-
سمت تاریک کلمات
یکشنبه 22 فروردینماه سال 1389 13:27
یک غلت میزنی طرف میزت. با دستهایت روی میز را می جوری،دفترچه ات را همیشه همین گوشه و کنار نگه اش می داری. پیدا کردنش توی این تاریکی خیلی هم سخت نیست. برای پیدا کردن جامدادیت اما، باید انگشتان دستت عرض لپ تاپت را رد کند. دستانت به اندازه ی کافی دراز هستند برای این کار. زیپ جامدادییت را می کشی، از میان 15-16 تا روانویس...
-
وقتی دیگر کتاب خواندنم هم نمی آید
شنبه 21 فروردینماه سال 1389 14:12
دیگر حوصله ی این دنیا را ندارم. پیوست: پروردگارا این قیامت را بپا کن ببینیم آن دنیا چه خبر است!
-
چهره های ماندگار
جمعه 20 فروردینماه سال 1389 13:54
می چسبد به پوستت، می چسبد به خونت! جای می گیرد کنج ذهنت، سفت می چسبد آنجا را! ولش نمی کند. جزئی از خودت می شود، جزئی از زندگیت... چگونه بکَنمش بیاندازمش دور؟ چگونه؟ پیوست: نوشته های هر پست را به هم نچسبانید. بی معنی می شوند! بگذارید هر کدامشان خودشان باشند! توضیح بی ربط: پست قبلی در اوج عصبانیت نگاشته شده بود! مودش به...
-
سوت و ملق در وبلاگ
جمعه 20 فروردینماه سال 1389 00:32
در عجبم که بعضی انسانها چگونه اعتماد به نفسشان لایه ی ازن را می دَرد!
-
شیرین شو
چهارشنبه 18 فروردینماه سال 1389 17:13
برایم مثل شکلات تلخ می مانی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 فروردینماه سال 1389 16:17
به بازیم نگیر، از بازی شدن خسته شده ام.
-
ترا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1389 00:37
قبل ترها یکی دو بار کابوسش را دیده بود.که زیر پایش خالی می شود، و از ارتفاع بلندی سقوط می کند.اما همیشه قبل از آنکه بخورد زمین بیدار شده بود! آخرش هم کابوسش تعبیر شد. وقتی زیر پایش خالی شد، از ارتفاع بلندی رها شد پایین. سقوطش خیلی طول نکشید، اما آخر کابوسش را بالاخره دید.بند بند وجودش از هم گسسته بود. بی سر و صدا. شکه...
-
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
جمعه 13 فروردینماه سال 1389 01:08
چرا آدمو افسرده می کنین؟:(
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردینماه سال 1389 00:27
هیشکی هست که بفهمه من چی می گم؟! پیوست:ماری هم دیروز می گفت فقط خودت سر در میاری چی نوشتی!! پیوست دوم:جدی پرسیدم سوالم رو ها!
-
این تازه به دوران رسیده های ملنگ
شنبه 7 فروردینماه سال 1389 13:01
آن احساسات آفتاب مهتاب ندیده ای که سالها لج کرده بودند و از کنار شومینه جم نخورده بودند، حالا که وارد محیط ادمها می شوند، حسابی گیج می زنند. تکلیفشان با هیچی مشخص نیست،حتی با خودشان. دو ساعته عاشقند و نیم ساعته فارغ. روی هیچی شان نمی شود هیچ حساب باز کرد. یک احساس قدیمی را با راحتی کامل بر می دارند می برند گورستان چال...
-
حتی اگر باشی هم، انگار که نیستی!
جمعه 6 فروردینماه سال 1389 14:41
همیشه یک روزی می آید که وقتی به عقب بر میگردی تا به زندگی و خاطرات گذشته ات نگاه بیندازی، فقط یک هیچ گنده می بینی. انگار هیچ وقت، هیچ اتفاقی نیوفتاده. انگار هیچ وقت هیچی وجود نداشته. انگار تمام آدمها و اتفاقها فقط یه جور خواب مبهم بوده اند که سالها پیش دیدی اش! که تمام شده، که هیچی ازش یادت نیست،که برایت مهم هم...
-
ای جوانه کوچک و دوست داشتنی من
جمعه 6 فروردینماه سال 1389 02:44
من یه درخت چندین ساله ی تنومند رو از ریشه کندم، چطور ممکنه از پس یک جوونه ی یک هفته ای بَر نیام؟!!
-
ماهی ازت رو می گیره
سهشنبه 3 فروردینماه سال 1389 10:22
مثل ماهی می مانم میان انگشتانش! گرفته میان دستانش، اما نمی تواند نگه اش دارد. لیز می خورم... پیوست: ماهی ها تا وقتی زیبایند که رها و دور باشند، وگرنه، "دست که به ماهی بزنی، از سر تا پات بو می گیره!" و اول از همه ماهی "ازت رو می گیره".
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 فروردینماه سال 1389 01:29
همیشه یک هیجانی هست، توی چرخیدن و خزیدن درون اتاقها و پَستوها و زیرزمین های خانه های قدیمی پدربزرگی و ابا و اجدادی. درهای چوبی، پنجره های رنگی، دیوارهای کاهگلی. صندوقچه های قدیمی مخملی، شیشه های عجیب و غریب، سفال های گنده ی فیروزه ای و خیال یک گنج پنهان و یک شاه مار نگهبان که وول می خورد میان آن هیجان و ترس و شگفتی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 اسفندماه سال 1388 22:13
چند سالیه که عیدا دیگه واسم بوی سبزه و ماهی نمیده! چند سالیه عیدا فقط بوی استرس و سوهان ذهن، رو میده. پیوست : این یه پیغامه، واسه دوستی که دو بار بهم زنگ زده اما من جوابشو ندادم.هر چند یه دلگیری کوچیک واسم پیش اومده بود، اما اون مدت ها بود که خیلی کم رنگ شده بود با گذشت زمان. واقعیت اینه که من حوصله ی حرف زدن رو...
-
گلپر
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1388 13:53
من یک گلدان صورتی خیلی زیاد کمرنگ دارم. یک گلدان سرامیکی صورتی خیلی زیاد کمرنگ کنگره دار، و نقش گل های کوکب انگار! من و بابا با هم رفتیم یک روز آن گیاه را خریدیم. وقتی خریدمش، به اش گفتم از امروز "من مسئول تو هستم". به اش گفتم که دوستش دارم. به اش گفتم که مواظبش خواهم بود. به اش گفتم گاهی روزها نیستم اما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفندماه سال 1388 15:58
اتفاقاتی که توی 24 ساعت گذشته به من گذشته، خارج از ظرفیت تحمل من بوده. نمی فهمم واقعا چطوری می تونم هنوز وانمود به خوب بودن بکنم! جمع و جور کردم خودم، تبدیل به یه "مهارت" واسه من شده!!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفندماه سال 1388 15:52
ترکیبی است از خلاقیت، مهارت و سرعت، به اضافه ی بی حوصلگی و پول دوستی! پیوست: قرار بود فقط نقاشی هایش را بینیم. و خودش خفه شود و یک گوشه ای مجسمه شود! اما نشد! همیشه یک جور دیگری اتفاق می افتد. پیوست دوم: فکر کنم دچار بیماری جنون آنی شده بودم! پیوست سوم: سه شب است که تا صبح دارم بکوب دو تا پایانامه را توی کله ام فرو می...
-
خواب یه ماهی دیده بود
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1388 22:26
ماهی تو آب میچرخه و ستاره دست چین میکنه اونوخ به خواب هر کی رفت خوابشو از ستاره سنگین میکنه . پیوست: چند تا ماهی داشتی؟ چند بار ماهی بودی؟ خوابشو از ستاره سنگین کردی یا از کابوس؟ پیوست دوم: بیاین اگه ماهی نیستیم، قورباغه هم نباشیم. اگه ستاره دست چین نمی کنیم، پِهن ارمغان نیاریم:) پیوست: منو بازی میده این شعر فروغ....
-
نظربازان
جمعه 21 اسفندماه سال 1388 10:39
من تازگیا در راستای بزرگ شدن فهمیدم که بعضیا اون کیسه ای که می خوان با خودشون حمل کنن هم،حتما باید مارک دار باشه! پیوست اول: آخه آدم باید چقد بیکار باشه، چقد باید خوشحال باشه برا خودش!! آخه کی میاد نگاه کنه حالا تو چه کیسه ای دستت گرفتی، اونم تو این دوره زمونه. پیوست دوم: کلا به نظر من این پدیده ی "مارک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1388 13:27
تو دوره ی نوزادیم (دوره ی نوزادی من ،از زمان بدو تولد تا سن 21 سالگی منه! یعنی تا زمانی که من فکر می کردم بچه ها از ناف مامانشون تشریف میارن بیرون!!- کوفت! خنده نداره که- )، تو کمد خونه قبلی مامانم، یه سری نامه پیدا کردم. نامه های عاشقانه ی بابام به مامانم!! یه جاهای خیلی خیلی پیچیده ای قایم شده بود!! دو تا از نامه ها...
-
خودگویه
جمعه 14 اسفندماه سال 1388 13:47
من یه دیتابیس از ژست های مختلف دست و پا و سر لازم دارم. دست و سر رو میشه یه جورایی پیدا کرد، پا رو چیکار کنم! کف پای کدوم آدم علافیو پیدا کنم، صد تا ازش عکس بگیرم!! پیوست: من عجب غلطی کردم رسما که خواستم ارشد بخونم!! این نکته رو من چند بار بنویسم، پوستر کنم بچسبونم به در و دیوار در ملاء عام، بیخیال میشن این پایان نامه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1388 19:05
ماهی که سهله، سگشم از این تغارا عار داره! پیوست: همیشه یه چیزای کوچولو واسه خوب شدن وجود داره:)
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1388 18:16
پوتین هایت را از روی سر انگشتان احساسم بردار.... پیوست: آری ،خرابی از حد گذشته اخوی!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1388 11:42
انسان های زیادی وجود دارن که من برم تزمو تو سرشون بکوبونم! پیوست: حوصله ندارم دوباره سرما بخورم:(
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفندماه سال 1388 19:13
تو خواستی آن فاصله را و من دانه به دانه دادمت آجرها را تا زودتر بسازیش، تا بپرسمت! ساختیش حالا بگو این دیوار که بلندایش آسمان را می ساید، خوشحالت می کند؟!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفندماه سال 1388 15:27
مانتو و شلوار بنفشِ متوسط، همه شان! نه! "روپوش" و شلوار بنفش متوسط! همه شان.همه شان همین را تنشان کرده اند. با یک مقنعه ی خاکستری روشن،خیلی روشن! با یک روش نامرتب مُسری!! و یک تور مسخره که دوخته اند به بالای سرش! انگار که به زور بخواهند وانمود کنند که مقنعه، بچگانه هم می شود!( من نمی دانم این دیگر چه فلسفه...
-
تجاوز
سهشنبه 4 اسفندماه سال 1388 01:10
هر کلمه، یک لکه غیر ضروری روی سکوت و هیچ بودگی است. پیوست: ساموئل بکت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1388 01:28
خب ما چندین ساله دوستیم، دوست که واقعا نمیشه گفت.در واقع ما چندین ساله آشناییم. اما اونقدر آشنا هستیم که وقتی میگه زندگیش خالی شده، خب من خیلی خوشحال نشم قاعدتا!! سعی می کنم اهدافشو یادش بیارم،ناخواسته بحث خیلی سریع به یه جاهای دیگه کشیده میشه.احساس میکنم خیلی فرصت نداره.ازش میپرسم میخوای تمومش کنیم بحثو؟! میگه...
-
سخت می گیرد جهان بر مردمان سختگیر
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1388 11:59
وقتی داشتیم بر می گشتیم - از اونجا که هم رفت و هم برگشت،یه 24 ساعتی تاخیر داشتیم! به خاطر همین - تو فرودگاه علاف بودیم! یه آقا خلبانی هم توی تور ما بود، که اونروز کنار دست من نشسته بود و خب طبیعتا هم صحبت شدیم! اون یه ذره از خودش گفت و منم یه ذره از خودم و کلا تغییر رویه ی آنی خودم،برای تغییر جهت زندگیم. خب اولش یه کم...