-
من، رامونا، فرشته ها، و یک عالمه احساس خوب
یکشنبه 7 آذرماه سال 1389 23:33
من الان احساس خوبی دارم. دلیلش احتمالا این نیست که چون دیشب خل شده بودم و افتاده بودم توی غلت زدن درون خاطرات و تا حدود 5 صبح طول و عرض این اتاق را هزار بار رفتم و برگشتم. یا احتمالا دلیلش آن نیست که از هفت صبح تا یک بعد از ظهر با یک تکه کد سو و کله زدم و آخرش نتایجش را داکیومنت شده تایپ کردم. یا دلیلش آن نیست که با...
-
"لیلی نام تمام دختران زمین" نیست
یکشنبه 7 آذرماه سال 1389 00:13
انگشتانت را انداختمشان دور، انگشتانی که می پرستیدمش. چون عاشق شده بودند. نمی دانستی عاشق شدن جرم است؟! پیوست: عنوان برگرفته از کتابی به نام "لیلی نام تمام دختران زمین است".
-
چقده تو ماه ای
شنبه 6 آذرماه سال 1389 00:44
من امروز کلا آدم غیر مفیدی بودم، و کلا هیچ کار مثبتی هم انجام ندادم. کلی مهمونی رفتم. کلی غذای خوشمزه خوردم. یه عالمه بازی کردم به صورت ان لاین و رکورد ملت رو شکستم.(این قسمت خیلی خوشحال کننده بود،چون حریف هام همه پسر بودن،اونم از نوع حرفه ایش) بعدش کلی فیلم دیدم برای خودم. کلی آهنگ گوش دادم با صدای بلند. یه کتاب هم...
-
بی غرض
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1389 01:20
آقای محترم نظریه پرداز "بهترین سن ازدواج بین 16-17 سال"، عزیزم شما به روح اعتقاد دارین؟
-
حوصله ی یافتن عنوان ندارم
دوشنبه 1 آذرماه سال 1389 14:12
کوتاه آمده ام در برابر دنیا! کوتاه آمده ام. گاهی دست و پایی می زنم، به چیزی چنگی می اندازم، به کسی روی خوشی نشان می دهم. اما آخرش این است که زود – زودِ زود – رها می کنم همه چیز را. جنگیدن برای چه؟ بدست آوردن کجا؟ آخرش که چه؟ می دانم. می دانم ساده تر آن است که عین اسب چشمانم را ببندم و فقط بدوَم .بدوم در این دنیای بی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبانماه سال 1389 23:33
گاهی احساس می کنم اصلا حوصله ی زندگی کردن رو ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبانماه سال 1389 20:56
داری تموم میشی. دارم تمومت می کنم. چاره ای نیست. باید بزرگ بشم. بعدش نمی دونم چی میشه. پیوست: دارم هذیون می گم. می دونم.
-
این ره که تو می روی
شنبه 29 آبانماه سال 1389 14:02
همه مون بازیچه ی سرنوشتیم. بیخودی دست و پا می زنیم. یه روز میشه، چشمامونو که خوب باز می کنیم، می بینیم اینهمه بیراهه رفتیم که از آخر راه گریز بزنیم، اما یهو می بینیم آخرش رسیدیم ته همون جاده که ازش فرار می کردیم و نمی خواستیمش. پیوست: آخرشم اونی شد که تو می خواستی. رسیدم ته جاده. می دونی، ته جاده خیلی هم بد نیست. اقل...
-
جذابیت، تو دل برو، کشتی منو که با اون تیپت!!!!!!
سهشنبه 25 آبانماه سال 1389 14:33
یه سوالی هست که چندین ساله واسه من مطرحه. اینم اینکه این آقایونی که شلوار فاق کوتاه با تی شرت کوتاه تری که روش می پوشن و راه به راه جلو هر کس و نا کسی، مدام خم و راست میشن و این پشم و پیلی 1 های شکم و کمرشون رو میندازن بیرون با اعتماد به نفس کامل. اونوقت این آدما واقعا پیش خودشون چی فکر کردن؟!!! نه خداییش اینا پیش...
-
کوفتیها
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1389 19:23
مامان عاشق این است که من بنشینم کنارش، و او موهایم را که از سر و کولم آویزان است، ببافدشان. تمام که شد، یک کش کوچک رنگی را ببند به سر موهایم. بعدش یک لبخند بلند بزند و بگوید "پا شو برو". بابا هر روز من را بغل می کند و موهایم را می بوسد.گمانم یاد خواهرش می افتد. ندا هنوز که هنوز است با حیرت 1 دستش را لابلای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبانماه سال 1389 10:32
پروردگارا، تو را شکر که به هر آنکه شعور ندادی، رو دادی!!!!! پیوست: این است که تعداد انسان های پررو اینقدر زیاد است!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1389 20:05
حالم خیلی خرابه. باید یه فکری واسش بردارم. باید. باید. باید. باید. باید. باید. باید. باید.
-
آرزو
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 10:27
-
دونای بارون ببارین آروم تر، بارای نارنج داره میشه پر پر
یکشنبه 2 آبانماه سال 1389 21:22
عاشق لیریک این یکی ام:) پیوست: توی زندگی ای که کاملا از دو جزء تشکیل شده: موسیقی و برنامه نویسی، واقعا دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. چه برسد دیگر به وراجی در وبلاگ.
-
روی ماه خداوند را ببوس
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1389 20:59
این آهنگ ، من را یاد تو می اندازد :) پیوست: یقینا عنوان با محتوای پست ربط دارد، اما حوصله ی توضیح نیست.
-
برو بابا
دوشنبه 26 مهرماه سال 1389 18:39
همین جوری خوشگل بودی، کور هم شدی! خداییش خودت بگو، تو رو کجای دلم بذارم؟!!!
-
دلم دریا می خواد
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 21:15
رفتم دریا، گذاشتم شن و ماسه و آب دریا، بره لابلای انگشتای پام. گذاشتم آرامششون رو بریزن توی انگشتای دستم. با ماسه ها، سنگا و صدفا بازی کردم. واسه پرنده های دریایی دست تکون دادم. باد ملایم، بوی دریا، اومد وول خورد لابلای مو هام. نمِ بارون نشست روی صورتم. یه لبخند شدم. یه لبخند بزرگ... پیوست: با جیغ و ویق و سر و صدا و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مهرماه سال 1389 15:40
مِه داره کنج دلم.
-
ردِ انگشتان
دوشنبه 19 مهرماه سال 1389 22:04
-
احمق بی ملاحظه
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 19:50
احمقِ دیوانه یِ بی ملاحظه! پیوست: این پست مخاطب خاص داره.
-
برو خونتون، این دیوار صاحاب داره!
شنبه 3 مهرماه سال 1389 19:36
این پروپوزال و تز و پروژه و ایده و نوآوری و کوفت و زهرمار، بد جوری روی اعصاب داره یورتمه می ره لعنتی. و اخلاق من که بد رقم سگ شده، و اطرافیانم که بد جوری بی حوصله شدن، و الان که باید ناز منو بکشن و اقلا از من حمایت روحی کنن، یه سوهان برداشتن و هی میکشن به مرز آستانه ی تحملی منو، هی دیواره شو کوتاه می کنن. منم که حوصله...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1389 22:07
تنهایی می روم رشت، تنهایی هم بر می گردم. بعد فکر می کنم که می شود تمام دنیا را تنهایی رفت. بعدش غصه ام می گیرد...
-
دُرنا
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 18:53
یه دشت طلایی و یه آسمون ابری و یه باد ملایم و آهنگی که هیچی نمی شنوی ازش غیر از : کفترای بسته، آزاد ... پیوست: موسیقی مورد نظر، خیلی با سلیقه ی هم سن و سالای من همخونی نداره. صرفا گفتم که اگه زحمت دانلودش رو کشیدین و خوشتون نیومد، مقصر فقط کنجکاوی خودتون باشه!!!
-
این زندگی زاقورت رو کجای دلم بذارم(سری دوم)
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 20:03
قراره یه دیتاست ازشون بخرم، بهشون گفتم 32 تا تصویر واسه من ایمیل کنین تا به استادم نشون بدم، بعد الان 11 روزه که فقط 12 تا تصویر ایمیل کرده. یعنی به طور متوسط روزی یه دونه تصویر!! بعد بهش می گم من بخوام اون 900 تا تصویر رو ازتون بگیرم، به نظرتون چقدر طول میکشه با این اوصاف؟ میگه خانم شما چقدر عجولی!!!.... استاده یه...
-
بیا با هم فرار کنیم
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1389 11:52
ببین همیشه یه راه گریزی هست. من فرار کردم، تو هم می تونی. تو هم بیا فرار. خیلی خوبه، فرار یه آسمون آبی داره، یه ساحل دریا داره، دریاش درسته که یهو دیدی قورتت داد، اما عوضش هیجان داره. توش اختیار داره، دیوونه بازی داره، جیغ و خنده و سر و صدا داره. چرا که نه؟! بیا با هم فرار کنیم...
-
کلا تو مهم نیستی عزیزم
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 13:58
کلا مهم نیست که تو کی رو دوست داری ، مهم اینه که کیا تو رو دوست دارن. اینجوری میشه که ذره ذره چروک میشی و له میشی و ساییده میشی زیر دوست داشته شدن های ناخواسته و زیر نادیده گرفته شدن ِ دوست داشته هات. پیوست: حتی مهم هم نیست که چیو دوست داری، مهم اینه که چیو واست دوست دارن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 15:51
وقتی میارمش توی اتاقم داره غرغر می کنه 1 . می خوابونش روی تختم، تا میاد گریه کنه از زمین گذاشتنش، دستمو می ذارم زیر گلوش، نوازشش می کنم و می گم: فسقلی گریه نکن، من باید یه ایمیل بزنم، وقتی کارم تموم شد، اونوقت می تونم بغلت کنم و راه بریم! باشه؟!... واقعا نمی فهمم چجوری فهمید!!! وقتی فکر می کنم، می بینم چهار- پنج ماهی...
-
در دنج ترین کنج تنهاییم
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1389 03:00
جدیداها خیلی دل نازک شده ام، خیلی. از گل نازک به ام بگویند، زرتی به تیریش قبایم بر می خورد. گاهی اوقات بروز می دهم، اکثر اوقات نه. می گذارمشان کنج دلم، همان چیزهایی که خیلی نازک و لطیف و نرم نیستند و ترک انداخته اند به تیریش قبایم! یک انباری دنج دارم کنج دلم. تازگی ها بسط اش دادم، بسکه خرت و پرت تویش ریخته بود. عین...
-
زمستانی به این سردی دیده ای؟
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 03:08
-
قسم به فراموشی و قسم به گذشت زمان.قسم به تلخی و قسم به بی تفاوتی
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 00:03
یک روز بلند می شوی از خواب، چهار زانو می نشینی روی تختت، دستهایت را فرو می کنی توی فرفری های موهایت، بعدش هر چه فکر می کنی، میبینی تمام شده است. انگاری که واقعا هیچ وقت نبوده است. انگاری که همه اش یک جور کابوس بوده و تو حالا از خواب بیدار شده ای و لیوان آب سردت را هم خورده ای. انگاری که همه اش قصه ی آخر شب عمه جون...