-
تازه شیطونیم هم میاد
شنبه 16 بهمنماه سال 1389 23:30
من امروز مشقامو ننوشتم، خیلی حالم بده:( بعدش الان هم اصلا حوصله شون رو ندارم این وقت شبی:( حالا چِکار کنم آیا؟!
-
مملکت گل و بلبل در طول تاریخ
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 14:38
به محمد رضا پهلوی که می گفتن اعلاحضرت شاهنشاه! به بعضیا هم که کمِ کمش می گن حضرت آیت . الله، به هرچی دروغگوی بی ادب هم که میگن آقای دکتر!! پیوست: به امام دوازدهم هم که دیگه فوقش خیلی احترام بذارن، میگن آقا!!! خداییش مملکته که داشتیم و داریم؟!!
-
همش یخمک؟
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 22:56
نه اینکه فکر کنید چون من با چه اشتیاق و لطافت و احساسات گل وبلبلی اومدم این پست رو گذاشتم و شماها هم، چون هیچ عکس العملی نشون ندادید، بهم برخورده! نه، این نیست. اما می خوام بگم آخه شماها چقدددرررررر می تونید بی ذوق و بی روح و بی لطافت و مسخره باشید که عین یخ، فقط بر و بر نگاش کنید و زرتی هم صفحه رو ببنید و برید پی...
-
آبی دلنشین
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 23:37
تا مدتها این نقاشی آبرنگ بکگراند گوشیم بود. فکر می کردم همه ی این آبی دلنشین تخیل نقاش بوده. اما نبوده. نگاه! یه جایی انگار توی یونانه اینجا. پیوست: از دیشب مثل زهر هلاهل بودم! یک کلمه نمیشد باهام حرف زد بسکه وحشی بودم. همین دو تا تصویر، همین که می فهمم این نقاشی آبرنگ که یه زمانی عشق من بود، یه جایی روی کره زمین...
-
به افتخار خودم هوررررررررررااااااااااااا
یکشنبه 10 بهمنماه سال 1389 19:50
می دونی، از لحاظ فلسفی به من میگن "خود کیش"... پیوست: خیلی پدیده ی منفوریه تو جامعه، اما عوضش خیلی کیف میده.
-
خیلی هم همه چی گنده، من اصلا هم خوشحال نیستم
شنبه 9 بهمنماه سال 1389 23:57
چقدر امروز روز بدی بود: (اصلا یادم نمیره هیچ وقت این روز گند رو: (خانواده هم اصلا تحویل نمیگیرن: (میگن بچه بازی در نیار! اما امروز واقعا برای من سخت بود: (خیلی روز بدی بود: (من خیلی ناراحتی کشیدم: (چرا هیشکی نمیاد به من بگه عزیزم غصه نخور، همه چی تموم شد؟!! واقعا چرا؟! یعنی گفتنش اینقدر سخته؟ سختتر از همهی...
-
رسانای نامرئی
جمعه 8 بهمنماه سال 1389 13:38
بندِ اول انگشتان دستم، به اخلاق تو بند است. پیوست: بد اخلاق نشو، سردشان می شود.
-
تو عمرتون یه بار هم که شده توی یه بحث شرکت کنید، نمیمیرید که!!
سهشنبه 5 بهمنماه سال 1389 12:35
میشه تشریف ببرید اینجا و اظهار نظر بفرمایید؟!! میشه؟! بعد نوشت: ویندوز نصب کردن یک طرف، نصب برنامه ها از یه طرف دیگه:((( چقدر زیادههههههههه:(( حوصله ی آدم سر میره!!! این تموم میشه، اون یکی شروع میشه!! بعدشم همشو باید هی از نت دانلود کنی که جدید باشه:( نمی خوااااااااااامممممم:(((((((((( دو روزه علافم!!! هنوز آنتی ویروس...
-
پاک چون کف دست
دوشنبه 4 بهمنماه سال 1389 18:05
دیشب بعد اینکه لپ تاپ من سه نصف شب یکهو به سرش زد و منفجر شد و من هرچی تا ساعت ۵ صبح سعی کردم که درست بشه و نشد، تمام زندگیمو در آستانه ی پریدن دیدم. آخه تو فکرش رو بکن که یه دانشجوی مفلس طفل معصوم، غیر از کد پایان نامه اش، نیمی از داکیومنت پایان نامش و پیپرش، واقعا چه چیز دیگه ای واسه از دست دادن داره؟!! این شد که...
-
فقط دوستمان نداشتند
شنبه 2 بهمنماه سال 1389 23:21
برایم یک هدیه فرستاده بود. در حالیکه اصلا انتظار چنین هدیه ای را نداشتم، فقط بر و بر نگاه می کردم. پرسیدم این چیست. و گفت فلانی برایت فرستاده. عصبانی بودم. چون به اش گفته بودم حاضر نیستم هدیه هایش را بپذیرم،چون دلیلی برای اینکار وجود ندارد. اس ام اس می دهم که چه دلیلی دارد که برایم هدیه می فرستی!! می گوید فقط دلم می...
-
چند روز مانده به پایان ماه طلایی؟؟؟؟!!!!
چهارشنبه 29 دیماه سال 1389 14:39
می دوستمش ! اما هیچی ازش نمی دونم!!! تصادفی پیداش کردم. کاملا تصادفی! بعد نوشت: این آهنگ رو وقتی سرحال هستین گوش بدین، نه وقتی که پلک هاتون از خستگی روی هم افتاده و از بی خوابی کم مونده به در و دیوار بخورین! بعدتر نوشت: خواننده "In-Grid " ، ترانه "In-Tango" ، آلبوم "Rendez Vous" پیوستِ...
-
زکی بزغاله
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 20:59
یعنی بزغاله، شعورش بیشتر این دندون پزشکا است. یعنی از این لحاظ روی دولت محترم رو سفید کردن بلاشک!!! اولی میگه هر چهار تا دندون عقلت رو باید بکشی، بقیه سالم هستن. دومی میگه دندون عقل پایینی سمت راستت رو باید بکشی، دندونای بالات سالمه اما دندون 7 و 8 سمت چپت پوسیدگی داره. سومی میگه تمام دندونات سالمن، دندونای عقلت رو هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 02:22
وقتی از دست کسی ناراحت می شوم*، اوضاع تا چند روزی قاراش میش می شود. یعنی ظاهر همه چیز معمولی میزندها، اما باطنش برای اینکه سرجایش بیاید چند روزی شیره ی آدم را می کشد! روز اول که حناق می گیرم. پدر و مادر و خانواده و فامیل و دوست و آشنا سرش نمی شود. وقتی حناق می گیرم یعنی به معنای واقعی حناق می گیرم. مطلقا حرف نمیزنم. و...
-
حسنی نگو بلا بگو، تنبل تنبلا بگو
شنبه 25 دیماه سال 1389 23:13
اوضاع خیلی مساعد نبوده توی این چهار اخیر! نمی دونم چقدر از ماه طلاییم باقی مونده، اما چیزی که می دونم قرار بود توی این یک ماه فعالیت مضاعف داشته باشم. مثلا قبلا خیلی راحت تا سه نیمه شب می نشستم به کار و زندگیم می رسیدم، ولی توی این چهار روز، ساعت یک شب که شد، من خوابم گرفت!! یک و نیم هم که شد مسواک، لالا!!! از برنامه...
-
کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها!!
پنجشنبه 23 دیماه سال 1389 00:00
این دو پست قبلی این بلاگ رو میبینید؟! که محض خاطر خدا یدونه کامنت خشک و خالی هم نداره!! روی هم حدود 100 تا بازدید کننده داشته. الان یک آقایی که خواستن اسمشون عنوان نشه!! نظرشون اینه که چون اسمت دخترونه هست، ملت میان بلاگت ببینن چه خبره! صرف اینکه فقط دختری!!! اینه که من تصمیم گرفتم اسم نویسنده ی بلاگ رو بذارم مثلا کره...
-
ارمیای نبی - Jeremiah
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 15:22
گم شده بودم دیشب، توی خواب. یک ساعت تمام. وقتی پیدا شدم ساعت هشت و چهل شب بود. اما در واقعیت هفت و سی صبح! عجیبه که اینقدر دقیق همه چیو یادمه. شاید چون حس آشنایی بود، "گم شدن". گند زد به کل روزم، مدام سردم بود و نمی تونستم روی کارم تمرکز بگیرم. کوچه پس کوچه هایی که توش گم شده بودم، مدام توی ذهنم مرور میشد....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دیماه سال 1389 00:25
می دانی من یخ کرده ام. نه اینکه فکر کنی کل وجودم یخ زده است ها،نه. مثلا من هنوز هم وقتی نرگس را بو می کنم مست می شوم. یا همچنان وقتی بعضی از این نقاشی ها را نگاه می کنم دلم قیلی ویلی می رود. بعضی از شعرها هنوز می توانند سلولهای کنار گردنم را تکان بدهند. بعضی از تصاویر خاطرات گذشته هنوز برای من حکم ماهی سیاه بالدار...
-
۲۵ روز تا آخر ماه طلایی
یکشنبه 19 دیماه سال 1389 23:35
بوی نمِ بارون مستم میکنه... مجسمه از نمایی دیگر توضیح کوتاه: کوپید که عاشق سای کی انسان شده بود، او را می بوسد و با این بوسه او را از خواب ابدی بیدار میکند. با این بوسه،مانند کوپید اکنون او نامیرا می شود. پیوست: Antonio Canova - Cupid and Psyche - 1787-1793 پیوست بی ربط: امروز نوزدهم بود! میدونستی؟!!!
-
۳۰ روز تا آخر ماه طلایی
چهارشنبه 15 دیماه سال 1389 13:34
به خودم مرخصی دادم. در واقع یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم این دو تا استاد محترم رسما اسکل کردن منو. اولی تا بهش میگی چیکار کنم، میگه "سیگنال پروسسینگ"!! آخه ایمیج چه کارش به سیگنال؟!! دومی هم که تا تقی به توقی می خوره،چشماشو گرد میکنه که "دیتاستت رو گسترش بده". انگار کشکه! انگار پفکه! انگار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 دیماه سال 1389 16:49
آثار دیگر: Death seizing a women ، War against war پیوست: kathe Kollwitz
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 دیماه سال 1389 12:48
واقعیت اینه که من در حال حاضر به حجاب اعتقاد پیدا کردم. در واقع یکی-دو ساله. بعد از یک تجربه ی کوچیک. در واقع قبلن ها، من جزو همون آدمایی بودم که می گفتم حجاب ظاهری به هیچ دردی نمیخوره و آدم اگه بخواد حجاب داشته باشه باید حجابش باطنی باشه و آدم باید خودش آدم باشه و از این حرفا!(نمی گم از این خزعبلات، چون که هنوز به...
-
تو مسئولی
دوشنبه 6 دیماه سال 1389 16:07
-
خیس
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 00:13
بچه که بودم، نه خیلی بچه. نوجوانی شاید. درست یادم نیست. خانه ی دایی وسطی یک پذیرایی بزرگ داشت. برای من بیشتر به یک موزه می ماند. مجسمه های ریز و درشت، تابلوها، و آن قالیچه ی ابریشمی سرخ! من عاشق آن گوش ماهی بزرگ بودم. همان که مامان می گفت اگر بگذاری دمِ گوشت، صدای دریا می دهد. یادم نمی آید که آخرش صدای دریا می داد یا...
-
راز و اندوه یک خیابان
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 20:08
پیوست: Giorgio De Chirico - The Melancholy and Mystery of a Street - 1914
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 آذرماه سال 1389 21:59
- مهمترین معیار ازدواجتون چیه؟ - اینکه وقتی کفش پاشنه بلند می پوشم، قد اَم از قدش نزنه بالا!
-
ماهی های سیاه گم نمی شوند، فقط پنهان می شوند.
چهارشنبه 24 آذرماه سال 1389 12:56
" ماهی بازیگوش " من، یک آدم نیست، ماهی است. یک ماهی کوچک سیاه. با باله های درخشان. ماهی سیاه بازیگوش من، میان آن همه ماهی قرمز رنگ شده گم نمی شود. ماهی سیاه کوچک بازیگوش من، وقتی که باران می آید، خاطرش می آید با من زیر چتر. مثل یک ماهی کوچک سیاه مهربان، با من می نشیند باران را تماشا می کند... پیوست: خواستم...
-
من غلط کرده ام که دلم هوای تو را بکند ماهی بازیگوش
سهشنبه 23 آذرماه سال 1389 14:51
این روزها تا کمر فرو رفته ام درون پیپری که معلوم نیست اصلا پذیرفته شود یا نه! نتیجه ی لعنتی اش هم 2 ماه دیگر می آید. بعدش باید بروم درون پیپر دیگری در حد آی اس آی!!! دلیلش صرفا اصرار اساتید محترم و آن آقای محترم دیتاست می باشد. گاهی با خودم فکر می کنم چقدر یک انسان باید خر و نفهم باشد که خودش را دگیر چنین خزعبلاتی...
-
تو بگو دریغ از ذره ای آدمیت!
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 19:23
توی دوره زمونه ای که ملت سر تا پاشون رو نقاشی می کنن، من نمی دونم با چه اعتماد بنفس کاذبی، بدون ذره ای آرایش، با اون رنگ و روی پریده، در انظار عمومی ظاهر میشم! درس عبرت هم نمی گیرم حتی یکبار! پیوست: یعنی خداییش خجالت داشت! پسره ابروهاش تر و تمیزتر من بود!! فک کن!!! اشتباه کردم! اقلا باید آدرس آرایشگاهش رو می پرسیدم....
-
شاید که کُشتمش
پنجشنبه 18 آذرماه سال 1389 19:38
یک دفترچه دارم من، یک دفترچه ی کوچک. باید سوزاندش. گاهی خودم وحشتم می گیرد از چیزاهایی که در درونش نوشته ام. پیوست: حذف شد! پی نوشت: وقتی که مغزم به مرحله ی انفجار می رسد، بصورت ناخودآگاه هرآنچه که متورم است را برون می ریزد. گاهی درون این وبلاگ، گاهی درون آن دفترچه که یک روز باید سوزاندش. بعدش فردا صبحش که می شود، حال...
-
وقتی که مثل یک گوشت کوبیده، خسته ای
جمعه 12 آذرماه سال 1389 10:57
می دانی، توی این لباس راه راهِ سفید-خاکستری بلند، که تا قوزک پایم بلند است. و 100% کتان است، و گشاد و ساده و راحت است. و می شود زیرش یک جوراب کوتاه پشمی خاکستری پوشید و توی این سرما راست راست گشت. آدم احساس خوشایندِ "چیزی فراتر از بهشت" می کند. پیوست: اسم این نقاشی آبرنگ "چیزی فراتر از بهشت" است....