میترسم.

کاش

تموم

میشد.

میترسم

از

روزی

که

تسلیم

بشم.

میترسم

از

روزی

که

بهم

ب

پا

شم

.

باز صندلیمو آوردم وسط اتاقم و باهاش چند تا چرخ زدم تا هم بازی ای کرده باشم و هم اتاقمو ورنداز کرده باشم.همه چی سرجاش بود و همه جا حسابی برق میزد.چشمامو بستمو حافظه ی تصویریم منو یاد اخرین روزی که اتاقم مرتب بود،انداخت.یقین داشتم که رسید ثبت نام کنکور آزاد رو از کیفم درآورده بودم و گذاشته بودمش زیر شیشه ی میزم.اما الان هرچی تمام اون کاغذا رو زیر و رو میکردم،نبود که نبود.مستاصل وسط اتاقم وایسادمو بعد رفتم سراغ کشوی میزم.تمام اون جعبه ها،سررسیدها و محتویات اون کشو رو گشتم و ریختمشون وسط اتاقم.بعد نوبت کتابام بود.دسته شون کردم و گذاشتمشون روی تختم.چهار زانو نشستم روی تختم و لای تک تک کتابا و جزوه ها رو گشتم و بعدشم پرتشون کردم اون وسط.بعد نوبت میز کنار کتابخونه بود:کفشا،کیفا،برگه ها و رومیزی.چند ثانیه بعد همشون اون وسط بودن.یقینا توی کتابخونه نبود.پس رفتم سراغ کشوی کمدم.تمام اون جنگولکا رو پرت کردم درست گوشه های اتاق که خالی بود.یادمه موقع پرت کردن تک تک وسایلم به وسط اتاق،اصلا عصبی یا ناراحت نبودم.اتفاقا بشدت لذت میبردم ار بهم ریختگی ای که مسببش خودم بودم.لذتی وصف نشدنی ای که وسوسه ام میکرد  توی کمد لباسام رو هم بگردم.اما متاسفانه یقین داشتم سر از اونجا در نمی آورده.کنار در اتاقم وایسادمو یه نگاهی به تمام اتاقم انداختم.خوشحال بودم که اون تیکه کاغذ گم شده بود چون بهم ریختن تمام چیزایی که میبایست سر جاشون باشن و حالا نبودن،یه جور حس رهایی رو بهم القاء می کردن.چند تاتون احساس رهایی مطلق رو چشیدین؟من اون لحظه،این حسو داشتم....

وقتی برگشتم،مامانه کاغذه رو پیدا کرده بود:زیر شیشه میزم. 

گریه بر هر درد بی درمان دواست

وقتی چند شب پشت سر هم راه رفتی و گریه کردی،بعد همه چی کم کم عادت میشه برات.عادت میشه برات،گه گاه شکست هایی که نمی خوان هیچ وقت مقدمه ی پیروزی بشن برات!

ــــــــــــــــــــ

پایان این پراکندگی

به کدامین بن بست میرسد؟

خطی

مسیری

لاینی

یا لااقل باریکه راهی را

به من نشان بده.

آن مسیر انحرافی

که به بن بست نمی رسد

کجاست؟

«ناهید یوسفی»

انتظار چی رو داشتین؟معجزه؟

خواهش میکنم هی نیاین بپرسین چی شد.اذیت میشم.نیازی به دلداری دادن و بقول نقره ای،کمپوت آوردن نیست.زمان همه چی رو تو خودش حل میکنه!

انتظار کشیدن خیلی سخته!

خیلیییییییییییی!

پیوست:الان اصلا خودمو لوس نکردم و این انتظار کشیدن،واقعا برام خیلی سخته!

کف اتاقم از کتاب سنگفرش شده.کتابایی که از نمایشگاه کتاب خریدمشون و کتابای درسیم!عادت کردم تو دست و پام باشن.اذیتم نمی کنن.گمونم فقط میخوام یه چیزی نوشته باشم که از این حال پریشونم،برای چند لحظه ای رها شده باشم.چند روز پیشا چند تا پروانه خریدم.بسکه خوشگلن و خوشگلن و خوشگلن.اما مُردن.یعنی کشتنشون و بعد تا ابد زندونی شون کردن تو یه قاب شیشه ای.دیشب کتابامو به اندازه ی صندلیم کنار کشیدم و صندلیمو بردم روبروی قاب پروانه ها.یه عالمه نگاشون کردم.اولش هی گفتم چقدر خوشگلن و بعد یه عالمه ونگ زدم که چرا مردن.صبح یه پارچه سفید انداختم روی پروانه ها.کتابها رو هم برگردونم سرجاشون،تا باز هوس نکنم صندلیمو جابجا کنم.دلم برای دوستم تنگ شده.دلم تنگ شده که بهم بگه:حسش نیست.نباید دلم تنگ بشه؟این روزها خیلی ونگ ونگو شدم.یه بار واسه دو تا تست هوش مصنوعی که تو امتحان سراسری جا انداختم.یه بار برای اون شخصیت خونسرد و شکسته ی اون کتابه.یه بار واسه دختر داییه.یه بارم واسه اینکه میخوان زورکی یکیو به زندگی لعنتیم بچسبون.گمونم خسته ام.محکم خوردم زمینو و زانوهام کشیده شده به این آسفالت داغ لعنتی.گیج نشستم و گمونم دلم نمی خواد دیگه بلند بشم.

حس مزخرف تموم نشدن

تموم نمیشه.هیچ جوری تموم نمیشه!با پیاده روی تموم نمیشه.با کوچه و خیابون و پاساژ گردی و ولگردی و ده گردی و ایرانگردی تموم نمیشه(گمونم با جهانگردی هم تموم نشه).با کتاب و مجله و فیلم و سینما تموم نمیشه.با الکی خندیدن و راستکی گریه کردن،با غرغر و نق نق و زر زر تموم نمیشه.حتی با دم به دقیقه وبلاگ نوشتن و بی پروا نوشتن و با پروا نوشتن هم،یه لحظه تموم نمیشه.با تمرین خط و سه تار و شعر و انجمن هم تموم نمیشه.با فکر کردن،با فکر نکردن و بیخیالی تموم نمیشه.با حرف زدن با دوست و فامیل و در همسایه و آشنا و غریبه هم تموم نمیشه.با تکرار و تکرار و تکرار جملاتی مثل:قوی باش،نترس،بالاخره یه چیزی میشه،محکم باش،شجاع باش،با اراده باش...، هم تموم نمیشه. با هیچ کوفت و زهرماری تموم نمیشه.این احساس شکست لعنتی،هیچ جوری تموم نمیشه.

شعر ۱

نیمه شبِ دیشب از توی چرک نویسای تست کنکورم،پیداش کردم.ارزش بردن به انجمن شعر رو نداره.چون شعر نیست.تمرین شعره.البته تمرین شعر رو هم میشه واسه نقد،انجمن برد.اما اولا که حسش نیست،دوما که میشه حدس زد که چه ایراداتی ازش میگیرن.پس بیخیال!

من از شبهای تار و سرد یک سرداب

و از حجم هجوم سایه گرداب

من از فصل خصم سکوت آمدم.

به من ذره ای طعم نور و شهاب

و شاید طلوع صدای رباب

به من لحظه ای

مرهم ای،

برایم کمی زندگی ارمغان آورید.

من از قعر سنگین مرداب و خاک

من از پوچی یک حباب آمدم.

برایم نم ای،

قطره ای،

لطیفی باران و آب آورید.

من از مستی یک شرابِ سراب

بس خمار و خراب آمدم.

مرا اندکی،

جرعه ای

از می نابِ نابم دهید.

من از وحشت یک بیابان عقاب،

شکسته سر و پر،برای فرار آمدم.

ره آسمان و مَه و آفتاب

پرستو شدن را نشانم دهید.

بی پروا

آینه...روبروش وایسادم.نگاهی به موهام میندازم.جمعشون کردمو،بستمشون بالا،تا تضاد رنگی سر و انتهای شاخه های موم،بیشتر مشخص بشه، وقتی کنار هم قرار گرفتن! اما حالا با یه کش،محکم میبندمشون پایین سرم. بعد ابروهام...چند تا شاخه موی نازک اضافی،که خیلی سریع،خودمو از شرشون خلاص میکنم.دستمو میبرم طرف خط چشم و میارمش بالا،روبروی صورتم.با تردید بهش نگاه میکنم و بعد از توی آینه زل میزنم تو چشمام...«لازمه حتی کمی زیباتر بشم؟» باز هم نگاه با تردید.« نه لزومی وجود داره و نه انگیزه ای!»... شالمو بر میدارم.سفیده.نه سفید برفی.فقط سفید! با گلهای محو صورتی و آلبالویی ملایم و کمرنگ،خیلی کمرنگ.یاد حرف دختر داییه - که نقاشی میخونه -میفتم.همیشه بعد دیدن شال یا روسری جدیدی که خریده باشم،بهم میگه:باز آبرنگی خریدی! سر شالو به اندازه پنج شش سانت تا میکنم و میبرم تو و میندازم روی سرم! اون رژ لب صورتیه ی براق،جون میده واسه ست کردن با این شاله.فقط کمرنگ،خیلی کمرنگ،تا حسابی با شاله جور در بیاد،با شاله، و خودم و اون نگاه سرد،که توش هیچی نیست بجز یه رنگ قهوه ای روشن که دورش یه حلقه ی سیاهه که عین هوای مه آلود دم صبحه،بعد یه شب بارونی... بی حوصله دنبال یه کیف میگردم...خودمو خسته نمیکنم.فکر نمیکنم هیچ جای دنیا بشه کیفی رو پیدا کرد که بشه سِتش کرد با یه شال کمرنگ،با یه صورت کمرنگ،با یه آدم کمرنگ!

                           

اگه نمی دونی این نقاشی مال کیه!بهتره یه نگاه به پایین نقاشیه بندازی،چون من هیچ وقت بدیهیات رو توضیح نمیدم!

Keo

فکر نمی کنم همه اینقدر مثل من بیغ باشن و از دنیا عقب!به هر حال،اینجا سایتیه که می تونید برید پیام های خودتونو برای آدمای ۵۰ هزار سال دیگه بفرستید.سال ۲۰۰۹ این پیامها توسط یه ماهواره به فضا فرستاده میشه و ۵۰ هزار سال دیگه به زمین برمیگرده!...فکر میکنید تا ۵۰ هزار سال دیگه زمینی وجود داشته باشه؟!

نفرت انگیزه.فقط داشتم آروم آروم قدم میزدم و برای خودم فکر میکردم.اما نمی دونم اون پسره ی عوضی،از کدوم جهنم دره ای پیداش شد!ول کن هم نبود.رفتم توی اولین مغازه و زنگ زدم بیان دنبالم! خنده داره!روم نشد راستشو بگم.گفتم پام پیچ خورده!.... مامانی حوصله نداره هر نوع ظرف رو توی ردیف خودش بچینه.حق هم داره.تو انتظار داری تمام عمر،تمام دغدغه ی زندگی یه زن،چیدن درست ظرفا باشه!بنابراین تا زمانی که دغدغه ی مهمتری ندارم،خودم ظرفا رو از توی ماشین ظرف شویی جمع میکنم و سرجاشون میذارم.....چجوری میشه کنده شد؟من میخوام از ریشه در بیام،بجاش همچین تو خاک ریشه دووندم که .... فقط بابایی گاهی اوقات میفهمه که چی میگم.اما تفکراتم رو دوست نداره.خودشو میزنه به نفهمی!نمیشه به زور چیزی رو حالی کسی کرد.... دست از تلاشم برداشتم.دوست ندارم بیهوده دست و پا بزنم.باز سرجام میخکوب وایسادم.چرا هیچ وقت،هیچ کس منو به جلو هل نمیده؟!چرا سر دوراهی هام همیشه تنهام؟واقعا که جاده ی کسل کننده ای!.... باز زنگ زده.میگه: کار خوبیه،بار علمیت زیاد میشه،حقوقشم بد نیست.خوشحالم که بعد دو سال،بازم بهم پیشنهاد کار میشه!ولی باز دست دست میکنم.باز طفره میرم.کار کردن انگیزه میخواد،نمی خواد؟.... شخصیت داستانه بشدت ملموسه.بطرز وحشتناکی زندگی شو، زیبا نوشته.وقتی داره در مورد خدا و خدایان قضاوت میکنه،بشدت منو یاد یکی میندازه.برام عجیبه که تفکرات آدمی که حدود سه هزار سال پیش زندگی میکرده،اینقدر زیاد شبیه تفکرات آدمیه که حالا زندگی میکنه.توی مقدمه اش میگه:همه ی آدمای قبل از من، همین بودن،بعد از من هم همین طور خواهند بود!راست هم میگه!....هیچ حس خاصی نداشتم.یه سری خاطره های کمرنگ،زنده شدن. که کاش هیچ وقت وجود نداشتن!فقط همین....

من از او پرسیدم:

زندگی زهرماری ای دارم اما،ساعت سه و چهار بعد از ظهر که هوا ابریه و بگی نگی، داره نم نم بارون میاد،میرم تو حیاط و خودمو گم میکنم لای شاخ و برگای درخت بهار نارنج! اونقدر نفس عمیق میکشم تا مستم کنه اون عطر،اون لطافت،اون زیبایی،اون زندگی!تو دلم باهاش حرف میزنم.میگم:همش تقصیر توئه!تو زندگی زهرماری من،تو بهار نارنج گذاشتی!که چی؟ولی من ترجیح میدم زندگی غیرزهرماری ای داشته باشم،حتی بدون بهار نارنج!

 ***

گیرم که دیروز یا امروز یا فردا یا هر روز دیگه ای،این وبلاگ چهار ساله،پنج ساله یا هرچند ساله بشه،یا شده یا میخواد بشه! که چی حالا؟ یعنی الان باید خیلی مشعوف بشم که چند ساله دارم هی زِر و زور مینویسم!یعنی دیگه الان خیل عظیم خواننده های این وبلاگ دارن مستفیض میشن و دیگه خیلی همه چی باحاله و دیگه خیلی همه چی خوبه!

قربونت برم،بگو دل خوش سیری چند؟

عید امسال خود را چگونه گذراندید؟

به عنوان مسخره اش نگاه نکن.چون دقیقا این پستم،مثل انشاهای دبستان مونه، یه خاطره نویسی محضه!

خب اولش که ضایع معلومه:همه فک و فامیل عید دیدنی اومدن خونه مون.بعدشم عروسی اون یکی دختر داییه بود.یه عالمه مهمون که برای عروسی اومدن خونمون.اولش که مراسم خونچه برون(؟ والا درستشو نمی دونم،تو اگه میدونی بگو) و بعدشم عروسی و پاتختی و پاگشا!مراسم های پشت سر هم،خسته کننده و البته خاطره شونده(بخاطر پایکوبیهاش،مسخره بازیاش،بدوبدو هاش).اما بعدش خیلی باحال تر بود.با مهمونا تموم موزه ها و بناها و خونه های قدیمی و باستانی رو گشتیم.منم از روی نقشه!شده بودم راهنمای تور!از کله صبح ساعت یازده تا دوازده شب.بعدشم که مهمونامون برگشتن.ما باز شدیم مسافر.اونم کرمان.با دو همسفر جوون به اضافه ی دو تا بچه شیطون و ناز نه ماهه و سه ساله!حموم گنجعلی خان که داشت میترکید از آدم.نوشته بود عکس برداری ممنوع،اما راستشو بخوای فقط عکس بود و فیلم،تند تند.انگار که آدما نیومده بودن برای دیدن،اومده بودن برای عکس و فیلم برداری!برنامه عصرمون،موزه هرندی بود،از دو قسمت تشکیل میشد:موزه سازهای سنتی و موزه آثار باستانی.من بیشتر مجذوب دومی شدم.یه گور با اسکلت بجامونده از اون آدم به اضافه اشیا و وسایلی که با اون شخص،خاک کرده بودن.متعلق به دوره پارت و سلوکی.یه عالمه اشیا عتیقه متعلق به هزاره سوم قبل از میلاد که از حفاری های جیرفت بدست اومده بود.از همه جالب ترش مجسمه های بند انگشتی از آهو و انسان و اسب و بز و کلا جانورهای چهار پا بود که با وجود خیلی کوچیک بودنشون،خیلی ظریف ساخته شده بودن! و تو خیلی تعجب میکردی وقتی میدی اینا کار دست ساز انسانهای هزاره دوم قبل از میلاده!           

برنامه فردا صبحمون،ماهان بود و باغ شاهزاده.باغی بزرگ که بیشتر از اونکه زیبا باشه از نظر معماری معروف شده بود.باغی که به شدت احتیاج به مرمت و بازسازی داشت.و اما عصر.یقینا تمام زیبایی ها توی مزه صنعتی جمع شده بود.کودک هشت ساله یتیمی که به پرورشگاه اکبر صنعتی سپرده میشه،و با حمایت بانی پرورشگاه،اون کودک میشه استاد علی اکبر صنعتی!اما نه از اون استادهای فقط اسمی!به تمام معنا استاد.علاوه بر مجسمه هایی که انگار زنده بودن و اونجا نشسته بودن)مخصوصا مجسمه فراش پرورشگاه،با اون صورت خندون و چشمهای شیطونش،که از همه ماها زنده تر بود)،تابلو هایی که با سنگ نقاشی شده بودن.بسیار زیباتر،واقعی تر و محسور کننده تر از بسیاری از تابلوهای نقاشی شده با قلم مو! اما از همه ی این همه زیبایی،هنوز محسور کننده تر وجود داشت.گالری شماره هشت:تابلوهای نقاشی سهراب سپهری.و گالری شماره نه که اتاق آبی نام داشت و وسایل شخصی سهراب سپهری توی اون اتاق چیدمان شده بود.تصور اونکه روزی سهراب اون کلاه مشکی رو روی سرش میذاشته، روی اون تخت میخوابیده،با اون صندل راه میرفته، تابلوهاشو روی اون سه پایه نقاشی میذاشته و با اون قلم موها نقاشی میکرده،بسیار بسیار بسیار هیجان انگیز بود.اما حیف که این موزه ناشناخته افتاده بود و بازدید کننده هاش از تمام بازدید کننده های جاهای دیگه کمتر بود.

البته کرمان جاهای دیدنی بسیاری داشت،مثل باغی که یه پیرمرد ناشنوایی بعد از خشک شدن باغش،با چوبهای خشک شده و سنگ ساخته بود!اما حیف که ما باید برمی گشتیم.بر می گشتیم به تکرار.برمی گشتیم به زندگی یکنواخت بیهوده مون.و برگشتم به تکرار و باز تکرار و همیشه تکرار...

      

                     

الان لم دادم رو صندلیم.کرمون بودم.خوب بود و عجیب.اگه بخوام از موزه صنعتی یا برداشت خودم از آدمای اونجا رو بنویسم،قصه ی هزار و یک شب میشه.البته الانم کار خاصی ندارما!قاعدتا باید کلی جون بده واسه سفر نامه نویسی.ولی خدا وکیلی کدوم کار من به آدمیزاد میخورده،که این دومیش باشه! یه کم دلم براتون تنگ شده بود! الان رفتم یه کم تو وبلاگ هاتون فوضولی،اما انگار که همه رفته باشن تو غار و قرص خواب خورده باشن.انگار که ما آدما، وقتی یه عالمه کار داریم،بیشتر زنده ایم... الان دیگه خیلی حوصله توضیح ندارم.به امید زنده شدن!