ساده ترین روش حل مشکل "رسیدن به بن بست"؛الگوریتم استریخ(Ostrich)است:سر خود را در شن فرو ببرید و وانمود کنید که ابدا هیچ مشکلی وجود ندارد.
درسهایی از صحیفه سیستم عامل
متمم:الگوریتم استریخ هیچ گونه مسئولیتی در قبال کسانی که سعی کرده اند سر خود را در سنگ فرو کنند؛نمی پذیرد.
همه چی خوبه.آروم،کسل کننده،مزخرف،بیخود.مثل همیشه....خدا منو ببخشه که مجبور شدم سرکارش بذارم.من فقط به دختر دایی عزیز گفتم که میدونم چجوری چیزی رو که میخوای بدونی از زیر زبونش بکشم، که تا آخر عمرشم هیچ بویی نبره.بعد دختر داییه گیر سه پیچ داد که بخاطر من این کار رو بیانجام.منم که خراب دختر دایی!!! البته زیاد عذاب وجدان نیستم،برای اینکه عذاب وجدانم رو میشناختم و سعی کردم قضیه رو فقط در حد در دهن دختر دایی عزیز رو بستن،ماست مالی کنم.خدا از سر تقصیرات من بگذره.....تغییبر دکوراسیون اتاقم حدود پونصد آب میخوره،البته اگه بیشتر نشه.فعلا که مایه تیله تا آخر ترم تعطیله.....میدونی،من نمیدونم که این چه مرضیه که هر چی من عصبانی تر و ناراحت تر باشم،همون قدر بیشتر زیپ دهنم رو میکشم و خفه خون میگیرم.باورت میشه وقتی راست راست اومد بهم توهین کرد،لال مطلق شدم و هیچی نگفتم،هیچیه هیچی.یعنی مطلقا هیچی.خفه نشم خوبه......دلم کمی کرخت شدن بی دغدغه میخواد.کجاست فاز بیخیالی؟.....خیلی زیباست،راست میگم.تو هم اگه ببینیش همینو میگی.....راستی بهت گفتم؟میخوام ببینیمش.فقط یکبار،نه بیشتر........حوصله اشو ندارم،ولی مجبورم.آخه تا کی؟تو بگو...... از دیشب تا حالا این اهنگه رو بیشتر از 12 دفعه گوش دادم.حتما باورت میشه.شک ندارم......راستی،شبت بخیر.
قانون "پنهان سازی اطلاعات" میگوید:« به هر کس به همان اندازه اطلاعات بده که نیاز دارد و نه بیشتر»
«درسهایی از صحیفه ی پایگاه داده»
قانون "آزاد سازی ذهن" میگوید: « از هر کس به همان اندازه اطلاعات بگیر که نیاز داری و نه بیشتر»
«درسهایی از پروفسور اینجانب»
رام کردن یه بز سرکش چموش،از یه گربه اهلی خونگی بر نمیاد.
به خاطر همینه که عطای نداشته اش رو به لقاش می بخشه.
والسلام
-- مار از پونه بدش میاد،در خونه شم سبز میشه.بابا یکی بیاد منو بنجاته....
-- دلشو شکستی.باش تا یه روز تاوانشو بدی!!
-- کجاست سمت حیات؟
یه دوست ناز پیدا کردم.در واقع اون منو پیدا کرد(من عنق تر از این حرفام که کسی رو پیدا کنم).توی کتابخونه با هم اشنا شدیم.داره واسه فوق میخونه،رشته زبان انگلیسی.البته من ازش نپرسیم(من عنق تر از این حرفام که از کسی چیزی بپرسم،از کتابایی که میخوند فهمیدم).صورت تقریبا تپلی سفید و نازک.بینی کوچیک،لب کوچیک،چشمای سیاه کوچیک و عینک با شیشه نازک و البته کوچیک.همیشه روی لباش لبخند ملایمیه.خیلی راحت باهات رفتار میکنه و درست عین بقیه آدمایی که زبان میخونن،تا اندازه ای دیسیپلین داره.آره،خیلی شبیه پریسا ست.پریسا رو سه سالی میشه ندیدم.
-------------------------
میدونی آدم نباید نقطه ضعف هاشو توی بلاگش بنویسه.اگرم نوشت پاکشون کنه....
-- اَه،اَه،اَه.... چقدر درست حدس زدن،کار ساده ای شده... لعنت لعنت لعنت....
-- احساس آزادی کامل دارم،رهایی مطلق.... قبلنا سنگ بودم،سنگی که چسبیده بود به زمین.اما حالا یه پَرم.پری که از اون بالا(خیلی خیلی بالا)رهاش کردن.احساس نگرانی نمیکنم.پرها میرسن زمین،اما هرگز زمین نمیخورن....
-- موهاشو رنگ کرده،قهوه ای نه روشن و نه تیره،خیلی سِت با رنگ تقریبا تیره صورتش(نه،برنزه نکرده بود).توی چهره اش زیبایی خاصی دیده نمیشه و البته نازیبایی خاصی هم.ده سانتی باید از من کوتاهتر باشه،و سه چهار سالی کوچیکتر.فرز و به خیال خودش زرنگ.همیشه دلش میخواد یه صحبت کوتاه آخر وقت باهات داشته باشه.طوری رفتار میکنه که باعث میشه از همون جلسه اول توی ذهن کم حافظه ات باقی بمونه. وقتی سعی داره سرت رو شیره بماله،اینقدر جذب شیرینی رفتارش میشی که با مهربونی تمام،بهش لبخند ملایمی میزنی و میگی:نخیر عزیزم.اگه می بینی نمیتونی سر کلاس حاضر بشی،درست رو حذف کن....
-- زندگیه،میگذره...
-- ببین،کم آوردن که شاخ و دم نمیخواد،همینه دیگه...
چند روزه که سر درد به همراه تب خفیف دارم.آدم تکلیفش رو نمیدونه!!!
خودمو درگیر مسئولیت بیهوده کردم.یه سری دختر بچه هیجده،نوزده ساله.من خودم تا یه سال پیش بچه دانشجو بودم،حالا فکرش رو بکن که جاها یهو عوض بشه.احمقانه میشه.من همیشه از معلمی یا هر شغلی شبیه به اون، بدم میومد هر چقدر هم که عنوانش دهن پر کن باشه!! هر چقدر که مجبورم توی شغل جدیدم انرژی حروم کنم،برای کار توی شرکتم، کم مایه میذارم.به محض اینکه جناب رییس برگرده،بهش پیشنهاد میکنم در اسرع وقت اخراجم کنه.
لعنتی خفه خون گرفته،داره عذابم میده.پس کی میخواد آدم بشه؟داره مجبورم میکنه بندازمش دور.لعنتی فقط حرف بزن....
دلم میخواد این روند علمی مزخرفِ بیخودِ آشغالِ بدرد نخورِ اعصاب له کنِ بیهودهِ زندگیم رو بطور کامل بندازمش دور،یعنیا بطور کامل خودمو ازش خلاص کنم.دلم میخواد بطور کامل برگردم به دنیای رنگ.ببین بذار راحت بگم هر مدل محدودیت،قانون و چهار چوبی که برای ساعات زندگی من کشیده بشه،بعد از طولانی مدت منو عصبی میکنه.عصبی کردنش مهم نیست،مهم اینه که این فکر یهو توی مغزم هجوم میاره که همچی رو یهو بریزم بهم(روی "یهو" بودنش تاکید میکنم).البته به خاطر تا حدی عاقل بودنم یا بزرگ شدنم!! هیچ وقت اینکار رو نمیکنم.و همین مستاصل شدنمه که باعث میشه باز برسم به بیهودگی،باز برسم به پوچی،باز برسم به سکون.... تا دوباره یه نیمچه تحولی پیش بیاد،تا باز کمی زنده بشم....