-
گره کور
یکشنبه 16 خردادماه سال 1389 03:16
انگشتمو نخ بستم که یادم نره که یادت رفتم. پیوست: از این وبلاگ پیوست دوم: عنوان از خودم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خردادماه سال 1389 04:35
انگاری یادم رفته که چه جوری میشه آدما 12 بخوابن،1 یا 2 یا 3 یا حتی 4!! پیوست: خدا کنه یادم نره، چه جوری میشه که آدما 5 بخوابن!!
-
یک پست با مناسبت
پنجشنبه 13 خردادماه سال 1389 18:11
ماشاالله اینقد دچار اعتماد بنفس هستن که علنا اومده توی تی وی میگه، سران مملکت دیگه می دونستن که امام رفتنی هستن. به همین علت یک روز مونده به رحلت امام، مجلس خبرگان دور هم جمع شدن و رهبری رو انتخاب کردن!!! پیوست: حالا می ذاشتین طرف بمیره اول، کفنش خشک بشه،حالا بعد! دیر نمی شد که!!! پیوست دوم: والا دروغ نمی گم!! خود تی...
-
یاد باد آن روزگاران، یاد باد:)
چهارشنبه 12 خردادماه سال 1389 13:56
امروز به طرز خنده داری، تیک گفتار ِ علمی خودم رو کشف کردم!! این جمله: " فرض کنید که"!! یعنی در آن ده دقیقه گفتگوی تلفنی، در ابتدای 80% از جمله هایم، این تیک گفتار ِ علمی را بکار بردم!!! جالبش این بود که هر چه می خواستم بر روی این جمله کنترل داشته باشم و بکارش نبرم، نمی شد که نمی شد!! خدایی اش سوژه ی نابی شد...
-
ماهیش می شینه به خاک، اگه ...
دوشنبه 10 خردادماه سال 1389 01:29
"دیگر مثل قبلش نمی شود"، از همان ها که چنان آرام می خوابید که سه ساعتش برای کل روز کافی بود. الان ها فقط می تواند بوق سگ بخوابد. قبلا ها یک کابوسی چیزی میدید، اما الان خواب های بدون هیجان. مثل زندگیش، خواب های ساده ی روزمرگی! روزها، روزمرگی کافی نیست، که شب ها هم باید خوابش را ببیند؟! صبح ها که از خواب بیدار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1389 23:07
و پروردگار انسان ها را از سنگ 1 و خرده شیشه آفرید 2 ! 1 : از آنجا که هیچ رقمه، نرود میخ آهنین در سنگ! 2 : و این خطای بزرگ بشر است که گمان کنند، خدا انسان ها را از خاک آفرید!
-
سایه اش افتاده رو آب
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1389 11:14
برای ماهی ای که از تنگ آب بیرون پریده، فقط یک راه می ماند. چند نفس عمیق بکشد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خردادماه سال 1389 01:00
این یه رقم، هیچ جوری از سر باز نمیشه. یعنی خسته ام کرده. پیوست: تو این یک رقم خبری از دلبری ناخودآگاه هم نبود حتی! بعضی چیزا ساید خیلی ساده به نظر بیان، اما شیرازه ات رو یواش یواش از هم می پاشونن. به خودت که میای دیگه نا نداری،برا هیچی ...
-
آسمان آبی تر
چهارشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1389 09:37
چرا همیشه، همه ی آدما عاشق کسایی می شن که طرف، خودش، عاشق یکی دیگه است؟! پیوست: واقعا چی ساختی؟! می دونی خدایا، درسته که اونروز، توی اون بحث جمعی، من گفتم که امکان نداره مخلوق خصوصیتی داشته باشه که برتر از خالقش باشه که اگه اینجوری می شد کل سیستم وجود "خالق" می رفت زیر سوال! اما خب اشتباه می کردم. تو خالق...
-
و این عشق است که آدم را اسب می کند
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1389 14:22
"> پیوست: "کودکی نیمه تمام" از "کیومرث پور احمد" پیوست شیرین: همین چند شب پیش بود که آرزو کردم، کاش قبل از خواب یکی برایم کتاب می خواند. کسی کتاب که نخواند اما این بود که خواب دیشبم را شیرین کرد. پی نوشت: محض اطلاع، یک فایل صوتی، بالای این پست چسبیده که باید برین گوش بدین!!!! (معلومه که اجباریه!!!)
-
شب های چهارشنبه
جمعه 24 اردیبهشتماه سال 1389 16:34
اوضاع؟ نه خوب است،نه بد. رکود است. استاد راهنما به مدت هشت روز کامل است که سر کار گذارده است به طور سهمگینی! علافش هستم رسما و علنا و عرفا و قانونا و وجدانا!! درست است که این نمایشگاه کتاب عین مملکتشان بَلوشو بود اما وقتی به اندازه ی کافی علاف یک استاد محترم! باشی، پس به اندازه کافی وقت داری که توی این بَلوشو بگردی و...
-
به یک دم می کشی ما را، به یک دم زنده می سازی. رقابت با خدا داری
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1389 11:44
پیوست: دیروز یه فیلم خوب دیدم، Amelie . در حد خدا بود! هنوز هم چند تا از سلول هام تکون می خورن! اگه فیلم رو دیده باشین (که احتمالا دیدین!) ربط این نقاشی رنوار رو می فهمین. پیوست دوم: تیتر از یک ترانه از دریا دادور است. سلول های منو از خیلی وقت پیش تکون میده:) چون شعر ترانه واسه من کنایه به دو تا چیز خیلی خوب توی ذهن...
-
تیتر تعطیل
چهارشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1389 15:40
دیده بودیم ملت واسه اینکه بعضی جاها کارشون پیش بره، حلقه ی ازدواجشون رو در میارن، اما برعکسشو ندیده بودیم که جواب بده! پیوست: انگار استاده فقط قبول می کرد استاد راهنمای پسرا باشه و کلا به دخترا پا نمیداده! امروز حلقه ی نامزدی هم اتاقیمو انداختم تو انگشت حلقه ام و رفتم پیش استاده! بهش گفتم استاد راهنما دارم، می خوام...
-
کهیر
سهشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1389 01:13
به شخصه ترجیح می دهم صبح ظهر و شام، هر وعده 2 بار به من فحش خواهر مادر بدهند، اما فقط یکبار، فقط یکبار جلوی من جانماز آب نکشند!!! پیوست: یعنی اینقدر به این مقوله آلرژی دارم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1389 10:27
همیشه دلم می خواست، شبایی که تب دارم، به جای خودم، یکی می بود که روی صندلی کنار تختم می نشستو دستمال خیس روی پیشونیم می ذاشت. درست عین تو کارتونا...
-
تب - هذیان
یکشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1389 03:24
این سرما خوردگی ها آخرش مرا می کشند!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اردیبهشتماه سال 1389 23:49
این روزهای سوت و کور، پر از کسالت هستند، پر از رخوت، پر از سکون... حرفی برای گفتن ندارم اما نوشتنم می آید. این است که این صفحه "یاداشت جدید" بلاگ اسکای را باز کردم و چند ثانیه بر و بر نگاهش کردم بلکه سوژه بیاد. لعنتی سوژه ها همیشه نصف شبها هجوم می اورند، دسته جمعی. معلوم است که یادم نمی ماند... پیوست: شبیه...
-
جا مانده
پنجشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1389 15:26
هنگامی که میداس از سیلنوس پرسید که بهترین تقدیر انسان کدام است،او گفت: بهترین تقدیر آن است که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن. پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است. پیوست: برداشت آزاد از جدا مانده
-
بر خاک مانده
چهارشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1389 00:59
بر آب و باد رفته... پی نوشت: "پیوست" به قرینه ی معنوی حذف شد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1389 00:03
این پایین مایین ترها، هم پر از هیچ است، یک بی حسی مداوم ! اما فقط از آن دورها صدای پارس سگ می آید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1389 17:36
اوممممم، انگار حس کتاب خوندنم، کم کم، داره بر می گرده سر جاش... پی نوشت: اشتباه می کردم انگار!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1389 13:32
پروردگار محترم، الم شنگه های پارسال کم بود، چه مردن مردنی راه انداخته اید اول سالی! همین کارها را می کنید که پرزیدنت می فرمایند دو تا بچه کافی نیست! پیوست:بسی "گیر" خونمان افتاده بود پایین! جبران شد انشاالله!
-
چشمان بسته، دستان باز
پنجشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1389 22:13
برای رهایی شاید نتوانی پرواز کنی، اما می توانی بپری پایین. برای سقوط فقط کمی شجاعت لازم است، کمی لغزش. فقط کافی است که چشمانت را ببندی و یکی دو قدم بروی جلو... بعدش رهایی است و سقوط، سقوط است و رهایی....
-
بدرود آقای نقاش
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1389 21:15
قرار بود بازیچه ای باشی وسط زندگی ام، تا فراموش کنم. فراموش که نکردم، بازیت هم شدم،بازیچه ات... پیوست برای دوستی که جیک و پیک زندگی ام را می داند،اما جیک و پیک دلم را نه: این پست هم از آن پست ها بود که یکی بود، که نه به قبلی ها ربط داشت و نه به بعدی ها قرار است ربط داشته باشد!
-
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1389 00:17
انگار که آمپول بی حسی زده باشَندم! پیوست: این بی حسی یک جور انتظار است برای درد! انگار که بخواهند دندانم را بکشند بیرون، آن هم از ریشه!
-
خودکشی نهنگ ها
دوشنبه 30 فروردینماه سال 1389 11:06
دارم مشت مشت، با همین دستهای کوچک و خسته ام، رویت آب می ریزم! بی هوشی انگار،نمی فهمی...
-
می خوانمت
جمعه 27 فروردینماه سال 1389 19:05
بعضی را، بعضی از اخلاق هایشان را، رفتارهایشان را، عکس العمل هایشان را، چون کف دست می شناسی... پیوست: "چون" نه! حتی "بیشتر "! پیوست دوم: "مگر می شود بیاندازیش دور؟!!" ... گاهی هراس می گیردم با این سوال! مگر می شود چنین کار محالی را انجام داد؟!!! مگر می شود؟!
-
بر آب رفته
پنجشنبه 26 فروردینماه سال 1389 16:57
به این زودی چسب کم آوردم. اگه می دونستم روزی کارم به اینجا می کشه، به جای مکاترونیک، یه چیزی می خوندم که باهاش بشه یه کارخونه بزرگ چسب سازی زد.
-
مرخصی استعلاجی
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 15:21
خیلی پخش و پلام. یه چند روزی باید برم خودمو جمع کنم و به هم بچسبونم. پیغام به بهزاد: ببین بهزاد، فکر کنم گلپر داره خودشو با محیط وفق میده. جوونه هاش خوب دارن رشد می کنن. اما یکی از برگای بزرگش دیگه تقریبا خشک شده، و خب مانع از آفتاب دیدن برگای کوچیک میشه. اما ساقه ی نسبتا قطور و سالمی داره. نمی دونم چیکارش کنم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 فروردینماه سال 1389 23:40
از همون هجده سالگی تا الان که ده سال ازش میگذره، همه ی عاشقای من، یعنی بیشتر بیشترشون، یه جورایی دیوونه می زدن!! پیوست: نمی دونم من آدم دیوونه کنم یا دیوونه جذب کن؟! پیوست: کامنت دونی صرفا واسه طنز قضیه بازه!