از دو چیز توی دنیا بشدت متنفرم.یکی باج دادن به خدا(یعنی همین که مثلاً نماز بخونی یا روزه بگیری که خدا یه پول قلمبه بهت برسونه یا کنکور قبول شی)....
دومی خر کردن با محبت(یعنی برای اینکه طرفت رو مجبور به انجام خواسته ات بکنی،بهش محبت کنی.یعنی با محبت طرفت رو خر خودت بکنی).....
میدونی دومی چندش آور تره.من خیلی شده که به آدما لطف کنم اما محبتم رو خرج هر کسی نمیکنم.
.........................
این آبجی ما کامل تعطیله.دو سه روز پیش اومده پرسیده:میدونی کدوم نوع پنگوئن ها خوشگل ترن؟؟منم جو گرفتم و گفتم:پنگوئن امپراطور خیلی حیوون شیک و باکلاسیه.....آقا دو روزه گیر داده میگه باید خونه و زندگیمون رو بفروشیم بریم قطب جنوب پنگوئن ور داریم بیاریم!!!!!!! هی من میگم بابا این کنکور اثر مخرب رو مغز بچه ها داره،حالا هی باور نکنین.....
.........................
هی تو،این راه این چاه؛مغز خر خوردی مگه که اینقدر سقوط آزاد داری!!!!

دستاش رو حلقه کرده دورِ پاهاش ونشسته کنار پنجره،همون پنجره که بازه.همون پنجره که حفاظ نداره.آره،خیره شده به بیرون پنجره.داره بارون میاد،ولی نه شرشر،نم نم....دونه های ریز بارون توی آب برکه محو میشن،بازی بازی میکنن با برگهای نیوفر آبی که معلقن روی سطح برکه.چمن های سبز بلند،زمین رو پوشوندن.با چند تا بوته ی کوتاه تمشک...اما اون توجه اش به فرشتهِ هست.همونی که رفته زیر درخت چنار تا بالهاش خیس نشه.همونی که موهای مشکی پریشونش روی شونه هاش ریختن و چشمای وحشی سیاهش خیره شدن به دور دست .فرشتهِ روی انگشت شست یه پاش بلند شده و یه دستش رو کشیده به سمت آسمون.آخه اون پرستو کوچولو که داره از دور دورا میاد،قراره بشینه روی انگشت ظریف و باریک فرشته....

توضیح:خودمم نمیدونم این تصویر چه جوری اومد توی ذهنم و برای چی اصلاً اینجا نوشتمش!!!!

*من خیر سرم مثلاً دارم ریاضی مهندسی میخونم.اما برای اینکه بالا نیارم هی مجبورم تند تند کنارش وبلاگ بخونم!!!!!!!!!
*هه هه.بابا بی خیال عزیز........
* تا حالا توجه کردی که با "عزیزم" و "جونم "و "قربونت برم"به مردم فحش میدم!!!!!!!
*به جای اینکه قوی باشم،وحشی شدم.....
*نظرتون در مورد اینکه اینجا مثل زمستون برفی شده،چیه؟؟؟؟؟آدم ریاضی مهندسی که میخونه چه چیزایی که به ذهنش نمیاد؟؟؟؟حالا یه مدت اینطوری باشه.محض تنوع......نظرتون در مورد این که رنگ نوشته ها رو هم سفید کنم،چیه؟؟(اَه اَه..چه بی مزه شدم من!!!!)
*اوهوی الاغ جان،وقتی خبر مرگت ذهنت مشغوله و داری تفکرات میکنی،نرو توی آشپزخونه....آخرش میپکی عزیزم!!!!!!!!
*بد جور حالگیری میکنم،بد جور......
*مامان یکی از صمیمی ترین دوستام،بر اثر سرطان فوت شد.میتونی درک کنی که الان چقدر به زیبایی های زندگی ایمان پیدا کردم؟؟!!!!!؟؟آی زندگی،دارم از بوی گندت بالا میارم.توجه کردی چطوری داری پشت سر هم شر میرسونی!!!!!!
*اوهوم.مثل اینکه زیادی خصوصی شده.ولی کاریش نمیتونم بکنم،آخه این یه قلم جا رو نمیتونم نقش بازی کنم.....
*کاش میتونستم یه کم تمرکز بگیرم،فقط یه کم.شاید بعدش میتونستم تصمیم بگیرم که میخوام چه غلطی بکنم.به همین سادگی!!!!
*دنبال یه راه حل میگردم که اقل کم بتونم خودمو گول بزنم.ولی یافت می نشود.ظاهراً بنده کنار دریا هم که برم خشک میشه.
*چقدر از آدما دور شدم!!!!به نظرتون بده؟؟؟؟؟؟میدونی،بنظرم چندان بد هم نیست.ولی خوب نمیدونم خوبم هست یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟
*اِ ....پا شو برو دیگه....
*صدای سنج میاد.همینه اسمش،نه؟؟؟؟؟
*آخ عزیزم،اگه بدونی چقدر نمیتونم تحملت کنم.کاش میدونستی.....
*آهای گفته باشم.این خانمه کبری رحمانپور رو اعدام بکنن،بد جوری از انسانیتِ آدما، قطع امید میکنم.فکر کردی چقدر ممکنه آدمیتمون زیر سوال بره؟؟؟
*همینه که هست.میخوای،بخواه؛نمیخوای هم برو بمیر!!(البته با عرض شرمندگی فراوان!!)
*من دیوونه شدم؟؟؟؟؟؟؟؟راستش رو بخوای مشکوکم.....فکر نمیکنم،من فقط زیادی به همه چیز جدی نگاه میکنم.آخه میخوام بهترین راه رو پیدا کنم.شاید بهتر باشه مشورت کنم.آخه مشکل اینجاست که هیچکی هیچی حالیش نیست...(آخ بمیرم برای این اعتماد بنفسم!!!!!!)
*مغزم داره میترکه!!میتونی درک کنی انفجار یعنی چی؟؟؟؟آره؟میتونی درک کنی؟؟؟.....من بشدت احتیاج پیدا کردم اونی که چند وقت پیش برای اولین بار گفت"درک میکنم"،ایندفعه هم بیاد بگه درک میکنم.میشه لطفاً؟اصلاً یادت میاد؟؟؟؟

انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را در گورستانی متروک مدفون کرد؟؟
انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را در ورطه ی نابودی کشاند؟؟
انگیزه ی عزیز من،به کدامین بیابان دوردست تبعید شدی؟؟
انگیزه ی عزیز من،چه کسی تو را دزدید؟؟
چه کسی مقصر است؟؟من یا تو؟؟شکنندگی کداممان؟؟تو بیش از حد بزرگی،یا من بیش از حد کوچک؟؟؟
انگیزه ی عزیز من،تو اعتماد بنفس میخواهی،من ندارم......
انگیزه ی عزیز من،بدرود....

احساس میکنم فقط میخوام بنویسم.چی؟؟؟هنوزم خودم در موردش یه ذره هم فکر نکردم.در واقع میخوام فقط یخ ذره بریزم بیرون...کمرم درد میکنه.تا همین نیم ساعت پیش داستم شونصد تا مهمون سرویس میدادم.چیکار میشه کرد،زندگی منم به همین مزخرفیه که می بینید(در واقع میخونید).یه چند وقتی هم هست کارم شده روحیه و اعتماد بنفس دادن به ندا!!!!دلم براش میسوزه،کلا دلم برای هر کی کنکور داره میسوزه......اِ اِ امروز چقدر احساس میکردم قند مغزم افتاده پایین.انگاری که مغزه آدم گرسنه اش باشه.کاش یه کم غش هم میکرد،دو دقیقه استراحت میکرد این مغز پکیده.من آخرش آلزایمر میگرم،از بس به خاطر چیزای بیخود فسفر میسوزونم.حالا کاش یه نرمه فایده هم داشت،دریغ... دریغ........یه چیز دیگه،ایشاالله هر کی واسه فوق خونده قبول شه بخدا.خدا جون،تو هم تو رو به خودت اذیت نکن ملت بدبخت رو اول جوونی،جون من حال داریا!!!!!!آخ آخ فردا باید شونصد تا تمرین ریاضی مهندسی حل کنم.....بمیرم الهی،پریا آنفلانزا گرفته،من به این گندگی تا حالا این مرض رو نگرفتم،طفل معصوم اول زندگی چه درد و مرض هایی گرفته،تو رو خدا میبینی......امروز ظهر یه چند تا وبلاگ بامزه خوندم.با نوع زندگی های نا آشنا حداقل برای من...میدونید،در کل هر چیز نا آشنا یی برای من جذابیت داره.....آخ که چقدر دلم کتاب میخواد.کاشکی یکی میومد به من یه کم کتاب قرض میداد،ثواب داره بخدا....امروز خیلی شیک دستم رو بریدم و کلی ازش خون اومد،راستی خونم پر رنگ شده ها،قبلاً ها خیلی رقیق و کمرنگ بود.بابا جون، فرزانه جونم غلط کردم،تو رو خدا برگرد،دلم بد جوری برات تنگیده،هوس کردم برات درد دل کنم.....میدونی هنوزم دارم گیج ویج میزنم،مثل خر تو گل گیر کردم و نمیدونم چه غلطی بکنم.چرا نمیخوای باور کنی،میترسم......

هر چی من اصرار کردم که بابا جون،به جای یه دونه بیسکوییت،من خودم براتون یه کارتون بیسکوییت باکلاس میخرم،آخه ارزشش رو داره که به خاطر یه ویفر و چهار تا برگ، آدم این همه پول بده!!اینا هم الا و بلا پاشون رو کردن تو یه کفش که تو باید امروز بری بیسکوییت بخوری!!!حالا هر چی من میگم:بابا دوست ندارم.اینا هم میگن:بیخود کردی!!!!!!!!!
خلاصه،سوال ها به طرز وحشتناکی آشنا بودن(ولی فقط آشنا بودنا،فکر بد بد نکنید).سوال 50 هم نمیدونم چرا جواب من با جواب های داده شده نمی خوند....سوال 53 رو بهمون یاد نداده بودن،ولی خیلی سوال توپ و باحالی بود.(من که بلد نبودم،محض اطلاع!!).سوال های 70 ،65 و سوالهای 40 و47 سری دوم که روزگاری خوراک من بودن و سه سوت حل،به کلی فراموش شده بودن(ای بخشکی شانس!!!).این استاد کامپایلر parser رو به ما یاد نداده بود و دفعه اول بود که به دید مبارکمان می آمد.سوال های مدار منطقی همش شکلی بود.از 25 تا سوال ریاضی هم،فقط 6 تاش مال ریاضی مهندسی بود.این نمیدونم چی چی polish سوال گسسته هم بشدت آشنا بود(ما که به روش خودمان حلش کردیم و 2 را زدیم!!).چقدر هم این سوالات pl بشدت آشنا بود.مرده شور سوالهای مدار 1 و 2 رو ببرن.من که فقط نگاشون کردم بعدش هم همه را 3 زدم.....اون سوال مهشید آمار رو هم زدم،بدون حل و با حدس کامل!!!خیلی هم ریلکس.....
در کل نفر آخر میشویم به جان خودمان!!!!!!از بس که هیچی یادمان نمانده بود.....
نتیجه گیری اخلاقی:وقتی لای یه کتاب رو هم باز نکردید،مرض دارید که میروید امتحان میدهید(خودم را میگویم ها،دور از جون شماها)
نتیجه گیری ضد اخلاقی:بابا بیخیال،در کل بامزه بود،خوشمان آمد.(حالا ببینم سال دیگه هم خوشت میاد بچه ننر!!!!!!)
بابا این دوست جون خیلی باحاله،برای امتحان صبح نیومد .لی برای بعد از ظهرش چرا!!!!!!!!!!!!!!
.........................................
آخ جون،مریمم هم برگشت.

دیشب رسیدم که بهش فکر کنم و به نتیجه گیری برسم.اولی ایهام بود،دومی استعاره...البته چرا کنایه نبود،رو نمیدونم.....

دیروز معلوم شد که ندا کنکوری شده.ورووجک رفته دو تا جوجه ی دو روزه خریده!!!میگه دوسشون داشتم.دختره ی خل درسا روی مغزش اثر گذاشته.این مامانم بهش هیچی نگفت....آخه اینا رو چی کارشون کنیم؟!!!!کلی دیروز سر و صدا کردم،اما هیچکی محل سگم هم نذاشت.کلی هم دارن با این دو تا نقلی حال میکنن،اما پس فردا که یه ذره بزرگتر شدن و بیریخت،اونوقت میخوام ببینم کی قراره اینا رو ببره خونه ی قمر خانم.........ولی خدا وکیلی خیلی جوجو ملوسن(نینایس نینایسا!!!)

بازم خطاب به چند نفر:
آخ دوست جون عزیزم،فقط میخوام یه بار دیگه ببینمت،پوست از سرت میکنم.حالا جرأت داری از شیراز برگرد!!!!!!!!
پسر خاله ی عزیز،خیلی دلم میخواست دیروز بهت یه چیزی بگم،اما خب روم نشد.حالا اینجا میگم:خدا خرشو میشناخت که بهش شاخ نداد.تو یکی از همینایی هستی که بهت شاخ نداده!!!با عرض شرمندگی فراوان البته.....

می ترسم....میتونی درک کنی ترس یعنی چی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

انتخابات چهار بار تمدید شد!!!!!!!!!
ای داد،ای بیداد،ای فریاد.....آخه ملت،دولت،حکومت؛چه به سرتون اومده که اینقدر تابلو شدید،این حرکات ضایع و واضح یعنی چی آخه؟؟؟!!!!!!!!! تو رو خدا یه ذره زیرک باشید،یه ذره زرنگ باشید.با همین زکاوت میخواین گلیم کشور رو از این دریای طوفانی بکشید بیرون؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
من موندم که اینا(منظورم همهِ همه هستا)،واقعاً نفهمن،یا خودشونو به نفهمی زدن!!!!!!
...........................................................
بازم سرم رو تکیه دادم به شیشه اتوبوس،هوا آفتابی و سرده.شعر نمیخونم،چون حسش نیست......
لاک بنفش کمرنگ،با ته زمینه ی نقره ای،کاملاً به ژاکت نوک مدادی رنگی که پوشیده،میاد....
کاملاً مشخصه که فاصله چشم و ابروش کم بوده که حالا با نازک برداشتن ابروش سعی کرده این موضوع رو بپوشونه.یه بینی عمل کرده و رژ پر رنگی که زده.با همه ی این تفاسیر هنوز هم....(بقیه اش قابل حدسه دیگه!)
بینی من باید بره خجالت بکشه از بینی خوش تراشِ یونانی این آقاهه.....
آِ اِ....این که همونه.بازم که پولیور خوشگل پوشیده.به قد و قواره اش نمیاد سلیقه ی خودش باشه.کار باید کار مامانه باشه یا دوست دختره....
آخی...چه دختر بچه ملوس نازی.یه صورت صورتی با یه چشمای مشکی خوشترکیب و مژه های بلند برگشته...
واه.این پسره عوضی چقدر ترسناک بهم زل زده....اتوبوس حرکت میکنه،خیالم راحت میشه....
چه پیرزن پیرمرد نازی....آخی.عین دو تا مرغ عشق میمونن...
چند تا کاغذ تبلیغاتی کاندیداها توسط ماشینها و ته کفش ملت پیاده رو له میشه.خدا میدونه چند تا درخت برای تبلیغاتشون قطع کردن.پیش خودم میگم:یادم باشه اگه یه موقع دور از جونم یه کاره ای شدم،مصوبه صادر کنیم که هر که برای تبلیغات کاغذ مصرف کنه،به کاشتن پنجاه درخت جریمه بشه!!!(فکر کنم جریمه مناسبی باشه.شماها هم اگه دور از جونتون یه کاره ی این مملکت شدین همین قانون رو وضع کنید....یادتون نره ها...هر چند الان که دارم فکرشو میکنم میبینم که آدمای بی سیاستی مثل ما خیلی بعیده که کاره ای بشیم...نه جونم،امیدی نیست!!)
صورت افتاب سوخته ای داره،با کمری خمیده.....معلوم نیست پی چه چیزی توی خیابون ها ولو هستش.اصلاً خانواده و سرپناهی داره؟؟؟؟
پسر جوونیه،حدوداً 21 یا 22 ساله.دست یه دختر بچه حدوداً شیش ساله،توی دستشه.یه دختر بچه حدوداً 10 ساله هم داره دور و بر اون دو تا میپلکه....شیش سالهه داره یه چیزی رو برای پسره تعریف میکنه.پسره خیلی آروم و ملایم به چشمای دخترک خیره شده.خیره شدنش ترسناک نیست(برعکس بقیه خیره شدن ها)...اتوبوس حرکت میکنه.....
..........................................
تو رو خدا دلتون به حال من بسوزه.عین خر باید ریاضی مهندسی بخونم و مسئله حل کنم.اما هیچ کدوم جواب درست و حسابی در نمیاد.فردا کله سحر هم باید بریم پای تخته حلشون کنیم.از خستگی هم دارم پس میوفتم.
توجه توجه::آی آی گفته باشم،من قراره تا آخر این ترم نقِ ریاضی مهندسیم رو بزنم(البته شایدم تا آخر ترم دیگه!!! الله و اَعلمُ....).بنابراین بیخودی نیاین یه وقت نق به جونم بزنین که چقدر میام نقِ درسام رو به جون شما میزنم.گفته باشم،اعصاب ندارما!!!!!!!!!!!!!(آخ آخ که چقدر من کولیم!!!)

بعد از کلی بررسی و جستجو و فضولی و مشاوره و بالاخره نتیجه گیری،به دو نتیجه کلی رسیدیم که باید پیرو نوشته قبل به حضور شما هم میرساندیم.
نتیجه گیری اول:چه رأی دادن،چه رأی ندادن،هیچ کدام مثمر ثمر نخواهد بود....
نتیجه گیری دوم:به قول ایشون:ما در طول تاریخ همواره خاک بر سر بوده ایم و کاریشم نمی شود کرد.....
اصل اول و آخر:هیچ وقت برای ترغیب مردم به انجام کاری،برای اون تبلیغ نکنید.....تعجب میکنم که همه این اصل رو میدونن،اما به اون یه ذره هم عمل نمیکنن....
بنده از اینجا اعلام میدارم که پای خود را از سیاست و سیاست بازی کنار میکشم.باشد که پروردگار به همگان شفا دهاد....

بعد از اون همه گیج و ویجی که زدی تا به یه نقطه عطفی برسی،خوردن چایی با طعم توت فرنگی خیلی میچسبه...

میدونی عزیزم،به خاطر همین اصله هست که تا حالا خفه خون گرفتم و هیچی نمیپرسم.آخه میترسم رم کنی و فرتی خودتو پرت کنی توی چاه......بازم سکوت میکنم.آخه کنار چاه قدم زدن بهتر از ته چاه رفتنه.....امیدوارم درک کنی....

«این راهی که انتخابمان کرده است
تا آخر قصه
در ما می رود»
"شهرام بهمنی"

آقا جان رأی نمیدیم یعنی چی دیگه؟؟؟؟؟؟؟رأی ندیم که بعدش بقیه ای که میان رای میدن(که همه میدونن چه جور کسانی هستند)مجلس رو در دست بگیرن!!!!!!!!! اگه این نامه که توی وبلاگ ایشون هست،درست باشه،برای چی باید اینقدر از مجلس ناامید باشیم....یک کلام بگم،من برای این که اون آقاهه ی مزخرف افراطی رآی نیاره،دارم میرم به رقیبش رأی بدم.....همین جوری بشینم و رأی ندم که اون آقاهه رآی میاره که.اون وقت خاک بر سرمون میشه......شما هم بیخود خودتون رو لوس نکنید که بد وبدتر هیچ فرقی ندارن و ما به عنوان اعتراض رای نمیدیم....دهه.فکر کردید حالا اگه اعتراض خودتون رو هم نشون دادید،خیلی کار مهمی انجام شده و همه چی اصلاح میشه!!!!همه چی درست میشه!!!!نه جونم،هیچکی ککش هم نمیگزه.........مجلس رو در دست بگیرید...اینقدر قلدر بازی در نیارین،یه ذره سیاست به خرج بدین دیگه..از من گفتن بود.

ما که بعد عمری سیاسی نویسی کردیم ولی دیگه تکرار نمیشه...من از این سیاست بازی ها خیلی متنفرم....
........................................................................
آخ.رئیس دانشگاه عزیز،چقدر حرکات و رفتارت تابلو و قابل پیش بینی بود.اونقدر تابلو که دیگه بعد از زدن حدسم،منتظر دیدن نتیجه نمیشم.چون نتیجه کاملاً مشخصه....عزیزم برای چی اینقدر روشن و واضح شدی!!!!!!!!
.........................................................................
بحث سر صدامه که چرا آبش از آسیاب افتاده و هیچ خبری ازش نیست.بابایی میگه محاکمه اش که بکنن که پته ی همه رو میندازه روی آب. مامان میگه:خدا نیامرزتش.چقدر ملت بدبخت رو شب و روز و وقت و بی وقت بمببارون کرد.(اون قدر بی فرهنگ بوده که نمیدونسته باید وقت قبلی بگیره!!!)بعدشم خطاب به مستر بابا میگه:یادته یه بار که بمبارون بود،فیروزه رو فراموش کرده بودیم و خودمون رفته بودیم پناهگاه.بابایی میخنده و میگه:آره.من:ببخشید!!!!!!!
میبینید،واقعاً میبینید.حالا شما بگین،شرم آور نیست؟؟؟منو یادشون رفته بوده.حالا خوبه من بچه اولشون بودم و اون موقع فقط من بودم.اگه هشت تا بچه قد و نیم قد بودیم دیگه میخواستن چیکار کنن!!!!!!!!!اصلاً چه معنی میده آدم بچه شو جا بذاره.اونم توی بمبارون...همیشه یادتون باشه:خورشید همیشه پشت ماه نمیمونه و یه روزی حقیقت روشن میشه.....
من الان اعلام میکنم که از سمت بچه ی مامان بابام بودم استعفا میدم و همین فردا میرم توی روزنامه ها آگهی پدر مادر جدید میدم،در آگهی مشخصات بدین گونه ذکر خواهد شد:
۱- خوشگل و خوش تیپ باشن..(من تا حالا با مامان بابای خوشگل و خوش تیپ زندگی میکردم.تحمل مامان بابای بد قیافه رو ندارم...)
۲- جوون باشن.حتی الامکان هم سن و سال خودم،اگه کوچیکتر از خومم بودن که چه بهتر.(میدونید این جوری دیگه اختلاف نسل و سن و اینا وجود نداره و دسته جمعی میتونیم جلف بازی در بیاریم)
۳- مهربون باشن...(گفته باشم ها.من اصلا عادت ندارم کسی بهم بگه بالا چشمت ابروه)
۴- و از همه مهمتر این که منو توی بمبارون جا نذارن...

هوم؟خیلی پررویی اگه فکر کردی مُردم....

شنبه خیلی شیک نرفتم دانشگاه(حسش نبود،منم به خودم مرخصی دادم)،خیلی شیک تر هم غیبت خوردم.

یک شنبه هم کلی از دست اون پسره خندیدم(برای اطلاع مریم:همونی که درسش خیلی خوبه و همش هم تاتر بازی میکنه،بیخود هم نپرس چون فامیلش رو نمیدونم)،آخه با اون لهجه مضحکی که به خودش گرفته بود گفت:آقا نِگَ دارِت...

دوشنبه هم کلی پول تاکسی دربستی دادم تا به کلاس این استاده ی لعنتی برسم،عوضی نیومد.با کمال خیطی برگشتم....

چه بامزه!!استاد مهندسی اینترنتمون،همون استاد کامپایلرمون هست.امروز برگشتم بهش گفتم:استاد پروژه نمیدین؟!؟!؟؟!!!..... اصولاً با اینکه این استاده رو کلی قبولش دارم ولی خیلی از دستش کفریم.پروژه به اون شیکی و ماهی تحویلش دادم،شاسکول فقط یه نمره بهم داده.مسخره!!!!

وایییییییییییییییییی.این استاد ریاضی مهندسیمون عین فرفره میمونه.ویژی درس میده،فرتی هم تمرین.کچل شدم امروز تا تمرینش رو نصفه حل کردم...

این بود انشاء من،در مورد اینکه" سه چهار روز گذشته را کدوم گوری بودید؟"!!!!!

آخ تا دلتون بخواد این چند روزه که مهمونی بازی داشتیم این پریا رو چلوندم و ماچش کردم.شیطون بلا تا منو میبینه کلی برام دست دسی میکنه...

خطاب به چند نفر:
-- فعلاً قصدش رو ندارم،بنابراین بهت پیشنهاد میدم خودت بری خودت رو بکشی...

--چشم...دیگه چی؟؟؟فرمایش دیگه ای نبود؟؟!!!؟

-- دوست من،من که گفتم شما استعداد حدس زدن رو ندارید،چرا تلاش بیهوده میکنید.در ضمن به نظر من چندان فرقی هم نکرده.ببینم،میخواستی مثلاً زیادی توی ذوقم نزنی؟؟؟؟

-- کی میشه تو این امتحان لعنتیت رو بدی...آخه میخوام یه ذره مشاوره بهم بدی...شرمنده که اینقدر با کمال پررویی نیت رزیلانه ام رو بهت میگم.

--میشه لطفاً قیافه منحوستون رو دیگه نبینم....

آها...یه چیزه دیگه.من میگم نباید رأی بدیم،اما پسر خالهه میگه باید رأی سفید بدیم(تازه گفته باید علامت ضربدر بزنیم تا نتونن توش اسم بنویسن).خب نظر شما چیه؟؟؟

زاستی خیلی ننر تشریف دارید که اهل هدیه دادن نیستید.شرمنده،ولی میمردم اگه اینو نمیگفتم.

کلی با این شعره حال کردم:
«آخر اتوبوس جای باحالیه واسه لنگر انداختن.
می شه کلی بلند بلند خندید و حال کرد.
با بچه هایی که تا سینه از پنجره اومدن بیرون و میگن جونمی جون و فریاد می کشن،
یه جوری جیغ می زنن که پرده گوش آدم میخواد پاره بشه!
اونجا میشه کلی سر به سر آدما گذاش،اونم وقتی که اصلاً انتظارشو ندارن،
و بعد کنار پنجره خروج اضطراری کرکر خندید.
میشه کلی پا کوبید و دست زد و آواز خوند
بچه های ته اتوبوس هم مثل رهبر ارکستر دستاشونو بالا و پایین می برن.
چه جار و جنجال محشری،عین زنبورای تو کندو!
ولی حیف که من این جلو گیر افتادم
آخه باید رانندگی کنم.
"لین هاکلی"

میدونید،امروز که داشتم ملافه های لحاف ندا را میدوختم(فعل درستش رو نمیدونم چیه؟؟پس دوزی؟؟؟؟کوک زدن؟؟؟!!!)به این فکر میکردم که من چرا نباید یه سیاه پوست باشم که مثلاً توی تونس یا مراکش دنیا اومده باشم،توی یه خانواده ی فقیر...که فرضاً نه تا هم خواهر برادر اضافی دور و برم بپلکه؟؟؟یا اونا با این زندگی مزخرفی که دارن چه غلطی میکنن؟؟؟؟؟؟؟یا اینکه چرا همه ی ما به جای این فکر،مدام به زمین و زمان بد و بیراه میگیم که چرا نباید توی یه کشور متمدن و پیشرفته دنیا اومده باشیم،توی یه خانواده ثروتمند....هان؟جداً چرا؟چرا فقط یه طرف سکه رو میبینیم....میدونید.من به یه نتیجه حداقل برای خودم رسیدم و اون اینکه هر جای دنیا که بودم،قرار بود به همین پوچی برسم و مدام تکرار کنم که از زندگی مسخره ای که دارم متنفرم....میدونید،من این نظر رو فقط در مورد زندگی خودم ندارم.باور میکنید که این نظر رو در مورد زندگی شماها هم دارم(معذرت میخوام)!!!!!میدونید من اصلاً فلسفه ی این مسخره بازی رو نمیدونم.آیا واقعاً لازم بوده این مسخره بازی راه بیوفته(منظورم همه چی هستا).میدونید کلی به این موضوع نگاه کنید.آیا واقعا لازم بوده این همه آدم مثل مور و ملخ به وجود بیان و بعدش بمیرن و بعدشم حساب پس بعدن و بالاخره هر کسی به سزای اعمالی که انجام داده برسه؟؟؟آره واقعا همه ی اینا لازمه؟؟؟که چی مثلا؟؟واقعاً که چی؟؟؟؟؟این همه الم شنگه به خاطر چی؟؟؟؟؟حالا فرض کنید این الم شنگه هم نباشه(یعنی ماها و بقیه موارد)،خب به جاش چی باشه؟؟؟؟جداً تا حالا فکر کردید چی میتونست به جای اینا باشه؟؟؟؟؟یا اصلاً بایستی چیزی به جاش باشه؟؟؟؟میدونید به نظر من خیلی هم لازم نیست چیزی باشه!!!! من جداً قصد خدا رو از اینکه چیزی باید باشه،نمیفهمم؟؟؟یا اینکه اون باید به خاطر همه اینا به من حساب پس بده؟؟؟؟آره واقعا باید تک تک این موارد رو برای من توجیه کنه؟؟؟حالا اومدیم و خواست حساب پس بده،اونوقت مغز من گنجایشش رو داره؟؟؟خب چرا مغز من نباید گنجایشش رو داشته باشه؟؟؟ آیا این موضوع مشکل منه؟؟؟پس میخواستین مشکل کی باشه؟؟؟؟؟حالا همه ی اینا به کنار،فرض کنیم برای جواب اینا راه حلی نباشه(یا فهمیدنش خیلی مشکل باشه).واقعاً من باید این چندر غاز عمرم رو برای فهمیدن اینا بر باد بدم.میدونید هر کار دیگه ای هم که بخوایم انجام بدیم باز هم بر میگردیم به همون مسخرگی و مضحکی زندگی هامون!!!! ما توی یه حلقه ی loop افتادیم،یه حلقه که نمیشه ازش خارج شد.....کار لحاف ندا تموم شده و من دارم به این موضوع فکر میکنم که آیا بقیه آدم ها هم به همه ی این موضوع ها فکر میکنن؟؟؟آیا جوابی براش دارن؟؟؟یا این که چقدر ممکنه براش وقت بذارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ....

تنها نتیجه ی اخلاقی:خیلی هم لازم نیست که آدم برای ملحفه کردن لحاف خواهرش،قبلش لاک بزنه

(دلیلشم کاملاً مشخصه،چون لاکی به دستتون نمیمونه)!!!

چه وحشیانه!!!من فردا باید برم دانشگاه....دعوا درست نکنم خوبه.....

میتونی تصور کنی من جداً نفهمیدم که آخر این فیلم ایستگاه متروک یعنی چی؟؟؟تازه مسخره تر این که هر کس به جز لیلا حاتمی،که حرف میزد،من نمیفهمیدم چی میگه.دقیقاً همون مشکلی رو که با پسر خاله،دخترِ دختر خاله،یکی از همکلاسی هام و استاد ریزم دارم....

اهل هدیه دادن هستین یا نه؟؟؟ یه دیوار راست میخوام و یه عالمه روحیه(میخوام ازش بالا برم).کاغذ کادوش لطفاً سفید باشه،با روبان توریِ صورتی ناز کمرنگ....با یه غنچه رز سفید لطفاً...هان؟؟نه،نمیدونم مغازه دیوار راست فروشی کجاست...چی؟؟برم بمیرم!!!!خیلی ممنون واقعاً....

همه چیز امن و امان است،گل نرگسام سر جاشونن،اتاقم هنوز عین میدون جنگه،من حوصله ریاضی مهندسی رو ندارم.تازه،دیروزم دو تا کتاب خریدم،فعلاً هم با کمبود دلَم دیمبیل شنیدن مواجهم....خاله جان فردا تشریف فرما میشوند،با کلی فک و فامیل دیگه.مطمئناً بنده چندان اعصاب نخواهم داشت،مرتب لبخند خواهم زد،چشمم کور پذیرایی خواهم کرد و دنده ام نرم(شما تلفظ کنید دَندَم نرم)در حین سخنرانی های مزخرفشان،سر تکان خواهم داد(البته بدون گوش شنوا).

همه چیز عالی میگذره،در نهایت مزخرفی....چرا نمیخوای اینو باور کنی!!!!!

«اتاق رختکن بوی بدی میده.
و کفشای ژیمناستیک منم بوی پا میده
جورابام یه بویی میده انگار از پنیر درست شده
یا از گوشت فاسد و گندیده.
همه توالتا گرفته
و زمینا خیس و لیزه
بوی عرق همه اس.
اتاقکای دوش بوی نا گرفته
لباسای ژیمناستیک همه خشک و سفته
هوا پر از بوی گند دئودورانته
اگه جرات داری نفس بکش!
من آدم خیلی باهوشی نیستم
اما تا اونجایی که عقلم میرسه
به جای کلاس آمادگی جسمانی
باید بگن کلاس آمادگی ادراری.»
"نیل لوین"

تا حالا با آهنگهای سیاوش قمیشی،بابا کرم رقصیدین؟!!؟؟؟امتحان کنید....شرط لازم:یه مخ معیوب...

اتاقم شده عین میدون جنگ.انگار این اتاق فقط وقتی امتحان دارم باید روی تمیزی ببینه.

این اتفاقی که برام پیش اومده،جداً کارم رو راحت تر کرده.ولی من هنوز از اتفاق افتادنش متنفرم.برای این که جزء برنامه ریزی های من نبود.هیچ جور نمیتونم کنار بیام باهاش...

وقتی وبلاگ نارنج رو خوندم،پیش خودم فکر کردم که اگه من 40 سالم شد،50 سالم شد،میخوام بگم دوران جوونیم رو چه جوری گذروندم؟؟؟؟چی باید بگم؟؟؟بگم درس خوندم،همین؟؟؟؟واقعاً همین و نه هیچ چیز دیگه.............از زندگی لعنتیی که دارم متنفرم....یه مسخره بازی محض.زندگی صحنه ی تاتره و من نقش یه مرده رو زندگی میکنم.......
پوچه...
پوچه...
پوچه....
پوچه...
زندگیم پوچه....

«امروز نان دارم
قلب دارم.
دارم
روزنامه را مرتب میکنم
روز را
برای خودم
که خیلی وقت است مرحوم شده ام.»
"شهرام بهمنی"
...................................................................
شعورت کجا رفته؟؟؟چرا انتظار داری زندگیت پر از شادی و شور و نشاط و خنده باشه....زندگی که سیرک نیست....

یه چیز خیلی بامزه ای کشفیدم.این که اگه من یه خواسته ای رو در نظر بگیرم و اونو هدف خودم قرار بدم و با تموم انرژیم برای رسیدن به اون هدف تلاش کنم،مطمئناً موفق نمیشم.چرا؟؟؟نمیدونم.ولی بارها این موضوع برام ثابت شده.بقیه موفقیت های نسبیم(چون موفقیت هایی نبودن که من با اراده و تصمیم خودم بهشون رسیده باشم)رو مدیونِ بی خیالی هام،سر به هوایی هام و ریلکس بودن بیش از حدم هستم.میدونید،همه ی اینا به طرز وحشتناکی مسخره و مضحک و دردناکه....

شستن سرامیک ها با وایتکس نتیجه ی عالی ای داره،البته با دستکش و ماسک.....

گل نرکس های روی میزم کاملاً خشک شدن ولی هنوز خشگلن و من دلم نمیاد بندازمشون دور.آخه کی میاد گل رو بندازه سطل آشغالی،هر چقدر هم که خشک و پژمرده شده باشه....من از این حرکت،جداً انزجار دارم....

هیچ وقت سلیقه ی دیگران رو جدی نگیرید،چون اون سلیقه ی اوناست نه شما.بنابراین خیلی راحت میتونید،فیلمی که با سلیقه یکی دیگه انتخاب شده، رو نیمه کاره رها کنید.و مدام مسخره بنامیدَش...

عسل بانو / عسل گیسو / عسل چشم/ منو یاد خودم بنداز دوباره/ بذار از ابر سنگین نگاهم /بازم بارون دلتنگی بباره.....
چه شعر مضحکی جداً....فکر نمیکنید زیادی عسلیه....ببخشید،عسل گیسو دیگه چه صیغه ایه؟؟؟؟؟

بوی فندوق سوخته میدم...آخه مامان بزرگم واسم تجویز کرده....چرا نباید بذارم مامان بزرگم دلش خوش باشه...

«برنامه کودک امروز هم پینوکیو ندارد.
خیالتان راحت باشد!
هرگز به یادتان نمی آورم دماغتان دراز شده است.»
"شهرام بهمنی"
دوست عزیزم با خیال راحت به دروغات ادامه بده،امکان نداره به روت بیارم که دماغت تا چه اندازه،دراز شده....

زنده است.شاید اگه سه ماه پیش اینو میفهمیدم،خوشحال میشدم.ولی دیشب هیچ احساس خاصی نسبت به این که حالش خوبه،پیدا نکردم.....چند روز پیش گفتم:اتفاقات عادی میشن ولی فراموش هرگز...حالا میگم:اتفاقات فراموش نمیشن ولی عادی چرا........
................................................
مسخره است،اما واقعیت اینه که همه ی ما محکوم به زندگی کردنیم و بعدشم محکوم به مرگ.و راه دومی وجود نداره.یه مرگ اجباری به همراه یه زندگیِ اجباری تر...
هِی...تویی که این اَلم شنگه رو راه انداختی،تو دِه شما ظاهراً اسمش اختیاره،اما شخصیت محترم،دوره زمونه عوض شده،چون الان دیگه اسم اینا جبره،جبر....حالا بیا و درستش کن...
..............................................
نیستی!!دلم واست تنگ شده.میشه لطفاً با نبودنت برام عادی نشی......
..............................................
«این قلب من است
که در خیابانهای بی نام
در سینه ام چلاق میرود.
باید توجه کرد
چراغ های قرمز
بی جهت جریمه ام می کنند.»
«باز هم میگویم این اشک نیست
این جا ما عادت کرده ایم
هر روز پیاز خورد کنیم!»
"شهرام بهمنی"