی......هی تو،بهتره اون طناب نجاتت رو زودتر بفرستی پایین،من حوصله پیدا کردنت رو ندارم.باور کن سعی نمیکنم حتی یه ذره درکت کنم.اصلا من هیچی نمیدونم.چرا نمیخوای بفهمی،من حوصله شو ندارم.

هه هه.امروز هر چی خواستم آدرس یه بلاگی رو پیدا کنم،نتونستم.البته من اصلا نویسنده اش رو نمیشناسم و حتی یه مطلب هم ازش نخوندم ولی خب شکل ظاهری بلاگش رو دیدم و طراح اون بلاگ رو میشناسم.باور کن خنگ بودن بعضی وقتا بسیار جذابه!!من که کلی سر همین خنگولیت ها کیفور میشم.تصورش رو بکن،یه معما که حل نمیشه.خیلی حال میده....

آخی،طفل معصوم نازنین من،بهش برخورده.خیلی بهش حق میدم.خودمم بودم همین قدر رم میکردم!!حالا بگو چجوری از دلش در بیارم.من هم مثل قدیما دل نازک نیستم که به خاطر مسائلی که مقصر نیستم(بلکه همش فقط یه سو تفاهمه)معذرت خواهی کنم.فعلا فقط سکوت.میدونی،این طور عکس العملها(همین سکوت کردن مطلق) به طرز وحشتناکی وحشیانه است(جدی میگم،تا حالا گرفتارش شدی؟).ولی چه میشه کرد،بعضی وقتا آدما خیلی هم وحشی میشن....

چند شبه میرم رو مبل توی حال میخوابم.هواش خیلی معتدله.مثل قدیما دیگه به اتاقم وابستگی شدید ندارم.توجه کردی مدتیه چقدر عوض شدم؟!!!! همچین یه جورایی خودخواه و خوددار و ننر شدم.ولی خب این موضوع اصلا ناراحتم نمیکنه.یه زندگی راحتِ بدونِ فکر و تامل،و مزخرف و لوس....

یه ذره دلم واسه اینجا تنگ شده بود(ولی دروغ چرا؟فقط یه ذره!!).مسافرت خوش گذشت،هر چند که همش پیاده روی بود.برای اینکه ماشین گرامیمون وقتی به شهر مورد نظر رسیدن،منفجر شد و دو روز توی تعمیرگاه خوابید.فکرش رو بکن،اون جایی که ما بودیم از تاکسی و تاکسی تلفنی خبری نبود در حالیکه دور و اطرافت پر بود از آدمایی که با ماشینشون ویراژ میدادن.آی دماغ من یکی به شخصه جزغاله شد(نصیب دشمن آدم نشه).ولی خب قسمت خریدش خیلی کیف داد.مخصوصاً خرید اون صنایع دستی!!(؟) خوشگله،که بسکه ماتش شده بودم،یادم رفت بپرسم اسمش چیه!!!!!ولی کلا مردم این شهر هم خیلی آدمای اجق وجقی بودن،اصلا یه مدل هایی بودن به خدا!!!آدرس که میپرسید که همش میگفتن مستقیم.بعدش هم اونقدر بوق میزدن(کلا برای همه ها)،که اگه یکی نمیدونست فکر میکرد عروس کشونیه یا مثلا ایران از چین برده حالا(این قسمت اخرش خیلی حالگیری بود،نه؟بیخیال بابا!!)

یه کم عجیبه که همه از اون پسره که سر وته خودش رو اویزون کرده خوششون اومده!!!! چون خودم به شخصه کشته مرده ی اون پسرک عکس سیاه سفیده شدم،بسکه معصومیت از تمام وجودش فوران کرده بیرون.از اون لباس گشادش بگیر تا اون زانوهای کج و کوله اش و اون لپ های باد کرده و چشمهای تنگی که معلوم نیست به کجا خیره شده....

قبول دارم که هر شیش تا بچه ی توی این دو تا عکس،خیلی ملوسن.ولی اگه گفتی من مرده ی کدومشونم؟


                  

خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.
خواهش میکنم،تحمل این یکی رو ندارم.

دارم به یه آهنگ قدیمی گوش میدم.آروم و ملایم.....درسای سه تارم به جاهای بامزه ای کشیده شده.کلی خوشم اومده ازش.....به زور و جبر زیادی دارم با این دختر خاله بد قلقم کنار میام.خدا کنه به این زودیها حوصله ام از دستش سر نره.تا اینجاش رو که خوب کوتاه اومدم.....
من اصولا آدم سست و شکننده ای هستم که با روی دادن کوچکترین مساله ای،خیلی زود حوصله ام سر میره و اونو به حال خودش رها میکنم.اما نمیدونم چرا توی این چند برخوردی که با چند تا استاد(به خاطر پروژه)داشتم.اونا به نظرشون اومده که من آدم سرسختی هستم که یه عالمه پشتکار داره.نمیدونم چرا؟شاید دلیلش این باشه که این جور مواقع خیلی زیاد جدی میشم.و همین باعث میشه اونا برداشت اشتباه داشته باشن.در هر صورت مهم نیست.....
دنبال یه خلخال با نگین های کوچیک آبی و آویزای کوتاه نقره ای میگردم.(کدوم دیوونه ی نادونی رو دیدید که این جور چیزای سبکی رو توی بلاگش بنویسه؟!!!!)
این همه انکار به خاطر چیه؟نمیدونم......شاید نبایستی اینقدر رک ازش میپرسیدم.مطمئنم که بهش بر نخورده.شاید فقط کمی توی ذوقش خورده،به خاطر این همه صراحت و جسارت......
نمیتونم توضیحش بدم،مدتهاست زیر تلی از خاک پنهونش کردم.شاید به زودی خاکها رو کنار زدم.....

ببخشید،در حد یه کم پاسخ کوتاه:(من چون خیلی زیاد تنبلم،حوصله ندارم جواب سوالها رو با ایمیل جواب بدم،خیلی زیاد ببخشید.)

خانم مریم من چون زمان کافی نداشتم کلاس میرم،بنابراین به کتاب خلاصه ای به نام "راهنمای سریع ویژوال PHP " از انتشارات "ناقوس" اکتفا کردم.شما اگه زمان و حوصله ی کافی رو دارید میتونید به کتابهایی با عنوان کتابهای مرجع PHP مراجعه کنید.ببخشید که نتونستم راهنمایی موثری بکنم.

آقای خسرو اسم اون کتاب"اصول مهندسی اینترنت" و مولفش "احسان ملکیان"هست.

همین جوری اومدم یه چیزی بنویسم برم.مثلا اینکه خسته ام و خواب زده(بس که این موضوع مهمه!!!!من هر دفعه اینو باید بگم).امروز رفتم خونه دوستم تا ساختن فرم ها با html رو یاد بگیریم.اما دوتامون ساعت 12 که شد داشتیم از خواب پس میوفتادیم.من که شبش تا سه بیدار بودم(کار خاصی انجام نمیدادم،نت حفظ کردن و فیلم دیدن و کتاب خوندن و صد رقم کار مزخرف دیگه.دوست جون هم تا چهار چت میفرمودن.خدا زودتری من و دوست جون رو شفا بده،بلکه از این خل بازی هامون دست بر داریم.(حالا بماند که دوست جون آدرس اینجا رو دارن.خیلی شیکه اگه از سر کنجکاوی یا بیکاری اینجا رو بخونه،کلی آبروم میره).

این دختره نفرم پنجم بود که بهم گفت تو نصف دیگه ات زیر زمینه.این جمله به جای اینکه برای من یه شوخی ساده باشه،بیشتر منو به تفکر وا میداره.فکر میکنی چرا نظرشون اینه؟

نمیخوام در موردش فکر کنم و تصمیمم رو بگیرم.چه در مورد قضیه اولی،چه دومی و چه سومی.هیچ کدوم.فعلا حوصله ی هیچ نتیجه گیری ای رو ندارم.

 خانه از هیچ پر است
روی یک صندلی بی هیجان
با نگاهی تیره
سوی دیواری به بلندای سکوت
روی یک خالی بی حرف و حدیث
مینویسم از مرگ
از گذر عمر تهی
میزنم چنگ به هر واژه ی لغزنده ی پست
تا بپرسم از خود...
که چه میدیدم من
در میان همه ی زندگیم؟
در هجوم تک تک این همه لحظهء پلید
لحظه هایی که به سرعت ز برم لغزیدند
و به دنبال چه بودم؟
در پس این همه سالی که گذشت
در فرار این همه ثانیه ی نفرت بار
رنگ این زندگی پست چه بود؟
نه مگر طوسی خونین و کثیف؟
یا مگر طعم زمانه ام چه بود؟
تو مگر میدانی؟
آنهمه تلخ پر از زهر مرکب به هلاهل را
تو مگر میفهمی؟
آه نگو میفهمم
تو به کاری دیگر، در هوایی دیگر
در میان اینهمه آتش و خون در سفری
تو به نور آگاهی
نه به ظلمی که به ما می خندد
تو نگو میفهمم...
آه چه خوب! میدانی؟
رأی ابلیس خوش به کامم آمد
زندگی ارزش این لحظه ی زیبایی شیطان را داشت
هیچ میدانی که چه گفت؟

...
گر پس هر نفس و لحظه ی آکنده به زجر
نیستی خوابیده
از من خسته ی بی نور امید
چه طلب میکند این زندگی پوچ و تهی؟

به عقب می نگرم
و به دوران تباهی که گذر کرد ز من
و به خود می گویم
آه چه بیهوده گذشت
آنهمه لحظه ی فرار و رقیق...

از بلاگ نقره ای

****************
نمیدونم چرا ایندفعه برای گذاشتن شعر مردم توی بلاگم ازش اجازه نگرفتم.شاید دلیلش این بود که زیادی هول بودم که این شعر رو توی بلاگم بذارم....ببین در هر صورت اگه از کارم خوشت نیومد،بگو سه سوت معذرت خواهی رسمی و علنی بکنم.


دیگه میخوام از خستگی یه داد محکم بکشم.(که تعجب هم نداره.حتما متوجه شدی که چند روزه چه موجود وحشی ای شدم).اعصابم داره منفجر میشه.صبح کله سحر که میشه از این شرکت به اون شرکت،از این موسسه به اون موسسه،از این بیمارستان به اون بیمارستان،از این درمونگاه،به اون درمونگاه،از این کلنیک به اون کلنیک،از این مطب به اون مطب.(میبینی،نوشتنش به اندازه ی یه قطار میشه،چه برسه به رفتن و سر و کله زدنش).خونده بودیم آنالیز نیاز پروژه ها از بقیه اش مشکل تره،ولی باورمون نشده بود.
از اونجایی که از قرقر های من استقبال زیادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شده بود!!!!!!!!!این قرقر رو به همه ی شما عزیزان تقدیم میکنم.باشد که مقبول افتد!!!!(خیلی پررو ام،نه؟ولی باور کن بیشتر خسته ام.)

داره بارون میاد.جدی میگم.اونم الان.چه دوست داشتنی.فکرش رو بکن،از آسمون آب بیاد پایین....
فراموش میکنم.اینو هم خیلی جدی میگم.واقعاً چی فکر کردی؟!!!!گفتم که،مساله های بی اهمیت ابدی نیستن.....
خوبه.این روزا سرم خیلی به چیزای بیخود گرمه.نه،خیلی هم جدی میگم.حسابی این روزمرگی های مسخره به بازیم گرفتن و مشغولم کردن....
صدای گز گز میده.یا من اینطور فکر میکنم.
وبلاگم رو عوض میکنم،اما هر وقت که حسش بود،نه الان که دچار دپرسی های مفرط شدم.فقط تقاضا دارم دوستان و آشنایان زنگ نزنن به منو بگن:"تو که بلاگ داری." و بقیه ماجرا......
شاید توقع بیشتری داشتم.تلخ و سرد.اینطوری جوابش رو دادم.ولی به جاش باعث شد به طرز وحشتناکی یخ بزنم.کاملا جدی میگم.
راست میگه.بلاگ من همش غُرغره.خجالت میکشم وقتی بهم میگه:"البته بیشترش قرقره".میشه اینقدر به رو نیاری.آخه خجالت میکشم.

پایان روز بیست و یکم تیر ماه است.
و من امروز را فقط فکر کردم.
درست همانند بیست و یکم تیر ماه سالهای قبل.
چه کسی به خاطر خواهد داشت؟؟
چه روز نا امید کننده ای!
فراموش خواهم کرد امروز را
و تمام بیست و یکم تیر ماه سال های قبل و بعد را.
هیچگاه این روز را فریاد نخواهم کشید.

مساله اگه بی اهمیت بشه،دیگه کسی حلش نمیکنه.هر چقدر هم که قبلاً برات مساله لاینحل ای بوده....پیچیده بودن،یا قابل حل بودن،یا غیر قابل حل بودن مهم نیست،مهم اینه که بی اهمیت نشی.....

احمقانه نیست؟من بعضی از بلاگها که آپدیت کردن،متن جدیدشون رو نمیبینم.چرا؟

توجه کردی چقدر اشتباه تایپی دارم.و حتی حس اصلاحش نیست.(یاد زمانی افتادم که دفعه اول یکی بهم گفت:"حسش نیست".جمله بامزه ای بود برام.)

همیشه "ظرافت" قربانی "استحکام" بوده.به خاط همین جنس ارجح همه آدما،جنس مذکر بوده.لابد فکر میکنی امروز چهار ساعت فکر کردم و حالا دارم افه ی" فضل ریختن"میام.ولی اینو امروز وقتی سوزن رو نخ میکردم(یا نخ رو سوزن میکردم!!!)تجربه کردم.حوصله ندارم توضیحش بدم.

تا کجا میخوام پیش برم؟نه،جداً،تا کجا؟؟؟من که میدونم توانایی اش رو ندارم.من که میدونم دارم تیشه به ریشه ی خودم میزنم،پس چرا تمومش نمیکنم؟؟!! اما من که یه بار امتحان کردم.من که این پس زدن رو یه بار تجربه کردم.من که دیدم نتیجه ای نداشت.من که برگشتم سر جای اولم.من که میدونم همه چی تقریباً از کنترل من خارج شده.من که میدونم برای به فکر افتادن خیلی دیره.پس چرا هی از خودم میپرسم:تا کجا میخوام پیش برم،تا کی میخوام ادامه بدم؟......ولی واقعا تا کجا میخوام پیش برم؟این راه به کجا ختم میشه؟؟؟مساله اینه:من نمیدونم.من نمیتونم.من اشتباه کردم.از همون نقطه ی اول.ولی بعضی چیزا دست خود آدم نیست.پیش میاد و من باید قبولش کنم،هر چقدر هم که سنگین باشه.....

من اینجا را دوست ندارم.در اولین فرصت عوضش میکنم.

ولی خدا وکیلی خیلی نامفهومه.بهتون حق میدم،اگه بگین چرت و پرته محضه.

من به طرز احمقانه ای شیفته کسانی میشم که گرافیک یا نقاشی خونده باشن.تو اسمش رو هر چی میخوای بذار ولی خودم اسمش رو میذارم:خوش ذاتیِ ابلهانه.....
بابای نازنین من،به طرز مضحکی با سهراب سپهری بیگانه است.من سعی نمیکنم کسی رو اصلاح کنم.حتی اگه اون شخص بابای نازنین من باشه.....
و استاد محبوب و سخت گیر من،متاسفانه هیچ راهنمایی مثبتی نمیتونه انجام نمیده.و حتماً از من میخواد کار رو یه جوری سر موقع جمع و جورش کنیم.متاسفم.من از به هم آوردن سر و ته هر کاری بدم میاد،حتی اگه به نفعم باشه......
من از اینکه اینجا مینویسم میترسم.ولی نمیدونم چرا اینکار رو ادامه میدم.اینجا دیگه امنیت نداره.....
هیچی مثل اولش نیست.حتی وبلاگم.حتی من که سخت رنجیده و سرگردان هستم.و حتی خیلی های دیگه که دور شدن.و حتی کسایی دیگه که رنگ فراموشی گرفتن.هیچ چیز مثل اولش نیست.طراوت نداره و پژمرده شده.من خسته ام یا اونا سطحی؟؟من خل شدم یا اونا گنگ؟؟
من نگرانم.فقط برای خودم.در دوردست ها آوایی شنیده نمیشه.
یادت باشه اگه شیشه ی نازکی رو شکستی،اول از همه اون شیشه ی نازک خودت رو زخمی میکنه و آهت رو در میاره.حیف که نمیفهمی!!!!!
این روزها حرفهای مختصر و کوتاه وگهگاه یه آشنای قدیمی،لبخند کمرمگی رو روی لبام میاره.باید جواب سوالش رو پیدا کنم.
من میخوام از اینجا برم.کاش این تبلیغه بلاگ اسکای از اون بالا برداشته نمیشد.اینجوری راحتر دل میکندم.
عیب داره یه کم دیگه وراجی کنم.در هر صورت اینجا فقط متعلق به منه.
هنوز یه جلسه بیشتر سر کلاس سه تار نرفتما.امروز انگشت سبابه دست راستم،لای نردبون(نمیدونم چرا مامان میگه:"نبردبون") گیر کرد و قِلِفتی(؟؟) پوست انگشتم کنده شد.منم که باد بهم بخوره،یه بلایی سرم اومده. ای بپکی طالع روشن من!!
میخوام فراموش کنم.فقط اولش یه ذره اذیت میشم.اما مثل اون یکی مورد ناشی گری نمیکنم.هیچی یهویی انجام نمیشه.یواش یواش.یواش یواش.
خیلی ترسناک شدم،نه؟حتما به این نتیجه رسیده که چه آدم بد ذات و پست فطرتی هستم.ولی همه چی اونطوری نیست که تو فکر میکنی!!!ولی کلا من مشکلی ندارم.تو هر طور راحتی فکر کن....

امروز دلم تنگ شده ولی نمی دونم چه جوری شروع کنم.بی نظم و ترتیب میشه.مهم نیست.خب شروع میکنیم:
1-این پروژهه بد جور انرژی داره میگیره.زیادی بزرگه.و در حد کار گروهی سه نفره.بقیه اش رو حوصله ندارم بگم.
۲-فردا اولین جلسه کلاس سه تارم شروع میشه.بدون هیچ گونه دردسری.کاملا شانسی.نگران اینم نکنه همه چی بهم بخوره.مثلا خانمه بگه تدریس نمیکنم.یا مثلا دستش بشکنه(البته خدا نکنه.ولی من اصولا نمیتونم جلوی منفی بافی های ذهنم رو بگیرم.مخصوصا اگه خسته هم باشه)
۳-سکوت.سکوت.سکوت....موضع جدیدم در برابرشه.میخوام عکس العملش رو ببینم.با اینکه عمرا مهم باشه.میشه گفت یه جور تسته.یه نوع سنجش.خیلی سرکش و خودسرم،نه؟میدونی قبلا روند کارم یکی بوده.باور کن فقط دارم عکس العملش رو میبینم.بدون هیچ غرضی.اصلا به من چه.میتونی باور نکنی....
۴-راحت نیستم.هیچی مثل اولش نیست.تقصیر از حس گیج خودمه.هنوزم محطاط نشده.و من هنوز گیجم.هر اتفاقی که بیوفته،همش تقصیر خودمه.باور کن همش تقصیر خودمه.اون یه ذره هم مقصر نیست.من گیجم.تقصر منه.....
۵-خوندن یه بلاگی این روزا عذابم میده.جدی میگم.مطمئناً نمیدونن خواننده ی بلاگشون هستم.(ضمیر جمع به خاطره اینه که دو نفرن).اولش قربون صدقه ی هم میرفتن.خیلی زود یکیشون دبه در آورد(یعنی داره در میاره.فقط یواش یواش)معلومه کدومشون دیگه.اینقدر که دیگه خنگ نیستی!!کافیه یه کم به اطرافت توجه کنی.خلاصه بد جور تمایل دارم خفه اش کنم......من هنوزم در این موارد مسخره و مضحک و ابلهانه حساسم.خیلی احمقانه است،نه؟؟؟تو پیشنهادی داری؟
۶-آنالیز نیازش وحشتناکه.توش موندم.باید بریم بیمارستان.یا یه درمونگاه مجهز.کلینیک که دیگه عالیه.