اندر حواشی مراسم عقد دختر دایی:(حالا انگاری واجب کرده که من اندر حواشی همه چی رو بیام بگم!!!!!!!!!)
ساعت هفت بعد از ظهر مراسم عقد بود،در حالیکه من تا ساعت شش و نیم توی پاساژ ها و مغازه ها دنبال یه لاک هم رنگ مرواریدهای صورتی گردنبندم میگشتم(منم مثل تو از این احساس لزوم در سِت کردن همه ی چیزای مزخرف با هم،کفرم در میاد،اما فرق من و تو اینه که تو دنبالش نمیری اما من اونقدر موجود بیخودی هستم که دنبال این جور کارای مزخرف برم).
آقاهه میگفت:"خانم همه ی قیمت های ما مناسب هستن".حیف که عجله داشتم وگرنه حالیت میکردم قیمت مناسب یعنی چی!!!!!!!!!!!!
همون لباسه رو پوشیدم با یه کفش پاشنه بلند حسابی، و هشتصد و شونصد و پونصد نفر گفتن عین مانکن های هندی شدی.تصور کن چقدر توی ذوق شریف من میخورد.برای این که من از اینکه بگن شبیه کسی شدم بدم میاد،دیگه چه برسه بگن شبیه هندی ها شدم.اَه اَه اَه اَه.....خیلی اَه اَه.....اصلاً به جهنم....
در طول مهمونی مدام مجبور بودم به همه تذکر بدم که خیلی دور و بر من راه نرن.چون هیچ بعید نیست که کله پا بشم و پاشنه کفشم بره توی چشمشون.آخر شب هم دیگه نمیتونسم راه برم.همش تقصیر این مامان خانم زورگو هستش.من بهش گفتم نمیتونم با این کفشای پاشنه بلند سر تیز راه برم.مامان جون هم خیلی شیک فرمودند:غلط کردی،باید یاد بگیری...واقعاً متشکرم همکاری!!!!!!!!
میدونی،اختلاف نظر وجود داشت.یه عده میگفتن عروس از داماد خوشگله تره.یه عده دیگه میگفتن داماد از عروس خوشگل تره.......
داماده در کل آدم تقریباً برازنده ای بود.خوش قیافه،خوش تیپ،تحصیل کرده و از همه مهتر این که وقتی حرف میزد آدم میفهمید چی میگه.ولی یه عیب خیلی غیر قابل تحمل داشت و اون هم این بود که زیادی زر میزد.تعجب میکنم که دختر داییه چه جوری تا حالا پسره رو از پنجره پرت نکرده بود بیرون!!!!!!!والا،شوخی که نداریم.آخه آدم هم اینقدر حراف میشه!!!!!
خیل خب دیگه،بسه.حوصله ندارم بقیه اش رو بگم......
هی تو....فقط به درد یه کار میخوری،اینکه بذارنت لای سنگ های دیوار چین....باور کن از اینی که هستی خیلی بهتره.......
*********************
راستی نظرنت در مورد کتاب فروشی آن لاین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
**رام کردن یه بز سرکش وحشی،از یه گربه اهلی خونگی بر نمیاد.به خاطر همینه که عطای نداشته اش رو به لقاش میبخشه.
**میدونی،آدما بعضی اوقات عوض میشن،مثل من.آدما بعضی وقتا سگ میشن،مثل من.حتی احساس عذاب وجدان هم نمیکنن،مثل من.تقصیرِ این بعضی آدما نیست،مثل من.تقصیر بعضی دیگه آدماست که با خودخواهیشون،کدو سازی میکنن،مثل اون....
**وقتی باد اومد،پنجره ی اتاقم رو بستم.فکر میکنی دلیلش چی باشه؟؟.....
**حدود یه هفته است که من و یه عنکبوت سفید تپلی،زندگی مسالمت آمیزی رو شروع کردیم.یه کم عجیبه که ازش نمیترسم.میدونی،تا وقتی که نخواد دست زن و بچه اش رو رو ور داره بیاره اینجا،من مشکلی باهاش ندارم.اما بعدش رو ضمانت نمیدم!!!حالا لازم نیست بیای بگی:الهی مادر،به پای هم پیر شین!!! ....
**راستش رو بخوای،میخواستم امروز یه عکس بذارم اینجا.ولی فعلاً پشیمون شدم تا زمانی که این تبلیغ آیینه دق من،این بالا گذاشته شده....
**راستش رو بخوای،امروز رو میتونی بین نوشته ها دنبال ارتباط هاشون بگردی.چون بهم ربط دارن........
واقعا که ما سه تا رو(منو مامان و خانم خیاط)گندمون بزنن.من به خاطر این مدل بلند و کشیده دادنم،مامان رو بخاطر انتخاب رنگ پارچه که به این تندی و جیغی یه،و خانم خیاط بخاطر اینکه تا اونجا که تونسته لباس رو تنگ و اندامی دوخته.یه کفش پاشنه بلند حسابی هم که بپوشم دیگه حتماً توی یکی از این فشن های هندی رام میدن.تازه کلی هم بخاطر رنگ پوستم طرفدار پیدا میکنم.فقط ایرادش اینه که اون وسط با مغز کله پا میشم و ملت خیلی شیک به ریش مبارکم میخندن.چرت میگم،نه؟از بس بخاطر این لباسه که اینجوری از آب در اومده،کفریم و لجم گرفته.حالا همه ی اینا به درک.توی این هیری ویری میان ترم پایگاه هم دارم.تا پارسال بخاطر حجم کار میان ترم، این درس رو تستی میگرفتن.اما حالا چی شده؟به ما که رسید،آسمون تپید.استاد معظم یادشون افتاده بهترین روش امتحان گرفتن،طراحی سوال به صورت تستی،تشریحی،جا خالی دادنه!!!!!!لابد پایان ترم هم میخواد جمله سازی بده!!!!آخه آشغال(درسه رو میگم)حفظیه.پدرم در میاد تا این امتحان کوفتی رو بدم........
*************
به قول این ققنوس(لینکش همین بغله،البته فکر کنم)،یه کم هم برم بالا منبر:
بعضیا ذاتاً آدم بدی نیستن.گاهی اوقات خیلی هم خوبن.اما امان از وقتی که بخوان ثابت کنن آدم بزرگی هستن.اونوقته که همه چی خراب میشه.اشتباه نکن،آدم بزرگی هم میشن.اما یه آدم بزرگ بد....
چند روز پیشا رفته بودم خوابگاه همکلاسی ها،بلکه یه کم ریاضی مهنسی بخونیم.اولش که یه کم نشستیم یه کم غیبت استاد عزیز کردیم و گفتیم درس دادنش به درد عمه اش میخوره(این یکی رو جداً راست میگفتیم).بعدشم نشستیم کلی با دیسیپلین و دل صبر چایی و شیرینی خوردیم.بعدش هم دوست عزیز تصمیم گرفتن برن ناهار درست کنن.بعدش هم نمیدونم بحث سر چی شد که به اَلکس خدا بیامرز رسید.و خانم های روانشناس خواستن دلیل خودکشی جناب رو ریشه یابی کنن.دوست جون عقیده داشتن که چون ایشون در زندگیشون به همه چی رسیده بودن،دیگه انگیزه ای برای زندگی کردن نداشتن.اما نظر ندا این بود که شاید مشکل داشته،ما نمیدونیم و به خاطر اون خودکشی کرده.منم نظرم این بود که شاید به قتل رسیده و ما فکر میکنیم خودکشی کرده.یکی دیگه هم میگفت شاید بیماریی داشته.اون وسطها هم مژده ی عزیز اونقدر جیغ جیغ کردن که من نفهمیدم نظر ایشون چی بوده.....حالا همه ی اینا به کنار،الکس همون بد صداهه بود؟؟؟؟؟؟؟؟یادم رفت ازشون بپرسم!!!!!!!ماشاالله هوش و حواس!!!!!
آخرش هم کلی به خودمان امیدوار شدیم،برای اینکه فهمیدیم این دوستان عزیز ما چهار برابر ما زمان لازم دارن تا یه مرغ و پلوی سوخته بپزن!!!!!
بعدش عین بچه ی آدم نشستیم ریاضی مهندسی خوندیم.و در آخر هم برای اختتامیه،دوست جون رفتن کارتن لوازم آرایششون رو آوردن تا ما و هم اتاقی هایشان فضولی بفرماییم.بعدش هم یک چیز خیلی بامزه کشفیدیم و آن هم اینکه تمام بچه های خوابگاه صبح ها یک ساعت زودتر از خواب بیدار میشوند تا آرایش بفرمایند!!!!!!!!!!!!(میبینی تو رو خدا،یک ساعت!!!!!!!!!!!!!چه خبره!!!)
****************
گفتم که نوشته ی بعدم رو حتماً چرت و پرت مینویسم،هر چقدر هم که روز گندی داشته باشم و هر چقدر هم که داشته باشم از نگرانی خفه بشم.آره عزیزم،کم کم یاد میگیری،هر چیزی رو نریزی بیرون.کم کم یاد میگیری قایمشون کنی.کم کم یاد میگیری سکوت کنی و لبخند بزنی.نگران نباش،قول میدم یاد بگیری.تو استعدادش رو داری.......
اینقدر بدم میاد که وقتی آخر شبت رو خالی گذاشتی تا بشینی یکی دو ساعتی رو فکر کنی و بلکه به نتیجه برسی و تصمیم نهاییت رو بگیری،اون وقت وسط تفکراتت، کار ناشتا واست پیش بیاد و همه چی رو نمیه کاره رها کنی.
**************
راستش رو بخواین،امروز فهمیدم نمیشه به منابع توی اینترنت اعتماد کرد.منظورم اینه که نمیشه به نوشته ها و توضیحاتی که در مورد موضوع های مختلف توی اینترنت داده شده،اطمینان کرد و به این نتیجه رسید که حتماً درسته.....واقعیت اینه که دیشب یکی از دوستان لینک یه سایتی رو به من دادن تا بخونم.جمله های کوتاه از نویسنگان و نظریه پردازان تقریبا بزرگ!!!دنیا بود(بماند که من بعضیا شون رو اصلا قبول ندارم،از بس که در طول عمر پر سعادتشون ،چرت و پرت گفتن.)اون وسط ها هم دو تا آیه از قران نوشته بود که یه ذره ترسناک بود(در واقع قصد گردآورنده ی مطالب هم همین بوده).راستش رو بخوای یه کم مشکوک شدم،آخه یه چند وقت پیش یکی از همکار های بابا یه کتاب قران به زبان فارسی بهش هدیه داده بود.منم یه شب نشستم یه ذره اش رو خوندم.بنا بر همون تجربه ی کوتاه،اون دو تا آیه توی سایته،اصلا به چیزایی که من خونده بودم،همخونی نداشت.از طرف دیگه نمیتونستم باور کنم طرف روز روشن دروغ توی سایتش بذاره.خلاصه فرداش(که امروز باشه)رفتم سر همون کتاب قران فارسی.راستش رو بخوای کلمات تا اندازه ای شبیه هم بودن،اما معنی جملات از زمین تا آسمون با هم فرق داشتن.آخه فعل ها به کل با هم متفاوت بود.در واقع معنی جمله از اینکه"میکشمتون و ریز ریزتون میکنم"(چیزی که توی سایته نوشته)تبدیل میشد به مفهوم "حمایتتون میکنم"(چیزی که توی ترجمه قران نوشته بود).پیش خودم گفتم:ببین نشد.اگه به ترجمه ی اولی شک کردی به ترجمه ی دومی هم باید شک کنی.خلاصه اینکه متن عربی قران رو هم آوردم و دیدم فعلهای دومی درسته....
**********
واه واه...چقدر نوشته ی امروزم جدی بود.قول میدم نوشته بعدیم چرت و پرت باشه.قول قول....
اِمممم....راستش رو بخوای حرف خاصی نداشتم،فقط یهو عشقم کشید این عکسه رو بذارم اینجا.همین...از نظر تو ایرادی داره؟؟!!!؟؟؟!!

تا حالا پیش اومده که بخوای راهی رو که داری میری،دیگه ادامه ندی؛ اما مجبور باشی؟؟؟آره،مجبور.برای اینکه برای خارج شدن از این راه که حفاظ های بلند و سنگی داره،یا باید بال داشته باشی(که نداری!!)یا اونقدر پول که هواپیمای شخصی بخری(که بازم نداری!!).خب این جور مواقع چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیخود بال بال نزن.من میدونم دیگه،این جور مواقع باید بیای تو وبلاگت نق بزنی.....فقط هم همین کار رو میتونی بکنی،نه هیچ کار دیگه ای!!!!!!!!!!!!دِهَه،چرا چونه میزنی؟؟؟؟؟
....................................
این بلاگ اسکای،این یک قلم رو کم داشت که اینم بحمدالله!!!! اضافه شد(این تبلیغه یِ بالا رو میگم!!)....
بعضی وقتا خسته ای...بعضی وقتا کم حوصله ای...بعضی وقتا شارژ نیستی...بعضی وقتا ناراحتی...بعضی وقتا دپرسی...بعضی وقتا عصبانی هستی...بعضی وقتا خشم فرو خورده داری...بعضی وقتا کشتیات غرق شدن...بعضی وقتا بیحالی...بعضی وقتا خفه خون گرفتی...بعضی وقتا........
عزیزم،زندگی به همین زیباییه که می بینی....
*شنیدی میگن:«بگی،باور میکنم.تکرار کنی،شک میکنم.اصرار کنی،رد میکنم.».عزیزم تو هم جزو همون مواردی.چرا بیخود اصرار میکنی؟؟؟؟؟؟
*بعضی وقتا پیش میاد،میبینی اشتباه فکر کردی.اشتباه قضاوت کردی....فکر میکردم معصومیت داره.نمیدونم الان دیگه نداره یا از اولش هم نداشت....میدونی،چندان هم مهم نیست.هیچ وقت نبوده.....تو هم که داری اینا رو میخونی،فراموشش کن.....
*توت فرنگیا دارن به ثمر میرسن.من و گنجشکا تنهایی از پس همه ی بوته ها برمیاییم.نا گفته نَمونه گنجشکا خیلی شکموتَرن!!!!!!
*پروردگار من،خدا وکیلی خودت بگو،جانور قحطی بود که ما آدمیزاد ها رو آفریدی؟؟؟؟من همیشه دلم میخواست یکی از آن یاس های سپید،روی آن بوته های سبز بزرگ باشم....چطور دلت آمد؟؟؟
*این روزها،خیلی زیاد،شنل قرمزی های کوچولویی رو میبینم که گرگ های شکم گنده قورتشون دادن....
خیلی خوب میتوانم بفهمم که چه جوری این بلا،سرِ نازنینِ احمق من اومده.نمی تونم بر او خُرده بگیرم.ما دخترها،همه مان به یک اندازه احمقیم!!!!.....
*چشم باز و راه دراز!!!بال بال زدن من بیهوده است،تذکر دادن هم بی فایده هست.....من خودم این راه را با لاقیدی طی میکنم،چگونه انتظار داری بگویم اشتباه میکند ،دیگ به دیگ میگوید روت سیاه!!!!!.....
*اشتباه برداشت نکن... من آرومم.زندگی آرومه.هیچی نیست.تهیِ تهی!!خالیِ خالی....
باور میکنی نگران هم نیستم.ناامید هم نیستم.امیدوار هم نیستم!!!احساس پوچی نمیکنم،اما احساس خلا بودن رو میکنم...
*سعی نکن اینایی رو که خوندی،بهم ربط بدی.برای اینکه هیچکومشون هیچ ربطی بهم ندارن....گفتم یه وقت قصه نبافی.....
میبینی به خدا،یکبار حالا ما اومدیم این وبلاگمون رو تحریم کنیم.لوسِ ننر بهش برخورد و خودش ما رو تحریم کرد.اصلاً تحریم کردن و تنبیه کردن توی سرنوشت ما نیومده.روی پیشونی ما نوشته که همش باید قربون صدقه بریم!!!!!
میدانی،حوصله ندارم توضیح بدم و با نظم و ترتیب و با مفهوم بنویسم.اجازه بده فقط بریزمشون بیرون....
گفتم بریزمشون بیرون.واقعاً هم همین است.اصلاً وابستگی من به این وبلاگ هم بخاطر همین است.پاکسازی....من همیشه دوست داشتم اطرافم خالی باشد.جاهای خالی و تهی را ترجیح میدادم.آشغالهای مغزم را میریزم بیرون(از وبلاگ عزیزم معذرت که در واقع سطل آشغالی محسوب میشود)همان طور که هر هفته عکسها و اهنگ ها و هر چیزی را که بشود میریزم توی recycle bin .....همان طور که تابلوهای روی دیوار اتاقم را جمع میکنم و میبرم توی انباری...همان طور که ID های یاهو مسنجرم را دیلیت میکنم....همان طور که وسایل توی کیفم را میریزم بیرون تا هوایی بخورد،همش میترسم نکند خفه شود!!!..............تعجب کردم،طوری نگاهم کرد که انگار میخواهد سر به تنم نباشد!!!نمیدانم برای چه؟؟؟ما اصلاً کاری به کار هم نداریم.چهار سال است همکلاسی هستیم ولی شاید چهار بار هم سلام واحوال پرسی نکرده ایم.(چه توقع هایی از آدم دارید،آدم که همش نمیتواند با هر که از راه رسید و حالا مثلاً همکلاسی هم شد،خوش و بش داشته باشد و هر روز سلام و صبح بخیر و شب بخیر!!!!).خلاصه فهمیدم چه مرگش است.(راستش را بخواهی گناه دارد بگویم چه مرگش بود،طفل معصوم تقصیری ندارد،اجازه بده از دلیلش فاکتور بگیرم....)...........همش نگران است.مامان را میگویم.نگران خواهرهه.اگر همین قدر که نگران این بود،نگران من هم بود،تا حالا پروفسور بالتازا شده بودم(چه شانسی آوردم واقعاً.کی حوصله دارد به جان شما)........میدانی،زیادی مستقل است،بال بال زدن من فایده ای نداشت.یک کنار وایسادم و اشتباهات مکررش را نظاره گر شدم.راستش را هم بخواهی،غیر از این هم که میبود،زیادی لوس و ننر و گوش به حرف کن میشد.....حالا اصلاً این را ولش کن،من نمیدانم اون یکی وروجک چرا حاضری اش را نمیزند.(ابرو بالا بندازم و شاخشونه بکشم،خوب است؟؟؟!!!!).................عیب دارد بگویم میخواهم بروم شمال.(آقا یکی بیاد منو ور داره ببره شمال دیگه،ای الهی مرده شور هر چی کنکور ست رو ببرن)................تعجب میکنم از آدمایی که اونقدر دید وسیعی دارن،که تا هزاران هزار کیلومتر دورتر از خودشان رو میتوانند ببینند،اما جلوی پای خودشان را نمی توانند ببینند.فکر میکنی نتیجه چه میشود؟؟در حالیکه خیز برداشتند تا به دور دست ها پرواز کنند،سنگِ جلوی پایشان را نمی بینند و پرتاب میشوند ته دره...................جر و بحث هم نمیکنم.مراسم عقد اوست،اما به خواست خود او پارچه ی لباسش را انتخاب میکنم،متقاعد کردن او بیهوده هست.چرا شکسته نفسی؟؟از او خوش سلیقه تر هم هستم.پارچه را انتخاب میکنم،اما به او گوشزد میکنم که این را به نامزدش نگوید.......................
راستش را بخواهی هنوز یه چند تایی آشغال مانده است.اما فعلا حوصله اش را ندارم،باشد برای یک وقت دیگر...
**قهرمان فیلمه یه جورایی خیلی شبیه خودم بود،کله شق و یخ...ولی یکی از عقایدش با من خیلی فرق داشت.آخه من هم مجسمه آدما رو دوست دارم،هم آدمای مجسمه رو.اما اون نه.فکر میکنی چرا؟؟؟
با اینکه از قبل هیچی از داستان فیلم نمیدونستم ولی همون اول فیلم،تا ته قصه رو گرفتم.تقصیر فیلمنامه نویس نبود.باور کن هر طور دیگه داستان تموم میشد،گند کشیده میشد به فیلم.دیگه معصومیت نداشت.این که فیلم پست فطرتانه نباشه،خیلی مهمه.قبول نداری؟؟؟ولی خیلی دلم به حالش سوخت.آخه دختره به عشق اولش رسید اما اون نه.حالا باید بره کتاباش رو پس بگیره....
(فکر میکنم خیلی احمقانه باشه اگه اسم فیلم رو بگم،اگه فیلم رو دیده باشین که از همون خط اول متوجه میشین کدوم فیلم.و اگه ندیده باشین،بهتره چیزی ازش ندونین،چون از مزه اش کم میشه...)
**به نظرم خیلی مسخره بازی شده،یه جور خاله بازی....تا دلم دوباره برای این بازی تنگ نشه،ازش کنار میکشم....
*روزهای کسالت بار آخر عید رو میگذرونم،در حالیکه آرزو میکنم این روزها هیچ وقت به پایان نرسن(برای اینکه یه عالمه مشق انجام نشده دارم).منم فعلاً یه عالمه اراجیف باید حفظ کنم....
*دختر داییه رو انگاری دارن عروس میکنن.(البته نه اون دختر داییه محبوب ها،وگرنه الان کلی میومدم کولی بازی در میوردم که ای نامردا،ای پست فطرتا،دختر دایی منو دزدیدین!!!)من که کلی خوش خوشانم شده،آخه عروسی پسر خالهه کلی بهمون چسبید.هنوز هیچی نشده با دختر دایی ها کلی تو سر و کله ی هم زدیم و شر و ور گفتیم و خندیدیم.فقط خدا کنه مراسم هاشون تو درس و مشق های من نیوفته.....
*از لیست خریدی که تهیه دیده بودم فقط چیپس و ماست موسیرش خریده نشد...این مامان منم سرطان زایی چیپس رو،هی مثل پتک میکوبونه تو سرمون!!!!
*جون من یه نگاهی به لیست درس و مشق هایی که توی عید باید انجامشون میدادم،بندازین.خدا وکیلی بگین چه خاکی تو سرم کنم؟؟؟؟
ریاضی مهندسی:خوندن فصل اول -- حل 23 تا تمرین(پروردگار به همه بندگانش رحم کناد)
آزمایشگاه معماری:خلاصه نویسی از بخش دومِ فصل 12 --خوندن فصل 2 و 3 و 4 از کتاب میکروکنترلر 8051 (جلسه اول بعد از عید ازمون تست میگیره)--نوشتن پیش گزارش آزمایش اول
مهندسی اینترنت:حفظ کردن کتاب مهندسی اینترنت از صفحه 88 تا 108 (جلسه اول بعد از عید کنفرانس دارم)
آزمایشگاه الکترونیکی:نوشتن گزارش آزمایش اول(میکشتمون اگه تحویل ندیم)
پایگاه داده:خوندن پنج فصل اول کتاب پایگاه مقسمی(یه فصل دیگه درس بده،میان ترم دارم.خوبیت نداره آدم میان ترم درس رییس دانشگاهش رو صفر بیاره!!!)
تاریخ اسلام:خبر مرگم اگه برسم یه کتابی پیدا کنم و یه کنفرانسی بدم خیلی ثواب داره.آخه ملت میگن آخر ترم کباب میشی تا به زور یه 10 بگیری از این استاد....
بقیه درسام هم برن به جهنم......
*مامانه موافق بود،بابا و ندا هم.اما من مخالف بودم.دلیل خواستن..."دلیل خاصی ندارم."...دروغ گفتم،چه دلیلی خاص تر از اینکه من از معاشرت بیش از حد با آدما،اونم به مدت 5 روز متوالی،به شدت هراسونم.(آخه مسافرته که مثلاً کنار دریا و جنگل نبود،عید دیدنی رفتن خونه ی انواع و اقسام فامیل های شریف بود).در هر صورت من موفق شدم،چون تصمیم من خیلی جدی و قطعی بود ولی نظر اونا با شک و تردید....
*مرده شوری معلوم نیست میخواد چه بلایی سرش بیاره.بعضیا واقعاً شعور ندارن،وارد بازی میشن،ادامه میدن و به طرز ناشیانه ای کنار میکشن.در واقع گند میکشن به آخر بازی....چرا باید بیشتر توضیح بدم؟؟؟فکر میکنی چیزی رو عوض میکنه؟؟؟
*اندر حواشی ولگردی:
نیم متر بیشتر قدش نیست.توی دست چپش بستنی قیفی داره و دست راستش رو داده به باباش.سارافون آبیِ نازی پوشیده.آقاهه حدوداً 34 ساله باید باشه با یه پیراهن سفید که سر آستینش بستنیی شده...
دستشون رو دادن به دست هم.دختره حدوداً 25 ساله و پسره حدود 23 ساله.دختره مانتوی مشکی کوتاهی پوشیده،با یه شلوار کوتاه،گلدوزی سورمه ای سرِ جوراب سفیدش،خیلی نازه.آرایش قهوه ای تیره یِ غلیظی داره.پسره خیلی معمولیه،یه پیرهن شلوار معلولی.و یه کفش واکس خورده...
مامانی خیلی یواش میاد،میشناسمش.اما من میخوام تک تک مغازه ها رو چک کنم،اما تند تند،نه این قدر یواش...
مامانی هنوز توی مغازه دومیه،منم همه پاساژ رو گشتم...وایمیستم روبروی تابلو فرش مونالیزا،و یه لبخند ژکوند تحویلش میدم.درست در سه متریِ شمال شرقی من،پسره با اون موهای روغن چکونش،زل زده به حرکات دلقک وار من.دمم رو میذارم رو کولم و فرار...
میخوام برم کتاب فروشی،اما مامان حوصله نداره....نمیتونم که روی زمین،وسط پاساژ،پا زمین بزنم و جیغ بکشم که میخوام برم اونجا.بنابراین میریم خونه...